نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » دسامبر
چهارشنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۶

حسن ختامی بر سال ۱۳۸۶

برای دیدن عکس در ابعاد بزرگ‌تر بر روی آن کلیک نمایید.
از اندک کسانی که این وبلاگ را مستمر می‌خوانند، یا اندک‌تر که آرشیو این‌جا را مطالعه کرده‌اند، کسانی شاید یادشان بیاید که در چنین روزهایی برای خودم عهد-نامه‌ای نوشتم، تا سال ۸۶ را با حفظ قواعدی که در آن نگاشته بودم سپری کنم. خوشحال‌ام که به بسیاری از آن‌ها دست یافتم و حالا که با ترازوی عقل و نگاه غیر به آن‌ها می‌نگرم، در کسب حداکثری از آن‌ها موفق بودم. اما برای سال جدید داستان کمی رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت. دلیل‌اش هم اتفاقاً همان مرام‌نامه مانندی بود که ذکرش رفت. یعنی خشت اول را که نهادم، حالا حالاها باید در پی‌اش باشم تا با تغییر در برخی چیزها، مفاد آن عملی‌تر گردند و بشوند ملکه‌ی روح و جان.
اما دوست دارم در این ساعات پایان سال، برای دل خودم چند خطی را هم اضافه می‌کنم تا شاید اگر چیزی جا مانده باشد، ادای قرضی شود.

