نامه‌های سوشیانت هزارم » 1387 » ژانویه
سه شنبه,۲۷ فروردین, ۱۳۸۷

درگذشت…

درگذشت… درگذشت… از یادآوری این همه مرگ در این چند ماه اخیر… بی هیچ جایگزینی برای بعضی‌ها. سنگ که نیستم! دلم سخت گرفت.
  1. رضا مقصودلو، مستندساز، درگذشت
  2. پروین دولت‌آبادی درگذشت
  3. عباس کاتوزیان درگذشت
  4. صمد سرداری‌نیا درگذشت
  5. احمدرضا دریایی درگذشت
  6. مترجم «اشارات و تنبیهات» درگذشت
  7. مرگ یک نویسنده‌ی کودک و نوجوان
  8. اسماعیل مسقطی، شیرین پنجه‌ی کرمانشاه درگذشت
  9. شوشا درگذشت
  10. شاهرخ سخایی درگذشت
  11. داوود اسدی، بازیگر سینما و تلویزیون درگذشت
  12. نادر خلیلی، معمار ایرانی درگذشت
  13. مرگ خبرنگاری دیگر
  14. ژازه طباطبایی درگذشت
  15. نیکول فریدنی درگذشت
  16. «احمد بورقانی» در گذشت
  17. منصور برمکی درگذشت
  18. حاج‌قربان سلیمانی درگذشت
  19. احمد عاشورپور، پیش‌کسوتِ آواز گیلان درگذشت
  20. مهران قاسمی درگذشت
  21. بابای قصه‌گو از دنیا رفت
  22. درگذشت فیلم‌بردار «ولایت عشق»
  23. اکبر رادی درگذشت
  24. گرشا رئوفی درگذشت
  25. ژاله اصفهانی درگذشت
  26. ابراهیم رزم‌آرا، شاعر، در غربت درگذشت
  27. قیصر شعر فارسی رفت
  28. ….

حوصله‌ی گشتن بیشتر ندارم. لینک‌ها همه از هفتان است. همین.

شنبه,۲۴ فروردین, ۱۳۸۷

حیف…

عباس کاتوزیان «هم» رفت…. حیف. همین.

پنجشنبه,۲۲ فروردین, ۱۳۸۷

رو‌به‌روی بهشت

حالا درست رو‌به‌روی منی. در اتاق منی… حالا زندگی من شروع می‌شود… بهشت از آن من است. بی هیچ تقوایی در خور این بهشت.
دوشنبه,۱۹ فروردین, ۱۳۸۷

در اسطوره به‌دنبال چه هستیم؟

برای شناخت، مطالعه و درک اسطوره، در ابتدای امر باید به چه جنبه‌ای توجه داشت؟ این سوال شاید برای امثال من که اسطوره پژوهی و زبان آن بخشی از زندگی علمی‌شان شده یکی از پرسش‌ها و دغدغه‌های اولیه در راه شناخت و درک این‌گونه روایت‌ها باشد. بسیار با این پرسش ساده روبه‌رو می‌شوم که آیا فلان اسطوره راست است؟ یا چه دلیلی برای جاودانی این داستان‌ها وجود دارد؟ آیا سرچشمه‌ی این‌گونه روایت‌های در ظاهر خیالی، چیزی از جنس واقعیات است؟ برای جواب به این قبیل پرسش‌ها متوجه می‌شویم که با شاخصی به‌نام «زبان اسطوره» یعنی عنصری که معنا و مفهوم داستان را در بر دارد، روبه‌رو هستیم. درک این نکته که در اسطوره نباید به‌دنبال پی‌جویی از صحت تاریخی ماجرا باشیم نیز با تامل در بحث زبان اسطوره روشن می‌شود. دقت نظر در زبان اساطیر و ویژگی‌های آن اما خود بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.
در تبیین و تفسیر داستانی که به‌عنوان اسطوره‌ی ملی تلقی می‌شود، اصولاً تنها اتکا به صحت تاریخی، روش درستی برای ارزش‌گذاری آن نیست. اتفاقا راز مانایی این داستان‌ها نیز در این نکته است که برای مثال در اسطوره‌ی ضحاک، چیزی غیر از وجود تاریخی حاکمی ظالم با اعمالی دهشت‌ناک را باید در در خود داشته باشد. در این داستان‌ها معنا و مفهومی خفته که برای معتقدان به آن‌ها ارزش اسطوره را دوچندان می‌کند.
هم‌چنین هر اسطوره نقشی شاخص در دین و بالطبع در سنن جاری در جامعه دارد. لذا فروکاستن اسطوره به داستانی صرفاً افسانه یا خیالی در خور آن نیست. آدمی به دنبال تثبیت خویش و محیط پیرامونی‌اش می‌باشد؛ لذا اسطوره آفرینی می‌کند. قدیمی‌ترین اسطوره‌ها مربوط به آفرینش‌اند که دقیقاً برداشت انسان از طبیعت، جهان و هستی‌ست و لذا اهمیت آن‌ها نیز بیشتر از این جهت است که دلایل روشنی از تفکرات انسان در خصوص نخستین ماده‌ی تشکیل دهنده‌ی جهان، چگونگی آفرینش نخستین، رابطه‌ی انسانی با خداوند و از این قبیل امور است تا وقوع حتمی تمام یا قسمتی از آن در زمانی نامعلوم. یا به‌قول «جان هینلز» در مقدمه‌ی کتاب «اساطیر ایران»، اسطوره‌ای که درباره‌ی زاده شدن پیامبری یا منجی‌ای از دوشیزه‌ای باکره است، از نظر این‌که شرح تاریخی «عشق-زندگی» مادر باشد مهم نیست، بلکه بیشتر از جهت بیان مقامی که پیامبر یا منجی در نظر معتقدان خود دارد، دارای اهمیت است.
با این تفاسیر مشخص گردید که عمده اهمیت اسطوره که اتفاقا در لایه‌های زیرین آن مدفون است، در تبیین اندیشه‌ی انسانهایی‌ست که مبدع یا معتقد به آن‌ها هستند. و در جواب به‌این سوال که: ایشان در پی چه هستند؟ گفته شد که تثبیت وجودی آدمی برای خود وی در تقابلی که با طبیعت و جهان هستی دارد، از مهم‌ترین اهداف انسان برای ساخت و پرداخت اسطوره‌هاست. اما این تمام نتیجه‌ی اسطوره گشایی نیست. باورهایی اسطوره را می‌سازند و این اسطوره‌ها کم-و-بیش تبدیل به قانون‌هایی برای زندگی ی عادی و مناسک مذهبی می‌شوند. سنت‌هایی در طول زمان پدید می‌آیند و دست‌آویزی می‌شوند برای زندگی افراد یک جامعه در طول تاریخ. تا جایی که دنیای مدرن امروزی بدون تصورات اسطوره‌ای، جهانی بی‌معناست. از جامعه‌ی طبقاتی هند تا مدرن‌ترین کشورهای اروپایی می‌توان به‌وضوح نتیجه‌ی اسطوره‌های چندهزار ساله را دید. قوانین اخلاقی و اجتماعی فراوانی برگرفته شده از اساطیر هستند و تمام این لایه‌های تنها زمانی کشف می‌شوند که از ورای نمادهای ظاهری به‌آن‌ها نگریسته و واکاوی شوند.
سه شنبه,۱۳ فروردین, ۱۳۸۷

