نامه‌های سوشیانت هزارم » 1386 » فوریه
یکشنبه,۳۰ اردیبهشت, ۱۳۸۶

دستِ چپ

دستِ چپِ «لوریس چک‌ناواریان» را وقتی به نوازندگانش التماس می‌کند که حس لازم را به او بدهند، بسیار دوست دارم.
جمعه,۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۶

پرونده‌ی ما و غرب

مدتی‌ست که دارم برای پرونده‌ی ما و غربِ آقا مهدی جامی، پرونده سازی می‌کنم. البته با زبان تصویر این بار. تا کنون حدود ۳۰تائی نقاشی ایرانی از قرون ماضی و تعداد کثیری از هنر خطاطی ایرانی را گردآوری کردم تا در مجموعه‌ای، کتابچه‌ای یا وب‌سایتی بگنجانم تا به ضمیمه‌ی نامه‌هائی که برای نادیده دوستی که آن‌طرف آب‌ها در مغرب زمین نشسته و می‌خواهد نگاه‌ها را بازخوانی کند، می‌نویسم؛ بفرستم. نمی‌دانم مطابق نظر صاحب سیبستان خواهد بود یا نه. اما وقتی ایده‌ای در گستره‌ی اینترنت مطرح شد، باید منتظر بازخوردهای متفاوت نیز بود. شاید هم زیاد دور از ذهن نمی‌نمود.
فعلا هم این قطعه تصویر «گذر کردن سیاوش از آتش» را داشته باشید که به مناسبت روز حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگ منتشرش کردم. تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.

گذر کردن سیاوش از آتش

جمعه,۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۶

"اثر نامه" یا التفکیر فی معرفه ارباب التاثیر!

برادر بزرگوار ما جناب بهشتی معز، منت گذاشت و با نثری بس شیوا در باب تاثیرگذارترین‌ها بر ایشان نوشته‌اند. نوشته‌ی ایشان بر من بسیار تاثیرگذاشت. شما را به خواندن نوشته‌ی ایشان دعوت می‌کنم.
پنجشنبه,۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶

واقعه – ۵

- عزیز من! محبت مثل آبی هست که وسط غذا می‌خوری تا غذایت هضم شود. محبت آب است. خود آب است. ندیدی آن‌روز قحط آب شده بود؟
پنجشنبه,۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶

واقعه – ۴

- مجنون برای دیدن لیلی در مسیری که محل عبور او بود چند روز به انتظار نشست تا اینکه در نیمه‌های یک شب از شدت خستگی همون طور که بر سر راه نشسته بود؛ خوابش برد. همون وقت لیلی از آنجا عبور کرد و وقتی دید مجنون به خواب رفته؛ چندتا گردو جلوی اون گذاشت و رفت. وقتی مجنون بیدار شد و گردوها را دید؛ فهمید لیلی اومده و رد شده و با این گردوها باهاش حرف زده و گفته که تو عاشق نیستی و باید بری گردو بازی کنی! عاشق که خواب به چشاش راه نداره.
عزیز من! عاشق باید در عشق خودش ثابت قدم باشه.
عزیز من! عاشق باید در عشق خودش ثابت قدم باشه.
پنجشنبه,۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶

واقعه – ۳

- آه. هی. عزیز من! رفتنی‌ها رو رفته بگیر چون خواهند رفت. موندنی‌ها هم خواهند موند. جای نگرانی نیست.
پنجشنبه,۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶

واقعه – ۲

شب کلاهش را پس کشید. سیگاری گیراند. گفت: روزی که اون می‌آد؛ روز و شب هر دو روشن می‌شند. الان همه‌ی دنیا، شب‌ها داره کوتاه و روزها بلند می‌شه. اگه قلبت تصدیق کنه خدا بهت نشون می‌ده. جائی که شب نباشه غم و غصه هم نیست.
پنجشنبه,۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶

