نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » می
سه شنبه,۲۹ مرداد, ۱۳۸۷

روی دیگر سکه

می‌خواستم سر-و-ته قضیه را در همین صفحه هم بیاورم اما دیدم نمی‌شود بالای صفحه نام «سوشیانت» نوشته شده باشد و در آن حرف‌هایی آن چنانی بزنی. این شد که صفحه‌ای دیگر ساختم تا گاهی روی دیگر سکه‌ی ذهن پر تشویش خویش را به‌شما بنمایانم. اگر اهل دغدغه‌هایی از جنس کفریاتی که می‌نویسم هستید می‌توانم در کفرستان خویش میزبان شما باشم. کفر گویی‌هایم را در «کفریات» بخوانید.
شنبه,۲۶ مرداد, ۱۳۸۷

انتظار نامه – ۴

تا کی به‌تمنای وصال تو یگانه… اشکم… خواهد به‌سر آید غم هجران تو یا نه؟… ای تیر غمت….

شنبه,۲۶ مرداد, ۱۳۸۷

انتظار نامه – ۳

مثل امروز وقت اذان صبح حرم بیا. من و مینو به انتظار تو نشسته‌ایم.
پ.ن. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاء وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ. (النور- ۳۵)
چهارشنبه,۲۳ مرداد, ۱۳۸۷

انتظار نامه – ۲

انتظار یعنی در نظر بودن شخص منتَظَر. آن‌که در نظر است که غایب نمی‌شود!
دوشنبه,۲۱ مرداد, ۱۳۸۷

انتظار نامه – ۱

چه غیبتی؟ تو همه ظهوری و حضور. غیبت تهمت بزرگی‌ست. نکند که از شدّت ظهور، از چشمان ما غایبی؟ قرن‌هاست که چشمان غیبت زده ترا نمی‌بینند. قرن‌هاست.
شنبه,۱۹ مرداد, ۱۳۸۷

کاربرد فرهنگی اجتماعی وبلاگ

- آقا یک خواهش دارم.
- بفرمایید.
- لطف می‌کنی از فضای وبلاگ برای داد و ستد دل و قلوه و … و … و اینا استفاده نکنی؟
- …
دوشنبه,۱۴ مرداد, ۱۳۸۷

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

اگر در این رفت-و-آمدهای با هواپیما چیزی‌ات شود، مطمئن باش می‌روم دربند، سوار آن دو پاره آهن‌هایی که از روی درّه می‌گذرند می‌شوم. یادت می‌آید؟ همان‌ها که می‌ترسیدی سوارشان بشوی. به بالاترین نقطه که رسید، سریع خودم را به تو می‌رسانم.
جمعه,۱۱ مرداد, ۱۳۸۷

شیدایی در دالاهو

خیلی دوست دارم به کرمانشاه و خصوصاً شهرستان «صحنه» سفر کنم. دیدن مردمانی که شیدایی از سر-و-روی‌شان می‌بارد لابد تاثیر خوبی بر آدم می‌گذارد. دوست کرمانشاهی زیاد دارم اما دیدن دالاهو و اهل حق‌اش شده یکی از آرزوهای دیرینه‌ام. حس می‌کنم یک آدم خاص لازم دارم تا با هم به این سفر برویم. یکی که حاضر باشد شب‌ها در کوه بخوابد و غذای کوهستانی بخورد. یکی که غم داشته باشد، غصه‌دار باشد، نیاز به تحول داشته باشد. خلاصه نمی‌دانم. حس عجیبی مرا به دیوانه بازی‌های از یاد رفته می‌خواند.

پ.ن. مسبب همه‌ی این‌ها دیدن این تکه فیلم از سید خلیل بود که اشک‌ام را درآورد.

پنجشنبه,۱۰ مرداد, ۱۳۸۷

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن

عنوان، مصرعی‌ست از غزل‌های جناب مولوی.

