نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » آگوست
چهارشنبه,۳۰ آبان, ۱۳۸۶

عزت و شرفی که پرید!

سیمرغ قاف عزت از این مرز و بوم رفت
ماندست از او به گنبد گیتی فسانه‌ای

ناصر فرهنگفر

سه شنبه,۲۹ آبان, ۱۳۸۶

با یاد آذردخت ایران زمین

همین روزها بود که پروانه و داریوش فروهر را سلاخی کردند؛ پدران ِ به‌خون تشنه‌ی قوم خون‌خوار. هنوز از ایشان، و از تخم و ترکه‌ی ناپاکشان، هزاران تن هست‌اند؛ که می‌درند و می‌بُرند و از کسی باک‌شان نیست.
روزی را به‌یاد می‌آورم که در خیابان هدایت تهران، در پی برگزاری مراسم سالگرد این دو، چه کتکی را به ناحق از دست این دلقک اخراجی و دیوانگان تحت فرمان‌اش خوردم. همین شد که هیچ وقت رغبت دیدن نیم‌چه فیلم‌هایش را پیدا نکردم. هیچ وقت. یکی از نوچه‌هایش داشت دست جوانی را می‌کشید که دست دیگرش در دستان مادر گریان و پیرش بود. رفتم جدایشان کنم، گویا به فرمان همین که هیچ کار دیگری جز ناله زدن بلد نیست، مشتی حواله‌ی صورتم شد که شیشه‌های قطور عینکم را در درجا شکست. تا به‌من بفهمانند دفاع از مظلومی که مولایمان علی فرمان‌اش را داده، در این سرزمین، یعنی چه!
بگذریم! دو شعری که خواهید خواند از پروانه فروهر است. برای خودم به او لقب آذردخت داده‌ام. چرا که چون آذر فروزنده بود و درخشان.
۱- بهار می‌شوم از عشق
بهار می‌شوم از عشق
سپیده می‌شوم از شور
و تو سر می‌زنی از نگاهم،
ای آزادی
۲۲ بهمن ۷۳
۲- برای همسرم
وقتی، تاریکی لبریز
لبریزتر می‌شد،
وقتی یراق و برگ می‌بستند
بر راهوار مرگ
در مرزهای خونی خورشید
بر تاق‌های مبهم مهتاب
بر بام آن شبهای وحشت‌زا
با قامت افراشته چون کوه
جرمت اسیر ناامیدی‌ها نگردیدن
جرمت، صلابت رادی و مردی
جرمت، «وفایت در ره پیمان»
تو در رواق ساکت زندان
دروازه‌های بسته‌ی شب را
بر روشنان صبح
با قدرت جادویی امید، بگشودی

وقتی سپیده خون چکان می‌شد
از لاله‌های دشت
وقتی که بال خسته‌ی مرغان
در پنجه‌ی صیاد
یک یک فرو می‌ریخت
وقتی شقایق را به جرم عشق
آتش،به کام خویش می‌سوزاند
بیهودگی در شهر می‌پیچید
تو روی گلسنگ خیابانها
با تیغه‌ی خورشید
گلبوته‌ی امید را ترسیم می‌کردی.

وقتی که روزن‌ها همه بسته
درکوبه‌ها بی‌رنگ از امید
وقتی که طوفان سهمگین و سخت
در باغ،صدها آشیان می‌ریخت
وقتی که جای شبنم و باران
نفرین و بیزاری
بر دشت می‌بارید
فانوس چشمانت،
همچون سپیده، روشن و رخشا
شب را، اگرچه تیره و خاموش
آهنگ پایت، ای صبور سخت
ای سالها در بند
ای نبض هر جنبش
در کوچه‌های ظلمت و سستی
ما را نوید صبح فردا داد.
اینک پس از بوران و سرمای زمستانها
در آفتاب روشن و زیبای شهریور
ای کاش می‌گفتم
هستی گوارایت
آزادی ارزانیت!!

