نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » سپتامبر
دوشنبه,۲۵ آذر, ۱۳۸۷

به‌نام دشنه و سر

آی دشنه‌های زنگ خورده در غلاف
متبرک باد نام شما
در آن هنگامه‌ی خون‌ریزان عاشقان
فریاد می‌کردید
ادعونی استجب لکم!

و شمایان
که چو سروستان‌اید؛
سرهای‌تان را می‌بُرند
مبادا هوس دار انا الحق بکنید

پ.ن. محرم نزدیک است!

پنجشنبه,۲۱ آذر, ۱۳۸۷

روزگار سخت

سخت می‌گذرد این روزها. آرام و آرام.

پ.ن. با خودم گفت‌ام: زندگی خواهی نخواهی از میان رنگ‌ها می‌گذرد. گاه سیاه و سپید، گاه هفتاد رنگ. پس بگذار و بگذر.

سه شنبه,۱۲ آذر, ۱۳۸۷

با نهایت احترام تقدیم می‌شود به تمام «شب‌های بیدار»

۱- امشب شاید به نوعی آخرین شب رسماً تنهایی من باشد. فردا به مشهد خواهم رفت و مهربان‌ام را با خانواده‌ی عزیز و محترم‌اش خداحافظی خواهم داد و من هم عهد خویش را باز تکرار و تکرار خواهم کرد که تا جان در بدن دارم در حفظ این روشنی دیده بکوش‌ام و چو جان خویشتن‌اش دارم و می‌دانم این لحظه‌ی جدایی خصوصاً اگر دختری باشد عصای دست پدر و مادرش، چه تلخ است و غم‌بار اما شک هم ندارم که دست حضرت لایزالِ یار جاده‌ها را چنان‌که تا کنون هموار خواهد کرد.

۲- داشتم فکر می‌کردم به سال‌های دور، به زندگی‌ام. به تنهایی‌ها و سختی‌ها و محنت‌هایی که در طول آن متحمل شدم. عشق‌ها و شیدایی‌های دوره‌ی بلوغ تا جوانی. سبک‌سری‌ها و تندی‌ها. یاران رفته از دست. به تمام چیزهایی که برای‌ام این سرنوشت را رقم زده‌اند تا کنون. شاید لحظه‌ای کوتاه بود؛ مثل تصویرهای در هم پیچیده شده اما واضح می‌گذشت‌اند. حساب کردم با خودم ببینم از این زندگی طلب‌کارم یا بدهکارش. زیاد اهل چانه زدن نبودم از کودکی. دیدم که انگار نه چیزی دادم نه چیزی گرفته‌ام. نه که نداده یا نگرفته باشم اما گویا بی‌حساب بودیم با هم. شد حاسبوا قبل أن تحاسبوا برای خودش!

۳- در زندگی‌ام آدم‌های بسیاری بودند که مرا واداشت‌اند به احترام‌شان کلاه از سر بردارم. آدم حسابی کم ندیدم در زندگی‌ام. از همه جور و همه فرقه‌ای. یکی‌شان استاد آوازم مرحوم سید نورالدین رضوی سروستانی بود که چند صباحی درس عاشقانه زیستن با موسیقی ایرانی را خدمت‌اش تلمذ کردم. هیچ‌گاه یادم نمی‌رود چگونه بر تقدس موسیقی ایرانی تاکید داشت. مثال‌ها می‌آورد برای این موضوع و الحق که خود پاسبان لایقی برای این حریم قدسی بود. قطعه‌ای در این آخر کار گوش خواهید داد که با صدای اوست و برای من خاطره‌ها دارد. این آواز را با نهایت احترام به تمام شب‌های بیداری‌ام، به تمام شب‌های تنهایی‌ام تقدیم می‌کنم. تنهایی و بیداری شب‌ها در من بسیار چیزها برانگیخته. بسیار مرا آموزاند. بگذریم تا وقت دگر.

موسیقی‌ای که می‌شنوید کار گروه مرکز حفظ و اشاعه‌ی موسیقی قدیم است. دستگاه اصفهان و تار را داریوش طلایی می‌نوازد که گویی آن‌روزها سخت تحت تاثیر شیوه‌ی استاد هوشنگ ظریف که خدای‌اش به سلامت دارد بود.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

دوشنبه,۱۱ آذر, ۱۳۸۷

زمان کشید بار امانت

روزهای باقی مانده به زمان کشید «بار امانت» نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. خوش‌حال‌ام که مدتی که در عشق گذشت، ولو با سختی اما شیرین گذشت. داریوش روزی که کار سخت شده بود به‌من گفت: زمانی خواهی دید که با تمام سختی‌های‌اش خوش بود. حالا کمی دارم درک می‌کنم و بی‌گمان هر چه بگذرد ارزش‌اش افزون شود. بی‌جهت نیست که وقتی با مهربان‌ام به آن فکر می‌کنیم، بغضی حاکی از گذشت دوران در پیچ گلو گیر می‌کند. زیبا بود یا به قول شاه‌بانوی مردانگی، ما رایتُ الاّ جمیلا!