ابتدا موسیقی وبلاگ که در سمت راست صفحه است را قطع نمایید سپس لذت تماشای این معاشقه را ببرید.
لینک مرتبط: حال دل

دوشنبه,۷ مرداد, ۱۳۸۷

دل‌ات می‌آید؟

یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (الإنفطار-۶)

یکشنبه,۶ مرداد, ۱۳۸۷

سیّد، قلیان و من

چقدر دل‌ام می‌خواست سیّد چروکیده با آن عرق‌چین سبزش که در قهوه‌خانه کنار میز سرباز نشسته بود، کنار دست من بود. با حسرتی عجیب به قلیان سرباز شهرستانی زل زده بود تا دست آخر به چند تا پک مهمان‌اش کرد. دوست داشتم پهلوی من نشسته بود تا همه‌ی قلیان را مهمان‌اش کنم. روی‌ام نشد بروم نزدیک‌اش و بفرما بزن‌ام. حیف. از آن سیّد‌ مرتضایی‌های خوش‌آیند حسین بود که تا ابد می‌شد از او چیز یاد گرفت.
شنبه,۵ مرداد, ۱۳۸۷

بیابان مردم خوار

بیابان بی‌پایان عشق مردم خوار است. اگر عاشقی را برگ مسافرت بود، دست در شاخ بی‌مرادی زند. بلکه نهال هستی از چمن وجود بر کند و در دریای نیستی افکند.
لوایح. عین القضاة همدانی.
شنبه,۵ مرداد, ۱۳۸۷

اسبی نفس بریده را مانندم!

شُکر گوی تو شوم؟ شُکر نعمت تو؟ شُکر نعمت‌ات که جز به نعمت نشاید. شُکر ِشُکر تو گویم؟ این که نعمتی نو است. در شُکر مستدام چگونه توانم بود؟ خواندم که داود نبی گفت: «إلهى کیف أشکرک و أنا لاأستطیع أن أشکرک الا بنعمه ثانیه من نعمک» [۱] تا گفتی: «إذا عرفت هذا فقد شکرتنی».[۲] آیا به زبان توان گفت که نعمتی‌ست از نعمات بی‌پایان‌ات؟ باشد که: «إذا عرفتَ ان النعم منّى فقد رضیت منک بذلک شکراً»؛[۳] زیرا که «حقیقت شکر، سخن دل بود و اقرار دل به نعمت حق سبحانه و تعالی».[۴] شناخت‌ام که نعمت‌ات فراوان است. شناخت‌ام که منّت نهادی بر منی ضعیف چو پادشاهی کبیر. این از بدایت. اما نهایت چه؟ نهایت شُکر عمل به مقتضای بدایت بود. در آن ناتوان‌ام. می‌بخشی؟ من کجا و شُکر به زبان و تن و دل کجا؟ قدرتی کو در زبان‌ام که معترف به نعمت‌ات شوم؟ به تن و دل که جای خود دارد….

پ.ن. یکی از گوشه‌ی دل فریاد می‌دارد: گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید – هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور. جواب‌اش می‌دهم: گر چه وصالش نه به کوشش دهند – هر قدر ای دل که توانی بکوش. اما امان از نفسی که بریده است.

[۱]ـ مصباح الهدایة، عزالدین کاشانی، ص ۳۸۴٫
[۲]ـ شرح نهج البلاغه، ابن میثم، ج ۱، ص ۱۱۳٫
[۳]ـ ابوطالب مکى، قوت القلوب، ج ۱، ص ۳۶۱٫
[۴]ـ ترجمه رساله قشیریه، بدیع الزمان فروزان‌فر، ص ۲۶۳٫

جمعه,۴ مرداد, ۱۳۸۷

قدرت فشار

داشتم فکرمی‌کردم اگر یکی مثل حسین درخشان باشد که روزگاری به کمتر از بد-و-بی‌راه‌های آن‌چنانی در مورد شخصیت‌های به‌قول معروف دست راستی و حتی رهبر ایران راضی نمی‌شد و حالا چنان به قربان صدقه کردن‌شان می‌پردازد که آدم در داشتن چیزی به‌نام مغز در هیکل وی شک می‌کند، و تقریباً مطمئن باشی که او این تغییر موضع را زیر فشار جدّی امثال شریعت‌مداری -کمتر نام فامیلی می‌شناسم که چنین با شخصیت دارنده‌اش در تضاد باشد- اتخاذ کرده تا بتواند نانی بخورد یا هر چیز دیگر، آیا اگر برای من نوعی هم چنین که بر سر او رفت پیش می‌آمد، چقدر می‌توانست‌ام مقاومت کنم و خودم باشم؟ چقدر حاضر بودم برای حفظ پول توجیبی‌ام شرافت‌ام را به دار-و-دسته‌ی قاتل‌ها نفروش‌ام؟ اصلاً می‌توانستم؟ شما چه‌طور؟

پ.ن. سیاست، بازی کثیفی‌ست. خیلی زیاد!



صفحه قبل»