نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » اکتبر
یکشنبه,۲۹ دی, ۱۳۸۷

به‌خاطر طعم گس انسانیّت

۱- می‌گویی: بنویس! تو جبرائیل من، می‌گویی: مخوان، بنویس! می‌گویم‌ات: از که؟ از چه؟ می‌گویی: بنویس به‌نام انسان، این یادگار دیرینه‌ی خداوندگار پدران‌ات، *El، الوهیم، الله، که سخت وامانده است در میانه‌ی تقدیر خویش تا بماند بر این نام یا درگذرد.
بنویس! دیر وقتی‌ست که زمان «اقرأ» گذشته است. تو بنویس.

۲- کور باد چشمی که نخواهد فاجعه‌ی کشتار کودکان و زنان غزه را ببیند! کور باد! به آن دخترک چشم سیاه چه که برادرش، پدرش، همسایه‌ی دیگرش خمپاره‌های جنگ را آتش کردند. به آن زن حامله چه که حماس که برادرش بود صبح تا شب زیر علم صدام و زرقاوی سینه می‌زد و به خون شیعه و ایرانی تشنه، نه! حتی خون ایرانی را نمی‌پذیرد چون که شیعه است و من اطلاع موثق دارم از همین لبنان و فلسطین رفته‌های دوست. من برای تو زن و کودک بی‌دفاع چه می‌توان‌ام کرد؟ جز نوشتن از دردی که بر جان‌ام نشسته؟ حیف! شاید اگر آن‌جاها بودم یک کتاب شازده کوچولو یا هر کتابی که وقتی هم‌سن تو بودم می‌خواندم، بر می‌داشت‌ام. آرام آرام با آن عربی نیم‌بند دانشگاهی برای‌ات ترجمه می‌کردم. شاید آسوده‌تر می‌خوابیدی.

عزیز من! هیچ از تو کینه به دل ندارم. دولت‌مردان ما از من و پدر و مادرم مالیات می‌گیرند و سلاح می‌کنند برای برادرت، پدرت، همسایه‌ات که حماس است. بعد وقت صلح برای صدام که ۸ سال و اندی خون ما را در شیشه کرد و هر کوچه‌ی این دیار را به نام شهیدی مزین، یا برای زرقاوی که شیعه را خوک می‌دانست و نجس و واجب القتل و مراسم‌های عاشورای عراق را به تکه تکه کردن مردم عزادار می‌گذراند، در مراسم ختم‌شان درق درق فشنگ هوا می‌کنند و وقت جنگ هم که می‌بینی… من اطلاع موثق دارم از این پول‌ها هیچ به تو و مادر مریض‌ات نرسیده. چرا کینه داشته باشم. من و تو دل‌مان به یک کتاب خوش می‌شود.

۳- من روشن‌فکر نیست‌ام اما قهوه را دوست دارم. هم مرهم است برای ترک اعتیاد کرده‌ها و تنظیم مواد تخدیری خون و هم برای شب‌های امتحان رفیق خوب و بی‌دردسری‌ست. من قهوه را یا از زیر پل فردوسی یا از ده متری ارامنه‌ی میدان گرگان می‌خرم. هر دو ارمنی‌های ارتدکسی‌اند و آسیاب دارند و دست‌ساز‌ترین قهوه‌ی دنیا را همان‌جا تحویل آدم می‌دهند که هیچ شکی در اصل بودن‌شان نکنی. اما حوصله اگر نباشد و قهوه‌ی به‌قول یکی‌شان چارخ‌کرده** هم نباشد، از همین آماده‌ها یا فوری‌هایی که مد شده، نستله و جاکوبز و همین‌ها. چند روز پیش دیدم که سر و صدایی برپا شده که آی، هر که از این‌ها بخورد در خون شهدای غزه شریک است و الخ. دیدم باز قصه همان خاله خشتک‌بازی‌های چند سال اخیر است که فکر می‌کنند اسرائیل ناف‌اش به نستله یا قهوه‌های ما بسته است و تو گویی این‌ها را از او بگیری از روی نقشه‌ی جهان محو می‌شود. خواست‌ام اعلام نظری در این باره و به‌قول سید رضا روضه‌خوانی که دیدم تمام حرف را داریوش تماماً خوب نوشته (+). همان‌ها را بخوانید حرف دل است.

