نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » آوریل
یکشنبه,۳۱ تیر, ۱۳۸۶

یادداشت‌های شهر شلوغ

۱- رفتم به بانک سامان شعبه کالج که کارت خریدی ابتیاع کنم برای کنسرت استاد. صف خرید کارت شلوغ بود. شلوغ‌تر از همیشه و متصدیان باجه هم جوان و تازه کار و الخ. ملت فهیم ما از ۲۰ سال پیش که من یادم می‌آید برای کنسرت شجریان همین بودند که امروز دیدم، بی‌صبر و پرخاشگر. بی‌اینکه امیدی داشته باشی که بفهمند هدف از خریدشان و مقصد نهائی‌شان، شنیدن صدائی‌ست از درون خود که با سر-و-صدا و قیل و قال قبل و حین و بعدش بدست نمی‌آید؛ چه آن زمان که شبی را تا صبح پشت درب‌های تالار وحدت کشیک می‌کشیدیم و چه امروز که خرید را منوط به اینترنت کرده‌اند. با خود لختی اندیشیدم همین کسان‌اند که در وقت کنسرت هم زنگ موبایل‌هاشان لحظه‌ی آرام نمی‌گیرد.
۲- من برای دیدار اولم با سیمین عزیز که آخرین نیز بود، چیزی نوشته بودم که بدهم دستش و بی‌اینکه حرف بزنم فقط شنوای سخن او باشم با این مضمون که وقتی «سنگی بر گوری» را از کارتن‌های خاک گرفته‌ی دائی‌ام دزدیدم نمی‌فهمیدم که اسپرم و تخمک چیست و فقط فهمیدم که بچه‌ای در کار نیست که مهم نبوده و نیست. حالا بیا و برای ما مادری کن و … که خندید و … آن زمان هم بچه بودم و هنوز نیز. می‌دانم از دوست عزیزی چندباری سراغی گرفته بود و حالی از دور پرسیده بود و باز نرفتم که معذور بودم [معذور بودم؟ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!] و حالا مثل سگ پشیمان.
شاید بشود رفت به بیمارستان پارس برای دیدن این همه لوله و دم و دستگاه عجیب و پارچه‌های سپید و آبی که در بین‌شان محصور مانده. با اشکی که نه. باید لعنت را دم به دم بر خودم بفرستم. یعنی دیگر معذور نیستم!؟
یک توجه: شاید بسیاری نمی‌دانند همین آزادی نیم‌بندی که در این حکومت به فرمان آیت‌الله صادر شد از موسیقی و ادبیات؛ یک سرش مدیون همین زن به خواب رفته است که در همان اوان استقرار حکومت با گروهی از اهل هنر به دیدار وی شتافتند تا جلوی بسیاری از خرابی‌ها را بگیرند که گرفتند. کسانی چون او و حشمت سنجری و ….
یکشنبه,۳۱ تیر, ۱۳۸۶

دانش و ارزش «سروش»

فعلا کتاب «دانش و ارزش / پژوهشی در ارتباط علم و اخلاق» از دکتر سروش را بعد از مدت‌ها دارم بازخوانی می‌کنم که حتی در سایت ایشان نیز در بخش تالیفات حضرتشان به آن اشاره نشده! کتابی‌ست در «فلسفه‌ی اخلاق» با بررسی اخلاق علمی، تکاملی، مارکسیستی و واقع بین.
برای خودم در تابستان امسال یک ترم «سروش شناسی» گذاشته‌ام و قصدم خواندن، تجزیه و تحلیل و حاشیه نویسی بر برخی از کتب مهم نظری ایشان است. برای بررسی سیر افکار و بسط اندیشه‌ی وی به عقیده‌ی من، خواندن کتب انقلابی (کتاب‌هائی که در دوره‌ی خود به نوعی برای حکومت انقلابی در غیبت شریعتی، ایدئولوژی سازی می‌کردند.) سروش، به همان اندازه مهم است که پرداختن به اندیشه‌های کنونی وی.
علی ایحال به نظر می‌رسد این کتاب در این زمانه نایاب یا شاید هم ناباب باشد که حتی از اشاره‌ای هم به آن دریغ شده. از کسانی که دل به ایشان و بررسی افکار ایشان دارند، کسی هست که این کتاب را بخواهد و نداشته باشد؟
شنبه,۳۰ تیر, ۱۳۸۶

