نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » سپتامبر
جمعه,۳۰ آذر, ۱۳۸۶

یلدانامه



من می‌ستایم. می‌ستایم آن ایزد فرازین پایگاه گرفته را. با همه‌ی جان و نیرو می‌ستایم آن نیرومندترین و سودرسان‌ترین ایزد را…

(بخشی از سرود-نیایشی که پدران ما، در بدو طلوع خورشید، پس از شب یلدا می‌خواندند)

حتماً برای شما هم پیش آمده که از تند-و-تیزی‌های زمان متعجب شوید یا شاید اندکی هم به فکر فرو بروید. دو-سه روز پیش که زمزمه‌ی یلدا بلند شد، ناگهان به‌خود آمدم که روزگار با سرعتی عجیب دارد پیش می‌رود و ای دل غافل! مسبب‌اش هم یادآوری بازی یلدای سال پیش برای خودم بود که در همان ساعات اولیه‌اش با دعوت داریوش مشغولم کرد. نمی‌توانم فاکتور زمان را برای خودم حلاجی کنم. روزگاری هم برای درک بیشتر این مقوله تلاش کردم و نشستم به خواندن آراء و نظرات این فیلسوف و آن عارف، اما چیزی که یافت نشد همین مساله‌ی لاینحل مانده بود. [شما هم اگر علاقه‌مند این بحث هستید، می‌توانید به کتاب حرکت و زمان در فلسفه نوشته‌ی استاد مهدی نجفی افرا مراجعه کنید که بسیار سودمند است]

القصه، خواستم برای کسانی که امشب را به انتظار رؤیت خورشید تا سحر بیدارند و خواب به‌چشم راه نمی‌دهند تا صحنه‌ی شکست اهریمن سیاهی را ببینند، قطعاتی نایاب از موسیقی بگذارم. این شد که دو تصنیف قدیمی با صدای استاد محمد رضا شجریان و فیلمی از سه نوازی استاد مشکاتیان با بیژن کامکار و آرش فرهنگفر را برایتان آماده کردم. فیلم از مراسم بزگداشت مرحوم استاد ناصرخان فرهنگفر است در تالار وحدت. یادم نمی‌رود که گویا تنها ۲۴ ساعت پس از تلاش مهاجرانی برای به‌دست آوردن رای اعتماد از مجلس پنجم بود که خودش را به این مراسم رساند و نوید روزهای خوبی را برای فرهنگ این مملکت داد که البته دولتی بود بس مستعجل. بگذریم. تصنیف‌ها را بشنوید و فیلم را ببنید که خوشتر است.

تصنیف۱: عشق گریزان. تصنیف ۲: یار وفادار با شعری از بهادر یگانه. لطفاً برای پیاده سازی، تنها به آن لینک دهید. و این هم فیلم مذکور.

پ.ن ۱٫ کسی از نام شاعر تصنیف اول و آهنگسازان این دو تصنیف با خبر است؟ ممنون می‌شوم اطلاع رسانی کنید.

پ.ن. ۲٫
متن تصنیف عشق گریزان:
ای عشق من، کو عهد و پیمانت؟
آواره شد، مرغ غزل خوانت
نه کسی دم‌سازم شد
نه دلی هم‌رازم شد
چه کنم؟
شاهد غم‌هایم همه شب؛ سایه‌ی لرزانم
خاطره ها دارم ز تو ای عشق گریزانم
تا کی باید به نیمه شب‌ها، بشمارم من ستاره‌ها را
بس کن دوری تو بیا
عشق و بی تابی‌ها، رنج و بی خوابی‌ها
تو بیا خوابم کن
آتشم آبم کن
بشنو قصه‌ی تلخ شب‌هایم را
بشنو نغمه‌ی قلب تنهایم را
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت سلام ما برسانی
بشنو قصه‌ی تلخ شب‌هایم را
بشنو نغمه‌ی قلب تنهایم را
صدای من در ظلمت شب بر آسمان‌ها بر خیزد
بیا که با تو این دل من سرود شوقم سرگیرد
به خدا از کلبه‌ی من نور و شادی رفته دگر
هر شب من منتظرم با چشم تر
شاهد غم‌هایم همه شب، سایه‌ی لرزانم
خاطره ها دارم ز تو ای عشق گریزانم

