نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » دسامبر
سه شنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۵

عهد و پیمانی با خویش

سال ۸۵ برای من سال خوبی نبود. برای بسیاری نیز همچنین. سالی بود که رشته‌ی الفت میان دو دوست، به خاطر حماقت شخص ثالثی از هم گسست یا اگر نه تمام آن که خاطرات‌اش هنوز باقی است، اما به موئی گوئی بند است تا در طوفان حوادث آینده‌ی هرکدام محو شود. اگر همدلی و همراهی کسی که خود می‌داند کیست نبود، شاید سخت‌ترین سال عمرم تا کنون می‌شد. از طرفی؛ مانع‌تراشی‌های بی‌امان محیط اداری برای تحصیل از یک‌سو و آزار و اذیت‌های جائی که دانشگاه می‌خوانندش نیز از سوی دیگر، امانم را سخت بریده بود. بگذریم که قصه از این دست غصه‌ها فراوان است.
حالا که سال ۸۵ گذشت و تا سال ۸۶ یک گام بیشتر نمانده، می‌خواهم با خودم تعهدنامه‌ای امضا کنم که اگر سال بعدی بود و من زنده بودم، بندهای این تعهدنامه را یکی یکی از خاطر بگذرانم و به آن نمره بدهم. سال ۸۶ باید به این خواسته‌ها برسم. ایده‌هائی که در سال قبل در ذهن پروراندم.

- درست ۱۵ سال پیش در روز عیدی با خودم متعهد شدم که از کسی کینه به دل نگیرم و تا حالا که نگرفتم. حالا می‌خواهم با خود تعهد کنم که امسال، خُلق و خوی خویش را در ظاهر و در باطن، پالایشی عظیم کنم. در برخوردم با افراد جانب عقل نگه دارم و بدانم که سلوک باطنی چیزی غیر دیوانگی‌های ظاهری است! حرمت افراد را بیش‌تر باید نگه داشت. و از آن مهم‌تر حفظ حرمت نفس است که به دست خویش است. شرمنده‌ی خلق خویش نبایدم شد. و در نهایت؛ چیزی که بدان سخت محتاجم. دعای خیری است که از همگانم باید طلبید. باید چون کنم که گر بلغزد پای فرشته‌ام به دو دست دعا نگه دارد. این از دستور سلوک سال جدید! اما سایر بندهای تعهدنامه:
- گسترش حوزه‌ی کاری آزاد با توجه به ۳ بخش طراحی گرافیک / طراحی پارچه و لباس / طراحی وب و برنامه نویسی. که دوتای اولی باید کاملا عملی شوند و امتحان خود را پس دهند.
- گسترش حوزه‌ی مطالعات تخصصی در زمینه‌های ادیان / فلسفه‌ی ادیان / عرفان و شاخه‌های آن. برنامه‌ی مرتبی نیز باید بچینم که از منابعی چون دایرة المعارف بزرگ اسلامی و کتابخانه‌های ملی و مجلس سخت سود ببرم که با یاری اساتید عزیزی امکان‌اش فراهم می‌شود.
- پرش به یک مرحله بالاتر در زمینه‌ی تحصیلی.
- سامان دادن به زندگی و به سبک زندگی. بر قرار کردن یک توازن منطقی میان کار و تحصیل و مشغله‌های علمی.
- می‌خواهم سال ۸۶ تا می‌توانم از سیاست و سیاسی-نمائی به دور باشم. می‌خواهم تا جائی در توانم هست از دور به این مقوله نگاه کنم.
- و در نهایت رسیدن به یک قرار است. یک قرار با کسی که هست. باید تلاش کنیم و جاده‌ها را صاف کنیم. مشکلات را که می‌بینی زیاد است. باید سعی و کوشش بلیغ کرد و همت بلند داشت. صبر کرد و صبر کرد بر مصائبی که هر لحظه شاید بر سر یکی فرود آید. بر زبانم می‌رود که «اللهم انی اسئلک صبرا جمیلا».

راستی. به قول حمید مصدق عزیز؛ چه کسی می‌خواهد من و تو «ما» نشویم؟ خانه‌اش ویران باد!