انقلاب مخملی یا مصیبت‌نامه‌ی مخمل‌های عالم

خوب مثل این‌که خواهر زاده‌ی مخمل معروف وبلاگستان هم صبح امروز ساعت ۴:۳۰ به کلبه‌ی درویشانه‌ی حقیر تشریف‌فرما شدند. حداقل از مثل بز بودن حضرتشان فهمیدم که نسبتی با مخمل مذکور دارد. رنگ پوست و لابد صدایش هم همین طور.
خواب بودم که شنیدم یکی دارد با فاصله از من، مویه می‌کند. اول خودم را به نفهمی مطلق زدم، دیدم خیر. بی‌خیال نمی‌شود. خواب هم نمی‌دیدم. بعد مثل این‌که با زبان نفهمی روبرو شده باشد که به بیدار شدن اهمیت نمی‌دهد؛ اول زد یک ساعت فرانسوی و شمعدان لاله عباسی مال عهد قجر را پرت کرد روی تشکچه‌ی زیرش. [به احتمال زیاد زورش به سماور بغل‌اش نرسیده بود.] فی‌الفور دست به کار شد و پریده بود به دوعدد دف که به دیوار میخ کرده بودم. وقتی در طرفة العینی یک طرف اتاق را با خاک یک‌سان کرد. ساکت شد. بعد که من هاج و واج از صدا و توهم زلزله از زیر پتو سرم را دادم بیرون؛ جری تر شد و آمد درست از پشت سرم ویراژی داد و خواست از قفسه‌ی کتاب‌ها برود بالا. مرا بهت زده ببینید در آن حال که دارم اصولا به نسل گربه فحش می‌دهم. ده – دوازده‌تایی کتاب که پرت کرد پائین، بالاخره به بالای کتابخانه رسید. لااقل همان‌جا هم صبر نکرد. خودش را به طرز فجیعی پرت کرد پشت آن که فضای کمی برای نفس کشیدن کتاب‌ها دارد. خوب حالا فکر می‌کنید من باید چه می‌کردم؟
مخمل به حالت بدی پشت قفسه‌های تا سقف پر شده از کتاب گیر کرده بود. یعنی بین دیوار و کتاب‌ها تقریبا با کله آویزان شده بود. یک میو میوئی می‌کرد که جگر آدم را آتش می‌زد. هرچی هم بهش گفتم ساکت بابا دلمان کباب شد، دست بردار نبود. پدر که بعد از شنیدن سرو صداها آمده بود بالا هم خنده کنان داشت مرا می‌دید. با کلی زور و بسم الله و یاعلی مدد که یکی از قفسه‌ها را کمی جلو دادیم و آقا را راحت کردیم، دیدم که رفت بلکل زیر قفسه‌ها و خلاص. حالا کی بخواهد بیرون بیاید هم معلوم نیست.
این هم زندگی ماست که شب‌ها عمراً اگر مثل آدمیزاد سر ساعت مثلا ۱۰ بخوابیم، صبح‌ها را هم که دارید دیگر. یک بار بوی تریاک کشی پسر همسایه بیدارمان می‌کند یک‌باز هم یک گربه‌ی به تمام معنی بز.
پ.ن. اسم این نوشته اول «شبانه -۲» بود که بعداً به نام «انقلاب مخملی» تغییر داده شد. صدا و سیمایی‌های اطلاعاتی یا اطلاعاتی‌های صدا و سیمایی هم من در را برویشان باز می‌کنم، تشریف یاورند خود «مخمل» را دستگیر کنند. البته خواستند می‌توانند مرا هم به عنوان کسی که انقلاب مخملی از خانه‌ی او شروع شده بازداشت کنند! راستش از خود مخمل که پرسیدم هرگونه ارتباط با هاله اسفندیاری و جهانبگلو و کیان را رد کرد و گفت: به احتمال زیاد ایشان با گربه‌های دیگری رابطه داشتند. وی در ادامه افزود: اصولا نسل مخمل‌ها از ایران شروع و حداکثر تا لندن پیش رفته‌اند و وجود خارجی هرگونه عامل مخملی آمریکائی کذب محض است و ایشان به نمایندگی از تمام مخمل‌های عالم می‌تواند درین خصوص توضیحاتی را در تلویزیون ایران به سمع و نظر ملت همیشه در صحنه برساند.
پنجشنبه,۲۸ تیر, ۱۳۸۶