- نخست این‌که خدای را سخت شاکرم، از بابت الطاف بی‌کرانی که در این سال در حق من روا داشت. خواسته‌هایی که مستجاب نکرد و کرد. و از محبت مولایم بر بنده‌ی ضعیف و بی‌مقدار خویش، که هم‌چون همیشه، در نهان‌اش نظری با من دل‌سوخته بود.
با خودم فراز نخست مناجات کمیل را زمزمه می‌کنم:
اللّـهُمَّ اِنّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ الَّتی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْء، وَبِقُوَّتِکَ الَّتی قَهَرْتَ بِها کُلَّ شَیْء، وَخَضَعَ لَها کُلُّ شَیء، وَذَلَّ لَها کُلُّ شَیء، وَبِجَبَرُوتِکَ الَّتی غَلَبْتَ بِها کُلَّ شَیء، وَبِعِزَّتِکَ الَّتی لا یَقُومُ لَها شَیءٌ، وَبِعَظَمَتِکَ الَّتی مَلاََتْ کُلَّ شَیء، وَبِسُلْطانِکَ الَّذی عَلا کُلَّ شَیء، وَبِوَجْهِکَ الْباقی بَعْدَ فَناءِ کُلِّ شَیء، وَبِأَسْمائِکَ الَّتی مَلاََتْ اَرْکانَ کُلِّ شَیء، وَبِعِلْمِکَ الَّذی اَحاطَ بِکُلِّ شَیء، وَبِنُورِ وَجْهِکَ الَّذی اَضاءَ لَهُ کُلُّ شیء.
و این گذشت تا «حافظ» به یاری‌ام بیاید که: گفتگو آیین درویشی نبود. وگرنه در سالی که گذشت، آن‌قدر بهانه برای شکر و ثنا از او زیاد بود که در این مختصر کجا گنجد؟
- بهانه‌ی بعدی، خوب معلوم است که «تو»یی! آمدی و چه صبوری‌ها کردی و گذشتی و گذشتی تا به نتیجه‌ای رسیدی که لایق‌اش بودی. در این «رسیدن‌ها» حرف‌هاست. حرف‌ها با تو دارم. حرف‌هایی که معلوم است هیچ‌گاه گفته نمی‌شوند؛ دیده می‌شوند. بگذار از تو که حاصل جمع تمام ترانه‌های خوب خدایی، ساده‌تر بگذرم. خودت می‌دانی که! سخت است بخواهم شرح دهم.
- بهانه‌ی دیگری می‌خواهم! پس تفأل می‌زنم: همیشه پیشه‌ی من عاشقی و رندی بود – دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم. اگر جهد و تلاش و گم شدن به وادی حیرانی را در عاشقی دیده و چشیده باشی، شاید معنای این بیت را این چنین که من برداشت می‌کنم، بیابی. آری، سخن از قرار و سکون است. از دور که نگاه می‌کنی به‌قول داریوش ملکوتی، همه‌اش لذت است. اما لذت و شیرنی‌اش را آن‌که بر ساحل سلامت قرار گرفته می‌داند. خود-به-خودش که خستگی‌ست و تب-و-لرزهای بی‌پایان! کمی که می‌خواستی راحت باشی، جور دیگری رخ می‌نمایاند و جلوه می‌کرد. یعنی حیرت بود و سرگشتگی‌ای بی حد و حصر. خلاصه حلوایی‌ست که تا نخوری، ندانی!
- از حرف و حدیث‌های خودی که بگذرم، سال دردناکی داشتیم. کور که نبودیم، زمستانی پُر مرگ برای اهل ادب و هنر که دردناک‌ترین‌اش برایم مرگ حاج قربان سلیمانی بود. داغ نشریه‌ی «مدرسه» هم هنوز بر دلم باقی‌ست. تا کی روزگار بچرخد و جبران مافات کند. این‌ها نمونه‌هایی از خسارات در حوزه‌ی فرهنگ؛ اما در حوزه‌ی سیاست نیز که حداقل، یکی از دوپای هر ایرانی در آن گیر است، رشد رو تصاعد سفله پروری سیاسی‌ست. به این مورد، اهمیت یافتن چهارپا فرض نمودن ملت زبان بسته را هم اضافه کنید که گویی بیماری واگیرداری‌ست و کم مانده برخی انتظار داشته باشند، اندک اندک مردم پس از یک استحاله‌ی عظیم، خودشان هم به این مورد اقرار کنند و برای اثبات و نشان دادن‌اش به جهانیان یک راه پیمایی هم به‌راه بی‌اندازند! خلاصه این‌که از ما شیران عَلَمی ساخته‌اند و تمام. اما تند زبانی‌ام را ببخشایید. در مَثَل که مناقشه نیست! می‌دانم کم نیست‌اند بزرگانی که شخصاً نیز ارادتی خاص به‌ایشان دارم و در کار سر-و-سامان دادن به بنیان‌های فکری و سیاسی این مردم جد و جهدی عظیم دارند، اما چیزی که مشخص است، سرعت گرفتن این جریان استحاله است که ناگفته، با قدرت گرفتن برخی از افراد – که روز به‌روز هم بیشتر می‌شود – ارتباطی تنگاتنگ دارد. پس اندکی همت و غیرت لازم است تا اگر هنوز به راه‌کاری جدّی نرسیده‌ایم، لااقل جلوی این افسار گسیختگی را بگیریم. نمی‌خواهم نسخه‌ای برای این درد جان‌کاه بپیچ‌ام اما برای من نوعی که در همین حد، احساس درد را دارم، گام نخست می‌تواند زدودن توهمات دور-و-دراز سیاسی و تاریخی باشد.
- در شروع سال جدید برای هم دعا کنیم. برای این کار نیز لازم نیست که حتماً به خدایی ایمان داشت. یک آرزوی خوب برای هر کسی که دوست‌اش داریم تا شاید سالی که شروع می ‌شود برای‌اش از آن جنسی نباشد که در پایان آن تاسفی باشد، دریغ و حسرتی یا دردی که جان‌کاه می‌نمایاند. وبلاگستان و فضای ایترنت، هر بدی که داشته باشد، این خوبی را داشته که دل‌های بسیاری را ناخودآگاه به‌هم نزدیک کرده است. یکی با نوشته، یکی با عکس، یکی با تکه فیلمی در یوتوب یا صدایی یا نوایی که به اشتراک گذاشته. اسم‌ها شاید مجازی باشند اما می‌توان مطمئن بود که در پس نام‌های مجازی، آدم‌هایی حقیقی جا خوش کرده‌اند. تو برای نام‌های مجازی هم که به‌روزی بخواهی، فرصتی غنیمت است در این روزگار پر دود و آهن و سرب.
- سالی که گذشت، گذشت. برای سال بعد، برای تویی که می‌آیی در این وبلاگ، نامه‌ای می‌خوانی و شاید دیگر حتی پشت سرت را نگاه نکنی و برای تویی که می‌مانی، با قصّه‌ها و غصّه‌هایم هم‌دلی می‌کنی، حتی مشفقانه پند و اندرزی می‌دهی، به‌روزی، تن‌درستی و عزّتی مستدام را آرزومندم.
- مرا به‌دور لب دوست هست پیمانی – که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه / حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز – فتاد در سر حافظ هوای میخانه