سه شنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۵

مبارک بادتان


مبارک شمائید! (شمس)
یکشنبه,۲۷ اسفند, ۱۳۸۵

همراه شو عزیز!

همراه شو عزیز.
همراه شو عزیز.
تنها نمان به درد.
کاین درد مشترک…
«هرگز» جدا جدا؛ درمان نمی‌شود.
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمی‌شود.
تنها نمان به درد. همراه شو عزیز.
!همراه شو؛ همراه شو؛ همراه شو عزیز

بشنوید

پ.ن. لطفاً جهت پاره‌ای از توضیحات، در قسمت نظرات این نوشته، مطلب جناب «آذرمهر» را نیز مطالعه فرمایید.

پنجشنبه,۲۴ اسفند, ۱۳۸۵

نوروزنامه-۲

ادامه‌ی جشن گاهنبار همس‌پت‌میدیم‌گاه را با معرفی رسمی زیبا در روستای شریف آباد اردکان پی می‌گیریم.
در روستای مذکور برخی از جوانان در زمان پنجی اقدام به ساختن کوه kowa و کپی kopi با گل رس می‌کنند. هر پسر و دختر برای خود کمی خاک یا گل رس فراهم می‌آورد، آن‌را با مقداری آب مخلوط می‌کند و به هم می‌زند تا خمیر گل رس به دست آید. ساختن کوه توسط پسران انجام می‌گیرد. کوه در واقع آتشدانی است که دسته‌ای افقی و دو جای کوچک کاسه مانند دارد. به هنگام استفاده از کوه، در یکی از کاسه‌ها، مقداری آتش سرخ و در کاسه‌ی دیگر که کوچکتر از اولی است مقداری کُندر و چوب سندل می‌ریزند تا بوئی خوش از آن به مشام آید. دختران نیز با خمیر گل رس کپی درست می کنند که به شکل نیم کره است و قطر آن به حدود ده تا پانزده سانتیمتر می‌رسد. سپس کوه و کپی را با گل سفید-آب شده، به رنگ سفید در می‌آورند و آنها را
در کنار بقیه‌ی اسباب جشن قرار می‌دهند. بر روی کپی‌ها، سوراخ‌هایی ایجاد می‌شود و شاخه‌هایی از گیاه ریحان و زلف لوتی* را در آن قرار می‌دهند و دور شاخه‌ها را با دستمال ابریشمی سبز رنگی می‌پوشانند و در آخرین روز پنجه‌ی هر سال و پیش از غروب آفتاب، همراه با هیزم، سبزه، تاس آب و چیزهای دیگر، جوانان، کوه و کپی ها را نیز به پشت بام می برند.
پس از آتش افروزی به هنگام سپیده دم روز اول سـال و پـس از آن کـه به نمـاد
بدرقه کردن روان درگذشتگان، آب و آویشن در اطراف بام خانه می ریزند یکی از کپی‌ها را در کنار ششه (سبزه) و شاخه‌های گیاه موُردِ بالای بام، باقی می‌گذارند. سپس پسرانی که کوه را به بالای بام خـانه بـرده بودند مقـداری آتـش سـرخ را از زیـر خاکستر بیرون می‌آورند و آن‌را در جای ویژه کوه می‌گذارند. دختران نیز کپی‌ها را از بالای بام‌ها با خود به پایین می‌آورند. آنان دستمال سبز ابریشمی را از روی کپی باز می‌کنند و به جای روسری، بر سر خود می‌بندند و با این کار سبز بختی را در سال نو برای خود آرزو می‌کنند. پسران، آتش درون کوه خود را که کندر و چوب سندل بر آن نهاده اند تا بوی خوش آن پرآکنده شود را به آدریان یا سالن عمومی زرتشتیان روستای شریف آباد می‌برند، و به آتشبند که مسئول آتش ِ آتشکده است می‌سپارند تا آتش آن‌را به جایگاه آتش آدریان منتقل نماید. آنان کوه‌ی خالی شده را با خود به میدانی درکنار آدریان روستا می‌آورند تا در مسابقه‌ی کوه وکپی شکستن شرکت کنند. هر نفر،
با نفر دیگر در مسابقه‌ای؛ نخست کوه‌ها و سپس کپی‌ها را به هم می‌زنند تا یکی از آنها شکسته شود. کسی که کوه یا کپی او سالم می‌ماند با دیگری مبارزه خواهد کرد. در پایان این مسابقه یکی از کپی‌ها و یکی از کوه‌ها که محکم‌تر و اساسی‌تر ساخته شده است همچنان سالم می‌ماند. در نتیجه، صاحب آن‌را برنده معرفی و به دیگران اعلام می‌کنند، بدین سان زرتشتیان مراسم سنتی و آیینی خود را از جشن نوروز در هر سال خورشیدی یا سرور و شادمانی آغاز می‌کنند و در پایان سال، با برگزاری مراسم گاهنبار همس پت میدیم، بار دیگر با مهر و شادی، به میزبانی فروهرها می‌روند و آن را به جشن نوروز سال دیگر پیوند می‌زنند.