متن تصنیف یار وفادار:
اگر چه دور از تو شوم، یار وفادار توام
جدا ز تو و همسفر، عشق شرر بار توام
اگرقصد سفر دارم
خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما
مانده برای ما به جا
ثمر می‌دهد صبر و شکیبایی ما
به پایان رسد قصه تنهایی ما
چه رخشان شود اختر خوشبختی ما
چه زیبا شود عالم رویایی ما
اگرقصد سفر دارم
خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما
مانده برای ما
به جاچه غم آفرینی – چه دلگیری ای غروب جدایی
که گسترده‌ای سایه به کاشانه‌ی ما
چه جان‌ها که سوزد ز شرار گنه تو
چه دل‌ها که نالد ز غمت پیش خدا
توئی هم‌چو من خسته ز بیداد زمان
به دامان نکن اشک غم از دیده روان
دل من بود تا به ابد خانه‌ی تو
نمی‌افتد این خانه به دست دگران
اگرقصد سفر دارم
خدا داند که ناچارم
دفتر خاطرات ما
مانده برای ما به جا

پنجشنبه,۲۹ آذر, ۱۳۸۶

روز تولد

۱۵ دقیقه مانده به این‌که روز تولد تو تمام شود.
وقت تنگ است و من مسافرم.
تولدت را ۱۵ بار زیر لب تبریک می‌گویم.
-
باز می‌خوانم از حمید مصدق، که لابد فردا به دستت می‌رسد:
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخن گوی توام.
من در این تنهایی…
من در این تیره شب جان‌فرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.

یکشنبه,۲۵ آذر, ۱۳۸۶

واقعه – ۱۱

پیش واقعه: داشتم دنبال چیزی می‌گشتم که به این‌جا رسیدم. در کنار نوشته‌ها جایی بود، برای تذکر به نویسنده که گویی خویش را مخاطب آیات ۵۳ تا ۶۰ زمر فرض کرده بود. گذاشتم تا بخواند. اما واقعه‌ی زیر در صلاة ظهر عاشورای آن سال اتفاق افتاده. درست به خاطر دارم که در معبدی در محله‌ی دولاب تهران، در آن ظهر خشک، گویی هوا ایستاده بود. نفس نمی‌شد زد از هجوم نفس‌ها. همه تشنه بودند. آب می دادند به ملت اما آب بهانه بود برای رفع تشنگی. تشنگی بیداد می‌کرد. پیرمرد هم بی‌تاب شد. گفت یکی قرآن بخواند. همین سوره آمد و آیه‌ی ۵۳ [بشنوید]. واقعه بعد از قرائت این آیه است.
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
می‌گوید نفس را اسراف کردی غصه نخور. اصلاً نفس را آفرید تا اسرافش کنی. هدرش بدهی. نشنیدی می‌گویند فلانی اسراف کار است. یعنی الکی ریخت و پاش می‌کند. این‌که خدای مهربان گفته یعنی همین که نفس را اسراف کن. این اسراف کار عبادالله است. کار اباعبدالله است. ندیدی چطور نفسش را داد. خدا هم نمی‌خواست اما او دید ادب این‌جوری حکم می‌کند که بدهد. همین‌طور می‌آید تا گفته که خدای مهربان همه‌ی گناهان را می‌بخشد. این برای این است که یقین کنی. فرموده «إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا». این آیه را باور کن. باور که کنی، درست می‌شود. یاور می‌شود. بین باور و یاور یک نقطه فرق است. آن‌هم که می‌دانی که کیست و چیست.
جمعه,۲۳ آذر, ۱۳۸۶

A point of Match Point

A man who said, “I’d rather be lucky than good” saw deeply into life.
People are afraid to face how great a part of life is dependent on luck. It’s scary to think so much is out of one’s control. There are moments in a match when the ball hits the top of the net and for a split secend it can either go forward or fall back! With a little luck, it goes forward and you win. Or maybe it doesn’t, and you lose!