شهریور ۵۸
پ.ن. برگزیده‌ی شعرهای پروانه اسکندری (فروهر) را می‌توانید در کتاب «شاید یک روز» بیابید.
دوشنبه,۲۸ آبان, ۱۳۸۶

چارتاقی ی نیاسر کاشان

برای اطلاعات بیشتر به این‌جا و این‌جا مراجعه کنید. برای دیدن عکس در اندازه‌ی بزرگ‌تر هم می‌توانید روی آن کلیک نمایید.
پنجشنبه,۲۴ آبان, ۱۳۸۶

از دیوانگی‌ها

دیوانه‌ام کردی.
پ.ن. دیوانه‌ترم کن.

دوشنبه,۲۱ آبان, ۱۳۸۶

گناه دگران بر تو بخواهند نوشت!

این چند پیرمرد به‌عنوان معضل اصلی کشور شناسایی شده‌اند. افزایش سرسام آور معتادین تا جایی که کشورمان در سطح جهانی، صاحب مقام اول هم بشود، افزایش تن فروشی برای لقمه‌ای نان و پایین آمدن سن زنان خیابانی، تورم کمر شکن با وجود رسیدن قیمت نفت به مرز ۱۰۰ دلار، دزدی‌های منجر به قتل، تجاوزهای به عنف و… همه و همه زیر سر افراد روبرو و چندتایی مثل ایشان است. تمام این معضلات بالخصوص مربوط به شارب و سیبیل آن‌هاست. من واقعاً درک نمی‌کنم که چرا با این همه دم و دستگاه که برادران در اختیار دارند، چرا این چندتا آدم فکسنی را نمی‌فرستند به آن دنیا تا هم بدبختی‌های دنیای ملت شهیدپرور حل شود هم در آخرت از آتش در امان باشند؟ به خودشان هم بگویی فکر نمی‌کنم مشکلی داشته باشند برای سر کشیدن ریق رحمت. فوق‌اش چند صباحی باید ۴ تا سازمان اجنبی را بگذارید سر کار و بعدش تمام. با خیال راحت از این که مسببان تمام مشکلات این کشور را از میان برداشتید به رتق و فتق امور بپردازید. به نظر شما بد می‌گویم؟ خوب برادر من؛ تو که بولدوزر آوردی، سرش را کج می‌کردی و نگاهی هم به این چهارتا و نصفی تکیه و حسینیه و خانقاه می‌انداخی. یک فتوای کوچک از یکی از همین رفقای قمی را احتیاج داشت تا بزنند هرچه بوی غیر جمهوری اسلامی می‌دهد را از بیخ بکنند و با خاک یک‌سان کنند. چرا کِش می‌دهید برادران من؟ حیف این همه بودجه و وقت نیست؟ ظرف ۲ ساعت می‌شود تمام مکان‌های فوق الذکر را از میان برد. چرا معطلید پس؟
پ.ن.۱٫ از جناب حافظ عذر خواهم که بیت «عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت – که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت» را دست‌کاری کردم. بعد از هفت‌صد سال هنوز گویی این مشکل برای آقایان حل نشده.
پ.ن.۲٫ قبلاً تمام حرف‌ها را در این نوشته گفته بودم. خواستید نگاهی بی‌اندازید.
پنجشنبه,۱۷ آبان, ۱۳۸۶

مدرسه تعطیل شد!