* بوته‌ای که گل آن قرمز مخملی و شبیه تاج خروس است. به آن زلف عروس هم می گویند اما در گویش زرتشتیان شریف آباد «زلف لوتی » نام دارد.

منابع این نوشتار:
۱- دانش‌نامه‌ی مزدیسنا. دکتر جهانگیر اوشیدری.
۲- جشن‌های ایران باستان. هاشم رضی.
۳- از نوروز تا نوروز. موبد کورش نیکنام.
۴- جشن‌های آب. هاشم رضی.

- ادامه دارد

سه شنبه,۲۲ اسفند, ۱۳۸۵

نوروزنامه-۱

وعده کرده بودم که درباره‌ی برخی مراسم نوروزی و راز و رمزهای نهفته شده در آنها بنویسم. دلیل اصلی‌ام برای این کار هم ذکر یک نکته است تا روشن کنم که ایرانیان باستان چه میزان حکمت و خردورزی را پشتیبان مراسم آئینی خویش قرار داده بودند. منشا بسیاری از تفکرات فیلسوفان اشراقی مسلمان و در راس ایشان شیخ شهید سهروردی؛ همین حکمت‌های بازمانده از عهد قدیم ایران است که جدای از عرف دینی زمان خویش نبودند.
این اولین نوشتار است که به مناسبت آخرین جشن سال که در میان ایرانیان باستان مرسوم بوده و هم‌چنان زرتشتیان عزیز گرامی‌اش می‌دارند، می‌باشد. گاهنبار «هَمَس‌پَت‌میدیَم گاه» که به پنجه نیز معروف است و احتمال دارد که بعدها دلیل اصلی بوجود آمدن مراسم غیر زرتشتی چهارشنبه‌سوری نیز باشد.
۱- گاهنبار چیست؟
به طور خلاصه گاهنبار روزهائی است از سال که زرتشتیان به احترام آفرینش مخلوقات آنها را جشن می‌گیرند. این کلمه خلاصه شده‌ی «گاهان‌بار» یعنی گاه‌ها و زمان‌های به ثمر رسیدن و بار آمدن. این جشن‌ها را به دوره‌ی پیش از زرتشت نسبت می‌دهند که شغل اصلی مرمان کشاورزی و دام‌داری بود. به لحاظ تطبیقی تعداد شش گاهنبار در آئین ایرانیان باستان با مراحل شش‌گانه‌ی آفرینش در دین یهود و اسلام قابل توجه است و جالب این‌که انسان؛ اشرف مخلوقات الهی نیز در آخرین گاهنبار آفریده می‌شود. هر کدام از این جشن‌ها چنج روز به طول می‌انجامد و قبل از شروع آن مراسم «واج یشت» آن گاهنبار انجام می‌گیرد که برای خود آئینی جداگانه است و شرح آن در این اندک نمی‌گنجد.
۲- گاهنبار هَمَس‌پَت‌میدیَم یا جشن استقبال از نوروز
گفتیم که آخرین گاهنبار جشن آفرینش انسان از سوی اهورامزداست که به پنجی یا پنجه نیز معروف است. به لحاظ زمانی این جشن آخرین جشن سال و یا آخرین گاهنبار است که نزدیک‌ترین زمان را به نوروز دارد. مراسم این گاهنبار از روز ۲۵ اسفندماه شروع و تا ۲۹ اسفند ادامه می‌یابد. از لحاظ معنائی نیز واژه‌ی همس‌پت‌میدیم برابر شدن روز و شب را معنی می‌دهد.* این روزها هر کدام نام جداگانه‌ای دارند که بخش های پنج گانه‌ی گات‌ها را یادآوری می‌کنند.
اما شیوه‌ی برگزاری این جشن. زرتشتیان، گهنبار را در خانه یا در تالار عمومی برگزار می‌کنند. افزون بر این چون عده‌ای باور دارند که میزبان فَروَهَر (روان) درگذشتگان نیز هستند، پیش از گهنبار، همه جا را تمیز می‌کنند و خانه و کاشانه خود را صفا می‌بخشند تا فروهرهای درگذشتگان را خشنود سازند. این رسم بعدها همان سنت خانه-تکانی سال نو شد که تا امروزه نیز ادامه دارد. در آخرین روز پنجه در آیینی ویژه مقداری هیزم بر بالای بام خانه فراهم می‌آورند و در سپیده دم روز بعد آتش را روی بام خانه روشن می‌کنند تا بازگشت فروهرها به آسمان را بدرقه کرده باشند. شاید بد نباشد که بدانید طبق اعتقادات مردمان، سنت آتش افروزی بر فراز خانه قبل از جشن‌ها به نوعی حکم راهنمائی روان‌های درگذشتگان است که راه را گم نکنند و خانه‌ی خویش بیابند.
* این گاهنبار در اوستا با واژه‌ی «آرتـوکرثنه» آمـده که ارتـو به معـنی «راستـی و درستـی» و کرثنه به معنی «روش و کردار» است.

