نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » فوریه
شنبه,۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷

و اما پرسپولیس!

با قهرمانی پرسپولیس حس گنگی به‌سراغ‌ام آمد. پرت شدم به‌سال‌هایی که جوان‌تر بودم و طرف‌دار دو آتشه‌ی این تیم. چه زود گذشت! یاد این تیم برای من نوستالژی شدیدی به‌همراه دارد. خاطراتی از ۵ سالگی تا کنون.
دقیقاً به‌خاطرم می‌آید که ۶-۵ ساله بودم با دو کودک دیگر در مهدکودک. یکی از دیگری پرسید: پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟ قرمزی یا آبی؟ آن‌دیگری گفت: آبی. ناخودآگاه با حالت تاسف به او گفتم: چرا آخه؟ قرمز که خیلی خوبه! پرسپولیس خیلی خوبه. این درحالی بود که قطعاً تا آن زمان در قید هیچ تیمی نبودم. من پرسپولیس را در ضمیرم دوست داشتم. چرا که بعدها فهمیدم سرخ، رنگ محبوب کودکی‌های رنگین من بود.
قهرمانی مبارک.
شنبه,۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷

زندان دسته بندی‌ها

برای من این «لیبل‌های نوشته» یا دسته بندی‌ها یا … زندان شده بود. خفه‌ام می‌کرد بعد از هر نوشته و به غلط کردن‌ام می‌انداخت. مثلاً عکس می‌گذاشتم از آزادی، اما برای من این فقط یک عکس نبود. هزار حرف دیگر هم بود. هزار لیبل و دسته باید درست می‌کردم. خلاصه این مفتعلن مفتعلن‌ها کشته بود مرا.* همه را بر می‌دارم به تدریج مگر برای نوشته‌های دنباله‌دار.

پ.ن. این روزها به‌شدت نگران‌ام و غم‌زده با اعصابی درهم که قرار از معده و هزار جای دیگرم نیز گرفته. حال‌ام از این جماعت به‌هم می‌خورد.

* اشاره به این بیت مولوی: رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل – مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا!

چهارشنبه,۲۵ اردیبهشت, ۱۳۸۷

آزادی





آزادی و … همین! کافی نیست؟
برای بهتر دیدن عکس‌ها روی آن‌ها کلیک کنید.
سه شنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۷

شیعیان لبنان و خیابان انقلاب

شهرداری ۳ میلیارد تومان به شیعیان لبنانی کمک می‌کند. خوب بکند! مثلاً می‌خواهند بگویند کمک غیر دولتی بوده و مردم شهیدپرور تهران خودشان با دستان شریف خودشان این مبلغ را به حساب جناب نصرالله واریز کردند تا وقتی حزب الله در این وانفسایی که به‌وجود آورده (+و+و+و…) سلاح خرید یا از این پول جاهایی هزینه کرد، جماعت نگویند دولت ایران به کشت و کشتار دامن می‌زند. ما هم که احمق! اصلاً نمی‌فهمیم دنیا دست کیست و اصولاً کی به کیست. این یکی که در باب خر فرض کردن ملت همیشه در صحنه بود که بی‌تعارف عادت آقایان شده، اما بعد، فقط یکی جان مادرش به این شهرداری نفهم منطقه ۶ یا هر قبرستان دیگری که متصدی آسفالت و پیاده‌روهای حدّفاصل چهار راه ولیعصر تا میدان انقلاب است، این موضوع بدیهی را حالی کند که گه زدن و زیر-و-رو کردن و به امان خدا ول کردن جایی به‌نام پیاده‌رو، علاوه بر کثافت‌کاری و گرد و غبارسازی و این‌جور چیزها، خطرات جانی هم برای ملت به‌همراه دارد. تکانی به اعضای شریف بدهید و این معضل ساده را بعد از ماه‌ها حل کنید.
پ.ن. در مورد این موضوع بیشتر خواهم نوشت و دقیقاً با همین ادبیات. اگر نارحت می‌شوید از خواندن آن‌ها صرف نظر کنید.
پنجشنبه,۱۹ اردیبهشت, ۱۳۸۷

