نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » جولای
یکشنبه,۲۹ مهر, ۱۳۸۶

حیرانی

حیرانی بد دردی‌ست. حیرانی التماس می‌آورد. اگر ببینم کسی، جایی، حیران است، گریه‌ام می‌گیرد. خدا کند کسی حیران نشود.
شنبه,۲۸ مهر, ۱۳۸۶

Before the Rain

ببار ای بارون ببار…
با دلم گریه کن! خون ببار…
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار… ای بارون!

نگاه کنید این قبل از باران را که حکایت عاشق کُشی‌هاست در هیاهوی جنگ‌ها. خلاصه، کاش کمی بارون بزنه!

جمعه,۲۷ مهر, ۱۳۸۶

«او» و مصائب روزگار

«او» مهربان است و همیشه مرهم دردها. وقتی قهر می‌کند و این مهربانی‌ها را از من دریغ می‌کند، زندگی روی دیگر کسالت بار و تیره‌اش را به من نشان می‌دهد. در این وانفسای درد و مرض و رنج و بدبختی‌های روزگار سگی، بودنش را مثل نفس لازم دارم. از صدقه سر او خیلی وقت است این‌جا بوی غم ندارد. حالا که به ناز رفته و پیدایش نیست مثل بید مجنون شدم. ترسان و لرزان و البته جنون ذاتی خودی می‌نمایاند گاهی و به قلبم می‌زند.
جمعه,۲۷ مهر, ۱۳۸۶

داستان دف شهید

دفی داشتم هشت ساله که امشب فهمیدم چندی‌ست به قول دوستان یارسان «شهید شده». نامش را گذاشته بودم «سوخته». از بس که با آن دیوانگی‌ها کرده بودم، لبه و پایینش از حرارت دست‌ها تیره شده بود و از بین هم نمی‌رفت. خوش صدا نبود، مردافکن بود از سنگینی. به سختی رامم شده بود. مثل اسبی وحشی بود اولش. شاید چهل مجلسی مدام نواخته بودمش تا بازنشستش کردم.
اول ماه رمضان یکی آمد و گفت که به امانت می‌خواهدش برای گوشه‌ی مجلسی که می‌گرفت. پس که آورد در کاور بود و چیزی ندیدم. وقتی خواستم به جایش بر گردانم دیدم که کمرش شکسته. زیر کدام بار نمی‌دانم. حالا من ماندم و هجوم خاطرات از دف پیری که ایام جوانی از این خانقاه به آن کوهسار می‌کشیدمش و در پی رام کردنش بودم. بعدها رویش را قلمی هم کردم به ذکر و بیت. تصویر سمت راست همان دف مرحوم است. باید پوستش را گوش تا گوش ببرم و بدهم لااقل قابی بگیرندش تا بیش از این خراش بر ندارد.
حالا سر این یکی دف که دارم سلامت. این یکی جوان‌تر است و مونس نغمه‌های تنهایی‌ام. سربه‌زیرتر است و یاغی نیست. این هم داستان دف‌هایم در بعد از ظهر جمعه‌ای کسالت بار که خبر پر کشیدن یکی‌شان خراب‌ترم کرد.

دف شهیددف دوم که باید سرش سلامت باشد!
جمعه,۲۷ مهر, ۱۳۸۶

تمامی ندارد این واماندگی‌ها

دلم هوایت را کرده. من حالا دیگر با ترس نام‌ات را می‌برم. بردن نام تو باعث رنجش برخی می‌شود. روزگاری بعضی‌ها حتی می‌خواستند برایم نامه بنویسند و اعتراض کنند که چرا اول و آخر نوشته‌ام اسم توست! برخی شاید غیور باشند. نمی‌دانم. خلاصه من دلم تنگت شده. دل پسر کوچکت هوای آن کنج دنج صحن عتیق قم را کرده. جایی که تو خوابیدی. خوابی که همیشه دوست داشتی. خواب شیرین مؤمن.
باید که دائم الوضو بود برای همین خیال تو. بس که معلوم نیست که کس می‌آیی و کی می‌روی. بلند شدم تا برای خیالت، که بی‌هوا می‌آید و می‌رود، غسل صبر کنم.
سه شنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۶