Match Point

پنجشنبه,۲۲ آذر, ۱۳۸۶

شب و تنهایی

می‌فهمی «شب تنهایی‌ام در قصد جان بود» یعنی چی؟ تا به حال برای‌ات پیش آمده؟ خوش به حال حافظ که خیالی داشت که برای‌اش «لطف‌های بی‌کران کرد»! من همین یک «خیال» را هم ندارم. حالا من از حافظ هم تنهاترم.
… ترا به‌خدا یکی برای من دعا کند.
پنجشنبه,۲۲ آذر, ۱۳۸۶

خدایا…

رَبَّنَا إِنَّکَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ وَمَا یَخْفَى عَلَى اللّهِ مِن شَیْءٍ فَی الأَرْضِ وَلاَ فِی السَّمَاء . ابراهیم/۳۸
کار از تو می​رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می​دهیم و ز راه اوفتاده​ایم
(حافظ شیراز)
شنبه,۱۷ آذر, ۱۳۸۶

دست من

جمعه,۱۶ آذر, ۱۳۸۶

شب‌های پاییز

شب‌های ملال آور پاییز است
هنگام غزل‌های غم‌انگیز است
گویی همه غم‌های جهان امشب
در زاری این بارش یکریز است
.
.
.
سهل است که با سایه نیامیزند
ماییم و همین غم که خوش‌آمیز است
(ه. الف. سایه)
دوشنبه,۱۲ آذر, ۱۳۸۶

صبح امید

عادتم شده که بین الطلوعین چشمانم بی‌خبر باز می‌شوند. شده که بعدش بخوابم، اما چشمانم باز می‌شوند و ناخودآگاه به دنبال روزن پنجره، تا آسمان را لحظه‌ای هم شده، زیارت کنم. امروز هم‌این‌که چشمم را باز کردم، دیدم این غزل«سابه» دارد با صدای «رضوی سروستانی» در مغزم غلغله می‌کند:
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را، با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر، با خاک درآمیزم
نشد باز بخوابم که اشک مهلت و امانم نمی‌داد. نشستم با خود اندیشیدم که دنیای رضا و رضایت است. عجب این‌که اهل «رضا» هم‌این حال ویرانی را خوش آید. هم‌این سوختن و پرهیز نکردن را، هم‌این مرحبا گفتن بلایی کز حبیب آید را. خدا چه در کف ایشان نهاده که از عشق نمی‌ترسند؟ آدمی زبون است و یا به قول استادی: بی‌چاره! اما این جماعت نه. ایشان دیگر زبونی و خواری ندارند؛ بلکه پهلوان رویین تن شدند. حال رضا داشتن بر مصائب و مشکلات شاید برترین قدرتی‌ست که حضرت حق به اندکی عنایت می‌کند. این قصه باشد تا روز دیگر.
جمعه,۹ آذر, ۱۳۸۶

آی ساقی کجایی پس؟

راستی دیگر لاهوت را به‌خاطر می‌آوری؟ دور شدی امیر! از آن روزهای خوب دور شدی… حیف!
پنجشنبه,۸ آذر, ۱۳۸۶

مضراب‌ها… به افتخار مشکاتیان! خبردار لطفاً!

