نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » ژوئن
جمعه,۳۰ شهریور, ۱۳۸۶

مقام عظما و YouTube

دیروز سفارش طراحی یک مجله‌ی تخصصی گرفتم. صاحب کار کچلم کرد که صفحه‌ی پشت جلد حتماً باید عکس مقام عظما باشد. جستجویی کردم در گوگل که عکس‌های سایز بزرگ را پیدا کند، دوتای اولی را که می‌زدم، وسط کار با ADSL 256 صفحه بی‌خیال کامل شدن می‌شد. من هم سمج، اما نشد که نشد. اینترنت فیلتری مثل این‌که به سایت آقا هم گیر داده بود. باید نامه بنویسم ۴ تا فحش از جنس انصار بدهم به وزیر ارتباطات و مثلا فن آوری. ده دفعه‌ای که سعی کردم و نشد، برای خستگی در کردن رفتم YouTube بازی. همین که یک کمدی باز کردم دیدم به! عکس مثل فرفره شروع به دانلود شدن کرد. متعجب شدم شدید. نیاز به محرک داشت؟
جمعه,۳۰ شهریور, ۱۳۸۶

American History X

دیگه دیر شده بود رفیق!
پ.ن. اینجا

پنجشنبه,۲۹ شهریور, ۱۳۸۶

واقعه – ۸

این واقعه تقدیم به خودش. تقدیم به علی، به کورش، به دانیال، به هر که هست و نیست…. چقدر گیج‌ام و اشک آلود!

پنجشنبه,۲۹ شهریور, ۱۳۸۶

اعتماد

زندگی‌ی من از منظری، دو بخش است. در بخشی، اعتماد کسی را توانسته‌ام جلب کنم و بخشی دیگر، ترسیدم اویی که باید، به من اعتماد نکرده. من بلاها کشیده‌ام از این بی‌اعتمادی‌ها. خون دل‌ها خوردم. امشب شبی بود که لحظه‌ای ترسیدم. تا چند لحظه‌ی بعد که sms رسید و حرف دل گفت؛ من در برزخ میان این دو بخش بودم. سخت بود همان چند لحظه‌ی به‌ظاهر کوتاه. اما ناگهان بهشتی شد. آرام و خنک شدم. مبادا که محبوب کسی به او بی‌اعتماد شود. این رشک‌ها ریشه‌ی آدمی می‌سوزاند. من در این حال سخت بی‌طاقت می‌شوم.
خدا را شکر برای درک و شعوری که به او عطا کرده. من و او هر دو رنج دیده‌ی غیرت‌های کور بودیم. خدا را شکر. آرام شدم حالا.
دوشنبه,۲۶ شهریور, ۱۳۸۶

یاد شهریار

فردا سالگرد وفات شهریار شیرین سخن شعر پارسی‌ست. یادش بخیر آن دو سالی که با علی، دیوان قطور شهریار به دست، تا پاسی از شب به شب‌گردی می‌گذشت. دیوان‌اش را باز کردم تا شعری یاد آور آن ایام بخوانم، شعر لطیف ذیل آمد.
تا اول عشق است، من مشق جدایی می‌کنم
با دیو نافرمان خود، زور آزمایی می‌کنم
ای مه! تو دانی و خدا،گر بی‌وفا خوانی مرا
گر بی‌وفایی می‌کنم، مشق جدایی می‌کنم!
آری جدایی کار خود کردست با من، من دگر
تا می‌توانم احتراز از آشنایی می‌کنم
تیغ جدایی ناله‌ام جان‌سوزتر سازد چو نی
با این نوا کامی روا در بی‌نوایی می‌کنم
آخر جدایی گر نبود، الهام شاعر هم نبود
این پرده چون بالا زدی؛ من خود نمایی می‌کنم
ما قهر کردیم از شفا، رو ای طبیب سنگ‌دل
تا دردمندم آشتی، با بی‌دوایی می‌کنم
لیکن غزالا، شرم از آن مشکین کمند آید مرا
کز حلقه‌ی دل‌بند او فکر رهایی می‌کنم
فرمان‌بر شیطان تن گر خواهی‌ام، معذور دار
من در قلوب عاشقان فرمان‌روایی می‌کنم
این عشق خاکی را که روز از جان افلاکی جداست
شب، بال پرواز از بر ِ عرش خدایی می‌کنم
با تاج عشق‌ام می‌کشد کاخ جمال کبریا
وز رهروان کوی او همت گدایی می‌کنم
بر رود نیل آسمان چون آشیان کز پرّ قوست
قایق ز ماه و پارو از، ابر طلایی می‌کنم
ما را به‌مستی رخصت کلک و بیانی هست، لیک
تا شهریارا با خودم، کی خودستایی می‌کنم؟
یکشنبه,۲۵ شهریور, ۱۳۸۶

