نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » جولای
سه شنبه,۳۰ مهر, ۱۳۸۷

صفتی از خدای

تو صفتی از خدای داری که من همواره بر آن رشک و حسد می‌برم. تو به اندکی نیز قانعی. همین‌قدر که بدانی که مهیای تو هستم. دستمالی برداشته‌ام و اتاق کوچک‌ام را تمیز می‌کنم. به‌اندازه‌ای که بدانم دل کوچک‌ات رضایت می‌دهد. پاک و مرتب می‌شوم برای فردایی که می‌دانم خواهی آمد. ببخش مرا که همه چیز را قاطی و در هم می‌نویسم. خواستم فقط جایی ثبت بشود تا اگر عمری بود و قد داد که روزگاری بنشینیم و با هم مرور ایام کنیم از این رفت و آمدن‌های تو و من، چندتایی هم در این دفتر باشد.

منتظرم. همین!

سه شنبه,۳۰ مهر, ۱۳۸۷

حقّ شکسته‌دلان

این جمله‌ی ایوب پیامبر کار امروز مرا ساخت: حقّ شکسته‌دل از دوست‌اش ترحّم است، اگرچه هم ترس قادر مطلق را ترک کند. در این جمله از کتاب ایوب [۱۴:۶] بوی خوش نغمه‌های راز گونه‌ی علی را می‌توان استشمام کرد در مناجات کمیل.

خیر الکلام ما قل و دل!

دوشنبه,۲۹ مهر, ۱۳۸۷

اولی به نیکی

در روز قیامت به او خواهم گفت: در دنیا اصرار و اصرار که نیکی کنید در حق کسی‌که به شما بدی کرده! آیه‌ی ۳۴ سوره‌ی فصلت و ۱۲۶ نحل را من نیاورده بودم که گفتی وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِّلصَّابِرینَ! حالا می‌خواهی مجازات کنی؟ خدایا خودت بگو، من به نیکی اولی‌ترم یا تو؟

یکشنبه,۲۸ مهر, ۱۳۸۷

غم آخرتان باشد؟

۱- این جمله را دوست ندارم چون در آن پنداری که دروغ و دغل و چاپلوسی می‌بینم. غم آخر یعنی چه؟ اصلاً کسی که آن را برای تسلای مصیبت‌زده‌ای ادا می‌کند، می‌فهمد که چه می‌گوید؟ من هر وقت کسی این جمله را در مجلسی به من گفت در دل‌ام جواب‌اش می‌دهم غم آخر خودتان باشد!

یکی از معانی این جمله این است: تمام مصیبت‌های عالم بر سرت بیاید تا تو غم آخرت باشد. مگر می‌شود که کسی در زندگی‌اش غمی دوباره را حس نکند؟ اصلاً آدمی با غم است که می‌تواند زنده باشد. با غم است که امید می‌تواند شکوفه کند، مرهمی خیال کنی که هست و شاید امیدی به تکیه‌گاهی که داری. همه رفتنی‌اند؛ بی برو برگرد. چشم‌های همه‌مان عاقبت از دیدن مصیبت‌های سخت‌تر به‌تدریج خیس خواهد شد. اما فرض کنید مصیبت چنان باشد که بعد از آن دیگر قرار نباشد غمی ببینیم. یعنی نقطه‌ی صفر. یعنی تو باشی و جلوی‌ات یک دیوار به بلندی تمام عمر باقی مانده‌ات. همه‌ی کسان‌ات از دست بروند، زندگی‌ات، روح و روان‌ات، همه چیزی که داری را یک‌باره بگیرند از تو. این حالتی‌ست که معنی غم آخر را می‌رساند. ناسزا از این جمله بالاتر؟

۲- در مراسم ختم یا کفن و دفن عزیزی شرکت کرده‌اید؟ تا به‌حال شده بروی گوشه‌ای را دنج گیر بیاوری و اگر مصیبت را بتوانی تحمل کنی از دور به ماجرا و آدم‌ها توجه کنی؟ کمی که نگاه کنی می‌بینی مرگ در لحظه‌ای از آدمی شکست می‌خورد. کسانی که شیون می‌کنند، غسالی که میت را می‌شوید، کسی که گوری را آماده می‌کند، عده‌ای که فریاد شهادتین سر می‌دهند، همه زنده‌اند. همه قائل به حرکت و زمان. فرد متوفی در مراسم‌اش بازیگر اصلی است. این فرد نمی‌تواند مرده‌ای باشد که تمام و خلاص! در طول زمان، زندگان هر بار به نوعی یادی از وی می‌کنند و این نشان از حضور فردی که دیگر این‌جا نیست در زندگی زند‌گان دارد. «یاد نفرات» حداقل ریسمان میان فرد با بازماندگان‌اش است.