واقعه – ۱

آمدم پهلویم نشست. با یک استکان چای نیم‌خورده. نمی‌دانم مرا از کجا نشان کرده بود.
- علم با معلوم و محبت با محبوب شناخته می‌شود.
نفسی چاق کرد و بقیه‌ی چایش را هورت کشید.
پ.ن: واقعه‌ها، خاطراتی است که از یک دوست دارم. او بعضی وقت‌ها با خود من حرف می‌زد. شاید در کتابی هم این نقل‌ها آمده باشد. خلاصه شخص سومی هم بعضی وقت‌ها فضولی می‌کرده و یادداشت برمی‌داشته. برخی از این حرف‌ها بارها و بارها تکرار شدند. دیگر فقط من نبودم. گویا همه باید می‌شنیدند.
پنجشنبه,۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۶

برای واژه تلاش نمی‌کنم!

خودش می‌آید به خدا.

دوشنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۶

یا صبوری یا…

نمی‌دانم این قطعه‌ی شعر گونه را کجا خواندم یا شنیدم. عجالتا هم‌این را داشته باشید تا بعد.
«باد می‌خواند به گوشم در کویر: یا صبوری کن به سختی یا بمیر.»

دوشنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۶

تاثیرگذارترین‌ها

داریوش باز مرا به میهمانی صمیمی خود فرا خوانده. این‌بار اما برای نوشتن از تاثیرگذارترین‌ها. هم‌این ابتدا بگویم که میان من و او، در نام آن‌کسان که برده است، نقاط مشترک فراوان است. اما چاره‌ای هم جز از بازگو کردن‌شان نیست. بالاخره برای من هم، ایشان را که خواهم گفت، مؤثرترین‌ها بودند.
  • بقول داریوش: معلوم است که «حافظ» صدرنشین همه است. من به حکم قدمت ازلی و ابدی در رفاقت با او نام‌اش را در ابتدا آوردم. حافظ را در اوان کودکی در جان‌ام نشاندند. آن‌زمان بواسطه‌ی داشتن مادر معلمی که کلاس اول ابتدائی را تدریس می‌فرمود و حال سال سی‌ویک‌ام از معلمی‌اش را دارد به پایان می‌برد، کمی زودتر از سایرین توانستم بخوانم؛ شیفتگی‌ام به حافظ مرا بارها گریاند. دل‌ام دیوان حافظی می‌خواست که برای خودم باشد با خط نستعلیق و مینیاتورهای فراوان به کم‌تر از این‌ها هم راضی نمی‌شدم. نمی‌دانم چرا برای‌ام تهیه نمی‌کردند و این درحالی بود که هنوز ۶ سال‌ام تمام نشده بود. و هم‌این عقده شد که با اولین پول‌های توجیبی تا به امروز شاید بیش از ۴۰-۳۰ دیوان او را از بزرگ و کوچک هی خریدم و گمان هم نمی‌کنم که تمام بشود این خریدن‌ها. دوستان نزدیک هم می‌دانند که وقتی قرار باشد برای‌ام کتابی بخرند که ندانند چیست با یک دیوان حافظ خیال خودشان را می‌توانند راحت کنند. خلاصه چنان‌چه افتد و دانی این شخص با کلمات‌اش، برای‌ام زنده‌ترین هم‌راه شد تا به امروز و الخ.
  • «حاج میرزا محمداسماعیل ِِ خان‌احمددولابی» حضرت عشق و والسلام. کافی نیست این توصیف؟ اهل تعارف نیست‌ام. این را همه‌ی نزدیکان‌ام اقرار می‌کنند. موجودی بود که گاه حتی در لطفِ ‌لطافت گوی سبقت از حضرت حافظ می‌ربود. در یک کلام جلوه‌ی اوصاف جمالی حق‌تعالی. من در پناه او بود که راه گم‌شده‌ام را یافت‌ام. «شخص» را یافته بودم و هم‌این مرا بس بود که دیگر برای پیدا کردن گم‌شده‌ام، دست از ریاضت و در-به-دری بردارم. دست مرا بارها گرفت و با خود برد. حیرانی بودم که به من قرار بخشید. بعد از او صورت و کلام احدی از مردمان به مذاق‌ام خوش نیامده است. شاید روزی درباره‌ی او بیش‌تر بنویس‌ام هرچند که خود او راه عمل را می‌پسندید. بقول کورش علیانی ادای دین است دیگر.