یک-دو روز است که گیج این خبرم. هرچند، یک سالی است دارم انتظار این روزها را می‌کشم. «مدرسه» تنها مجله‌ای بود که در این سال‌ها رغبت به گرفتن اشتراک‌اش پیدا کردم و با معرفی‌اش به چند نفری از اساتید دانشگاه وسیله‌ای شدم تا این مجله مرتب به دست آن‌ها هم برسد. اما عمر آن قد نداد. عمر روشنفکری ایرانی گویا هیچ وقت قد نخواهد داد. همیشه دست‌هایی هستند که میانه‌ای با عقل و برهان نداشته باشند و اتفاقاً همیشه هم تیغ و تبر به دست آن‌هاست. اما ریشه‌ی این خصومت‌ها کجاست؟ تعصب، آن‌هم تعصب کور آیا می‌تواند دلیلی بر این قلع و قمع‌ها باشد؟ نمی‌دانم. داریوش معتقد است ماجرا نه تعصب و تبعاتش که تفتیش عقیده است و نظارت بر اندیشه، بلکه لایه‌ی زیرین ماجرا کین‌خواهی و کینه‌ورزی‌ست که حاصل حسادت است. باز هم نمی‌دانم. راست‌اش دیگر از علت جویی در باب کارهای این حکومت خسته شدم. حاصل‌اش جز ذهنی خسته و انبوهی سوال بی‌جواب نیست. وقتی نه دلیلی عقلی می‌یابی برای این بسیارها، نه حجت شرعی و روح ایمانی، که گاه درست برعکس شریعت واقعی اسلام نیز هست، خسته می‌شوی و بی‌خیال پرسش و بی‌قراری برای پاسخ گرفتن. شریعتی هم نیستم که نفسم یارای آشفته ساختن خواب خفته‌گان خفته را داشته باشد و بانگ بزنم که: … و اما آن قوم، اگر موفق شوند که مرا بر دار کشند، و یا همچون عین القضاة شمع آجین کنند و یا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند، حسرت شنیدن یک «آخ» را هم بر دل‌شان خواهم گذاشت. نه! من خسته‌ام. خسته از نسلی خسته و زخم خورده و از پای افتاده. از خودم.
نسل حالا جوانان خاصی دارد. جوانی که با نفرت زیسته، نفس کشیده، نفرت را جستجو می‌کند و با آن عمل می‌کند. این جوان مغزی برای درک رنگ ندارد. زیبایی را حس نمی‌کند. هوای تازه نمی‌داند که چیست. انگ زدن، تهمت زدن تنها به جرم این‌که با او هم‌فکر و هم‌پیاله نیستی برای او مثل آب خوردن است. نباید از فردایش ترسید؟ او قربانی کیست؟ مغز او چرا باید با خشونت پر شود؟ اندیشیدن به‌خودی خود هم سرانه‌ای بسیار اندک‌تر از آن چیز که من و تو فکر می‌کنیم در میان ما ایرانیان دارد. روزنه‌ای چون «مدرسه» تنها مثل یک شکاف کوچک بود که هوایی تازه را به داخل فاضلاب اندیشه‌های متعفن شده از شدت تراکم و رکود، رهنمون می‌شد. چرا بستند؟ نمی‌ترسند؟ از فردا باید ترسید. از خشک مغزانی که کمر امام صادق را، کمر علی را، کمر هر چه عالم معقول را در برهه‌های گوناگون زمانی شکستند باید ترسید.

پی‌نوشتی برای آینده.
از حسن خلق علی، یکی، چنین حکایت کرده‌اند: علی ناشناس با مردی از اهل ذمه هم‌سفر شد. مقصد علی کوفه، و مقصد مرد اهل کتاب، جایی دیگر، بعد از کوفه بود. مولا راه مشترک را با او در کمال صمیمیت پیمود. هنگامی‌که بر سر دو راهی پایان رسیدند و آن مرد خواست از علی جدا شود، مشاهده کرد که علی نیز با او می‌آید. با تعجب پرسید: مقصد تو کوفه بود و راه کوفه طرفی دیگر است. علی گفت: تو با این مصاحبت کوتاه حقی بر گردن من پیدا کردی و چون مقداری تو را در مسیرت مشایعت کنم، آن حق ادا می‌گردد. که رسول ما فرمود: هرگاه با شخصی هم‌سفر شدید او را بر سر دو راهی رها نکنید، بلکه به پاس هم سفری، مقداری او را مشایعت نموده سپس از او جدا شوید و راه خود را تعقیب کنید. آن مرد گفت: به‌راستی به شما چنین دستوری داده شده است؟ علی فرمود: آری. فرد اهل کتاب گفت: اگر گروه‌هایی از مردم جهان، پیرو او شدند، به‌واسطه‌ی همین کرامت نفس اوست! سپس علی را، در حالی که نمی‌شناخت، گواه گرفت که من نیز بر آیین اسلام هستم. (اصول کافی، چاپ جدید، جلد‏۲، صفحه‌ی‏۶۷۰)
و عجبا که علی حتی سعی در مسلمان کردن او نیز نکرد.