پ.ن. ساغر بانو غم‌دار از دست دادن عموی گرامی‌اش است و مسبب اصلی این نوشته، جملات تسلی‌گونه‌ی دوستان است برای ایشان که در فرندفید می‌خواندم.

شنبه,۲۷ مهر, ۱۳۸۷

تفتیش عقاید در تاکسی!

زنَک توی تاکسی به من گیر داده بود که چرا «کتاب مقدس» می‌خوانم. این‌ها را می‌دهند به شما که مسیحی‌تان بکنند! و داد و قال که اسلام در خطر است و یک‌سری از همین خاله‌خشتک‌بازی‌های مرسوم.

هر چه خواستم به طرف حالی بکنم، این که سرک کشیدی ببینی من چه می‌خوانم مصداق بارز عمل حرام فضولی در کار مردم است و از کجا که من اصلاً مسلمان باشم و شاید دارم برای خودم کتاب دینی‌ام را می‌خوانم و هر چه خواستم به یارو بفهمانم که کتاب مقدس خرید و فروش‌اش آزاد است و … نشد که نشد.

خسته و کوفته رسیدم به‌خانه با کتاب‌های اِستَر و ایوب از عهد عتیق که باید هفته‌ی دیگر در دانشگاه کنفرانس‌شان را بدهم.

چهارشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۷

از ترس‌های بی‌حساب

من از دنیای «بی سوال» می‌ترسم.
زیاد!

چهارشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۷

محروم ز دیدار

منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ
ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ

بر لوح مزارم بنویس‌اید پس از مرگ
کای وای ز محرومی دیدار و دگر هیچ

مولانا عرفی شیرازی

چهارشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۷

نیم‌گام جدایی

به این‌که کعبه نمایان شود ز پا منشین
که نیم‌گام جدایی، هزار فرسنگ است

مولانا عرفی شیرازی

شنبه,۲۰ مهر, ۱۳۸۷

مِه

نام آدم‌ها ظریف‌اند. مثل مه رونده بر دریا. دوپا!

محمد ایوبی. با خلخال‌های طلایم خاکم کنید. (+)

جمعه,۱۹ مهر, ۱۳۸۷

زن در نقاشی‌های ایرانی

همان‌قدر که حضور زن در منظر عامه‌ی جامعه‌ی سنتی ایران در پس پرده و حجاب است، در نقاشی‌های سنتی ایران نمودی عینی و جدّی دارد. گویا این موجود لطیف به هر صورت تاب مستوری ندارد. شاید به‌ندرت بتوان تابلویی از نقاشی ایرانی یافت که عنصری از آدمی در آن باشد و زن در آن جلوه‌ای نکرده باشد. نقاشی ایرانی البته سخت وام‌دار شعر است و در شعر است که سخن از معشوق به بی‌تکلفی آورده می‌شود. زنِ پیچیده در حجاب، از روزن شعر وارد ساحت تصویر شده و زیبا‌ترین جلوه‌ها را در این دو هنر شریف می‌کند.

در شعر کهن ایران عرفان جای‌گاه رفیعی دارد که قابل چشم‌پوشی نبوده و نیست. هم‌چنین نمی‌توان به درستی تفکیک قابل ملاحظه‌ای در اشعار پارسی [حداقل از شعر سنایی به بعد] داشت که مرز شعر عارفانه از عاشقانه جدا باشد. در منظومه‌هایی چون لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین که به‌ظاهر روایت یک عشق زمینی هست‌اند شاعر می‌کوشد با عشق پلی بسازد از زمین تا آسمان. نقاشی ایرانی نیز که در کار تصویر سازی صحنه‌های این عشق است لاجرم متاثر از این امر است. برای روشن شدن این نکته بهتر است مثالی بزنم. ابتدا به منظومه‌ی «خسرو و شیرین» جناب نظامی مراجعه می‌کنم و سپس صحنه‌ای که توسط نقاشان به تصویر کشیده شده را پیش‌روی شما قرار می‌دهم و در نهایت تفسیری مختصر از این سیر و سلوک بصری را باز می‌گویم.