  • «محمدرضا شجریان» نام او هم هم‌پای حافظ از اوان کودکی در گوش‌ام بود. روزگاری که تصنیف «سپیده» فراخور حال پدر بود؛ من نیز هم‌پای او از شنیدن صدای پهلوان-استاد آواز محظوظ بودم. در این سال‌ها که او راهی عجیب را می‌پیماید که می‌پندارم بر خلاف ذات و سرشت و تربیت اوست، من از این حال و احوال او سخت غم‌گین‌ام. نمی‌دانم چرا؟ استادِ این روزگار، از جمله‌ی سوالات بی‌جواب من شده که در آن مانده‌ام. من از او را درک می‌کنم هم مریضی‌اش را و هم پا به سن گذاشتن‌اش را. می‌دانم که همه قرار نیست وسعت و قدرت صدای «تاج اصفهانی» را در آن کبَر سن داشته باشند اما در سلوک وی در این زمانه متعجب‌‌ام و سخت منتظر فرصتی تا با خود او رودررو به حرف بنشین‌ام تا بدانم بر آن گوهر گم‌شده‌ی صدای او که بارها در این وبلاگ از آن سخن گفتم؛ چه رفته است.
  • «علی شریعتی» اما جوان‌تر که بودم؛ تاثیری سخت بر جان من گذاشت و این درست در زمانی بود که شخصیت او مانند امروز که باز در بوق‌های انقلابی‌گری می‌دمند، محبوب دولت‌ها نبود. من به یمن وسعت دید پدر که روزگاری هم در پای دعای ندبه‌ی «شیخ کافی» می‌نشست و هم مستمع دقیق «دکتر» و حاشیه نویس بر کتب او بود، با شخصیت این مرد آشنا شدم و کتاب‌ها و مقالات‌اش را یکی یکی خواندم و بر حاشیه‌های پدر افزودم. برای من از زیر عبای شریعتی بیرون آمدن اما برخلاف بسیاری، راحت بود. نتایج انقلاب و انقلابی‌گری را عملا داشتم تجربه می‌کردم و عوارض و تاثیرات آن را که در اوان جوانی به زور به من چشانده شد. حالا دکتر برای من حکم باقی‌مانده‌ی بنای باشکوهی را دارد که وقتی به ردیف کتاب‌های‌اش نگاه می‌کنم غرق در آن‌همه کاویدن و تلاش او برای «فهم درست حقیقت» می‌شوم اما گوئی که عمر معمار آن به اتمام بنا قد نداده است. هیبت معمار و بنا – هرچند ناتمام – همیشه برای‌ام مقدس و ستودنی است.
  • «حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه» و «یک دوبیتی» از علی – ابرمرد تاریخ – مدت درازی‌ست که مرا در جذبه‌ی خویش نگه داشته است. هم حکمت و هم دوبیتی را قبل‌ترها (+ +) اشاره کرده بودم. باشد تا اهل‌اش از آن بهره ببرند.
  • «یک دوست». در روزگاری که دولابی نیست تا خستگی‌ام را برای او بتکان‌ام و صمیمی‌ترین یار دوران جوانی‌ام مرا ترک کرده؛ در پی نهیب دو تن از دوستان دیگرم باز به خود آمدم. حالا کسی هست که سخت دوست می‌دارم‌اش. او به من قدرت بازنگری به زندگی داد و تاثیری عمیق بر روح زخم خورده‌ام گذاشت. او از جانب من مستحق بلندترین درودهاست.
  • از فضای زندگی در جهان بیرون که بگذریم و به زندگی مجازی‌ام در اینترنت که برسیم، همان‌گونه که بارها گفته‌ام، بار دگر می‌گویم که شخص داریوش ملکوت در شکل‌گیری زندگی من در این فضا، بسیار مؤثر بوده است. او مرا با رشته افرادی آشنا کرد که دورادور بر زندگی بیرونی من نیز تاثیرات مهمی گذاشت‌اند. نقش من در زندگی مجازی‌ام بسیار وام‌دار اوست.

