نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » مارس
جمعه,۳۱ خرداد, ۱۳۸۷

مرغ سحر

به‌مناسبت اجرای دوباره‌ی «مرغ سحر» در کنسرت‌های اخیر استاد
یه مرغی بود اسمش سحر بود. تا یه بار از لونش دراومد ملت اشتباهی فکر کردن طرف خانومه. از اون خانوما که پول می‌دن شب تا صب می‌رن بغلشون واسه جفتک زدن. نه که همچی خوشگلم بود، احساس نوستالوژیک دوران واز بودن شهر نو رو هم که زنده می‌کرد دیگه طرف تا می‌دیدش از خود بی‌خود می‌شد. خلاصه جونم واستون بگه هر کی از را رسید یه حالی به مرغ بخت برگشته داد. مردمم چون فکر می‌کردن پولشو دادن؛ پس باید هر جوری که عشقشونه مرغ زبون بسته باهاشون را بیاد، هر بی‌ناموسی‌ای هم که بخوان باید واسشون بکنه. حالا دیگه مرغه گلوش که پاره شده هیچ، اونشم ایضاً. والسلام.
سه شنبه,۲۸ خرداد, ۱۳۸۷

آشفته حال

امروز سینا پشت تلفن دو دوبیتی برایم خواند، یکی را اجازه نداد که با کسی تقسیم کنم اما دیگری چنین بود:
ما که بسیار دم از زلف چو لیلا زده‌ایم
بس آشفته، جنون‌سا، به صحرا زده‌ایم
از آرامش ساحل چو دل‌گیر شدیم
دل یک‌دله کردیم به دریا زده‌ایم
دوشنبه,۲۷ خرداد, ۱۳۸۷

و خدایی که در این نزدیکی‌ست

نمی‌دانم این تکه فیلم از قرائت شیخ حسین رفعت در دوحه را دیدید یا نه. شیخ آیات پایانی از سوره‌های ق و حشر که بیشتر اسماء الحسنی‌ست را ‌عجیب و تکان دهنده قرائت می‌کند. گویی که قرآن در حال نزول است. فایل به فرمت ۳gp است. با مدیاپلیر خود ویندوز که باز شد، با بقیه‌ی برنامه‌های پخش تصویر را نمی‌دانم.
دوشنبه,۲۷ خرداد, ۱۳۸۷

بعد العمل

عمل کردم. این‌بار درد کمتری دارم. فعلاً همه چیز خوب است. از رفقایی که حالی پرسیدند بی‌نهایت ممنونم. در این وانفسای دود و آهن، محبت و انسانیت گویی بارقه‌ی امیدی‌ست برای فرداهای بهتر یا شاید روزنی که انسان امروزی بتواند از آن خود را بنگرد و بداند هنوز انسان است. چه می‌دانم! شاید هم روزی برسد که هیچ نداشته باشیم. می‌شود آیا؟ سخت می‌شود اما.
شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

ویزا

و من مجبورم حتی توی وبلاگم نقش شادی بازی کنم…. به‌شدت تنها شده، تنها شدم… قدر همین فاصله از مشهد تا تهران رو بدون. امام رضا لااقل ویزا نمی‌خواد…. دل، کافیه.

بخشی از یک گفتگوی کاملاً مردانه.

شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

برای مردها

اصلاً ما مردها گاهی وقت‌ها بالکل یادمان می‌رود که مردیم. اول جفتک پرانی می‌کنیم، بعد عشوه‌ی خرکی می‌آییم، دست آخر هم شور برمان می‌دارد و عرعر گریه می‌کنیم. ببین رفیق! بیا رو-راست باشیم. خاله خشتک‌بازی تمام. مرد باش پسر. مرد که زر مفت نمی‌زند.
شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

من باهارم تو زمین

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا تاقم می‌کنه

من و تو، درخت و بارون – احمد شاملو

شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

تنهایی

تو این بار نیستی. فردا باز عمل جراحی دارم. باز بی‌هوشی؛ باز درد. تو نیستی اما. فرق در این‌جاست. تنهایی.
شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۷

شب فراق

جزای آن‌که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
جماعتی که نظر را حرام می​گویند
نظر حرام بکردند و خون قتل حلال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
شیخ اجل سعدی

چهارشنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۸۷

دو سرگردان بی​حاصل

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی​حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت
حضرت مولانا حافظ

یکشنبه,۱۹ خرداد, ۱۳۸۷

ما جماعت وبلاگ نویس

ما جماعت وبلاگ نویس آدم‌هایی هستیم که گاهی راه می‌رویم، گاهی فکر می‌کنیم (+ و +)، گاهی عاشق می‌شویم، گاهی برای فرداهای وبلاگ یا سایت‌مان نقشه می‌کشیم، گاهی از حرف‌های هم تعجب می‌کنیم، گاهی با هم مذاکره می‌کنیم، گاهی فیلتر می‌شویم، و حتی گاهی با گشت ارشاد رو-به-رو می‌شویم.
× نفرات عکس آخر [یادگاری با گشت ارشاد] از راست به چپ حضرات خوابگردگاوخونیملکوت. با عرض پوزش که عکس‌ها را همین‌جا قرار ندادم. اینترنت پرسرعت قطع است و بلاگر جان به لبم کرد برای هر آپلود و آخر هم نشد که نشد!
پ.ن. یادم رفت اضافه کنم که ما هرچه باشیم در دام عنکبوتی به‌نام اینترنت گرفتاریم. عکس خوابگرد از این www را ببینید. در ضمن به توصیه‌ی همین رفیق معلوم الحال یک عکس از اسباب طرب هم در بالا اضافه کردم باشد که رستگار شوم. راستی کسی می‌تواند حدس بزند این قوری مهربان چند بار پُر و خالی شد؟
شنبه,۱۸ خرداد, ۱۳۸۷