دوشنبه,۱۴ آبان, ۱۳۸۶

نومید و مفلس

چند سال قبل که به مشهد مشرف شده بودم، در حرم رضوی، بیتی کتیبه‌ای، نظرم را به‌خود خواند. همان‌جا پشت جلد شناسنامه‌ام نوشتم:
نومید و مفلسیم و نداریم هیچ کس – نقد وجود داده به تاراج صد هوس
دوشنبه,۱۴ آبان, ۱۳۸۶

سال‌های دور

همین روزها بود گویا. ۱۳ آبان ِ آن سال‌های دور ۱۳۶۶ – ۱۳۶۸…

دبستان احمد معینی بود و گروه سرودش. می‌خواندیم: من شاگردم، شاگرد هوشیار و فداکار – خفتن نباشد کار من! من هستم بیدار…. سعید، ردیف بالا، نفر اول از سمت راست و من، ردیف پایین، نفر سوم از سمت راست. با عینکی به چشم. ناظم و معلم تربیتی مدرسه هم آقای کیانی بود.

پنجشنبه,۱۰ آبان, ۱۳۸۶

ببخشید مرا!

در نوشته‌ی قبلی کمی تند رفتم. می‌دانم. ببخشید مرا! اما از شما می‌خواهم به من هم چند حق کوچک بدهید.
۱- از روز درگذشت مرحوم امین پور تا الان که دارم برای شما این‌جا را خط خطی می‌کنم شاید حدود ۳۰تایی sms آمده. وقت و بی‌وقت. همه در وصف مرحوم تازه درگذشته. این پیامک‌ها را اضافه کنید به تلفن‌هایی که می‌شوند و کم هم نیستند. فکر می‌کنید من اگر مثلا جای یکی از افراد خانواده‌ی داغ دیده بودم هم حالم خراب‌تر نمی‌شد؟
۲- به من حق بدهید ننشینم برای کسی که جایی در خاطرات من نداشته، مرثیه سرایی کنم. برخی از عزیزترین دوستانم در وبلاگستان (+ و +) با او و یا با شعر او خاطرات خوشی داشتند. اما من نه. تمام وقت‌های عاشقی من با چند شاعر کلاسیک پر می‌شد و می‌شود و چند تایی جدید گو مثل سهراب و اخوان و سایه و والسلام. من جهان شاعرانی مثل سید حسن حسینی و علیرضا قزوه و امین پور را درک نمی‌کنم. یعنی آبم با کسانی که مدح حکومت را کرده‌اند و البته عاشقانه‌ای نیز سروده‌اند به یک جوی نمی‌رود. هرچند که همیشه مشتاق خواندن و شنیدن عاشقانه‌های استخوان‌دار و نغز از هر کسی، بوده و هستم.
۳- من در دنیای ادبیات ایران یک درد را با تمام وجود حس کردم و می‌کنم. احساس مرده دوستی ی ما، آن‌هم فقط برای چند روز و حداکثر تا اولین سالگرد. بعدش کم کم او محو می‌شود. حالا هم نمی‌دانم به این همه چکامه‌ها و افسوس‌ها و دریغ‌ها در وصف شاعر مرحوم باید بخندم یا بگریم. جنازه را هر کسی می‌خواهد به نفع خود و گروه خود مصادره کند. این درد بزرگی‌ست.
۴- مرا ببخشید. روزگار خودم کم شبیه روزگار افراد داغ دیده نیست. صبح را با خبر حسین نوروزی و غم روزنامه‌نگارانی که دارند اخراجشان می‌کنند شروع کردم. هیچ وقت روزنامه نگار نبودم اما همیشه در غم ایشان احساس قربت و نزدیکی عجیبی با آنها داشتم. چرایش را نمی‌دانم.
۵- مرگ! واژه‌ی عجیبی‌ست. بیخ گوش همه‌ی کسانی است که دوست دار آنهاییم. می‌خواهیم بمانند تا ما زودتر از آنها برویم. اما مرگ که پایان کبوتر نیست.
باز هم از تمام کسانی که شاید از من، ته دلشان، بخاطر نوشته‌ی قبلی‌ام کدورتی حاصل شده، عذر خواهم.
پنجشنبه,۱۰ آبان, ۱۳۸۶