(ادامه مطلب…)

چهارشنبه,۱۷ مهر, ۱۳۸۷

در باب امیدی که باید باشد اما نیست!

داریوش شاید فکر می‌کرد آن‌چه در مورد خاتمی و ریاست جمهوری گفته بود ممکن است شبهه‌ای در امیدواری مردمان بی‌افکند که این‌گونه از «امید» نوشت. به من هم گفت که از بند دوم نوشته‌ی قبلی‌ام در باب انتخابات، رسماً القای ناامیدی کردی. من روی سخن‌ام با کسانی از جنس این عزیز مهربان است که به‌نظرم حداقل در مسائل دموکراسی‌وار و ظاهری از آرمان‌شهر ایرانی از «امید» به «خوش باوری و خوش خیالی» رسیده‌اند. چرایی این‌گونه نسبت‌دادن‌ها که می‌دانم کمی هم تند و تیز است اما برای من اظهر من الشمس است و شاید منشأ دلیلی که در این موارد کاملاً ناامیدانه حرف می‌زنم، تجربه‌ای‌ست که از ۱۱سال در متن بروکراسی اداری ایران بودن نصیب‌ام شده و رشته‌ی تحصیلی‌ای که ناگزیر مجبور به داشتن شناختی هرچند مختصر از فرهنگ دینی-تاریخی ایرانی بودم.

اگر بخواهم خیلی سریع گریزی به جان مطلب داریوش بزنم این دو جمله‌ی اندرزگونه‌اش می‌شود که گفته: «ناامیدی مادر بسیاری از رذایل است. به ناامیدی اگر میدان دادی، اشرارِ ملت بر اخیارش مسلط می‌شوند و الخ» من از همین دو جمله استفاده می‌کنم و سخن خودم را می‌گویم.

۱- ناامیدی می‌تواند مربوط به هر امری باشد اما در این‌جا مشخصاً منظور از ناامیدی در ابعاد اصلاحات سیاسی-اجتماعی جامعه‌ی ایران است. چیزی که مرا مجبور کرد از واژه‌هایی چون «خوش‌خیالی» به‌جای «امیدواری» در این عرصه استفاده کنم، عدم تناسب واژه‌ی امید برای روزگار ما ست و چه بسا تناسبی با کل تاریخ این مرز و بوم هم نداشته باشد چه رسد به مقطع نوبرانه‌ی کنونی. در آن دو جمله‌ای که از داریوش نقل کردم نکته‌ی مهمی مغفول مانده. نویسنده چنان از امیدی که اگر نباشد در نتیجه چنان و چنان سخن می‌گوید که گویا این چنانی‌ها را تا به حال در جامعه‌ی ما ندیده یا درک نکرده است. گویا تا امروز اشرار بر اخیار مسلط نبودند. هم‌چنین او به این نکته توجه ندارد که ناامیدی در این جامعه در طول هزاره‌ها نهادینه شده. تو در تک تک روابط سنتی ایرانی‌ها از فرهنگ روابط اجتماعی بگیر تا اموری چون هنر از نقاشی و موسیقی و معماری، غم را آشکاره می‌توانی مشاهده کنی. این نکته‌ی جدیدی نیست اما بی‌توجه از آن گذشته شده بود.

۲- من در حال حاضر روابط سیاسی و اجتماعی را مثل دو کلاف سر در گم با گره‌های کور بی‌شمار می‌بینم. چرا؟ چون فساد مذهبی که مسبوق به سابقه‌ی قبلی بود و با شروع عصر مدرنیته در ایران فساد سیاسی هم مثل خوره به جان این مملکت افتاد و از خود فقط پس‌مانده‌هایی بی‌هویت باقی گذاشت و به‌طور حتم در این ۱۰۰ سال کار خودش را انجام داده و چیزی به‌نام عقبه و تکیه‌گاه مطمئن برای شروع جدید باقی نگذاشته. تا کنون به این نکته توجه کردید که تمام واژه‌گان سیاسی به ایران که می‌رسند دل‌به‌خواهی و عشقی و موردی تفسیر به‌رأی می‌شوند؟ در ایران همه سیاست مدارند. چرا؟ هرج و مرج در تمامی موضع‌گیری‌های چپ و راست مشهود است. چرا؟ و از این چراها و پرسش‌ها بی‌شمارند.