خواب سحری

بعد سحر که خوابیدم، خوابی بود یا چیز دیگری. نمی‌دانم. آسمان نداشت خواب من. پای من بر زمینی بود که روی‌اش انسان‌های ریزی در هم می‌لولیدند. یکی بلند گفت: آمد! سکوت شد. سکونی همگانی شد. ناگهان رنگ‌ها از ناکجا فرو ریخت. همه ایستاده بودند مثل مجسمه. بر من موج-موج رنگ بود که نازل می‌شد. بر یکی – نمی‌دانم چه کسی بود – اما قطره‌ای می‌چکید و باز می‌ایستاد. هوا خنک بود و ملیح. مثل سحرهای مدیترانه‌ای. بوی سبزه بود. بوی آب. بوی یاس‌های شیپوری. داشتم مست می‌شدم. خمار شدم گویا. دیدم که کنار دیواری طلایی ایستادم. اول از هیبت‌اش نفهمیدم که چیست. دیدم محدود بود. از خماری با زحمت سر بلند کردم. به دلم افتاد که گنبد طلایی مشهد است که آرزو داشتم روزی در کنارش باشم. مثل همیشه ذوق کردم. گریه‌ام گرفته بود. ناگهان گنبد کوچک شد ومثل کلاه شد. یکی آن‌را بر سرم گذاشت. ندیدم چه کسی بود. روی پشت بام حرم امام رضا بودم و از بالا مردم را تماشا می‌کردم. صدا می‌آمد. شجریان بود؟ داشت ربنا می‌خواند. باز از مستی ذوق کردم و گریه. صدایش بلند بود اما گوش‌نواز. درست مثل بچگی که دوست داشتم صدای ربنای تلویزیون را ته بلند کنم و با ربنا عشق کنم. در آن حال یکی بگوشم گفت: بگو بلی! حواست کجاست؟ بگو بلی. گفتم بلی. یکی خندید. مثل نسیمی که از پرواز کبوتری برمی‌خیزد لحظه‌ای آمد و رفت.
پ.ن. بدبخت شدیم. خبری نبود. یکی جلوه کرد و مستمان کرد و ما هم که کم ظرفیت. تا گفت: بگو، گفتیم. نه برهانی خواستیم، نه دلیل عقلی‌ای. خلاصه از کم جنبگی خودمان بود. وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ (اعراف. ۱۷۲) باید اسم‌اش را می‌گذاشتند سوره‌ی اعتراف تا اعراف! یکی هم نیست بگوید آخر اعتراف در بی‌خودی که سندیت ندارد.
پنجشنبه,۲۲ شهریور, ۱۳۸۶

سماع

سروْبالای من آن‌گه که درآید به سماع…! (حضرت حافظ)

عکس از: مریم شیروانیان. برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگ‌تر، بر روی آن کلیک کنید.

سه شنبه,۲۰ شهریور, ۱۳۸۶

وقت طرب*

این قطعه فیلم را داشته باشید که در آن استاد علیزاده شاید ده سال پیش با مرحوم داریوش خان زرگری به بداهه نواخته. تا پیش‌درآمدی باشد برای روزهایی که در راه است. حرف‌های ناگفته بسیار است. بسیار.

* عنوان، وام گرفته شده از این بیت حضرت حافظ است: نیست در کس کرم و «وقت طرب» می‌گذرد – چاره آن‌ست که سجاده به‌می بفروشیم!
×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن یا دیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×
دوشنبه,۱۹ شهریور, ۱۳۸۶

Songless -2

Doomsday

Oh Seraph, Seraph!
Blow into your horn.
The graveston’s stucco is concreting now!
My cerement was chawed.
…. and I shame to rise in barely!