رند عالم سوز و فنچ‌ها

تصویر «رند عالم سوز» به درخواست خودشان حذف شد!
تهران – کریم‌خان – قهوه‌خانه‌ی کنار نشر ثالث
چهارشنبه,۱۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷

ظل ممدود

ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد…
(حضرت حافظ)
شنبه,۱۴ اردیبهشت, ۱۳۸۷

خبرها همیشه منتظر می‌مانند

اگر این خبر درست باشد، اتفاقی عجیب در زندگی‌ام رخ خواهد داد. خبرها گویا همیشه منتظر زمانی هست‌اند که باید گفته شوند. خبر، بغضی نشکفته را به‌همراه داشت. چیزی از جنس نذر برای امام رضا.
پ.ن.۱: فردا به موزه‌ی سعدآباد خواهم رفت برای تحقیق صحت خبر. چیزی‌ست شبیه سقوط یک جهان راز از عالم ملکوت به عالم ناسوت.
پ.ن.۲: من بی می ناب زیستن نتوانم – بی باده، کشید بار تن نتوانم / من بنده‌ی آن دمم که ساقی گوید – یک جام دگر بگیر و من نتوانم. (خیام)
پنجشنبه,۱۲ اردیبهشت, ۱۳۸۷

دنیای کودکانه‌ی خیال

حسین نوروزی – ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷
تهران – کریم‌خان – قهوه‌خانه‌ی کنار نشر ثالث
پنجشنبه,۱۲ اردیبهشت, ۱۳۸۷

غم نان و دگر هیچ

من ماشین ندارم و اگر هم داشتم لابد پول بنزین نداشتم. تمام رفت-و-آمدهای من با تاکسی یا آژانس نزدیک منزل است گاهی هم از مترو. سوار اتوبوس نمی‌شوم چون طاقت خفگی و فشار ندارم. طاقت ندارم طرف مریضی موقع سوار شدن، از ابتدای اتوبوس خودش را بمالد به مردم از پیر و جوان و به من نیز ایضاً، تا جایی آرام بگیرد و باز داستان مالیدن را وقت پیاده شدن تکرار کند. طاقت ندارم کسی با پررویی تمام، میان فشار و خفگی، دست‌اش را تا جایی که می‌تواند در جیب کت یا شلوارم فرو کند و هر‌چه دم دست‌اش رسید را بدزدد. تمام تفریح‌ام هم -اگر اسم‌اش را بشود تفریح گذاشت- دیدارهایی گاه و بی‌گاه با دوستان است در گوشه‌ی دنج قهوه‌خانه‌ای معمولی و ارزان و نه کافی‌شاپ‌های مدرن و باکلاس که برای یک فنجان قهوه‌ی پفکی کمتر از ۶-۷هزار طلب نمی‌کنند. مثلاً زیر زمین کنار نشر ثالث که برای ناهار فقط کوفته دارد و قلیان هم در آن آزاد است. حسین از آن سر تهران می‌آید و من هم از این سر شهر لعنتی. یا سینا زرتاب یا علی یا … چه فرقی می‌کند اصلاً. با یکی حرف‌مان می‌کشد به گنون و علائم جهانی کالی یوگا، با یکی به ادبیات کودک. یکی از گرافیک می‌گوید، یکی از شعر و موسیقی. قلیانی چاق می‌کنیم، دو تا چایی یا رفقا سیگاری و در نهایت به‌قول مهتدی افسرده‌تر از آن‌چه بودیم می‌شویم و خداحافظ تا شاید بار دیگری که هم‌دیگر را باز ببینیم. خوب این همه‌ی بالا-پایین‌های ماست برای زندگی مثلاً. از لحظه‌ای که از خانه بیرون می‌زنی، غم هم زیر دل‌ات می‌زند. خیابان‌ها شلوغ و پر صدا در این گرما که نمی‌فهمی طرح زوج و فرد اگر نبود چه می‌شد. کرایه‌ها الکی الکی دارای نرخ‌های بی‌در-و-پیکر شده‌اند. یکی هم نیست بگوید: نامسلمان‌ها خوب کرایه را که سه‌لا-چهارلا حساب می‌کنی یکی دیگر که زورش می‌رسد هم جور دیگری – جای دیگری ترا یا زن و بچه‌ی ترا می‌دوشد. بگذریم.
می‌خواستم کمی از غم نان بنویسم که بی‌تعارف خیلی‌هایمان را خفت کرده. یعنی یقه و پاچه‌ی خیلی‌ها را گرفته. دقت کردید؟ یقه و پاچه را هر دو. یعنی بالا و پایین‌مان را یکی کرده. مسبب اصلی هم سیاست‌های غلط اقتصادی‌ست که به‌مدد هوش و حواس و درایت و کفایت و مدیریت مسئولان نظام آثارش هر روز خدا از یک قسمتی که جر خورده رخ می‌نماید. جمعیت بی‌کار را تا به‌حال درست شمارش کردید؟ نه! ترا به آن‌که اعتقاد دارید! جرأت دارید برای خودتان هم که شده با طبقه بندی فوق محرمانه یک آماری بگیرید و درصدش را جلوی چشمان مبارکتان بگذارید؟ من ۳-۲ ماه دیگر بر می‌گردم سر همان کار دولتی قدیم‌ام. با همان ماهی فلان قدر همراه با طعم توهین و تهمت و افترا و سرزنش و زیرآب زنی رفقای اداره، برای دو زار عواید اضافه بر سازمان آخر ماه از همان عنایات مدیر محترم. این‌ها را می‌خوریم و یک نوش جان هم پشت سرش ادا می‌کنیم به‌خودمان، اما دیگری که از همین هم محروم است چه؟ احمدی نژاد هم که قرار است ۵-۴ سال دیگر برای خودش به سفرهای استانی برود و عشق کند. خلاصه منتظرم ببینم چه بلایی می‌خواهد سر رفقایم بیاید. همین!
دوشنبه,۹ اردیبهشت, ۱۳۸۷