- ادامه دارد

دوشنبه,۲۱ اسفند, ۱۳۸۵

تورم‌زائی!

امروز با یکی از مثلا کارشناسان مالی خیلی خیلی نزدیک به دولت نهم صحبت می‌کردم. طرف عین یک ساعت و نیمی که پیشم بود را مشغول شمردن محسنات نظام مالی در پیش گرفته شده‌ی دولت احمدی نژاد – که ۴-۳ سال بعد اثرات‌اش هویدا می‌شود- و بد و بیراه گفتن به دول قبلی بود. وسط کار از او یک سوال ساده کردم. گفتم حالا شماهائی که قاعدتا به دخل و خرج‌های دولتی مشرف هستید و اعتبارات دولتی برایتان روشن است چرا کمی از این پول‌هائی که از طرف دولت برای کمک به فقرای دیگر کشورها هزینه می‌شود را برای فقرای داخلی خرج نمی‌کنید؟ با پرروئی تمام نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: یعنی شما نمی‌دانی وقتی پول دست مردم باشد تورم‌زاست؟!
مانده بودم چه کارش کنم. فقط خندیدم و سری تکان دادم که بله حق با شماست.
دوشنبه,۲۱ اسفند, ۱۳۸۵

دلم گرفته

دلم گرفته ای دوست…
هوای گریه با من

بشنوید

یکشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۵

پلشتی در پلشتی

پلشتی در پلشتی برای دو روز دنیا. آیا اینان واقعا به روز جزا ایمان دارند؟ ای عجب. یعنی می‌شود بار این چنبن تهمت‌هائی را با خود تا به لب گور برد؟ به آن دنیا بردن پیش‌کش‌شان. یعنی وقتی کسی این چنین می‌گوید خود له نمی‌شود؟ مگر باران تهمت در مقیاس وسیع الکی‌ست؟ حق است علی که گناه عیان را پوشاند و حال این کفتاران بی حیا را ببین که چگونه حب جاه و مال و دنیا، یک-سره راه دریدن پرده‌ی عصمت مردمان گرفته‌اند. حاشا اگر اینان مسلمان باشند. حاشا و کلا. خون به چشمم آمد به خدا از این رذلیت.
مطالب مرتبط:
۱- نوشته‌ی داریوش
۲- نوشته‌ی آقای سیدابادی
شنبه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۵

