نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » آوریل
یکشنبه,۳۰ تیر, ۱۳۸۷

توهمات یک دلفین فرهنگی

دیدن گریه‌ی مرد طاقت می‌خواد

* این متن اول سه-چهار صفحه‌ای می‌شد. اسم‌اش هم بین این دو نام سرگردان بود: “یک قصّه برای مرگی که دیر یا زود نیست” یا “من، تو، ماهِ نگاه”. پر بود از خاطره‌های حضوری و غیابی‌ام از خسرو شکیبایی، همراه یا ناله‌های بودار مرسوم پس از مرگ. حذف‌شان کردم. نه خودم حوصله‌ی خواند دوباره‌شان را داشتم نه حال حرف و حدیث‌هایی که مطمئن‌ام بعدش پیش می‌آمد. مختصرش کردم به این نیم-بندهای آبکی! حوصله نیست عزیز. بفهم لطفاً!


یک
می‌خواستم برایت بنویس‌ام: ما جماعت دلفین شده یا به‌قول یکی دیگر گاو یا طبق فرموده‌ی بغل دستی‌ام در هواپیما، گوسفند [چه فرقی می‌کند اصلاً؟ حیوان، حیوان است دیگر!] خیلی که بتوانیم برای‌ات دل بسوزانیم دو روز است چون بعدش باید باز یکی از بختک نوشته‌های مسیح علی‌نژاد را مثل یکی از حیوانات محترم نام‌برده شده هی بخوانیم و هی تکرار کنیم تا مبادا یادمان برود که ما ملت بدبختی هستیم و تلخ هستیم و از بدو خدایی خداوند تبارک و تعالی مقرر شده بود که یک روز هم بدون فشار بر اعضا و اسافل حساس‌مان شب نشود و الخ. نوشته‌های این‌چنینی حتماً کابوس آفرین خواهند بود و ما وظیفه‌ی میهنی داریم که بفهمیم و فراموش نکنیم که زندگی‌ای شبیه مردم بریتانیای کبیر با آن سابقه‌ی درخشان فرهنگی‌اش نداریم.
می‌خواستم برایت بنویسم: امروز که ترا سرازیر می‌کردند توی گور اگر حواست سر جای‌اش بود حتماً جیغ و فریادهایی غیر از ناله‌های معمول برای عزاداری را هم می‌شنیدی که در اثر مهرورزی‌های برادران گارد ویژه و باتوم‌های‌شان بود برای رماندن ملت [بخوانید رمه] کف کرده از گرما وعشق سینما و دوربین و موبایل و عکس و امضای یادگاری و قهقهه. اما همه‌ی این باتوم‌ها که نوش جان کردیم فدای سر یک سکانس پری و هامون. من که عجیب با اسد فیلم پری هم‌ذات پنداری دارم. حالا این ویژگی پنهان ما ایرانی‌ها که باتوم نیروی انتظامی را فدای سر یک سکانس فیلم می‌کنیم را اگر بخواهی، علی‌نژاد می‌تواند برای‌ات تحلیل سیاسی کند. البته بعدش ممکن است از این که ایرانی زاده شدی هم پشیمان شوی چه برسد به این که خواسته باشی با یکی از شخصیت‌های فیلم، هم‌ذات پنداری هم داشته باشی.

دو
چند روزی می‌شود دارم آلبوم‌های جوانی‌ام را زیر-و-رو می‌کنم برای فرار از زمان حال ساده که برای بیان وقایع طبیعی مثل مرگ یا عادات مثل عادت به مرگ یا حقیقت‌های همیشگی مثل همیشگی ی مرگ از آن استفاده‌های شایانی می‌شود. گیر دادم به ۳-۲ تا ترانه از بانو شکیلا. یکی‌اش که این باشد، قبل از مرگ خسرو هم مرا یاد یال‌های پریشان اسب سریال «روزی روزگاری» می‌انداخت. کسی یادش مانده اسب سپید بر صحنه‌ی صحرا چه می‌کرد؟ یادت نیامد این را گوش بده.

سه
گفتم اسب سپید، یاد… اصلاً… آهای خاطره‌های شکیبایی… ترا به خدا دست از سرم بردارید. من باید کمی زندگی کنم. دیوانه‌ام کردی با مرگ‌ات… داداشی… هامون… اسد…. بروید پی کارتان ترا به‌خدا. التماس می‌کنم. چهار شب است کابوس می‌بینم که همراه با علی مصفا، از چاه بیابان سلوک خودم را حلق آویز کردم. بی‌خیال. باشه؟

چهار
هق می‌زنم بسیار.