شب آرزوها

امشب تفالی به دیوان خواجه خواهم زد و آرزوئی خواهم کرد؛
نه آن‌چنان که از دست خدا هم کاری برنیاید
نه آرزوئی آن‌چنان بلند…
آرزوئی که تا صبح برایش مقدمه بچینم
و صبح که دیگر شب آرزوها نیست.
خدارا چه دیدی؟!
پنجشنبه,۲۸ تیر, ۱۳۸۶

کشف اذان

یک فایل اذان قدیمی و دل‌انگیز کشف کردم در آرشیو صداها. کسی از پیشینه و خواننده‌ی آن بصورت مستند اطلاعاتی دارد؟ برای دریافت فایل mp3 با کلیک دکمه‌ی سمت راست موس بر روی آن، گزینه‌ی Save Target As را انتخاب فرمائید.
پ.ن. از افاضات تاریخی‌اش که بگذریم، آرشیو خوبی برای دانلود اذان دارد! با تشکر از نوسانگر مهربان.
چهارشنبه,۲۷ تیر, ۱۳۸۶

سخنی

خیلی دوست داشتم می‌توانستم «دکتر سروش» را ببینم و این چند جمله [یادم نمی‌آید که کجا خواندم و به خاطر سپردم!] از وصیت مولایمان علی به پسرش حسین را برای او بازخوانی کنم. شاید بفهمد که چه می‌گویم و از او چه توقعی دارم.

… ثم قال للحسین: یا بُنیّ! ما شَرُّ بعدَه الجنّةُ بشر ٍ و لا خیرُ بعدَه النارُ بخیر و کلُّ نعیم ٍ دونَ الجنةِ محضورٌ و کلُّ بلاءٍ دون النار عافیةٌ. اعلم یا بُنیّ أنَ مَن أبصرَ عیبَ نفسِهِ شُغِلَ عن غیره و من رضِیَ بقسم ِ اللهِ لمْ یحزنْ علی مافاتَه و مَن سَلّ سیفَ البغی قُتِل به وَ مَن حَفَر لِأخیهِ حُفرةً وَقَعَ فیها و من هتَکَ حجابَ غیرهِ انکشف عوراتُ بیتهِ علی الناس و مَن نَسِیَ خَطیئتَهُ استعظمَ خطیئةَ غیره …
… سپس به حسین فرمود: پسر عزیزم! حقیقتا شری که بعد از آن بهشت باشد شر نیست و خیری که بعد از آن دوزخ باشد [نیز] خیر نیست و هر نعمتی جز بهشت محرومیت است و هر مصیبتی جز آتش دوزخ سلامتی‌ست. بدان ای فرزند عزیزم که هر کسی عیب خود را ببیند؛ از عیب دیگری روی‌گردان شود و هر کس به تقدیر الهی راضی گردد؛ بر آن‌چه که از دستش می‌دهد، اندوهگین نمی‌شود و هر که شمشیر ستم از نیام برکشد؛ با همان کشته شود و هرکس برای برادرش چاله‌ای کنَد؛ خود در آن افتد و هر کسی که پرده‌ی آبروی کسی بدَرَد؛ زشتی‌های خاندانش بر مردم آشکار می‌گردد و هرکس خطای خود را فراموش کند؛ خطای دیگری را بزرگ می‌شمرد …

از رفقا هم می‌خواهم که دیگر بی‌خیال هرچه انقلاب فرهنگی و غیرفرهنگی و خاطرات رنگارنگِ در این خصوص شوند. وقت ایشان حیف که ثانیه‌ای تلف موضوعاتی شود که خیلی از ما حتی حضوری در آن زمان نداشتیم.

چهارشنبه,۲۷ تیر, ۱۳۸۶

فتامل!