۴- من و تو رفیق فلسطینی که می‌دانیم چه بوهای عفنی دارند این حنجره‌های الکی پاره‌ی مشتی دجاله‌ی نان به نرخ روز خور! فقط از من کینه نداشته باش. از دولت‌مردان عوضی یا هر که می‌خواهی داشته باشی به خودت و طرف‌ات مربوط است. اما از من نه! همه‌ی این نوشته را گفتم بنویس‌ام فقط برای همین جمله که: حساب حرف مرا، حمایت مرا از بقیه‌ای که انگار داغ‌کرده‌گان خدایی هست‌اند جدا کنی.

* – El نام خدای اعلی در منطقه‌ی کنعان باستان [اوگاریتی] بود. همان که ابراهیم را فراخواند و تعهدش داد که چو از خویش بگذری، فرزندان‌ات را سروران بنی‌آدم خواهم کرد. همو که گشت تا در یهود، الوهیم و بعد در اسلام الله خوانده شد.
** – چرخ کرده. آسیاب شده.

پ.ن. عکس را اول بار در بلاگ عباس معروفی دیدم و پریشان شدم.

سه شنبه,۲۴ دی, ۱۳۸۷

مرنجان دل‌ام را که این مرغ وحشی…

مرنجان دل‌ام را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست برخاست
مشکل مشکل مشکل نشیند…

پنجشنبه,۱۹ دی, ۱۳۸۷

و خدایی که در این نزدیکی‌ست…

…وَهُوَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ (حدید-۶)

سه شنبه,۱۷ دی, ۱۳۸۷

بیا ساقی…

صدای نوحه‌خوانی بابا باقر در ماهور در گوش‌ام می‌پیچد… بیا ساقی تو خون در ساغرم ریز – بخوان در بزم‌ام آهنگ غم‌انگیز؛ بعد سینه‌زنی سنگین فامیل‌ها زیر کرسی… منبع بحر فتوّت – تشنه کام‌ایم یا ابالفضل. بعد صدای تعزیه‌خوانی بابا محمد… ای عمو من‌ام علی اکبرت – شیر غران‌ات پدر، دلاورت… و قطره اشکی و بغضی که فروخورده می‌شد. این‌ها در یاد من مانده. مانده که بابا باقر هر سال چهارم یا پنجم محرم که می‌شد بار و بندیل‌اش را جمع می‌کرد که برود دیارش خوانسار تا در حسینیه باز بلند بلند بخواند. حتی آن سال که سرطان همه‌ی جان‌اش را گرفته بود. رفته بود از ترمینال تعاونی نمره ۱۷ بلیط هم گرفته بود تا شب‌اش که دیگر چشم‌های‌اش باز نشد.

پ.ن.۱ این یادها باید جایی ثبت می‌شد.
پ.ن.۲ گفتم این نکته را شاید برای کسانی که عموماً در پاورقی‌ها [به‌قول شریعتی] زندگی می‌کنند بنویسم که فکر نکنند آن بیت تعزیه خوانی اشتباهی‌ست و مصرع اول که خطاب به عمو ست را چه ربطی به مصرع دوم خطاب به پدر است. در تعزیه شعر باید روی حرکت بنشیند. هر حرکت تعزیه‌خوان نمادی دارد و سخنی و حالی. گاه شخصیت در یک بیت دو نفر را خطاب قرار می‌دهد و در هر مصرعی یا جمله‌ای به سمت یکی خیره می‌شود. این بیت از همان‌هاست. پدر بزرگ هم وقت ادا کردن‌اش در بستر بیماری هم که بود دو طرف مختلف را نگاه می‌کرد.