۳- در فرهنگ ایرانی امید هم‌چنان در حد آرزو ماند و دل‌خوش که روزی بهبودی حاصل خواهد شد. یکی خواهد آمد و اوضاع را درست خواهد کرد. یا اگر برای رسیدن‌اش به این امید دست به عمل‌گرایی زد و خواست که مزّه‌ی این شهد شیرین را خودش به خودش بچشاند او را در زمین و آسمان بد نام‌اش کردند و کوفت‌اند. غیر از این است؟ تمامی نهضت‌های اصلاح طلبانه یا از جاده‌ی حقیقی بیرون رفت‌اند یا فرو نشانده شدند. غیر از این است؟

۴- اروپا برای فرار از عصر سیاهی چه کرد؟ پروتستانیزم اصلاً در جامعه‌ی شرقی قابل اجراست؟ جواب به سوال‌ها برای من ناامیدی بیش‌تری به همراه دارد. برای دیگران را نمی‌دانم!

۵- فکر می‌کنید چند سال است که ملت ما احمق فرض می‌شوند و این حماقت کم کم در ایران اپیدمی شده تا جایی که به باور بسیاری درست آمده و خیر را در همین می‌بینند؟ دلیل‌اش جز به‌خاطر نخبه‌کُشی‌های حکومتی در طول قرون متمادی‌ست؟ فریاد‌هایی که خاموش می‌شدند و ملتی که فراموش‌کاری از خصایص بارز آن‌هاست.

شاید اگر بحث جدی شود، خیلی از مسائل را بتوان در این شماره‌ها گنجاند و ادامه داد. تا همین‌جا امّا فکر می‌کنم دلایل‌ام را برای این ناامیدی‌ها به وضوح بیان کرده‌ام. چشمان‌ام را نمی‌توانم بر حقیقت ببندم داریوش جان. چه کنم؟

سه شنبه,۱۶ مهر, ۱۳۸۷

سخنی که با تو دارم!

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی​شناسم تو ببر که آشنایی (شیخ اجل سعدی)

۱- سید محمد خاتمی موجود لطیفی‌ست. آن‌قدر لطیف که انسان به راحتی می‌تواند بفهمد و بپذیرد که اگر دگر باره نخواهد دامنی به سیاست آلوده کند کاملاً حق دارد. خاتمی برای من چنان عزیز است که اگر برای دور بعدی ریاست جمهوری کاندید شود، حاضرم عهدی که با خودم مبنی بر عدم رای دادن در این مملکت بسته بودم را بشکنم و قطعاً خواهم رفت و به او رای خواهم داد. اما همه‌ی این‌ها را گفتم که اگر بعد اش چیزی از جنس نقد خواندید متهم‌ام نکنید که قصد کوبیدن خاتمی را دارم.

۲- من حدود یک ماه است که سخت به معضل عدم برنامه‌ریزی به معنای دقیق کلمه و عدم وجود یک استراتژی ملی یا حتی عزم ایجاد آن در حل مشکلات کوچک و بزرگ می‌اندیشم چرا که معنای دقیق آنارشیسم را در تک تک سلول‌های اداری ایرانی که همان اطاق‌ها و پارتیشن‌های مراکز دولتی و یا مؤسسات نیمه خصوصی است، دیده و درک کرده‌ام. این برداشت به تجربه‌ی ناگوار من که در طول سه ماه اخیر دچارش بوده و هستم بر می‌گردد. زندگی‌ام در طول این سه ماه دقیقاً روندی فرسایشی به خود گرفته که ناشی از دوندگی‌های بی‌پایان از اطاق‌های این اداره به راه‌روهای اداره‌ی دیگر، روند مکرر معطلی‌های طولانی برای گرفتن جواب بخش کوچکی از کار و هزار و یک داستان غم‌انگیز دیگر است. با این اوصاف وقتی می‌خواهم کلماتی مثل ناهم‌گونی، بی‌نظمی، و عدم برنامه‌ریزی را در مورد بخشی از جریان‌های عمدتاً اصلاح‌طلب به‌کار ببرم چیزی در همین حدود که در ادارات دولتی ایران شاهد اش هستیم را مد نظر دارم و تصور می‌کنم.