نقل است که در نیشابور، بازرگانی کنیزکی ترک داشت به‌هزار دینار خریده و غریمی(۱) داشت در شهر دیگر. خواست که به‌تعجیل برود و مالِ خود از وی بستاند و در نیشابور بر کسی اعتماد نداشت که کنیزک را به‌وی سپارد. پیش «بوعثمان حیری» آمد و حال بازنمود. بوعثمان قبول نمی‌کرد.. شفاعت بسیار کرد و گفت: در حرم ِ خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآیم. القصه، قبول کرد. آن بازرگان برفت. بوعثمان را نظر بر آن کنیزک افتاد و عاشق او شد. چنانک بی‌طاقت گشت. ندانست چه کند، برخاست و پیش شیخ خود «ابوحفص حداد» رفت. ابوحفص او را گفت: «ترا به ری باید رفت پیش یوسف بن الحسین.» بوعثمان در حال عزم عراق کرد. چون به ری رسید، مقام ِ یوسفِ حسین پرسید. گفتند: «آن زندیق مباحی(۲) را چه کنی؟ تو اهل صلاح می‌نمایی. ترا صحبت او زیان دارد.» ازین نوع چندی بگفتند. بوعثمان از آمدن پشیمان شد. بازگشت. چون به نیشابور آمد، بوحفص گفت: «یوسفِ حسین را دیدی؟» گفت: «نه.» گفت: «چرا؟» حال بازگفت که شنیدم که او مردی چنین و چنین است، نرفتم و باز آمدم. بوحفص گفت: «بازگرد و او را ببین.» بوعثمان بازگشت و به‌ری آمد. و خانه‌ی او را پرسید. صد چندان دیگر بگفتند. او گفت: «مرا مهمی است پیش او» تا نشان دادند. چون به در خانه‌ی او رسید پیری دید نشسته پسری اَمْرَد(۳) در پیش او، صاحب جمال و صراحی(۴) و پیاله‌ای پیش او نهاده و نور از روی او می‌ریخت. درآمد و سلام کرد و بنشست. شیخ یوسف در سخن آمد و چندان سخنان عالی بگفت که بو عثمان متحیر شد. پس گفت: «ای خواجه! از برای خدای با چنین کلماتی و چنین مشاهده‌ای، این چه حال است که تو داری؟ خَمْر و اَمْرَد!» یوسف گفت: «این امرد پسر من است و قرآنش می‌آموزم و درین گلخن(۵) صراحیی افتاده بود، برداشتم و پاک بشستم و پرآب کردم که هرکه آب خواهد باز خورد که کوزه نداشتیم.» بوعثمان گفت: «از برای خدای چرا چنین می‌کنی تا مردمان می‌گویند آنچه می‌گویند؟» یوسف گفت: «از برای آن می‌کنم تا هیچ کس کنیزک ترک به معتمدی به‌خانه‌ی من نفرستد.» بوعثمان، چون این شنید، در پای شیخ افتاد و دانست که این مرد درجه‌ای بلند دارد.

اصل منبع: تذکرة الأولیاء. جناب عطار نیشابوری / بازآورده شده در کتاب ارجمند «قلندریه در تاریخ. دگردیسی‌های یک ایدئولوژی» اثر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی. صص ۳۳-۳۴

۱- غریم: بدهکار
۲- زندیق مباحی: در این‌جا، بی‌دین و لااُبالی.
۳- اَمْرَد: جوانی که موی بر صورتش نروییده.
۴- صراحی: جام شراب
۵- گلخن: در این‌جا، مزبله و جائی که خس و خاشاک درآن می‌ریزند.

سه شنبه,۲۶ تیر, ۱۳۸۶

عطر تو

چندی‌ست که گاه و بی‌گاه، فضای اتاقم از بوی عطر انجل‌ات پر می‌شود. چه حکمتی دارد را دیگر نمی‌دانم.
دوشنبه,۲۵ تیر, ۱۳۸۶

شبانه – ۱

ساعت ۳:۳۰ صبح، با بوی سوختگی شدیدی که از کانال کولر می‌آید؛ از خواب می‌پرم. کمی که می‌فهمم چی به چیست، کاشف به عمل می‌آید که پسر همسابه در پشت بام مشغول راز و نیاز شبانه با محبوب خوبش، حضرت تریاک است.
شنبه,۱۶ تیر, ۱۳۸۶