جدال با سکس و فلسفه

الان دقیقاً یک هفته می‌شود که دارم زور می‌زنم تا فیلم «سکس و فلسفه»‌ی مخملباف را تمام کنم و چون حوصله‌ام را سر می‌برد و پر از دیالوگ‌های آبکی و هندی‌ست، بی‌خیال‌اش می‌شوم. حد اقل تا الان‌اش که این‌جور بوده. شاید آخرش مثلا در سر صحنه‌ای فیلم یکباره فلسفی هم شد. حالا فعلاً بی‌خیال. زور که نیست!
سه شنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۶

صبوحی (۲۱)

سحر به بوی نسیم‌ات به مژده جان سپرم
اگر امان دهد امشب فراق تا سحرم
چو بگذری، قدمی بر دو چشم من بگذار
قیاس کن که مَنَت از شمار خاک درم

ادیب پیشاوری

پنجشنبه,۱۹ مهر, ۱۳۸۶

عشق داند…

خسته شدم. توضیح ندارد. ابوعطای «عشق داند» با صدای محمدرضا شجریان و تار محمدرضا لطفی را بگیرید و بشنوید. برای من پشت این مضراب‌ها و تحریرها، کوه‌ها خاطره خوابیده. می‌فهمی؟
پ.ن. روز حافظ بود امروز. این شعر و این آواز و ساز عجیب برای هم ساخته شده‌اند. زبان من بند آمده فعلاً!
سه شنبه,۱۷ مهر, ۱۳۸۶

صبح به‌خیر

صبح تا چشمم را باز کردم این جمله را گفتم: صبح به‌خیر آقای احمدی نژاد. خدا کند امروز به‌خاطر شما، هیچ‌گونه بلایی بر سر این مملکت نازل نشود! آمین یا رب العالمین.
دوشنبه,۱۶ مهر, ۱۳۸۶

زن و زمین

زن کاشف بذرافشانی‌ست. مرد به دنبال گله‌ی گوسپندان و گوشت شکارش بود که زن به‌امداد روح و ذهن جستجوگر و تیزش هرچند محدود، اما دید که از آسمان تخم‌های گیاهان می‌بارد و در دل زمین می‌نشیند و سبز می‌شود. این بود که نشست به بازسازی بازی طبیعت. از طرفی زن با ماه و زمین که مادر بود، هم‌دست بود پس خود، از شان و منزلتی عظیم در نظام باروری و نشر زندگی برخوردار می‌شد و همین است که نقش وی در آغاز دوره‌ی کشاورزی بر همه کار و همه چیز، اولی و مقدم بود.
پ.ن. نمی‌دانم کی و کجا و برای چه چیزی این‌ها را در خرده کاغذهای بی‌پایانم نوشته بودم. منبعی در ذهنم نیست که بدانم آیا ترجمه‌ی مطلب خاصی بود یا چیزی غیر این. شما حالا بخوانید تا بعد اگر بقیه‌اش را یافتم برای‌تان می‌گذارم.
شنبه,۱۴ مهر, ۱۳۸۶

تفسیر

اصولاً بهتره آدم دور تفسیر را یک خط سفت [!] بکشد که به‌هر حال، از هر کس و ناکسی، فحش نخورد!
شنبه,۱۴ مهر, ۱۳۸۶

خبری از حاجی زم

کسی از حاج آقا زم، مدیر بی‌ادعا، صبور و دوست داشتنی ی سال‌های طلایی حوزه‌ی هنری خبری دارد؟ چند وقتی‌ست که به یادش هستم اما اثری از او نمی‌یابم. با نوشته‌ی نیکان در مورد مهر به صرافت افتادم که تحقیقی جدی کنم. به چند نفری هم سپرده‌ام که اگر چیزی پیدا کردند خبرم کنند. حیف! ما مردم قدر ناشناسی هستیم. کسی اصلاً یادش می‌آید که او برای نسل ما چه کرد؟ بعد از این‌که از حوزه برش داشتند و به تدریج از خاطره‌ها محو شد. یادش به خیر. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
جمعه,۱۳ مهر, ۱۳۸۶

صبوحی (۲۰)

یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ. یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ. یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ. یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ. یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ. یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ. یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ. یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ. یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ. فراز شصتم دعای جوشن کبیر.
پنجشنبه,۱۲ مهر, ۱۳۸۶

به جرم مستی



صفحه قبل»