پ.ن.۱: تصویر از فیلم سالاد فصل ساخته‌ی فریدون جیرانی است.
پ.ن.۲: تمام آن حیواناتی که در متن نام برده شدند منهای دلفین که تازگی به جمع نسب‌های مردم ایران زمین اضافه شده، بخشی از هویت کوچه-بازاری و تاریخی ما بوده و هست. اگر احساس می‌کنید به کسی توهین شده عذرخواهی‌ام را بپذیرید! سخن‌ام بیشتر از زبان کسانی‌ست که همیشه دوست دارند پای یک زبان بسته‌ی بی‌گناه را وسط بکشند.
پ.ن.۳: ماجرای بغل دستی‌ام در هواپیما این بود که وقتی پرسنل فرودگاه زور می‌زدند تمام سرنشینان هواپیما را برای رساندن به ترمینال سوار یک دستگاه اتوبوس کنند، زیر لب غرولند کرد: گوسفندمان فرض کردند دیگر. حتماً هستیم که صدایی از کسی بلند نمی‌شود دیگر. در جواب عرض کردم: البته بلانسبتی، چیزی هم می‌گفتید بد نبود. خواست های و هوی راه بی‌اندازد که ادامه دادم: منظورم بلانسبت به گوسفند بود. حیوان چهارپا را هم این‌طور به‌هم فشرده کنند، حتماً صدایی بلند می‌شود. جماعت اتوبوس می‌خندیدند که سالم به زمین نشسته بودند!

سه شنبه,۲۵ تیر, ۱۳۸۷

علی

- یا علی مدد….
- علی علی….

جمعه,۲۱ تیر, ۱۳۸۷

آزار

شک ندارم که جهان، جهان آزادی و دمکراسی است. اما به‌این نکته نیز سخت پای‌بندم که حیطه‌ی آزادی را تا آن‌جا مشروع می‌شمرم که از آزادی من، دیگری در رنج و عذاب نباشد. این‌ها از اصول فطری انسانیت است که ربطی به زمان و مکان خاصی ندارد. در دموکراتیک‌ترین کشورها، توهین واضح به دیگری با متر و میزان آزادی بیان سنجیده نمی‌شود. بگذریم از این که کسانی دور هم جمع می‌شوند -یا با اغراض سیاسی یا غیر آن- تا به یک ایده، یک مذهب یا یک شخص خاص توهین کنند -مانند چیزی که در قضیه‌ی کاریکاتورها دیدیم- بعد آن را با کلمه‌ی آزادی توجیه می‌کنند، حرف من از توهین یک شخص حقیقی به یک شخص حقیقی دیگر است در ملاء عام.
چیزی که باعث شد این چهار خط را بنویسم درد-و-دلی بود که دیروز با داریوش داشتم. به او می‌گفتم نمی‌فهمم وقتی کسی نظرش یا هر چیز دیگری که جایی را از کسی تنگ نکرده را در پهنای وب منتشر می‌کند و حتی در یک دسته بندی خاص هم می‌گنجاندش تا مخاطب خاص خود را بیابد، چرا باید جواب‌گوی هر ناسزا و توهینی باشد. من هنوز درک نکردم یکی مثل حسین که سیستم نظر دهی وبلاگش را به هر دلیلی به‌روی دوست و دشمن بسته چرا باید به این دلیل کاملاً شخصی فحش بشنود؟ چرا حریم خصوصی برای ما بی‌معناست؟ اصلاً معنای این حریم خصوصی چیست؟ من یک تکه فیلم که دوست دارم را روی یوتوب منتشر می‌کنم که در آن فیلم توهینی به شخصی یا اشخاصی نیست. اما تا بخواهید پای این تکه فیلم که اتفاقاً موضوعی کاملاً عرفانی و ادبیاتی مثل تفسیر بیتی از حافظ دارد، فحش شنیدم! حتی دلیل‌ام نیز برای این‌کار استفاده از فضای مجانی‌ست که یک سیستم انتشار فیلم در اختیار مخاطبان‌اش گذاشته تا از آن استفاده‌های ثانویه‌ی خودش را ببرد. روی یوتوب یا بلاگر یا حتی سایت‌های میهنی هزاران لینک و فیلم و مطلب خالتور یا حتی پورنو هست و کسی هم نمی‌گوید که بیایید همه‌اش را بردارید یا سانسور کنید. من با سانسور کلی و بی قید و شرطی که در ایران معمول است حتی در خصوص سایت‌های پورنو مخالف‌ام و می‌پندارم حتی برای این دسته از موضوعات نیز باید برنامه و قانونی درست داشت. اما دقیقاً متوجه نشدم دلیل توهین کنندگان به یک نویسنده‌ی موضوع خاص که اصلاً به ایشان ربطی ندارد چیست. یا چرا چون کسی برای حریم خصوصی‌اش از قفل و بستی فزون‌تر استفاده کرده باید فحش بشنود و قس علی هذا.