مستی ما و لطفی

۱- احساس خاکی: لطفی دیشب باز نواخت. بعد ۲۵ سال می‌گفتند. من فقط یک احساس داشتم که با ساز لطفی همیشه همراه بوده است. نمی‌دانم چرا وقتی لطفی می‌نوازد؛ حتی اگر «اصفهان» هم نباشد؛ باز بوی خاکی آب خورده در مشامم می‌پیچد! بوی کوچه‌های اصفهان و کاشی‌های مسجد شیخ لطف‌الله. این حس همیشه با صدای مضراب‌های لطفی همراه من بوده است. من در ساز لطفی اسلیمی می‌بینم. دیشب وقتی قطعه‌ی «هو حق مددی» را می‌خواند و می‌نواخت؛ دیگر کامل «درویش حسن» را به یاد آوردم باز در همان اصفهان. این احساس‌ها اما زیرین بود.

۲- احساس عامیانه: لطفی موسیقی عرفانی را باز نواخت با صدای بم و داغدارش زمزمه‌اش کرد. نمی‌دانم این موسیقی تا چه حد برای او جدی‌ست. چیزی که برای من مهم بود و به نیمه‌ی پر لیوان آن که نگریستم، از انزوا درآوردن یک وجه از وجوه فرهنگ عامیانه‌ی ماست که در موسیقی عرفانی آن‌هم از نوع قلندروشی‌اش تبلور یافته. چقدر دوست داشتم که حس و حالم مناسب بود که بیشتر درین باره بنویسم که نیست.

۳- برخی از دوستان نظر داشتند که موسیقی لطفی و لطفی در همان ۱۵ سال پیش یا پیشترک، در «رمز عشق» درجا می‌زند. نمی‌دانم این رفقا چه سودی می‌برند که آب گل‌آلود می‌کنند هرجا که می‌روند. لطفی برای انجام حرکات محیرالعقول بر سر صحنه نرفته بود. از لطفی انتظار ارائه‌ی چیزی جز ردیف داشتن نابجاست چنان‌چه با قدرت می‌گویم نظرم در خصوص شجریان هم همین است. نوآوری را به «علیزاده» و «ساکت» بسپارید که عمرشان دراز باد. بگذارید محض رضای خدا یکی ردیف را درست بنوازد و بخواند نه که از صدی، نو و نه‌تای‌شان خارج بخوانند و بنوازند.

۴- دیشب کسانی را دیدم که به تلخی سرشان را بر می‌گرداند. برخی را دیدم که به نشناختن یاران قدیم افتاده بودند و چهار نعل می‌تاختند در این وادی. دنیای کوچکی‌ست. هیچ چیز برای من صورت پیر دردآشام شعرمان نبود. «سایه» که بی صدا و سایه وار آمد و رفت. کمی که بگذرد هم درباره‌ی لطفی بیشتر خواهم نوشت و هم با «دکتر سروش» حرف‌ها دارم و هم با کسان دیگر. کمی بگذرد فقط.

دوشنبه,۱۱ تیر, ۱۳۸۶

سوشیانت در «دایرة المعارف دین» اثر میرچا الیاده – ۲

چندوقتی می‌شود که می‌خواستم برای همیشه این داستان «سوشیانت کیست؟» را پاسخی درخور دهم و جان کسانی را از توضیحات اضافی یا احیانا غلط برهانم و منبعی هم ساخته باشم در این تار برهم‌تنیده شده‌ی اطلاعات، اینترنت. در جواب به این سوال معمولا به همین قدر بسنده می‌شود که وی موعود و منجی دین زرتشتی‌ست و توضیحات اضافی ندارد. این که سوشیانت، موعود و منجی آخرالزمان هم در دین زرتشت و هم دین زرتشتی‌‌ست [بسیاری دین زرتشت را مساوی دین زرتشتی قلمداد می‌کنند. نه چنین نیست. بر دین زرتشت دگرگونی‌ها آمد چنان‌چه بر هر دین دیگری بعد از بنیان‌گذارش. پس از آن آئین به نام زرتشت بود و از او نبود!] را تقریبا همه می‌دانند، اما توضیحات مختصری برای آنان که اهل پژوهشی در این باب، یا کلا بحث منجی‌شناسی هستند را خواستم که بر توضیحات این واژه افزون کنم.
میرچا الیاده را بسیاری می‌شناسند و حق او نیست که در مختصری بخواهم به او بپردازم. همین قدر بگویم که «دایرة المعارف دین» او یکی از محدود منابع مورد وثوق بسیاری از دین پژوهان است. تعریف سوشیانت و بحث‌های مرتبط با او را در ذیل مدخل «ادیان ایرانی» بصورتی موجز اما صحیح آورده که بد ندیدم برای این مبحث به آن استناد کنم و علاوه بر ترجمه‌ی آن، اصل متن را نیز همراه کنم که در این‌جا قابل دست‌رسی است. ترجمه را می‌آورم و از آن‌جا که ترجمه از فنون است و هنر؛ از اهلش می‌خواهم چنان‌چه در تطبیق دو متن با اشتباهی در ترجمه مواجه شدند یادآور شوند تا تصحیح کنم.