به زبان خیلی ساده هیچ‌کس در دایره‌ی اصلاح‌طلبان دوم خردادی، نمی‌داند چه نقشی دارد یا در توهمی پیش‌ساخته از نقشش به سر می‌برد و لاجرم در ساز-و-کارش با سایر نفرات این گستره با مشکل اساسی عدم توانایی در ایجاد ارتباط سازنده روبه‌رو ست. این معضل چنان در هم پیچیده شده که جز با برنامه‌ریزی بلند مدت، غیر رادیکال و به‌دور از جنجال‌های رسانه‌ای میسر نمی‌شود. در این بخش سوال من این است: اصلاح‌طلبان بدون شک فرصتی عظیم را در طول این سه سال که می‌توانست سرشار از گفتگوهای مؤثر و به‌دور از جنجال و فرضیه‌پردازی‌های ناصواب باشد را از دست دادند. حال با توجه به زمان اندک باقی مانده تا انتخابات چه می‌شود کرد؟ آیا برای بهتر دیدن این معضل و چاره‌اندیشی در خصوص آن، شایسته نیست از همین لحظه عزمی جزم شود و مدتی سیاست را تعطیل و به کاری تحلیلی – گویا بنیاد باران هم روزگاری قرار بود متصدی همین امر باشد! – پرداخت؟

۳- دوستی اعتقاد دارد در دنیای بی‌دلیل و بی‌حساب-کتابی که اصلاح‌طلبان در آن غوطه‌ورند، شاید تنها گزینه‌ای که باعث می‌شود از خاتمی بخواهیم باز بیاید این است که: احمدی‌نژاد رییس جمهور نشود. به راحتی می‌شود با سوال‌هایی بن این گمان را مورد هجمه قرار داد. آیا خاتمی گزینه‌ی نهایی ست؟ بیاید کمی در مساله ریز شویم. اصلاح طلبان در حال حاضر با تعدد افراد بالقوه برای در دست گیری پست ریاست جمهوری روبه‌رو هست‌اند که کار را برای جناح رقیب خصوصاً اگر از آمدن خاتمی مطمئن شوند، بسیار آسان می‌کند. فکر کنید که خاتمی بیاید، در این صورت با توجه به سفارش مؤکد رهبر برای ماندن احمدی‌نژاد در این پست، و با استعانت از تبلیغاتی که مشخصاً روی این مورد انجام خواهد شد، بسیاری از افراد و گروه‌های متشخص دست راستی برای نشان دادن حسن نیت خود به رهبری هم که شده جلو-جلو به پیش‌واز احمدی‌نژاد خواهند رفت. مسلماً با قطعیت آمدن خاتمی بسیاری از مؤمنین اصول‌گرا مانند جامعه‌ی اسلامی مهندسین یا اسلاف‌شان از قبیل حزب مؤتلفه که یا دل به احمدی‌نژاد هم نبسته‌اند و یا در طول این سه سال  از وی سر خورده شده اما باز دل در گروه هم‌مسلک خود دارند، حتی شده با قرار دادن پیش‌فرض‌هایی به حمایت از رییس جمهور فعلی خواهند پرداخت و بی‌خیال گزینه‌هایی مثل لاریجانی خواهند شد. فقط به این نیت قربة الی اللهی که خاتمی نیاید. یعنی دقیقاً همین نظری که امثال این دوست من دارند اما برعکس. این است که بهتر می‌دانم چشم خود را به واقعیت «نفرت از خاتمی» هم بگشاییم و ببینیم که طیف وسیعی از بلاتکلیفان حزبی منتظر وقوع چنین چیزی هستن‌اند تا وضعیت خود را در مواجهه با افکار عمومی روشن سازند.

۴- باز هم فرض کنید که خاتمی قدمی پیش بگذارد و وارد عرصه‌ی انتخابات شود.توجه کنید که ما علناً بر روی ابر فرض و خیال داریم راه می‌رویم. خوب سایر فرضیات ما چنین رقم خواهند خورد:

  1. آیا خاتمی تایید صلاحیت می‌شود؟
  2. اگر نشد که تمام پشتوانه‌ی فکری و تمام نیرو و استعدادی که بر روی او متمرکز شده از هم خواهد پاشید. اما اگر مثل آن‌چه بر سر معین رفت، بنا بر مصلحت‌اندیشی‌های از ما بهتران تایید صلاحیت شد، پرسش‌های بعدی مطرح می‌شود: با توجه به آن‌چه در بند قبل گفته شد آیا او توان کسب رای از خود مردم را دارد؟
  3. در خصوص بند فوق باید متذکر شد که با فرض رای بالای مردم به او [که تردیدی جدی بر آن مترتب است] جناح رقیب هم در این مدت بی‌کار نخواهد نشست. بنا بر این امکان تقلب و دست بردن در رای مردم [که دیگر به وضوح امری عادی شده] آن هم با ریاست کسانی چون وزیر کشور فعلی که نماد دروغ و حقه‌بازی و شارلاتانیسم سیاسی هست‌اند تقریباً نزدیک به ۱۰۰درصد خواهد بود. آیا از این مهلکه هم می‌توان جان سالم به در برد؟
  4. روی دیگر سکه‌ی هر موفقیت سیاسی‌ای خصوصاً در خاورمیانه هزینه‌هایی‌ست که جناح پیروز می‌پردازد. بسته به این که هر کدام از دو سوی قائل به دموکراسی و رای [چه واقعی و چه صرفاً از روی ظاهر سازی مثل آن‌چه در ایران مرسوم است و حاکمیت خود را دموکرات‌ترین حکومت جهان می‌خواند] پیروز انتخابات شوند معمولاً به علت نبود بنیان صحیح و دموکراسی‌ای شبیه طفل نارس که در این کشورها وجود دارد کم و بیش جناح پیروز را به انواع حربه‌ها داغ‌دار می‌کنند. هزینه‌هایی چون تعطیلی روزنامه‌ها، کوی دانشگاه و سعید حجاریان شاید از نمونه‌های بارز و در جلوی چشم همه‌ی ما باشد. باید پرسید که در این وادی که مثل آش کشک خاله، چه بخواهیم و چه نخواهیم به پای‌مان نوشته می‌شود، چقدر در خود آن نیروی قدیم را می‌یابیم؟ چقدر حاضر به تحمل هزینه‌هایی از این دست خواهیم بود؟ سیاست‌مداران ما کدام حاضر اند مثل حجاریان، نوری یا مهاجرانی و بسیاری دیگر متحمل پرداخت هزینه شوند؟ آیا برای بازوهای خاتمی می‌توان تشابهی از جنس خریده شدن یاران حسن ابن علی در مقابل نیروهای زر و زور و تزویری معاویه قائل شد؟ احتمالی که بعید نمی‌نماید.
  5. و در نهایت به این پرسش حیاتی می‌رسیم که پس از به دست گرفتن قدرت [در صورت به سلامت از این خوان‌های سخت عبور کردن] و با عنایت به فرصت سوزی‌های سه ساله‌ی اخیر و نبود یک فکر منسجم در اصلاح‌طلبان برای اداره کشور، اصولاً برنامه‌ی جناح پیروز خاتمی برای ترمیم تمام ویرانه‌هایی که احمدی‌نژاد با پرداخت هزینه‌هایی از جیب مردم ایجاد کرد تا بنای کج و معوج خود را بر آن بنا کند چیست؟ برنامه‌ی اقتصادی که همیشه در میان طیف دوم خردادی مثل حلقه‌ی مفقوده بود چه می‌شود؟ در این آشفته بازاری که اگر ایجاد هم نمی‌شد باز هم بیماری مهلک عدم ثبات اقتصادی در تمامی دوران‌های پس از انقلاب وجود داشت و حالا بی‌گمان به وضعیت قرمز نزدیک‌تر هم شدیم، راه حل چه در چنته دارند؟

در این خصوص تا انتخابات بیش‌تر خواهم نوشت و صد البته که به نظرات شما برای ادامه‌ی بحث نیازی مبرم دارم.

دوشنبه,۱۵ مهر, ۱۳۸۷

سعی نابرده

گاهی وقت‌ها سعی می‌کنم درد‌های‌ام را میان خنده‌های تو پنهان کنم.

دوشنبه,۱۵ مهر, ۱۳۸۷

ره‌آورد سفر

برخیز تا یک‌سو نهیم این دلق ارزق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله​ای با بت پرستی می​رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

این ابیات جناب شیخ اجل سعدی تا انتهای غزل، این چند روز که در شهر یار و دل‌دار بودم زیر لب ورد زبان‌ام بود. گفتم شما را هم میهمان کنم.



صفحه قبل»