داستان حجاب

۱-
آیا تا به حال به این نکته فکر کردید که چرا زنان خاورمیانه یکی از پوشش‌های مرسوم‌شان «چادر» است؟ دو زن را در نظر بگیرید که هر دو مسلمان و هر دو هم مقید به اصول دین خویش. اما یکی در در خاور دور و یا مثلا در منطقه‌ی جنوب شرقی آسیا و دیگری در خاورمیانه. تفاوت پوشش‌های ایشان را تا به حال حس کردید؟ دوستی که در سفری به آن مناطق داشت از این مساله تعجب زده بود که در روز جمعه زنانی که به قول او بی‌حجاب بودند را می‌دید که بقچه‌ی نماز جمعه در زیر بغل، شتابان به سوی صف‌های نماز در حرکت بودند. جواب این تفاوت‌ها همان‌گونه که بسیاری دیگر نیز گفتند تنها در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن «فرهنگ» است که چنین تفاوت‌های عظیمی را باعث می‌شود. فرهنگ نیز به نوبه‌ی خود در هر دوره‌ی زمانی؛ از منظری یعنی خلاصه‌ی سنن و قواعدی که از دیر باز در یک منطقه حکم‌فرما بوده.
حتما شنیده‌اید که حجاب در میان ایرانیان از جایگاه دیرینه‌ای برخوردار است. چیزی که حالا جزو فرهنگ ایرانی محسوب می‌شود. موید این مساله نیز لباس سنتی زنان زرتشتی است. پوششی که از حیث ظاهر دست کمی از همتای اسلامی‌اش ندارد. عکس‌های جاسم غضبان‌پور در کتاب «از نوروز تا نوروز» نوشته‌ی موبد کورش نیکنام، برای مقایسه شاید کار را راحت‌تر کند. برای مشاهده‌ی این عکس‌ها اینجا کلیک کنید. [فایل فلش. ۸۱۷کیلوبایت]

۲-
از جمع میان این دو مثال چه می‌توان نتیجه گرفت؟ نه می‌توان از مسلمان بودن زنان جنوب شرق گذشت و نه می‌توان حجاب خاورمیانه‌ای را فراگیر کرد. برای حل این مساله به صورتی منطقی می‌توان از علمای فقه اسلامی کمک گرفت. کار فقه نیز عملا گشودن این گره‌ها متناسب با زمان و مکان و به مدد تاویل و تفسیر روایات اسلامی و آیات قرآنی است. علمائی مانند مرحوم طالقانی به مقوله‌ی حجاب همچون حکمی اخلاقی توجه می‌کردند و چنانچه از ایشان نقل شده آن‌را واجبی اجباری تلقی نکرده‌اند. آیت‌اله خمینی نیز در همان اوایل که رشته‌ی کار حکمرانی را خود به دست داشت و از فشارهائی که بعده‌ها حتی باعث تعطیل شدن درس تفسیر عرفانی سوره‌ی حمد خود وی نیز شد، خبری نبود؛ حرف طالقانی را تائید کرد.
ظرفیت اسلام برای حل تناقضاتی همچون حجاب تا چه حد است؟ آیا نمونه‌هائی در تاریخ اسلام وجود دارد که به طور مثال ائمه‌ی شیعه به طور خاص و جامعه‌ی مسلمانان به طور عام در خصوص حجاب با آن برخورد کرده باشند؟ جواب این سوال مثبت است. در تاریخ اسلام آن زمان که خود پیامبر حضور داشت و تا زمان غیبت که شخص ائمه‌ی شیعه در جامعه حضور داشتند هیچ‌گاه حکم اجباری برای حجاب خصوصا برای کنیزان و اقلیت‌های دینی صادر نشد. این خود نشان‌گر وجود راه‌های بسیط برای نگرش‌ها و تاملات نو در این زمینه است. حال علما تا چه اندازه در استفاده از این ظرفیت‌ها موفق باشند خود مقوله‌ی دیگری است.