می‌شود این‌قدر اطلاع رسانی نکنید؟

فهمیدم. به‌خدا فهمیدم که قیصر شعر فارسی رفت! قیصر شعر انقلاب رفت! خوب رفت دیگر. راحت شد. چرا وقتی sms می‌دهید یا همین که زنگ می‌زنید، اولین جمله‌تان این است: قیصر هم رفت!؟ مگر پسر خاله‌تان بود؟ من که گفته بودم هیچ وقت ازش خوشم نمی‌آمده. غیر یکی دوتا تکه‌ی کوچک، هیچ وقت با اشعارش حال نکردم. بس نیست این خاله خشتک بازی‌ها؟ بس است دیگر.
مرگ این همه آدم را نمی‌بینید و چسبیدید به این خدا بیامرز که دولتی بود یا نبود تا برای‌تان حجت شود؛ نارحت باشید که رفته یا نه؟ چرا هنوز با دل خودتان صادق نیستید؟ برادر من! خواهر من! این آخرین اخطار است! وقتی با من حرف می‌زنی، از موجودی که نامش «قیصر امین پور» بود، حرف نزن. همین.
یکشنبه,۶ آبان, ۱۳۸۶

تصاویری از کتاب حمله

به‌خانه‌ی بخت رفتن حضرت فاطمه گالری هنرهای ایرانی را با هشت مجلس از کتاب «حمله‌ی حیدری» به‌روز کردم. کتاب مذکور قدمتی ۱۶۵ ساله دارد و چاپ سنگی‌ست. محتوی آن مثنوی‌ست و تماماً در وصف و نعت رسول و اهل بیت و جنگ‌های صدر اسلام. نام شاعر هم در ابتدای آن «ملا بو مانعلی کرمانی» ثبت شده. آن‌را سال‌ها پیش در دیار پدری‌مان، خوانسار، به‌معنی واقعی کلمه از زیر خاک پیدا کردم. می‌دانم بسیار به‌کار سازندگان گرافیکِ ایرانی می‌آید. امید آن دارم تا اهلش هم در به‌کار بردنش اهلیت را رعایت کنند و حق گردآورنده را محفوظ بدارند.
برای دیدن سایر تصاویر، می‌توانید به بخش آرشیو مراجعه کنید.
پ.ن. خدا پدر اینترنت را بیامرزد. فهمیدم نقاش این چاپی که من در اختیار دارم، به احتمال بسیار زیاد، از اجداد یکی از بستگان نزدیکمان است. میرزا هاشم خوانساری. توضیح بیشتر را اینجا بخوانید.
شنبه,۵ آبان, ۱۳۸۶

روزگاری که فیلم شدیم!