راه‌ها

تمام راه فکر می‌کردم کنار منی. فقط لحظه‌ای خواب لازم بود تا سرم را بر بازوی پیرمرد چینی کناری بگذارم.

یکشنبه,۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷

از من، عین القضاة و دیگران

 پشت جلد کتاب تشیع سرخ. جایی که برای بار نخست نام عین القضاة را خواندم. نوشته‌ی محبت‌آمیز صاحب ملکوت، باز مرا برد تا عین القضاة شهید. یادم آورد که نخستین بار نام‌اش را پشت کتاب شریعتی یافتم. این نام گوشه‌ی ذهن من بود تا به اصرار از پدر خواستم داستان‌اش را برایم بگوید. بگوید که چه کرد تا شمع آجین‌اش کردند. خلاصه گفت: فرقی نمی‌کند چه کسی بوده. یکی را فرض کن در چند صد سال مثل شریعتی، که اسرار هویدا می‌کرد. مثل خط سوم شمس. از آن پس قاضی تقریباً مترادف شد با خود نویسنده. پشت همان کتاب شریعتی را هم با خودکاری قرمز زیر جملات عین القضاة و ژوردانو خط کشیدم و به یاد سپردم‌شان. ماند و ماند تا چند سال بعد که مجموعه‌ی نامه‌های قاضی را هدیه گرفتم. خواندم و خواندم و گاهی وقت‌ها هم خیس عرق می‌شدم. عرق شرم بود گویا. نمی‌دانم!
امروز صبح با دیدن نوشته‌ی داریوش یکه خوردم. انتظار نداشتم عین القضاة را برایم رو-به-رو کند. این دو-سه خط را نوشتم تا از داریوش به‌خاطر لطف و مهربانی همیشگی‌اش تشکر کنم و از پدر که مرا با این عوالم آشنا کرد و دست مرا باز گذاشت تا هر چه می‌خواهم بخوانم؛ به هر مسلکی که می‌خواهم بپیوندم تا اگر دینی را انتخاب کردم بسان دیگران دینی موروثی نباشد.
یکشنبه,۸ اردیبهشت, ۱۳۸۷

حاتم بخشی‌ها

خوشم آمد از این حاتم بخشی‌های سعید حنایی. نوشته:
…. بادا که ملکوت زمین نیز همچون ملکوت آسمان از آن ایشان باشد.