Amir. September 10-2007

شنبه,۱۷ شهریور, ۱۳۸۶

اخطارها

بعد از اخطارهایی که اخیراً بعضی از مسئولین، متوجه‌ی بعضی از روزنامه‌ها کردند که نزدیک حریم بعضی جاها نشوند، رفتم یک جستجوی کوچک در نهج‌البلاغه کردم در باب حقوق ملت در برابر حاکم، جهت رجوع در آینده البته. نتیجه‌ی مختصر، این سه گفتار بود.
[ ۵۷ ] و من کتاب له ع إلى أهل الکوفة عند مسیره من المدینة إلى البصرة
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی خَرَجْتُ مِنْ حَیِّی هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً وَ إِمَّا بَاغِیاً وَ إِمَّا مَبْغِیّاً عَلَیْهِ وَ إِنِّی أُذَکِّرُ اَللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی هَذَا لَمَّا نَفَرَ إِلَیَّ فَإِنْ کُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِی وَ إِنْ کُنْتُ مُسِیئاً اِسْتَعْتَبَنِی
نامه‌ی ۵۷: نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به مردم کوفه هنگامى که از مدینه به بصره مى‏رفت .
اما بعد. من از موطن قبیله خویش بیرون آمده‏ام . ستمکارم یا ستمدیده، گردنکشم یا دیگران از فرمانم رخ برتافته‏اند. خدا را به یاد کسى مى‏آورم که این نامه من به او رسد تا اگر به سوى من آید، بنگرد که اگر سیرتى نیکو داشتم یاریم کند و اگر بدکار بودم از من بخواهد تا به حق بازگردم.
[ ۱۱۸ ] و من کلام له ع فی الصالحین من أصحابه
أَنْتُمُ اَلْأَنْصَارُ عَلَى اَلْحَقِّ وَ اَلْإِخْوَانُ فِی اَلدِّینِ وَ اَلْجُنَنُ یَوْمَ اَلْبَأْسِ وَ اَلْبِطَانَةُ دُونَ اَلنَّاسِ بِکُمْ أَضْرِبُ اَلْمُدْبِرَ وَ أَرْجُو طَاعَةَ اَلْمُقْبِلِ فَأَعِینُونِی بِمُنَاصَحَةٍ خَلِیَّةٍ مِنَ اَلْغِشِّ سَلِیمَةٍ مِنَ اَلرَّیْبِ فَوَاللَّهِ إِنِّی لَأَوْلَى اَلنَّاسِ بِالنَّاسِ
خطبه‌ی ۱۱۸:
شما یاران حق و برادران دینى هستید. در روز نبرد چون سپر نگهبان یکدیگرید. شما رازداران منید نه مردم دیگر. به نیروى شما کسانى را که روى بر مى‏تابند مى‏زنم و از آنان که روى مى‏آورند، امید طاعت دارم. پس مرا به نیکخواهى و اندرزهاى خود یارى دهید. اندرزهایى عارى از هر نابکارى و در امان از هر ریب و ریا. به خدا سوگند، من اولاى به مردم از خود مردم هستم.
[ ۶۷ ] و من کتاب له ع إلى قثم بن العباس و هو عامله على مکة
أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ اَلْحَجَّ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اَللَّهِ وَ اِجْلِسْ لَهُمُ اَلْعَصْرَیْنِ فَأَفْتِ اَلْمُسْتَفْتِیَ وَ عَلِّمِ اَلْجَاهِلَ وَ ذَاکِرِ اَلْعَالِمَ وَ لاَ یَکُنْ لَکَ إِلَى اَلنَّاسِ سَفِیرٌ إِلاَّ لِسَانُکَ وَ لاَ حَاجِبٌ إِلاَّ وَجْهُکَ وَ لاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِکَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِیدَتْ عَنْ أَبْوَابِکَ فِی أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِیمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا وَ اُنْظُرْ إِلَى مَا اِجْتَمَعَ عِنْدَکَ مِنْ مَالِ اَللَّهِ فَاصْرِفْهُ إِلَى مَنْ قِبَلَکَ مِنْ ذَوِی اَلْعِیَالِ وَ اَلْمَجَاعَةِ مُصِیباً بِهِ مَوَاضِعَ اَلْفَاقَةِ وَ اَلْخَلاَّتِ وَ مَا فَضَلَ عَنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ إِلَیْنَا لِنَقْسِمَهُ فِیمَنْ قِبَلَنَا وَ مُرْ أَهْلَ مَکَّةَ أَلاَّ یَأْخُذُوا مِنْ سَاکِنٍ أَجْراً فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ سَواءً اَلْعاکِفُ فِیهِ وَ اَلْبادِ فَالْعَاکِفُ اَلْمُقِیمُ بِهِ وَ اَلْبَادِی اَلَّذِی یَحُجُّ إِلَیْهِ مِنْ غَیْرِ أَهْلِهِ وَفَّقَنَا اَللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ لِمَحَابِّهِ وَ اَلسَّلاَمُ
نامه‌ی ۶۷ : نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به قثم بن عباس ، که عامل او در مکه بود
اما بعد، حج را براى مردم بر پاى دار و ایام الله را به یادشان آور و هر بامداد و شامگاه برایشان به مجلس بنشین و کسى را که در امرى فتوا خواهد ، فتوا ده. نادان را علم بیاموز و با عالم مذاکره کن. میان تو و مردم، پیام رسانى جز زبانت و حاجبى جز رویت نباشد. هیچ نیازمندى را از دیدار خود باز مدار. زیرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود و سپس، نیاز او بر آورى، کس تو را نستاید. در مال خدا که نزد تو گرد مى‏آید، نظر کن، آن را به عیالمندان و گرسنگانى که در نزد تو هستند و به محتاجان و فقیران برسان. و هر چه افزون آید، نزد ما روانه‏اش دار، تا ما نیز آن را به محتاجانى، که نزد ما هستند، برسانیم. مردم مکه را فرمان ده که از کسانى که در خانه‏هایشان سکونت مى‏کنند، کرایه نستانند. زیرا خداى تعالى مى‏فرماید: « سواء العاکف فیه و الباد » عاکف و بادى در آن یکسان‏اند. عاکف کسى است که در مکه مقیم است و بادى کسى است، که از مردم مکه نیست و به حج آمده است. خداوند ما و شما را به آنچه دوست دارد، توفیق دهد. والسلام.
شنبه,۱۷ شهریور, ۱۳۸۶