دوست عزیزی که مدت‌ها چشم انتظار دیدن‌اش بودی را بالاخره بیابی و همراه‌اش باشی و به کنسرت مشکاتیان هم دعوت‌ات کند و بروی و بهترین اجرای این ماه‌های پر کنسرتِ اساتید را ببینی تا فصل الخطابی باشد بر همه‌ی آن‌چه در این مدت دیدی و شنیدی! حافظ هم اگر بود، لابد الان شعری می‌سرود در وصف این ایام که سخت به‌کام است. تا باد چنین بادا!
دوشنبه,۵ آذر, ۱۳۸۶

عیب رندان – ۱

تاملاتی درباره‌ی رویارویی تاریخی فقها و متصوفه

مقدمه
دلایل بسیاری داشتم این نوشتار را منتشر بکنم. بگذارید دلایل‌ام هم‌چنان شخصی بماند. فقط بگویم: این نوشتار نه ادعایی از بابت بی‌عیب و نقص بودن دارد و نه مدعی پاسخ دادن به بی‌شمار سوالاتی که در باب موضوع مطروحه وجود داشته و دارد. از این روست که چشم امید به نظرات شما دوست عزیزی دارد که بی‌غرض و صبورانه نوشته را دنبال می‌کنید. تلاشم این است که همه‌ی نظرات را منتشر کنم. قبلا از خوانندگان و منتقدان عزیز می‌خواهم که در صورت مخالفت با هر یک از مطالب مطروحه، دلایل خود را مستدلل و با ارائه‌ی شواهدی درخور مورد بحث عنوان کنند تا فتح بابی باشد برای تحقیق و تفحص بیشتر از سوی من و تمام کسانی که علاقمند این گونه مباحث‌اند. نکته‌ی قابل توجه این که: سعی بر آن بود تا با توجه به ماهیت موضوع، ارجاعات به کتب معتبر افراد شاخصی باشد که علاوه بر تبحر در حوزه‌ی دینی، دیدگاهایی را له یا علیه موضوعاتی چون عرفان و تصوف [جدای این‌که این دو را مترادف یا متضاد هم بدانیم] یا هر دوی آن‌ها داشته و دارند. لذا آگاهانه تا توانستم از استناد صرف به کتب اهل تصوف و عرفان و مشهورین به این دو خودداری کردم. همچنین در پایان هر بخش، به ذکر منابعی که برای مطالعه‌ی بیشتر به کار اهل تحقیق می‌آید خواهم پرداخت و صورت کلی مآخذ مورد استفاده در نوشتار را هم در پایان سلسله مقالات ذکر خواهم کرد.

فهرستی که تا کنون برای بحث در نظر گرفتم به شرح ذیل است:
بخش ۱: تعبیرهای فقیه و صوفی
بخش ۲: رسالت فقیه و صوفی
بخش ۳: پیشینه‌ی مخالفت فقها با سلاسل متصوفه و عرفا
بخش ۴: دولت‌ها و سلاسل متصوفه
بخش ۵: سیاست‌های کنونی روحانیون و دولت جمهوری اسلامی در قبال مساله‌ی عرفان و تصوف
بخش ۶: آشنایی اجمالی با برخی از سلسله‌های متصوفه در ایران در حال حاضر

————————-

بخش یک: تعبیرهای فقیه، صوفی و عارف، به چه معناست؟

این سه تن کیستند؟ بسیار نام این سه تن را شنیده‌ایم اما هنوز بسیاری از ما در ذهن خود تعریف مشخصی از ایشان نداریم. گاه صوفی و عارف را یکی فرض می‌کنیم یا اگر دو تن دانستیم از بیان شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو عاجزیم و گاهی به اشتباه هر که دستار بر بپیچد را فقیه دانسته و این لغت را به تمامی مراتب علمی حوزویان اطلاق می‌کنیم. حال آن‌که چنین نیست و هر کدام از این لغات حیطه‌ی مربوط به خود را دارا هستند. ما در بخش اول بحث، سعی در روشن کردن و تصحیح فرضیات عامیانه از این افراد داریم.