سوشیانت: اصطلاح اوستائی سوشیانت (نیکی رسان آینده؛ در فارسی میانه: سوشیانس) به معنی منجی جهانی‌ست که در آینده‌ای برای نجات بشریت خواهد آمد. مفهوم منجی نهائی به همراه ثنویت یکی از مفاهیم بنیادین آئین زرتشتی‌ست که از همان ابتدا در گاثاها ظاهر شده است. زرتشت به عنوان پیامبر این دین خود یک سوشیانت بود که را برای «فراشوکرتی» یعنی پایان وضعیت کنونی جهان، انجام می‌داد. یعنی زمانی که هستی تجدید بنا و باشکوه خواهد شد.
سنت متاخر زرتشتی این مفهوم را دقیقا به یک اسطوره‌ی فرجام شناختی توسعه و بعدها تعداد سوشیانت‌ها را از یک به سه افزایش داد. تمام این منجیان از نطفه‌ی زرتشت متولد می‌شوند؛ نطفه‌ای که در طول اعصار در دریاچه‌ی «کَنسویه» [که با دریاچه‌ی هیرمند امروزی در سیستان ایران یکی گرفته می‌شود] نگه‌داری شده و توسط ۹۹٫۹۹۹ «فِرَه‌وَشی» یا ارواح محافظ، حراست می‌شود. بزرگ‌ترین ِ سوشیانت‌های منتظَر، «اَستْوَت‌اِرَتِ» پیروز (اوئی که تجسم بخش حقیقت است) پسر «ویسپَتَه‌اویروری» (زنی که بر همه پیروز است) سومین سوشیانت است که هستی به او شکوهمند می‌شود و در یَشت ۱۹ ظهور می‌یابد. هنگام ورود او، بشریت دیگر رنگ پیری و مرگ و تباهی را نخواهد دید و به وی قدرتی نامحدود عطا می‌شود. در آن زمان، مردگان رستاخیز خواهند کرد و زندگان جاودانه و فنا ناپذیر خواهند گشت. او سلاح از نیام برکشیده و با آن با قدر دشمنان جهان حقیقت (جهان مینو و اشه) را می‌کشد. «اَستْوَت‌اِرَت» بر تمام موجودات هستی نظر خواهد کرد و آن‌را زوال ناپذیر خواهد ساخت. او و دوستانش در نبردی عظیم با نیروهای شر درگیر خواهند شد، نیروهائی که منهدم خواهند گشت.
نام «اَستْوَت‌اِرَت» به روشنی نتیجه‌ی تاملی الاهیاتی‌ست. همان‌گونه که [نام] دو برادرش یعنی «اوخشیَت‌ارته» (کسی که باعث رشد حقیقت می‌شود) و اوخشیَت‌نمه» (کسی که باعث فزونی قدسیت می‌شود) هستند. نام این سه دوشیزه (در یشت ۱۳) که با نطفه‌ی زرتشت، زمانی که در دریاچه‌ی «کنسویه» مشغول استحمام هستند؛ باردار شده و سوشیانت‌ها را دنیا می‌آورند نیز به همین‌گونه ناشی از تاملاتی الاهیاتی‌ست. هر یک از این سوشیانت‌ها در آغاز یک هزاره خواهند آمد و یک چرخه‌ی هستی را می‌آغازند. «اَستْوَت‌اِرَت» در سومین و واپسین هزاره ظهور خواهد کرد تا نوع بشر را خلاصی بخشد.
اصل اعتقاد به منجی نهائی قبلاً در دوره‌ی هخامنشی (قرون ۳-۴ پیش از میلاد) شکل گرفته بود. شاید این امر عنصر اساسی در شکل گیری اندیشه‌ی مسیحائی نبوده است؛ اما مسلماً عاملی تعیین کننده بوده است. عاملی که موفقیت عظیمی در دوره‌ی یونانی‌مابی، در آن سوی مرزهای جهانی ایران، بدست آورد. یک مفهوم مشابه، یعنی بودای آینده، مایتریه، به احتمالی قوی، مدیون آن بوده و مسیح گرائی نیز می‌تواند ریشه‌های خود را در این اندیشه بجوید.