چهارشنبه,۲۲ اسفند, ۱۳۸۶

بگرد… هست

پشت مینی‌بوس نمره آبادان ۱۱، درشت نوشته بود:
گشتم بود.
بگرد هست.

و این حاصل تمام این روزهای من است.

چهارشنبه,۲۲ اسفند, ۱۳۸۶

من بودم و…

خواب سحری دیدم. شجریان را برده بودم به شمال. هرکجای باغ که بود من صدای‌اش را می‌شنیدم. دراز کشیده بودم اما شنیدم که داشت برای دونفر دکلمه می‌کرد: باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش – بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
دوشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۶

سِرّی ز خدا

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت؟
در هیچ سَری نیست که سِرّی ز خدا نیست
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت؟
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
در صومعه‌ی زاهد و در در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
حضرت حافظ
شنبه,۱۸ اسفند, ۱۳۸۶

این پیر خسته دل

پنجشنبه,۱۶ اسفند, ۱۳۸۶

سروش و نگاه – ۱

دیری‌ست علاقه‌ی مفرطی که به دکتر سروش وطبعاً برخی جریان سازی‌ها و برانگیختگی‌های او در حوزه‌ی فهم و معرفت دینی داشتم، جایش را به نوعی بی‌تفاوتی یا بهتر بگویم بی‌اعتمادی نسبت به آن‌چه او بیان می‌کند و نه خود وی، داده است. عمده دلیل من برای بروز این بی‌اعتمادی به شخصیت علمی سروش، عمل‌کرد وی در برخورد با نظریات خویش، یا نظریات کسانی که وی آن‌ها را احیا می‌کند است. او در بسیاری از موارد نظریات شاذی را عنوان کرده و به‌خاطر بُرد رسانه‌ای که دارد، پس از مطرح شدن آن در میان طیف‌های گوناگون، اساساً از ادامه‌ی بحث و جدل درباره‌ی همان نظریه‌ای که خود مطرح کرده؛ یا طفره می‌رود یا آن را بالکل کناری نهاده، سراغ موضوع دیگری می‌رود. برای من دانش‌جو، این کار در بهترین حالت، و اگر وی را مؤمن به حرف و نظری که بیان کرده بدانم و نه منافقی و بزدلی، یک معنی دارد، و آن لوث کردن ماجراست*. در مرحله‌ی بعدی این گمان پدید می‌آید که چنان‌چه سروش تنها به احیای نظریات قدما بپردازد و با این کار خودی بنمایاند، بدین معناست که، سروش را تمام شده باید دانست. گشتن در میان کتب کلامی قدیم و جدید و بیرون کشیدن آرایی که در حال حاضر با روحیات جامعه تناسبی ندارد و سپس با زدن رنگ عرفان و مولوی به آن‌ها، کاری که شخصاً آن را به‌شدت قبیح دانسته و در نتیجه‌ی عدم پختگی و تبلور واقعی جان نظر در ذهن گوینده می‌دانم تا دانش و وقوف وی به ظرایف کلامی و عرفانی**، برای توجیه، کار عجیب و غریبی به‌نظر نمی‌رسد. حال آن‌که شخصی مانند دکتر مهاجرانی یا افرادی همانند ایشان، عنوان می‌کنند که باید از وی برای گشودن این‌گونه بحث‌ها متشکر بود. که به‌نظر می‌رسد این سپاس‌گذاری در حالی باید باشد که خود وی نیز در میان گود بحث قرار گیرد و چالش‌ها و نظرات دیگران را بشنود و اگر به‌حق بود، حتی از خصم خویش، پذیرای آن باشد.