برای با یک‌دیگر بودن

تا به‌حال به کلمه‌ی «یک‌دیگر» دقت کردید؟
پنجشنبه,۸ فروردین, ۱۳۸۷

زایش مکرر قدرت در نظامات استبدادی

هیتلر را در نظر بگیرید. او در ابتدا تنها صدر اعظم بود، وی در پروسه‌ی بعدی، اجماعی از صدر اعظمی و ریاست دولت را با خود داشت و در نهایت به عنوان پیشوای مردم به صورتی مادام العمر ارتقای مقام پیدا می‌کند. و این در حالی‌ست که طبق قانون اساسی وی دارای اختیارات و قدرتی نامحدود شده و زمام امور را در دست می‌گیرد. توصیف این فرایند و نیز تعریف چنین قدرتی، به‌قول «بوشه» کاری‌ست عبث زیرا مفهومی چنین افسار گسیخته و بی حد و مرز را نمی‌توان به‌درستی تبیین و معقولانه مورد واکاوی قرار داد. به‌تبع آن منشاء این‌گونه زایش‌های قدرت و قانون‌مندی حقوق وی نیز چون در دل همان بی‌حدی‌هاست، نامشخص است. ممکن است کاریزماتیک بودن، عامل مهمی برای تغییر اوضاع به نفع خود و به‌سود قدرت شخصی و در نهایت دیکتاتوری فردی باشد اما مسلماً این عامل تنها دلیل وجود یک دیکتاتور تمامیت‌خواه نیست. گزینه‌هایی جون عوامل روانی جامعه نیز در این میان از نقشی به‌سزا برخوردارند.
پنجشنبه,۸ فروردین, ۱۳۸۷

موسم گل

برای من امسال موسم گل رنگ و بویی دیگر خواهد داشت. واقعه نزدیک است.
موسم گل را این‌جا ببینید و بشنوید.
پ.ن۱٫ از همه‌ی شعر موسم گل، از تکه‌ی نخست، آن‌جا که می‌گوید: ای ز دل‌آزاری به عالم فسانه – ای که ز تو مانده نکویی نشانه، بسیار لذت می‌برم.
پ.ن۲٫ گالری هنرهای ایرانی هم با تابلوهایی از استاد شکیبا به‌روز شد.
جمعه,۲ فروردین, ۱۳۸۷