خوب این داستان من هم به اتمام رسید. از داریوش متشکرم که مرا برد به هوای خوب یادهای عزیزان‌ام. اما نمی‌دانم چه کسانی را باید نام ببرم که برای‌مان از مؤثرترین کسان یا چیزها در زندگی‌شان بنویس‌اند؛ جز همان‌ها که داریوش معرفی کرد. اگر به من بود هم از مهدی جامی عزیز، سیدنا خوابگرد، سیدنا سام، سیدنا میردامادی [وب‌ستان در تصرف خاندان اهل بیت!] و آقا کوروش علیانی [مشهور به دولابی!] حفظهم‌الله جمیعا می‌خواست‌ام که بنویس‌اند.

پ.ن. به لیست دعوتی‌های من پنج نفر دیگر هم اضافه شدند. جناب مسعود بهنود، جناب بهشتی معز، جناب ناصرخالدیان، جناب لرد عزیز و سرکارخانم رهای رادیوسیتی.

چهارشنبه,۱۹ اردیبهشت, ۱۳۸۶

و اندر دل آتش درآ…

علیرضای رندانه‌ی عزیز با سیدنا یاسر میردامادی عجب بده بستانی آغازیده‌اند. این از آن بحث‌های عالی‌ست که اگر به جائی برسد برای بسیاری سخت مفید خواهد بود.
سه شنبه,۱۸ اردیبهشت, ۱۳۸۶

جواب به یک سوال بلاگری

دوست عزیزی که نمی‌دانم کیست به من ایمیل زده بود و درخصوص سیستم بلاگر سوالاتی پرسیده بود که ایمیل‌اش از سر بی‌حواسی من پاک شد. پس من جواب او را هم‌این‌جا می‌نویسم به امید خواندن آن دوست نادیده. تا جائی که یادم مانده ۳ سوال داشت اول این‌که Tahoma را نداشت و دوم علامات نگارشی‌اش به ابتدای جمله می‌آمد و دست آخر این‌که از نعمت نیم‌فاصله محروم بود.
از جواب به سوال آخر شروع می‌کنم و مشکل نیم‌فاصله که تنها با تدبیر برنامه‌ی تری‌لی‌اوت حل می‌شود. پیشنهاد می‌کنم حتما این پست سید خوابگرد عزیز را خوب بخواند تا این نقیصه حل شود. البته اگر از ویندوز ویستا استفاده می‌کنید باید حالاحالاها برای حل مشکل خود تلاش کنید. زیرا برنامه‌ی مذکور روی ویستا گویا نصب نمی‌شود. نداشتن قلم Tahoma و پرش علامات نگارشی به اول جملات نیز تنها به قالب یا تمپلیت وبلاگ شما ربط دارد. شما از قالب فارسی شده برای وبلاگ خود استفاده نمی‌کنید؛ بنابرین علامات نیز برعکس و در ابتدای جمله به نمایش درمی‌آیند. برای پیاده کردن تمپ‌های فارسی شده هم این لینک را پیشنهاد می‌کنم. با استفاده از این قالب‌ها هم مشکل راست‌چین شدن علامات حل می‌شود و هم قلم زیبای Tahoma را خواهید داشت.
یکشنبه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۶

لحن نه! چیز دیگری بگو.

لحن کورش را در این نوشته تماشا کن! نگو که لحن را که به تماشا نمی‌نشین‌اند. برای من که لحن نبود. حرفی که حتی از جنس همان حرف‌هائی است که دوست داشتی بشنوی آن‌هم از زبان کسی که خودش را از حرف‌های‌اش هم حتی بیشتر دوست داشتی. ۱۵ سال با کسی باشی و کسی در ذهن‌اش هم که اسم او را مرور کند؛ تو خواهی فهمید. باید که بفهمی. جنس خوب، خوب است. شک داری؟


صفحه قبل»