این‌ها در لیست انتظارند. لطفاً نوبت را رعایت کنید!
Match Point, Basic Instinct 1 & 2, Indecent Proposal, Eyes wide Shut, Goya’s Ghosts, Malena, Appartement, L’, Damage, The Crush, Head in the Clouds
پ.ن. شرمنده اگر برخی یا همه‌اش به مذاق تو خوش نمی‌آید. مذاق تو که به من ربطی ندارد اخوی!
جمعه,۴ آبان, ۱۳۸۶

مراسم شبی با قرآن

مراسمی شده برای خودش. تکه قرائت‌هایی که دوست دارم با صدای قاریان محبوبم [ابوالعینین شعیشع و عبدالباسط] را انتخاب کردم و دارم گوش می‌دهم. حالت مراسم ختم دارد. گفتم ثوابش برسد به روح هرچه نویسنده‌ی لائیک و سکولار ایرانی (+) از مرده و زنده‌شان جمیعاً. تا کور شود هر آن‌که نتواند دید!
پ.ن. برای مثال، اگر خواستید، گوش بدهید به این نوای ۲۷ ثانیه‌ای از مرحوم عبدالباسط در مقام ایرانی ی نهاوند یا فیلم زیر را ببنید که باز هم او در همان مقام دارد می‌خواند.

جمعه,۴ آبان, ۱۳۸۶

دردنامه در ۳ پرده!

باید چایی خورها رو حد زد به شلاق ندامت!
۱- پلمپ کنید. این‌جا مجانی چای می‌دادند.
فقط نفت سر سفره‌شان باید مجانی باشد و آب و برق‌شان که ۲۹ سال پیش وعده‌اش را دادیم. پلمپ کنید. باکی هم نداشته باشید. همه‌ی بدبختی‌های مملکت ما از این کتاب‌هاست. از چایی و قهوه‌ای‌ست که خسته‌ای را به نشستن در فضای کاغذ و کتاب فرا می‌خواند. کتاب‌هایی به قول این طلبه‌ی خوش تیپ، با نویسندگان لائیک و و فروشندگانی لائیک‌تر. البته «سکولار» فحش بهتری‌ست برای ایشان. اصلاً فحش باشد، هرچه باشد نوش جان‌شان.
عمامه‌مان درشت‌تر! جواب خدا را هم بلدیم چه‌طور بدهیم روز قیامت. اصلاً خدا جرات می‌کند از یکی مثل من حساب-کتاب کند؟ چنان می‌پیچونیمش که خودش حظ کنه! می‌گه می‌خواد حساب کتاب هم بکنه! دهه‌کی! ما خودمون یه عمر تو دنیا رس ملتو کشیدیم با حساب کتاب و قفل و بند. حالا این متوهم شده، فکر کرده می‌تونه جلوی من در بی‌آد!
* اما تو فکر کردی مراسم کتاب سوزان در عصر جدید باید چگونه باشد؟
۲- مگر می‌شود در دندان قروچه را تخته کرد برای مدتی؟ یعنی می‌شود غصه نخورد که مهاجرانی را باید بفرستندش باغ باقالی‌ها تا یکی مثل این با این همه سوابق درخشان علمی و فرهنگی[!!!]، بشود وزیر فرهنگ. وقتی نقد-نوشته‌ی مهاجرانی را خواندم، بفهمی-نفهمی یکّه خوردم. این مرد روزی-روزگاری وزیر ارشاد این مملکت بود. هنوز داغ آن روزها بر پشت دارد و دست نکشیده از این فرهنگ و ادبیات. مگر می‌شود چند ساعت بعد از گرفتن رأی اعتماد از مجلس پنجم را فراموش کرد که وزارت‌اش را با مراسم یادبود فرهنگفر افتتاح کرد. با همان بسم‌الله اول و صدای مردانه‌اش یک تالار وحدت به آسمان رفت.
۳- سر ساقی سلامت. با صدای هایده.
پ.ن. عکس از سید رضای خوابگرد. حرص بخور اخوی!


صفحه قبل»