پنجشنبه,۱۷ اسفند, ۱۳۸۵

نوار عیدی

قدیم‌ترها؛ این روزها که می‌شد چشمانم به دست پدر بود که از راه برسد و بگوید: بیا. نوار عیدی. نوار عیدی شجریان را می‌گفت. آخرین سال که شجریان عیدی داد گویا نوار «عشق داند» بود که خودم دیگر خریده بودم‌اش. بزرگ شده بودم مثلا. رسیدم از راه مدرسه به خانه با نوار. شب به پدر گفتم: بیا. نوار عیدی. دست کرد در کت‌اش و گفت: بیا. نوار عیدی!

حالا چند سال می‌شود که دیگر تمام شده؟ شاید که بیش از ده سالی گذشته باشد. قصد مصاحبه با شجریان دارم برای نشریه‌ی دانشجوئی دانشکده. اگر دست دهد تا قبل از عید به حضورش بروم حتما خواهم گفت که دلمان برای عیدی‌های‌اش تنگ شده.

یکشنبه,۱۳ اسفند, ۱۳۸۵

مرز پرگهر؟!

وقتی احساس می‌کنی که خالی از حرفی به واقع چیزی برای گفتن نداری چاره چیست نگاه‌اش کنی و بروی دنبال کارت. انتظار هم داشته باشی که اگر طرف رفیق شفیق است خوب باید که حالی‌اش شود. خیلی وقت است که چنته‌ام خالی شده. چیزی ندارم. نه برای نوشتن نه برای گفتن. سوال: از دست و زبان که برآید؟ جواب: از دست و زبان من یکی که بر نمی‌آید. این‌ها هم همه خط خطی‌های یک دیوانه است. نخوانی بهتر است. حالا به این‌جا رسیدم که هیچ ندارم. حتی چیزی که بشود تقدیم‌اش کرد به کسی که دوست‌اش داری. مگر با همین خبر سلامتی که می‌دهی شاید که خوشحال‌اش کنی وگرنه چیزی که قابل داد-و-ستد باشد وجود ندارد. در ضمن حال‌ام هم از این جدانویسی‌ها و استفاده از علاماتی مثل ” -و- ” هم کم کم دارد بهم می‌خورد. حکم قرصی است که برای بهبودی باید بخوری اما پس از مدتی به آن حساسیت پیدا می‌کنی و می‌خواهی بالا بیاوری. حال‌ام از فضای وبلاگستان و سایت‌های ایرانی و دعواهای اصحاب آن نیز ایضاً. بقول اکبر سردوزامی در کتاب مونولوگ که گفته: من هنوز نفهمیده‌ام کجای مرزش این همه پر از گهر است این ایران. ایران سرزمین….
پنجشنبه,۱۰ اسفند, ۱۳۸۵

مدرسه‌ی فرهنگ و فلسفه

فکر کنید که در شلوغ‌ترین نقطه‌ی تهران مدرسه‌ای باز شود و کسانی چون سروش، نراقی، نیکفر، اشکوری، کدیور و خلاصه از این تیپ آدم‌ها در آن تدریس فلسفه و فرهنگ کنند. اگر اهل‌اش باشی نمی‌روی در آن کلاس شرکت کنی؟ خبری هم از کتک و چوب و چماق نیست. فضائی از جنس فکر فقط میان تو و کلام جریان دارد و والسلام.
تعجب می‌کنم که این مدرسه‌ای به این خوبی چرا تا به حال سایتی برای خود دست و پا نکرده. مجله‌ی «مدرسه» به مدیریت حسین خسروشاهی با حمایت معنوی انتشارات صراط و شخص سروش بیش از یک سالی می‌شود که دوام آورده. بسیاری این نشریه را می‌شناسند و بسیاری نیز نمی‌شناسند و حتی نامی از آن نشنیدند. دلیل آن هم خیلی ساده و واضح است. نشریه سعی در تنفس ِ بی سر-و-صدا دارد!
توصیه می‌کنم که مشترک‌اش شوید. قیمت مادی آن هم واقعا ناچیز است. پرداخت ۱۲۰۰تومان برای هر شماره که تازه همین هم هر ۳ ماه یک‌بار بیرون می‌آید؛ گمان نمی‌کنم که به جائی از کسی بر بخورد.
فرم اشتراک مجله را هم این‌جا گذاشتم که هرکه خواست از آن استفاده کند.
چهارشنبه,۹ اسفند, ۱۳۸۵