جمعه,۱۳ دی, ۱۳۸۷

غذاهای نذری

دی‌شب قرمه سبزی امام حسین را خوردیم، امروز صبح حلیم بوقلمون‌اش را. باز ام‌شب زرشک‌پلو با مرغ، فردا شب کباب، پس‌فردا قیمه، پسان‌فردا… چه روزهایی‌ست! با غذای حسین زنده می‌مانیم.

چهارشنبه,۱۱ دی, ۱۳۸۷

باید آرام بود

باید آهسته بودن را بیاموزم. خسته و کوفته بودن را نه! آهسته چنان‌چه به فکر مجال بدهی تا تصمیم درست بگیرد. آهسته و آرام که باشی همه چیز برجای خویش قرار می‌گیرند. کمی بیش‌تر به ذهن باید فرصت داد؛ فرصتی که سال‌هاست از او دریغ می‌شود.

ما خواهی نخواهی نسل محصور در ایدئولوژی‌ها هستیم و شکستن این حصارها فرصت می‌طلبد. بیا ذهن‌های‌مان را آزاد کنیم. حداقل زندگی را ساده‌تر پشت سر می‌گذاریم.

دوشنبه,۹ دی, ۱۳۸۷

به‌نام آب و دشت

سلام بر آب که این روزها به‌نام او آغاز می‌شوند!
و درود نامحدود بر دشت
هنگامی که از خون سیراب می‌شود.

پ.ن. محرم رسید.

یکشنبه,۱ دی, ۱۳۸۷

و مرگ عین زندگی ست

پدر مینو با حال نزارش دو سالی ماند و ماند تا رخت سپید را در بر دخترش ببیند و بعد که مطمئن شد تا دختر را به کسی که دوست‌اش داشت سپرده، درست شب عید غدیر یعنی شبی که فردای‌اش عروسی دخترش بود رفت تا به خانه‌ی نغمات. دو برادر مینو که تهران بودند اما عجیب مردانگی کردند و به‌وضوح با سیلی گونه سرخ می‌کردند و با دل خونین، لبی خندان هم‌چو جام می‌آوردند تا مراسم‌های معمول به خوبی و خوشی برگزار شود؛ که شد و صبح فردای عروسی اول پدرم، کم کم حالی خودم کرد ماجرا را و بعد من با چه مصیبت عظمایی آن‌قدر در گوش مهربان‌ام خواندم و گفت‌ام تا اصل موضوع را عاقبت دریافت. از این خبر فقط دو روزی گذشت تا امروز صبح، مرگ پدر بزرگ خودم را هم باور کردم.

اما در گورستان «خواجه اباصلت» مشهد که نشسته بودم به تفکر، دیدم که حقیقتاً مرگ پایان نیست. زندگی جریان داشت، حتی در شیون‌های گاه و بی‌گاه زنان. همه جا بوی زندگی می‌داد. مراسم تدفین چیزی جز به‌خاک سپاری مشتی خاک نبود اما زندگی از آن می‌تراوید. گویا این خاک چیزی غیر از آن عناصر معمول را در خود داشت. چیزی که در جدول مندلیف هم یافت نمی‌شود. حسی بود؛ که وادار می‌شدی درک کنی زایشی جدید در راه است. نمی‌خواهم بحث را به فلسفه و عرفان گره بزن‌ام اما سیر قوس صعود و نزول آدمی با سرعتی حیرت‌زا در چرخه بود، آن‌قدر که نمی‌توانستی با بی‌خیالی از آن بگذری.

پ.ن. ایمیل‌ها و نوشته‌های کوتاه و بلند دوستان زیادی، کشید بار مصیبت را بر من و مینو سهل‌تر کرد. از ایشان ممنون‌ایم. از آن جمله‌اند دوستان عزیزم مهدی جامی، دکتر بهشتی‌معز، داریوش محمدپور، رضا شکراللهی، حسین نوروزی و بانو، مریم مهتدی، و هر که نام شریف‌اش در پای این نوشته هست یا حالا ذهن‌ام یاری نمی‌کند نام‌اش را. بقای عمری با عزت و شرف را برای‌شان آرزومندیم.