* برای مثال نگاه کنید به نتیجه‌ی مصاحبه‌ی وی در خصوص قرآن و پیامبر و باز خوردهای بی‌شمار آن (برای مثال + و + و غیره در وبلاگستان و مجامع دانشگاهی) و نحوه‌ی طفره رفتن و به‌شوخی و طنز گرفتن ماجرا در مصاحبه‌ی وی با روزنامه‌ی کارگزاران. گو این‌که وی اساساً چنین سخنانی نگفته است!
** این سنت را واعظان و خطیبان بر سر منبر به‌راه انداخته‌اند که برای دل‌نشین کردن و نفوذ سخنان نزد عوام، چاشنی مثنوی و شعر و عرفان هم در لابه‌لای سخنان خود به عنوان شاهد و مثال می‌آورند. حال آن‌که اهل فن می‌دانند، به‌میان آوردن عرفانیات برای توجیه نظریات کلامی، اگر حمل بر تبختر گوینده نشود، نشان از ناتوانی وی در موجه ساختن بحث «حتی» در همان نگاه اول است. کاری که سروش به کرات انجام می‌دهد تا گویی فقط زهر کلام را برای بار نخست بگیرد و به‌دنبال ریشه‌یابی و ریزخوانی موضوع، هم تلخی ماجرا آشکار می‌شود و هم سروشی که دیگر وجود ندارد تا نظریه را به‌دور از بیت و قافیه توضیحی در خور بدهد.
در این باره مرحوم علامه طباطبایی با آن‌که دریایی از معانی و لطایف عرفانی بودند، معروف بود که در بحث‌های فقهی و کلامی، هیچ به‌گرد عرفان نمی‌گشت و سخن را پیراسته و قرص و محکم ادا می‌کردند، تا تکلیف مخاطب بی‌هیچ شبهه‌ای در برخورد با آن نظر، روشن باشد. رحمة الله علیه.

—–

پ.ن. ۱: همین حالا متوجه شدم که دکتر سروش جوابی شسته و رفته در خصوص بحث قرآن و کلام رسول در جواب آیت الله سبحانی نگاشته. از این‌که ایشان لزوم جواب دادن را در خویش احساس کرده و چون بسیاری از مواقع دیگر از کنار آن به‌سادگی نگذشته، سخت خشنودم. و از آن راضی‌ترم که بحث را به تیغ تفکیک مباحث پیراسته کرده و کم‌تر در جواب، خلط موضوعات گوناگون نموده. این شیوه اگر ادامه یابد [که کاش زودتر شروع می‌شد] و نکات بغرنجی که در سایر نظریات کلامی‌شان وجود دارد نیز با همین روش روشن و واضح گردد، مسلماً نتیجه‌اش، هم‌آن‌گونه که در خود مطلب نیز اشاره کردم، پدیده‌ی مبارکی‌ست. اما چیز دیگری که جدای از این ماجرا بوقوع پیوست، به‌کار افتادن دستگاه تکفیر سازی از سوی رسانه‌های بو دار بود که حتی هنرمندی چون مجیدی را هم به جنبش واداشت(+)! حالا جواب دکتر در سایت شخصی وی منتشر شده و مدعیان اخلاق مداری رسانه‌ای را می‌نگریم که دریغ از حتی اشاره‌ای به‌این جواب!

پ.ن. ۲: اگر مجالی و عمری باشد باید در خصوص مجیدی و این رسانه‌های مدعی اخلاق و دین نیز جداگانه‌هایی بنویس‌ام.