داریوش معتقد است آن دسته از مخاطبان که با دین یا هرچیزی که بویی از دین بدهد مخالف‌اند و کامنت توهین آمیز می‌گذارند، چون از کسانی که به‌اسم دین بر ایشان ستم کردند و آزارشان دادند منزجرند، لذا با دیگرانی نیز که شاید ربطی به آن افراد نداشته باشند برخوردی غیر انسانی دارند. نمی‌خواهم به ریزخوانی ماجرای آزار دادن یا آزاد دیدن از پس معنای آزادی بیان بپردازم؛ با این حال مساله برای من لاینحل باقی مانده که چرا بشر از لوازم دموکراسی خوب استفاده نمی‌کند. چه دلیلی می‌بیند که بر هر کسی تا جایی که در توان دارد بتازاند. چرا جنگ آن هم وقتی که از آن ستیز حتی سودی هم عاید فرد مهاجم نمی‌شود؟ جنگ گویا در این عصر نقطه‌ی پایان خیلی چیزهاست. نمی‌دانم!

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

لینک مرتبط: نوشته‌ی داریوش. حدیث آزار دهنده و آزار دیده

چهارشنبه,۱۹ تیر, ۱۳۸۷

سوگند

سوگند می‌دهم به سر زلف خود ترا
کز من اگر شکسته‌تری یافتی بگو

صائب…. حیف از این ابیات که در لا به‌لای روزمره‌گی‌ها گم می‌شوند.

چهارشنبه,۱۹ تیر, ۱۳۸۷

شراب خوردن ما…

نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است
شراب خوردن ما شیشه خوردن است این‌جا

صائب…. حیف از این ابیات که در لا به‌لای روزمره‌گی‌ها گم می‌شوند.

سه شنبه,۱۸ تیر, ۱۳۸۷

ساده باش مثل ابر

ساده‌ی ساده. من از ساده بودن لذت می‌برم. قرآن برای من ساده است که از آن خوش‌ام می‌آید. حافظ هم همین طور. تو نیز هم. چرا بعضی‌ها نمی‌خواهند رمز ساده‌گی را کشف کنند؟
دوشنبه,۱۷ تیر, ۱۳۸۷

این روزهای سخت ودل‌گیر

این روزهای سخت ودل‌گیر را فقط به این امید دارم می‌گذرانم که می‌دانم به‌زودی خواهی آمد. زود بیا. امیر تنهاست.
جمعه,۱۴ تیر, ۱۳۸۷

دل برد و دل برد

دل مرا تا حالا دونفر برده‌اند. یکی پیرمرد یکی تو. نه فقط یکی برد. تو. پیرمرد برای‌ام دل‌داری کرد و تو دل‌بری. روزگاری در کوچه‌ای حوالی گیشا بود که سوخته بودم. برای خنک شدن مرا پای پیاده تا تجریش کشاند. آن شب وسط اتوبان با چشم بسته و پیاده به مقصدی نامعلوم ره‌سپار شدم. مبدأ معلوم بود؟ مقصد؟ یکی بود و یکی نبود. نمی‌دانم گویا از پس امتحان برآمده بودم که میان مشهد و تهران، هاجر گونه به هروله‌ام کشاند.

تو از جنس همانی. برای من بهشت بود. حالا تو بهشتی. اگر من بودم که از پس امتحان بر آمدم شک نکن که تو برای‌ام همانی. در چشم پیرمرد همیشه لبخندی بود که در همیشه‌ی خدای صورت تو هست. چیزی از جنس نور گنبد رضوی که از آن بالا، در هواپیما هم معلوم است در چهره‌اش بود. آن اواخر گفته بود: من کارم این بود که نور تقسیم می‌کردم. همین بود!