یکشنبه,۱۰ آذر, ۱۳۸۷

دل‌شدگان

دیدن دل‌شدگان مرحوم حاتمی را در پاییز دوست دارم؛ مثل خلوت کردن با مهدی اخوان ثالت.

یکشنبه,۱۰ آذر, ۱۳۸۷

اسم به‌خط دین دبیره!

طرف برداشته از روی بی‌کاری شاید پی‌ام داده که چرا در صفحه‌ی ۳۶۰ یاهو با خط و زبان عربی تصویر ساختی از اسم خودت! گفتم با خط «دین دبیره‌ی اوستایی» می‌نوشتم شما می‌فهمیدی؟!

پ.ن. باید سر فرصت از این افه‌های تهوع آور ایران باستانی توسط مشتی بی‌سواد و نان به‌نرخ روز خور بیش‌تر نوشت هر چند شاید بی‌فایده باشد و اوضاع بغرنج‌تر از این حرف‌هاست. نمی‌دانم چرا نمی‌روند حداقل دو-سه‌تایی کتاب علمی و حسابی بخوانند تا کمی بیش‌تر بفهمند یا شاید کمی از توهم‌های‌شان کاسته شود. شاید!

پنجشنبه,۷ آذر, ۱۳۸۷

مکش دریا به‌خون. پروا کن ای دوست!

همین! همه‌ی حرف‌ها همین است.

چهارشنبه,۶ آذر, ۱۳۸۷

لالایی برای شهید

این را گوش دادم. می‌دانی… نه! بگذریم! نگفته‌های‌ام عاقبت مرا خواهند کشت.

یکشنبه,۳ آذر, ۱۳۸۷

تصمیم در کافه بیسکوئیت

قبل از آن‌که خواسته باشم حرفی از خواستگاری‌ات بزنم، برای خودم هزار کیلومتر راه را ضرب در چندین بار کردم، می‌شد هزاران کیلومتر. اما می‌ارزید! بسیار بسیار بیش از این هزاران. بعد که قدم پیش گذاشتم، آن‌قدر سختی کشیدم و کشیدی که هزاران پیش چشم‌های‌مان هیچ شد. مردانگی‌ات را که در ثبات قدم دیدم، به‌تو حسودی‌ام شد. به‌خاطر هم‌این‌ها بود که بعدها فکر کردم تنها تصمیم درست زندگی‌ام را روزی در «کافه بیسکوئیت خیابان فلسطین» گرفتم.

جمعه,۱ آذر, ۱۳۸۷

آتشی در سینه

دل‌تنگ هوایی تازه‌ام. نه! دل‌تنگ همان هوای قدیمی‌ام. تازه‌ها بودند که مرا چنین خوار و خفیف‌ام کردند. کجاست امیری که امیر بود بر نفس خویش؟ گم شده گویا. امشب که بخواب بروم، فردا باز همین‌ام که هستم. دل‌ام می‌خواهد که راهی باز شود و میان نهج‌البلاغه‌ی امیری که سرور امیران جهان است غوطه‌ور شوم؛ مثل قدیم. افسوس! دل‌ام هوای نوای ناز نی‌نوازی کرده که از دل‌اش می‌دمد. حیف! کجاست امیر کوه و بیابان‌های اطراف شهر؟ کجاست امیری که سراپای‌اش شور و شرر بود و مجنونی؟ که هرچه جلو آمدم عقل‌مندتر شدم. کجاست بارقه‌های دم به دم قرآنی؟ کجاست سخن‌های نهانی؟ کجاست نظربازی‌های پنهانی؟ تا کی برای دیگران زندگی باید کرد؟ کی زمان به‌دل رسیدن است پس؟ از این یکی احتراز کنی، از آن دیگری بترسی، برای یک لقمه نان که باید گدایی کنی. شرری کو؟ شرابی کو؟ رفیق مستی کو؟ آشنایی امشب بر سر سفره می‌گفت: همه چیز قلابی ست. دیدم راست می‌گوید. میان مشتی مجاز حیله‌زن و دغل و دلقک گیر کرده‌ایم فکر می‌کنیم که نام‌اش زندگی ست. کجای این تنیدن‌های بی‌ثمر نام‌اش زندگی ست؟

خسته‌ام. بسیار بیش از این دغدغه‌های الکی و همیشگی. کاش سازی بود. کاش آوازی بود. هَزاران را چه شد؟

جمعه,۱ آذر, ۱۳۸۷

خضر فرخ پی کجاست؟

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟

این «چه شد»های حافظ، بیست سال است که برای من حل نشده. عمر کمی نیست. بیست سال است که درگیر این ابیات‌ام.

پ.ن. آواز خداوندگار آواز ایرانی محمدرضا شجریان گویی با این غزل زاده شده. بشنوید