جمعه,۱۰ اسفند, ۱۳۸۶

غروبانه

غروب غم‌انگیز جمعه‌ست و دارم به آوازی منسوب به مرحوم ذبیحی گوش می‌دهم که رفیق شفیقی در مجموعه‌ای بس گران‌قدر فراهم آورده و مرا هم از آن بی نصیب مگذاشته. که اگر نبود این آوازها، بعید نبود غم دوری از پایم در آرد. دلم پرمی‌کشد به سحرهای خنک حریم رضوی. زود نماز را بخوانی و بیایی در صحن اسماعیل طلا* تا چند ضربی‌ها و ریتم‌های لنگ نقاره‌خانه را به گوش جان بنشانی و وسط صحن در دل سماع کنی و چرخ بزنی.
شما هم به این بیات ترک منسوب به مرحوم ذبیحی گوش بدهید. شاید دل‌تان مثل من به جاهای خوبی پر کشید در این غروب جمعه.

* همان صحن عتیق که حالا شده انقلاب به‌گمانم.

جمعه,۱۰ اسفند, ۱۳۸۶

دنیای سیاسی‌کارها

این‌همه دریوزگی ی قدرت، سبک مغزی و کوته نگری، لجن پراکنی، این‌همه دست و پا زدن مشمئز کننده که به‌قول مهاجرانی یعنی “من هم هستم!”، از کسی که حس نوستالوژیک بعد از ظهرهای جمعه‌ی کودکی را با او دارم، باعث می‌شود که بیش‌تر و بیش‌تر به چندش‌آوربودن دنیای سیاسی‌کارها پی ببرم. نتیجه‌ی آن، فقط، حالت تهوع شدید و عمیقی بود که نصیب‌ام شد.
همین. والسلام!

پنجشنبه,۹ اسفند, ۱۳۸۶

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian – 3

LINK: Part 1, Part 2
NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - The wicked spirits and Ahriman intrigued and tempted young Zoroaster.
    J & Ch - The Devil tempted Jesus in the wilderness.
  • Z - After crossing the river four times, when standing on the banks, Zoroaster beheld an archangel.
    J & Ch - The spirit descended upon Jesus at the Jordan River in the from of a Dove.
  • Z - Zoroaster: “Whoso conceded my divine office, shall share in the best… but torments will I set upon him who is for us a grievous oppressor.” Also, “unto him shall be given the reward of the future life.”
    J & Ch - Jesus: “” Whoso believed in me shall not perish but have everlasting life, but whosoever believed not, shall be damned.”
  • Z - “Whatsoever He in His wisdom think, ought to be.”
    J & Ch - “Thy will, not mine, be done.”
  • Z - “The same as ever now.”
    J & Ch - “The same from everlasting unto everlasting.”
  • Z - “Spirit Bountiful, giver of all things.”
    J & Ch - “Giver of all good things.”
  • Z - “Where, founded my soul a helper… save in Right and thee, O God.”
    J & Ch - “The Lord is my shepherd I shall not want.”
  • Z - “That nature alone is good which shall not do unto another whatever is not good for its own self.”
    J & Ch - “Do unto others as you would have them do unto you.”
  • Z - “Also think of them as thine own and this is thy religion”.
    J & Ch - “Thy neighbour as thyself.”
  • Z - “Such a one… shall then arrive, as the best of intercessors, who here below interceded for the poor man and the poor woman in their distress.”
    J & Ch - “Pure religion and undefiled is to visit the widow and orphan in their distress.”

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

سه شنبه,۷ اسفند, ۱۳۸۶

سفید مثل برف

نمی‌فهم‌ام! چرا هرچه رنگ سفید را روی کاغذ سفیدم می‌کشم، چیزی دیده نمی‌شود؟!
یکشنبه,۵ اسفند, ۱۳۸۶

بازارچه خیریه آفتاب آوین

لطفاً جهت اطلاع رسانی، این پوستر را در سایت یا وبلاگ خود قرار داده، یا به این مطلب لینک دهید. برای دیدن پوستر در ابعاد بزرگ‌تر هم می‌توانید بر روی آن کلیک کنید.
زمان برگزاری: ۲۲، ۲۳ و ۲۴ اسفندماه. از ساعت ۱۰ صبح تا ۶ بعدازظهر
آدرس: خیابان ولیعصر، سه راه زعفرانیه، خیابان آصف، پارک ریحانی