یکشنبه,۱۰ تیر, ۱۳۸۶

غزل‌گاه

صبح زود که از خواب پا می‌شوی. یک غزل حافظ هم حفظ کن. می‌میری؟
یکشنبه,۱۰ تیر, ۱۳۸۶

سوشیانت در «دایرة المعارف دین» اثر میرچا الیاده – ۱

Saoshyant: The avestan term Saoshyant (“future benefactor”; MPers., söshyans) designates the savior of the world, who will arrive at a future time to redeem humankind. The concept of the future savior is one of the fundamental notions of Zoroastrianism, together with that of dualism; it appears as early as in the Gäthas. Zarathushtra (Zoroaster), as prophet of the religion, is himself a Saoshyant, on who performs his works for the Frashökereti, the end of the present state of the world, when existence will be “rehabilitated” and “made splendid.”

Later Zoroastrian tradition developed this notion into a true eschatological myth and expanded the number of Saoshyants from one to three. All the saviors are born from the seed of Zarathushtra, wich is preserved through the ages in Lake Kansaoya (identifies with present-day Lake Helmand in Seistan, Iran), protected by 99,999 fravashis, or guardian spirits. The greatest of the awaited Saoshyants, the victorious Astvatereta (“he who embodies truth”), the son of the Vispataurvairï (“she who conquers all”), is the third, who will make existence splendid; he appears in Yashts 19. Upon his arrival humankind will no longer be subject to old age, death, or corruption, and will be granted unlimited power. At that time the dead will be resurrected, and the living will be immortal and indestructible. Brandishing the weapon with which he kills the powerful enemies of the world of truth (that is, the world of the spirit, and of Asha), Astvatereta will look upon the whole of corporeal existence and render it imperishable. He and his comrades will engage in a great battle with the forces of evil, which will be destroyed.

The name Astvatereta is clearly the result of theological speculation (Kellens, 1974), as are those of his two brothers, Ukhshyatereta, “he who makes truth grow,” and Ukhshyatnemah, “he who makes reverence grow”; the names of the three virgins (Yasht 13) who are impregnated with the seed of Zarathushtra when they bathe in Lake Kansaoya and give birth to the Saoshyants are equally speculative. Each of these Saoshyants will arrive at the beginning of a millennium, initiating a new age and a new cycle of existence; Astvatereta will appear in the third and final millennium to save mankind.

The doctrine of the future savior had already taken shape in the Achaemenid period (sixth to fourth centuries BCE). It was not, perhaps, the principal element in the formation of the messianic idea, but it was certainly a determining factor, on that enjoyed great success in the Hellenistic period beyond the confines of the Iranian world. A similar concept, that of the future Buddha, Maitreya, was most likely in debted to it, and Christian messianism can trace its roots to the same source.

The Encyclopedia of Religion/ed. In Chief: Mircea Elliade.
Iranian Religions/Saoshyant.

* ترجمه‌ی متن را به زودی خواهم نوشت

جمعه,۸ تیر, ۱۳۸۶

یادها و بادها

مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
آتش از جرمم ببار و اندر استغفار زن

پشت این نوشته ده سال پیش در چنین روزی رقم خورده است. هشتم تیر یکهزار و سیصد و هفتاد و شش.


صفحه قبل»