برای شروع به معنی فقیه یعنی «عالم به علم فقه» می‌پردازیم. اما فقه چیست؟ به نظر می‌رسد از انبوه جواب‌هایی که به این سوال از سوی خود اهل این علم داده شده و مناقشاتی که ایشان در تعریف فقه با یکدیگر داشته‌اند، تعریف صاحب کتاب «معالم الدین» پاسخی مناسب برای این بحث باشد. شیخ حسن ابن زین الدین در این کتاب، آن را چنین معنا کرده است: فقه در لغت به معنی فهمیدن و خوب فهمیدن است و در اصطلاح فقها، فقه عبارت است از علم به احکام شرعی ی فرعی از روی دلایل تفضیلی آنها. لذا با این تعریف و قیودی که در تعریف آن به کار رفته مشخص می‌گردد ۱- فقیه باید علم به «احکام» داشته باشد، پس علم به سایر علوم مثل علوم پزشکی و مهندسی در این مقوله نمی‌گنجند. ۲- احکام مورد اشاره باید «شرعی» باشند تا در این تعریف بگنجند. پس احکام عقلی محض مثل آن‌چه به طور عام به آن فلسفه می‌گویند یا احکام علوم لغت و سخن و… از این تعریف خارج‌اند. ۳- با قید «فرعی بودن» این احکام شرعی، علم به احکام اصول دین، از قیبل وجوب اعتقاد به مبدأ آفرینش، نبوت، معاد که احکام شرعی «اصولی» نامیده می‌شود، از این تعریف بیرون است. ۴- بنا به تعریف ارائه شده، چهارمین قید «از روی دلایل» مطرح شدن این احکام است، لذا علم کسی مثل پیامبران که بر مبنای وحی است نیز خارج از مقوله‌ی علم فقه است. ۵- و در نهایت قید «تفضیل» باعث می‌شود تا علوم مقلدین یعنی کسانی که از دستورات شرعی یک فقیه پیروی می‌کنند، به مسائل شرعی، از تعریف فوق‌الذکر بیرون باشند. زیرا یک مقلد برای اجرای یک دستور مذهبی نیازی به دانستن دلایل تفضیلی یک حکم ندارد و بر پایه‌ی یک قاعده‌ی «اجمالی» که حکم فقیه را حکم خدا در مورد خود می‌داند، بی چون و چرا حکم شرعی را اجرا می‌کند. لذا فقیه که گاه به آن «مجتهد» یعنی کسی که به درجه‌ی اجتهاد که در برگیرنده‌ی همان شروط ذکر شده رسیده، نیز می‌گویند، عالی‌ترین رتبه‌ی روحانیت شرعی در میان کسانی‌ست که پا در این عرصه می‌گذارند. پس بین یک فقیه و یک طلبه‌ی ساده‌ی علوم دینی فرق بسیار است. و می‌توان گفت که غایت آمال یک روحانی یا طلبه‌ی دینی که در این راه قدم بر می‌دارد، رسیدن به این درجه از علم شریعت می‌باشد.