Songless -1

Delirium

Entirely of the wall, is carcases of the flowers.
but from the roof,
a Woman…

Amir. September 08-2007

پ.ن. Songlessها، انتشار بی‌موقع یک بازتاب درونی‌ست به زبانی دیگر. نمی‌دانم چرا. شما کوتهی ی فکر و قصور زبانم را ببخشید.

جمعه,۱۶ شهریور, ۱۳۸۶

Love’s Alchemy

Some that have deeper digged love’s mine than I,
Say, where his centric happiness doth lie:
I have loved, and got, and told,
But should I love, get, tell, till I were old,
I should not find that hidden mystery;
Oh, ’tis imposture all:
And as no chemic yet the elixir got,
But glorifies his pregnant pot,
If by the way to him befall
Some odoriferous thing, or medicinal,
So, lovers dream a rich and long delight,
But get a winter-seeming summer’s night.

Our ease, our thrift, our honour, and our day,
Shall we, for this vain bubble’s shadow pay?
Ends love in this, that my man,
Can be as happy as I can; if he can
Endure the short scorn of a bridegroom’s play?
That loving wretch that swears,
‘Tis not the bodies marry, but the minds,
Which he in her angelic finds,
Would swear as justly, that he hears,
In that day’s rude hoarse minstrelsy, the spheres.
Hope not for mind in women; at their best
Sweetness and wit, they are but mummy, possessed.

John DONNE

پنجشنبه,۱۵ شهریور, ۱۳۸۶

گل‌های کبود*

دیشب از کنسرت علیزاده که برگشتم؛ گیج گیج بودم. به قول نازنینی از کوچکی دنیا. گزارشی از کنسرت می‌خواستم بدهم دیدم که بی‌فایده است و فردایی یا شاید امروز، رسانه‌ها خوب به آن پرداخته یا خواهند پرداخت. خواستم از کمبودهای ان بگویم، دیدم که زیاد است و وقت باقی‌ست که به آن بپردازم. اما دیشب، سیامک نازنین را دیدم و از یاران قدیم، امیرعباس ستایشگر، هنرمند جوان را که او را هم مثل برادرم عزیزش می‌دارم. پوریا اخواص که حالا کم کم می‌رود تا به چهره‌ای مطرح در آواز بدل شود را نخست با گروه سوره به سرپرستی همین امیرعباس شناختم و بعد در سفری که به شیراز داشتیم.
از علیرضا ایلچی در این وبلاگ بارها یاد کردم. برادرم که دست نامهربان روزگار بین ما جدایی افکنده بود. دیشب او را دیدم که دوان دوان به سویم آمد و در آغوشم کشید. چقدر درین یک‌سال پیر شده بود و رنجور. مادرم می‌گفت بعد از جدایی از او تو هم پیر شدی یک‌باره. موهای سپید سرم بسیار افزون شد در این مدت. گذر روزگار غدّار را می‌نگرم و حسرت روزهایی که گذشت به دل‌چرکینی و این که می‌شد تا بدور از احساسات شخصی بنشینیم و ماجرا را یک‌بار مرور کنیم؛ و حداقل اگر فترتی هم لازم بود، چنین به درازا نکشد که هر دومان را این گونه از پا بی‌اندازد. هنوز وقتی به آن فکر می‌کنم؛ پشتم از سیاهی آن ایام تیر می‌کشد. خدا مرا بسیار دوست داشت که تنهایم نگذاشت.
* عنوان نوشته، برگرفته از نام یکی از تصنیف‌هایی‌ست که علیزاده بر روی شعری از مرحوم مشیری ساخته بود.
چهارشنبه,۱۴ شهریور, ۱۳۸۶

انفجار نور!

من دقیقاً وقتی از فرط فشار روحی روانی به حد انفجار می‌رسم، شعر می‌گویم یا داستان می‌نویسم.


صفحه قبل»