دغدغه‌های نخست

دغدغه‌ای دارم در این روزها که می‌خواهم با شما در میان‌اش گذارم. احساسی‌ست که بیش‌تر زاییده‌ی اوضاع و احوال برونی و سیاسی کشور است. قصد نداشتم تا اولین نوشته‌ی سال جدید را با عباراتی آغاز کنم که زیاد تناسبی با حقیقت این روزها که همه شور و اشتیاق و زایندگی‌ست، ندارد و شاید یکی هم برسد و بخواهد گیری بدهد و ماجراسازی کند و الخ. اما در همین عید مبارکی گفتن‌های معمول متوجه شدم چند نفر دیگر هم از دوستان هست‌اند که دغدغه‌هایی مشابه من گریبان‌شان را در ابتدای سال گرفته و حال و روز خوشی برای‌شان باقی نگذاشته. در یک جمله بخواهم خلاصه کنم باید بیتی از حافظ را قلب کنم و با عذرخواهی از روان پاک وی بگویم: بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنوم! به‌قول معروف گویا خیلی تابلوست که قرار است تمام دل‌خوشی‌هایی که روزگاری آمدن‌شان را در نزدیکی‌های خود احساس می‌کردیم و حالا تبدیل شده به یک جریان دور-و-دراز و بی‌سرانجام، پاک از ذهن‌ها و دل‌هایمان زدوده شوند. جوری که انگار حق ما نبوده از آن دل‌خوشی‌ها بویی ببریم. جوری که گویی ناحقی بوده و اصلاً اشتباهی فیل‌هایمان یاد هندوستان کرده. از این جور ترسیدن‌ها، خوب همیشه بوده اما نه این‌قدر زیاد که خطر را بیخ گوش خود احساس کنم.
واقعیت‌اش می‌خواستم از این بنویسم که هم‌چون آفتاب صلاة ظهر، واضح و مبرهن، دستور می‌رسد کسانی نماینده‌ی مجلس باشند تا عمله‌گی دولت کنند و جاده صاف کن رییس دولتی که بوق خدمت‌گذاری‌اش گوش همه را کر کرده، یعنی سقوط کامل نماد دمکراسی کشور که مجلس باشد، اما دیدم پیچیدن در حیطه‌ی قانون و زوایای آن، کار من نیست و مثل ماه شب چهارده هم روشن که خانه از پای بست ویران است. نمونه هم که ماشاالله چنان زیاد است که نیاز به جهد چندانی برای پیدا کردن مثال‌هایی از این فراقانونی بودن حاکمان و خلط وظایف و مقررات نیست*. هرچند دغدغه‌ی اصلی من که اوضاع فرهنگی موجود است به این جور فرامین ربطی واضح دارد اما نقد و بررسی این گونه خطابات و اوامر و نواهی باشد برای کسانی که در این حوزه‌ها خبره‌اند.
من در چند جمله‌ی مختصر نقل حال خود می‌کنم شاید با اوضاع دیگری هم جور در بیاید. حرف من این است: رهایم کنند تا فکر کنم! تا بدانم که موجودی هستم، انسان نام و دیگر هیچ. من از استحاله‌ای که منجر به فرو افتادن از چیزی که انسانیت و آدمیت‌اش می‌خوانند، می‌ترسم. من چنین پرورش یافته‌ام که بگذارندم در گوشه‌ی خود، کتابی بخوانم و طرح‌ها و نوشته‌هایم را روی کاغذکی پیاده کنم تا بدانم که هستم و حالا همین خواسته‌ی حداقلی که گفتم، برای من شده موجب ذکر و فکر مدام و ترس از این‌که دارند کم کم مجرای «خود بودن» را برای من تنگ می‌کنند تا آن چیزی شوم که دیگران می‌خواهند نه آن چه که خود به آن رسیدم. مثلاً چیزی شوم در حد عمله‌ی دولت احمدی نژاد و لزوماً به‌آن مفتخر هم باشم چرا که این‌گونه بودنم خوشایند بالاتری‌هاست که چنین‌ام می‌خواهند. این وضعیت برای من، احساس خفقانی را به‌دنبال دارد که فراتر از طاقت و صبوری‌های ذاتی من ایرانی‌ست که قرن‌هاست با من همراه بوده و در خلق و خوی من سرشته شده. و این حالتی‌ست که بیش‌تر ترغیب شدن به رفتن و دل‌کندن از سرزمین مادری را به دنبال دارد تا ایستادن و استقامت برای بهبودی یا اصلاح وضعیت موجود. با این وصف دوست دارم در این فرصتی که تعطیلات در اختیارم نهاده استفاده کنم و جایی باشد تا چند نفری اهل درد دور هم بنشینیم و تبادل نظر و اندیشه‌ای کنیم و وضعیت را بسنجیم تا ببینیم چطور می‌شود سر کرد و اگر بشود کمی از این بلاتکلیفی خلاص شد. شما چه‌طور؟ نظری دارید؟

* یکی را اخیراً عباس عبدی در بی بی سی عنوان کرده که می‌توانید در این‌جا بخوانید. قول نمی‌دهم وقتی نامه را تمام کردید سرتان درد نگرفته باشد!
لینک مرتبط: این نوشته‌ی مهدی جامی در زمانه را بسیار پسندیدم. حرف حق است و جای چون و چرایی ندارد.