اما بر خلاف واژه‌ی «فقیه» که حداقل دارای خصوصیات مشخص و مبرزی‌ست و حیطه و عملکرد آن هم حداقل در حال حاضر با اندکی اختلاف در نظرات خود فقها [مثل دخالت فقها در امور غیر دینی و سیاسی]، کاملاً مشخص است، واژه‌ی بعدی، یعنی صوفی و تصوف، به دلایل بسیار در هاله‌ای از ابهام پیچیده است. چنان‌چه تا کنون هیچ تعریف مشخصی که تمامی افکار و اعمال ایشان را در بر بگیرد وجود نداشته و نخواهد داشت. تصوف، فرقه و مذهبی درون اسلام نیست و همچنین تصوف را تأملات فکری و نظری گروهی خاص در جهان اسلام تشکیل نمی‌دهد؛ اسلام کلاً مترادف با تصوف نیست، در ضمن نمی‌توان اسلام را کلاً دشمن آن دانست، محصول تصوف یک‌سره مردانی بزرگ و ابر مردانی خارق العاده نیست، لکن محصول آن مردمانی لاابالی و فاقد اصل و پایگاه متین هم نمی‌باشد. تصوف جریانی‌ست در عالم اسلام که خیلی زود موجودیت یافت و به‌تدریج، تقریباً در هرجا که اسلام وجود داشته، حضور خود را آشکار کرده است. این جریان تمامی جهات پیش گفته را در خود جمع داشته و افزون بر آن‌ها، چون بسیار گسترده بوده از مجموع آن‌ها نیز فراتر رفته است. چنان‌که برای مثال گاه کوشیده انقلاباتی در جامعه به‌راه اندازد، یا مثلاً تبدیل به نیروی نظامی شده و بدین وسیله اهداف سیاسی را تعقیب کرده است. و همه‌ی این‌ها کار محقق را دشوار و دشوارتر می‌کند و این سختی از هم‌آن ابتدا رخ می‌نمایاند به‌طوری که در توصیف و معنی کلمه‌ی صوفی، با نظرات کاملاً متفاوتی روبه‌رو هستیم. برای روشن‌تر شدن این موضوع ما ابتدا به توصیف کلمه‌ی «صوفی» از دیدگاه‌های متفاوت پرداخته و در ضمن آن اختصاراً گریزی به واژهایی چون زهد-زاهد، عارف-عرفان، سالک-سلوک و درویش زده تا اندکی به نتیجه‌ی مطلوب نزدیک شویم.
با ظهور و تسلط حکومت اموی توسط معاویه، اندک اندک ساده زیستی، تقوی و خداپرستی اولیه‌ی مسلمانان، جای خود را به نوعی دنیا دوستی داد. از این مرحله به بعد، معدود مسلمانانی که شدیداً مواظب امر دین خود و متعبد و متقی بودند، زهّاد و عبّاد [زاهدان و عبادت کنندگان] نامیده می‌شدند که اطلاقی کلی بود. پس از اشتقاق مسلمانان به فرق گوناگون، هر کدام از این فرقه‌ها مدعی بود که این پارسایان در بین ایشان نیز موجود است. حال آن‌که در صدر اسلام، هیچ حاجتی نبود که اهل تقوی را به اسم یا صف خاصی بخوانند. پس از پیدایش این نام‌ها، کم کم در حدود سال ۲۰۰ هجری بود که دسته‌ی خاصی به‌نام «صوفیه» و «متصّوفه» پیدا شدند. هم‌آن‌گونه که گفته شد؛ در مورد ریشه و اشتقاق کلمه‌ی «صوفی» نظرات مختلفی از سوی مستشرقین، غیر صوفیان و خود ایشان بیان شده که به اختصار به مهم‌ترین آن‌ها می‌پردازیم:
  1. منسوب به مردی نام صوفه. وی شخصی بود که خود را کاملا وقف خدا و خدمت به کعبه کرده بود. نام واقعی او «غوث بن مر» بود و زهادی که همچون او فکر و عمل خود را تماماً از غیر خدا پاک کرده بودند، صوفیه نامیده شدند.
  2. منسوب به کلمه‌ی «صفه» به‌معنی سکو. اشاره به سکویی در نزدیکی مسجد پیامبر اسلام در مدینه دارد که بر روی آن تعدادی از اصحاب پیامبر به روشی زاهدانه سکونت اختیار کرده و با صدقه زندگی می‌کردند که به اهل صفه معروف بودند. این نظریه از نظر لغوی مردود است؛ زیرا «صوفی» در صورت منتسب بودن به «صفه» باید که «صفیّ» خوانده شود.
  3. منسوب به کلمه‌ی «سوفیای یونانی» و مشتقات آن. چنان‌چه ابوریحان بیرونی نیز همین نظر را دارد. زیرا بین فیلسوفان یونانی قائل به اشراق و نو افلاطونیان و عرفای اسلامی شباهت‌هایی مشاهده می‌شود. اما از آن‌جا که حرف سیگمای یونانی هیچ‌گاه به «ص» ترجمه نشده، این نظریه نیز مورد تردید است.
  4. مشتق شده از کلمه‌ی «صفا». به نشانه‌ی دل‌های صاف صوفیه که از کدورت و جهل پاک شده که این نظر نیز با توجه به موازین لغت عرب با اشکال مواجه می‌شود.
  5. منسوب به کلمه‌ی «صوف» به معنی «پشم». این نظر مهم‌ترین نظریه در خصوص ریشه‌ی کلمه‌ی صوفی می‌باشد که به دلیل پشمینه پوشی زهاد و اهل تصوف در قرون اولیه اسلامی به ایشان اطلاق شده. صوفیان بر عکس مردمان زمانه که میل به تجملات دنیوی پیدا کرده بودند، لباس ساده‌ی پشمینه و خشنی می‌پوشیدند، که ایشان را از دیگران متمایز می‌کرد. این اصطلاح چنان مرسوم گشت که تا به امروز به هر کسی که از راه ایشان پی‌روی کند، حتی اگر لباس مرسوم صوفیه‌ی آن روزگار را نپوشد، صوفی گویند. برای مثال، حافظ نیز در چندین بیت خود را پشمینه پوش نامیده که از آن‌جمله می‌توان به ابیات زیر اشاره کرد:
    مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
    آه اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند
    شرممان باد ز پشمینه‌ی آلوده‌ی خویش
    گر بدین فضل و هنر، نام کرامات بریم
    آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
    حافظ این خرقه‌ی پشمینه بی‌انداز و برو
    سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
    یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