جمعه,۱۴ تیر, ۱۳۸۷

حرف و صوت و گفتِ مولوی و قلم پای حقیر!

حرف و صوت و گفت را برهم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم

داشتم فکر می‌کردم: تازه مولوی در دفتر اول چنین گفته، اگر این کارها را نمی‌کرد مثنوی‌اش چند مَن می‌شد؟ آخر پدر چندی قبل یک مثنوی به من هدیه داد، حقیقتاً سنگین و در قطع بزرگ که برای خواندن‌اش باید از رحل استفاده کرد. دیروز داشتم تورقی می‌کردم که رحل چوبی هم تاب نیاورد و کتاب مبارک را سُراند روی قلم پای من بخت برگشته. این هم از اثرات مثنوی‌ست لابد!

پنجشنبه,۱۳ تیر, ۱۳۸۷

علیرضا

علیرضا دارد آماده می شود که برود یک زندگی را شروع کند. چقدر به انتظار این لحظه بودیم. حالا رسید.
پنجشنبه,۱۳ تیر, ۱۳۸۷

مکه و مدینه شهر فواحش

اگر تا به‌حال کلمات بالا را ندیدید تعجب نکنید. برایتان می‌گویم. فاجعه‌ی عاشورا با مردم چنان کرد که تا ۱-۲ سالی صدایی به‌مخالفت یزید ابن معاویه برنخاست. حکومت مسلمین به دست عیّاشی فاسد افتاده بود اما نه جرأت مخالفتی عقیدتی بود و نه جسارت قیامی دو باره. ۲ سالی از واقعه‌ی سال ۶۱هجری گذشت تا والی مدینه که پسرعموی یزید می‌شد، عده‌ای از بزرگان مدینه را به دمشق نزد وی فرستاد تا مورد ملاطفت‌اش قرار گیرند و در بازگشت برای او تبلیغ کنند اما رفتن ایشان به شام همانا و دیدن گستاخی‌های یزید بر دین همانا. برگشت‌اند و عین وقایعی که دیده بودند را برای مردم مدینه تعریف کردند. شهر یک‌پارچه شورش شد. سرکردگی مخالفان را «عبدالله ابن حنظله» بر عهده گرفت. ایشان امویان را از شهر اخراج و اختیار شهر را در دست گرفت‌اند و بنا بر اقوالی خندق مدینه را نیز احیا کردند تا جلوی لشگریان را بگیرند. یزید سردار سال‌خورده‌ی خویش «مسلم ابن عقبه» را برای سرکوب شورشیان به سمت مد‌ینه گسیل داشت.

مسلم با ۵۰۰۰ سپاهی به مدینه رسید، شهر را محاصره کرد و سه روز فرصت داد که مخالفان تسلیم شوند. اما چنین اتفاقی رخ نداد. با خیانت قبیله‌ای، راه‌های مخفی برای گذر از خندق برای سپاه شام آشکار شد. سپس هزاران سپاهی شامی بر شهر یورش بردند و آن را بازپس گرفت‌اند. مسلم برای سه روز تمام خون و مال و آبروی ساکنان مدینه را بر سپاهیان خویش حلال کرد. فرمان داد هر چه می‌خواهید بکنید که آزادید. تصور کنید در شهری که مسجد نبوی در آن است و قبر رسول، و هنوز از صحابه‌ی معظم پیامبر کسانی در این شهر سکنی دارند، سپاهیان وحشی شام مرتکب چه فجایعی شدند و چه خانواده‌هایی که بی‌آبرو نشدند. در مسجد رسول الله اسب بست‌اند و آن‌جا را اصطبل چهارپایان خویش کردند، بسیاری از زنان و دختران مدینه را مورد تجاوز خویش قرار دادند و … بعد از سه روز مسلم از تمامی مردم شهر نه به خلافت یزید که بر بنده‌گی و بردگی یزید بیعت گرفت و بر پیشانی بزرگان شهر چون صحابی پیامبر، انس ابن مالک، داغ برده‌گی زد. این فاجعه در کتاب‌های تاریخ اسلام به نام واقعه‌ی «حَرّه» شهره شد. بعد از مدتی اهالی شهر مدینه که در بهت ماجرا مانده بودند و دخترکان و زنان تجاوز شده‌ی عرب، راه دیگری را در پیش گرفت‌اند که سرانجام آن همان بود که گفتم. مدینه شهر رسول الله و در کنار قبر وی، شهری پر از فواحش و رقاصان و مطربانی شد که تا مدت‌ها اشرافی که قصد کناره‌گیری از سیاست را داشت‌اند را به خود فرا می‌خواند. بر سر مکه نیز مدتی بعد چنان رفت که بر مدینه. نخست در زمان حکومت یزید و سپس در حکومت «عبدالمک مروان» به‌بهانه‌ی حضور شورشی معروف «عبدالله ابن زبیر» در شهر، کعبه را به منجنیق بست‌اند و سرانجامی همانند مدینه را برای‌اش رقم زدند. و جالب این‌که در تمامی این اتفاقات از کشتار سال ۶۱ یعنی قیام عاشورا تا وقایع مدینه و مکه عمده‌ی دلایل برای ارتکاب چنین فجایعی دلایلی دینی یعنی خروج یک شورشی بر حاکم مسلمین بود! سپاهیان شمر در روز عاشورا به حسین می‌گفت‌اند که آمدیم تا تو را به جهنم فرستاده و خود به بهشت رویم و «مسلم ابن عقبه» پس از واقعه‌ی مدینه چیزی شبیه این گفته بود: اگر تنها با یک عمل بخواهم که در روز قیامت نزد خداوند سرافراز باشم همان عملی‌ست که در حرّه انجام دادم!