دوشنبه,۲ اردیبهشت, ۱۳۸۷

کاشی‌هایی از جنس بهشت

داشتیم با بانو کاشی‌کاری‌های مسجد شاه [امام!] را زیارت می‌کردیم که دیدم در چشمان بانو تعجبی‌ست حاکی از عظمت این همه عشق. برای‌اش توضیح دادم که عشق علی (ع) چنین کرده و گفتم که هر کدام از این اسلیمی‌های پیچ در پیچ نمادی از گل‌های بهشتی هست‌اند که از زمین شروع و به اعلی علیین ره‌سپار می‌شوند. نمادی از درخت طوبی که درختی‌ست در خانه‌ی زهرا (س) و در بهشت هر شاخه‌اش در خانه‌ی مؤمنی‌ست و او هر چه اشتها دارد از آن بهره می‌برد*. این‌ها را می‌گفتم و هر دو لذت می‌بردیم. یادم آمد که از این کاشی‌های خشت و لعاب، عجیب‌تر، آیینه‌کاری‌های حرم رضوی‌ست. گم می‌شوی و چطور آیینه‌کار خود گم نشده را خدا می‌داند. بی‌هیچ اشتباهی آیینه یا تکه‌های ریز خشت و لعاب را در مقیاس‌های عظیم کنار هم چیدن نه کار دست است. کار دل است. عشق چنین می‌کند. عکس‌هایی از این عشق‌بازی‌ها را ببینید.
* توصیف طوبی از پدرم حاج محمد اسماعیل دولابی‌ست.
مسجد شیخ لطف‌اله

مسجد شاه اصفهان




برای دیدن عکس‌ها در ابعاد بزرگ‌تر می‌توانید بر روی آن‌ها کلیک کنید!

یکشنبه,۱ اردیبهشت, ۱۳۸۷

اصفهان نو

تازه از اصفهان برگشته‌ام و هنوز خسته اما بشنوید از قیاس اصفهانی نو با آن‌چه من از این شهر در طول ۱۲ سال گذشته در خاطرات‌ام داشتم. در یک کلام که بگویم، رشد اقتصادی اصفهان در طول این مدت مرا به‌شدت شوکه کرد. فکر نمی‌کردم مردمی که تا همین چند سال پیش، دوچرخه و ماشین‌های رنگ و رورفته‌ی ژیان، مهم‌ترین نمادهای حمل و نقل شهری‌شان را تشکیل می‌داد، امروز با جدیدترین ماشین‌های روز به رفت و آمد درون شهری بپردازند. بسیاری از ساختمان‌ها نوسازی شده بود، شهرداری اصفهان، عملاً راه شهرداری تهران را در مورد فاضلاب شهری، گسترش اتوبان‌ها و طرح مترو برگزیده. دیگر فقط هتل عباسی یا دو-سه‌تا هتل انگشت‌شمار دیگر در زمره‌ی بهترین مکان‌های اسکان توریست‌ها محسوب نمی‌شوند. دکوراسیون بسیاری از مغازه‌ها و فروشگاه‌ها و نیز هتل‌ها، در برخی از نقاط، با بهترین خیابان‌های پایتخت رقابتی تنگاتنگ و در بسیاری از موارد چشم‌نوازتر، خلاقانه‌تر و حرفه‌ای‌تر ساخته و پرداخته شده‌اند. چیزی که باید در مورد شهر مشهد نیز گفته شود. در مورد مشهد البته حرف بسیار دارم خصوصاً نمادهای گرافیکی که در مکان‌های خصوصی مثل مغازه‌ها و یا خانه‌ها متبلورند. مجموعاً این دو شهر ظاهری مدرن‌تر از گذشته پیدا کرده‌اند که جای خوشحالی دارد. تنها چیزی که نگران‌ام کرد به فراموشی سپرده شدن آن‌چیزهایی‌ست که اصفهان را نصف جهان کرد. میدان نقش جهان و بازار دور تا دور، گویی جزیره‌ای شده باستانی در میان دریای مدرنیته. نمی‌دانم باید غم‌گین بود یا خوش‌حال. ترسم از این است که مثلاً یونیسکو سر بگرداند و مثلاً سوداگران با تبانی دستگاه‌های ذیربط به فکر ساخت برجی مثل برج معروف جهان‌نما بی‌افتند. بقیه‌اش باشد تا زمانی دیگر که شاید تعدادی از عکس‌های سفر را هم همین جا برای‌تان گذاشتم.