به هر ترتیب گویا اولین کسی که به این نام معروف شد مرد زاهدی به نام «ابوهاشم کوفی» بود که در حدود سال ۱۶۰ هجری می‌زیست. ذکر این نکته نیز ضروری می‌نماید که هر پشمینه پوشی را در آن زمان هم صوفی نمی‌گفتند و دل پاک و با صفا داشتن نیز از شروط وصف شدن به این صفت بود.

حال بهتر می‌توان سایر واژگان از جمله عارف و سالک و درویش پرداخت. واژه‌ی «عرفان» که اسم فاعل آن «عارف» می‌شود نیز از حدود یک قرن بعد از رواج یافتن کلمات «صوفی» و «تصوف» یعنی از قرن سوم متداول شد و گویا برای بار نخست آن را به صوفی بزرگ آن دوره یعنی «جنید بغدادی» نسبت دادند. «عرفان» به‌معنی شناخت است اما نه هرگونه شناختی. بلکه شناختی که از راه دل و کشف و شهود باطنی منجر به درک درست و حقیقی خداوند شود و در نهایت انسان را به او متصل کند. در قرن سوم صوفی و عارف مترادف هم شد با این حال واژه‌ی «صوفی» جنبه‌ای ظاهری و اطلاقی عمومی محسوب می‌شد و «عارف» ناظر به حالات درونی و باطنی بود. در بعضی از دوره‌ها چنان‌چه در دوره‌ی معاصر، برخی از عرفا برای گریز از تبعات منتسب شدن به صوفیه، میان این دو فرق نهاده‌اند یا عرفان را مرتبه‌ی بالاتری از تصوف می‌دانند. به نظر می‌رسد این امر بیشتر ناشی از سخت‌گیری‌هایی‌ست که برخی از فقها بر اهل تصوف روا می‌داشتند و الا تمام تلاش‌های اهل تصوف و عرفان، برای رسیدن به مرتبه‌ی شهود و درک باطنی خداوند است. همچنین در برخی از سلسله‌های تصوف اموری متداول بود که باز میان خود اهل تصوف باعث جدایی و تفرق می‌شد و همین امور [مثل سماع و دست افشانی، استفاده از آلات موسیقی، تظاهر به بی‌قیدی مذهبی در گفتار یا اعمال و...] باعث شده بود تا دید عمومی در برخی از دوران نسبت به متصوفه، دیدی منفی باشد. لذا گروهی دیگر با ترد این‌گونه افراد و اعمال، هم وجه‌ی دینی خود را حفظ کردند و هم به مسائل باطنی می‌پرداختند که واژه‌ی عارف به آن‌ها اطلاق شد. گروهی که حتی شامل برخی از فقهای اهل باطن نیز می‌شد که در جای خود به‌طور مفصل به‌آن خواهیم پرداخت. اما واژه‌ی عارف و صوفی مترادف دیگری نیز دارند و آن کلمه‌ی «سالک» است که در اصطلاح به معنی «ره‌رو یا راه رونده»ای است که راه رسیدن به خداوند را طی می‌کند یا سیر الی الله می کند. همچنین واژه‌ی مشهور «درویش» که کلمه‌ای فارسی و با «دریوزه» از یک ریشه‌است نیز در کنار اصطلاحات فوق بسیار شنیده می‌شود و دلیل آن صرفاً به این علت بوده که این گروه به دنبال منافع مادی و دنیوی نیست‌اند و در عین حال راضی به رضای الهی هستند و خرسند. مثل حافظ که گفته: در این بازار گر سودی‌ست با درویش خرسند است – خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی. لزوم درویشی هم نداشتن مال دنیا نبوده و نیست. همین که فرد چشم طمع به مال دیگران نداشته باشد و به آن چه خود دارد هم دل نبندد کافی‌ست تا وی را درویشی حقیقی بدانیم.