نوشته‌ای از سر درد

چند بار تلاش کردم عنوانی مناسب برای این نوشته بیابم اما نشد. تا آخر دیدم که لبّ مطلب، حرفی‌ست از جنس دردی عمیق و کاری لذا این شد که خواندید. دوست فرهیخته و نازنین ما، جناب بهشتی معز، در سبد روزانه‌های‌شان نگاشته‌ای قرار داده‌اند که مانند همیشه با نثر موزون و دل‌فریب، اما این‌بار ذهن را به سمتی سوق می‌دهد که سخت تاسف و تاثر را در آدمی برمی‌انگیزد. قصد کردم مثل پاره‌ای از نکته برداری‌ها از نوشته‌ای ارجمند که با دیگران قسمت‌اش می‌کنی، این متن را برای خودم و خوانندگان این وبلاگ با کمی ویرایش در علامت‌های نوشتاری و فاصله‌ها بازنشر کنم. نمی‌دانم این بازنشر خاطر شریف جناب بهشتی معز را خوش آید یا خیر. در هر حال اگر مانعی بود بفرمایند تا بردارم.

-
یا رب إن قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا
فرقان / ۳۰
یک نظر سنجی منتشره حکایت از آن دارد که هفتاد درصد از ایرانی‌ها نمی‌توانند قرآن بخوانند و نود درصد از آنها قرآن را نمی‌فهمند. این خبر دستاویز برخی رسانه‌های برون مرزی هم شده است که اگر نمی‌شد جای تعجب داشت.
آدم حیرت می‌کند که با این همه سر وصدا، هزینه و ادعا و پس از سی سال تاسیس جامعه‌ای قرانی معلوم نیست اولیای روحانی و شبه روحانی جامعه با این همه پول و گوش مفت چه کرده‌اند!
تو گویی ما آموزشگاه رانندگی دایر کرده‌ایم که قرار بوده مردم در آن رانندگان خبیری شوند ولی امروز پس از سی سال آموزش نه تنها راننده نشده‌اند که هفتاد درصد آنها در تشخیص علایم راهنمایی هم دچار مشکل‌اند، جل الخالق!
آن‌وقت رجال دین و حاملان قرآن بر سر تهاجم فرهنگی داد می‌زنند و مدام گریبان این و آن را می‌گیرند و از نامرادی‌های ارضی و سماوی سخن می‌رانند و لابد در نهایت مردم متهم‌اند که چرا با این همه امکانات نمی‌توانند قرآن بخوانند!
وقتی حوزه متولی امور دانشگاهی شده و مشغول توزیع دکترا میان شیخ و شاب شود، امر به معروف و نهی از منکر به گیس و شارب و جبه و جقه محدود و رجال دین به هر چه جز وظایف اصلی خود مشغول شوند، نتیجه جز این می‌شود؟
دین مزین و جامعه سراسر تزویر و تظاهر و تهی از معنویت جای روح اخلاق و کمال فضیلت و تعالی آدم‌ها را گرفته است، امروزه دغدغه مردم تهیه لقمه‌ای نان و روغن شده است، معنویت و قرآن پیشکش.
مشکل این است که رفتار رجال ما قرآنی نیست که مردم ازقرآن می‌گریزند، همان فاصله‌ی همیشگی قول و عمل. لابد از این پس باید شاهد بود که به استناد همین آمار ستادهایی برای قرآن‌خوان کردن مردم تشکیل شود، باز جوایز و مزایایی برای حفظ طوطی‌وار این مصحف شریف و چه میزان شعار جدید و حرف نو برای تحقق این رسالت جدید که به بازار خواهد آمد و بودجه‌ها که برای این مهم در نظر گرفته خواهد شد.
اگر ما کمتر حرف می‌زدیم و آداب ساده‌ی مسلمانی را در عمل رعایت می‌کردیم امروز روزگار دیگری داشتیم.
چه می‌خواستیم و چه شد … !

صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا
بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه‌ی سالوس
کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا
پنجشنبه,۱۶ خرداد, ۱۳۸۷

آتش بدون دود

خبر کوتاه بود و مصیبت‌اش بلند. نادر ابراهیمی درگذشت و من داشتم گل‌چهره را گوش می‌دادم. مینو را سوار هواپیما کرده بودم و دل‌گیر که خبر صاعقه وار نازل شد. دیگر چه بگویم؟ همین امروز بود که داشتم مینو را دل‌داری می‌دادم که مرگ حق است و رهایی از قید این تن خاکی. حالا…
شنبه,۱۱ خرداد, ۱۳۸۷

برای حسین نوروزی و بانو

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
برای حسین نوروزی و بانو با تمام موسیقی‌های عالم

برای دیدن در اندازه‌ی واقعی روی آن کلیک کنید


صفحه قبل»