عجیب است که مسخ دینی مردم گاه چنان است که در راهِ به زعم خویش دفاع از دین، حتی برای آورنده‌ی آن نیز ارزشی قائل نمی‌شوند! حرمت داشتن صندلی خلافت بر حرمت قبر نبی رجحان دارد حتی اگر بر آن کرسی کسی چون یزید فاسق تکیه زده باشد. مهم جایگاه خلافت است و نه هیچ چیز دیگری!

شنبه,۸ تیر, ۱۳۸۷

حال دل

این روزها، حال دل من شبیه این مضراب‌های علیزاده است که بر بند بند تار تن فرود می‌آیند. به طنّازی‌های تار استاد خوب نگاه کنید!

پ.ن۱: ابتدا موزیک صفحه که در نوار سمت راست است را قطع کنید.
پ.ن۲: محل اجرای این کنسرت در فرهنگ‌سرای خاوران بود و زمان آن، اگر اشتباه نکنم، بعد از زلزله‌ی رودبار (سال ۶۹).
چهارشنبه,۵ تیر, ۱۳۸۷

یادها

چند ماه قبل داشتم نواری از گروه چاوش با صدای «سیما مافیها» گوش می‌کردم. به‌فکرم زد که از او نشانی بگیرم که نتیجه‌اش این نوشته‌ی خوابگرد عزیز شد. هنوز هم در پی اویم تا شاید نشانی یا صدایی، اما هیچ جز همان که خوابگرد برایم گفت: سلامت است [؟] و در گوشه‌ای به‌دور از هیاهوها. این داستان گذشت تا امروز که یک سی دی تصویری از اجراهای استاد محمد اسماعیلی را در میان صدها سی دی دیگر یافتم. با خودم فکر کردم هر کدام از این اسم‌هایی که دیگر گم شدند، گنجینه‌هایی هستند که روزگاری ما را مدیون خویش کرده بودند و حالا ما در پی طوفان حوادث و سیاست بازی و کثافت‌کاری‌های روزگار، چقدر راحت فراموششان کردیم. اسم اسماعیلی آمد یاد استاد پایور افتادم. کسی یادش مانده این مرد چه مضراب‌ها بر سنتور نواخت؟ تا از دست فلج شد و حالا؟

ختم کلام: ما را واژگون کردند و از هرچه در ذهن و دل‌مان بود، خالی. ما را شکست دادند. این‌چنین مردمانی هستیم که چنان‌چه افتد و دانی و گرفتار. حیف این پنجه‌ها که فراموش شدند. حیف.

پ.ن. اجرایی از جوانی استاد اسماعیلی در جشن هنر شیراز را از این‌جا دانلود کنید و اجرایی از گروه تنبک نوازان را به سرپرستی وی [نفر اول سمت چپ] را از این‌جا. کیفیت پایین تصاویر را بگذارید به حساب فایل‌های اصلی و گذر روزگار.

سه شنبه,۴ تیر, ۱۳۸۷

بسم الله الفیلتر الجبارین

خوب به سلامتی رفتیم قاطی فیلتری‌ها. کسی می‌داند چرا مثلاً سپنتا مرا فیلتر کرده؟