پایان بخش یک.

برای مطالعه‌ی بیشتر:

  1. مبادی فقه و اصول / دکتر علیرضا فیض / انتشارات دانشگاه تهران / ۱۳۸۳
  2. کلیاتی در مبانی عرفان و تصوف / دکتر غلامعلی آریا / انتشارات پایا / تهران / ۱۳۷۷
  3. مقدمه‌ای بر مبانی عرفان و تصوف / دکتر سید ضیاءالدین سجادی / انتشارات سمت / تهران / ۱۳۸۰
پنجشنبه,۱ آذر, ۱۳۸۶

از خون جوانان وطن لاله دمیده

این تصنیف ماندگار یادمانی باشد برای کشته‌ها و زخمی‌های این روزها و ماه‌ها. از فروهرها بگیر تا زخمی‌های گنابادی. تا مختاری و پوینده و سید خلیل عالی نژاد. هرکه با دد منشی ی کسی، زخمی بر بدنش نشسته. هر که با حیوان سیرتی ی شبه آدمی، کتکی خورده. نمی‌دانم چرا این روزها این‌گونه شدم. کارهایم بر خلاف قاعده شده. مثل قدیم بر سر این‌گونه مسائل، خویشتن‌دار نیستم. حس فریاد زدن دارم در برابر این همه ظلم و جوری که می‌بینم و می‌شنوم. دلم هوس خواندن دوباره‌ی نهج البلاغه‌ی علی را دارد. وقتی علی با نهایت بلاغت، زیر شلاق سخن می‌گیردشان را دوست دارم. دلم خنک می‌شود. سزای این همه ظلم را علی مگر تواند که ستاند. اسطوره پرور شده دلم. هوس‌باز شده! چه کنم؟ خسته‌ام و راه به‌جایی ندارم.
پ.ن. تصنیف از خون جوانان وطن، تصنیف جاودانه‌ای‌ست از عارف قزوینی. هم در کلام، هم در آهنگ. آن‌را با صدای ملکوتی استاد شجریان می‌شنوید و تنظیم استاد پایور.
پنجشنبه,۱ آذر, ۱۳۸۶

باز هوای وطنم…

نمی‌دانم چرا! اما این چند وقت دلم سخت هوای شهر اجدادی‌ام، خوانسار را کرده. چند عکس از آن را برایتان می‌گذارم شاید شما بدانید که مرا چه می‌شود. برای دیدن عکس‌ها در اندازه‌ی بزرگ‌تر بر روی آنها کلیک کنید.

نقش‌های سنگی ی حسینیه حبیبی
کوه قبله در مه و طوفان!
کوه قبله زیر آسمان آبی!
مقبره‌ی پیر خوانسار
ورودی ی حسینیه حبیبی