قلب این مرد قناری دارد

تکه آوازی ار مرحوم استاد سیدنورالدین رضوی سروستانی را می‌توانید از لینک زیر دانلود کنید.
آواز در بیات کرد است که سه تار آن‌را استاد جلال ذوالفنون و نی را استاد محمد موسوی نواخته‌اند. دانلود هم مثل همیشه با کلیک دکمه‌ی سمت راست موس و انتخاب Save Target As و انتخاب محل پیاده سازی صورت می‌گیرد.
لینک دانلود
شنبه,۵ اسفند, ۱۳۸۵

نقد به شیوه‌ی عبدی کلانتری! طنز

عشق و انقلاب – نوشته‌ی عبدی کلانتری.
قسمت‌های پررنگ شده از متن عبدی است.
ماه بهمن ، ماه انقلاب ایران بود و هفتهء گذشته نیز، «هفتهء عشق» در رادیو زمانه. در برنامهء این هفته به مضمون «عشق و انقلاب» می پردازیم. عبدی به چه علت در ابتدای نوشتار خود در سطر اول، کلمه‌ی اول، حرف اول، ماه گذشته را به ماه جدید پیوند داده؟ چه سنخیتی بین ماه بهمن و اسفند موجود است که ایشان در ماه اسفند از ماه بهمن که دیگر کسی به آن فکر هم نمی‌کند حرف می‌زند. ایشان می‌توانست لب سخن خود را با توجه به گستردگی معنای که محتمل بر زمان خواستی نیست بگوید. آقای عبدی چرا حداقل یک هفته از اوضاع جهان عقب است؟ آیا این نشانه‌ی استعداد ایشان در نقد علمی است؟ آیا ایشان بالاخره توانستند اسم کامل «رابعه» را بخوانند؟
در این کار، از کتاب «سفر از سرزمین نَه» کمک می گیریم. آقای عبدی چرا ماجرا را خانوادگی می‌کند؟ آیا اشاره‌ی مشخص به یک کتاب و فقط یک کتاب می‌تواند دلیلی بر صحت حرف‌ها و نتیجه گیری‌های ایشان باشد؟ آیا ایشان نمی‌توانسته در این باره به ششصدوپنجاه‌و سه جلد کتاب دیگر اشاره کند که نظری غیر از این نوشته دارند؟ آیا ایشان پسر خاله‌ی نویسنده‌ی کتاب است؟ اصولا ما در منطق مفهوم‌ها کاستی منبع را برای یک نتیجه گیری علمی نمی‌پذیریم. پس چرا ایشان تنها به ذکر یک کتاب بسنده کرده؟ آیا می‌توان گمان نمود که عبدی برای این که کتاب را معرفی کرده در این وسط پولی هم به جیب زده؟ آیا این خیانت به توده نیست؟
کتاب «سفر از سرزمین نه»، خاطرات دوران بلوغ رویا حکاکیان است از سالهای انقلاب بهمنِ پنجاه و هفت و پنج سالِ پس از آن. تعریف عبدی از بلوغ چیست؟ رابطه‌ی بلوغ با دوران چیست؟ آیا در دوران بلوغ حرف‌هائی که آدم می‌زند باید مورد استناد واقع شود؟ آیا بلوغ وی باید مورد کند و کاو قرار بگیرد؟ آیا تمام مستندات آقای عبدی مربوط به دوران بلوغ نویسندگان است؟ آیا ایشان به این دوران علاقه‌ی خاصی دارند؟ آیا اصولا کسی که نامش رویا حکاکیان است با توجه به حکاک بودند جد اندر جدش که از طبقه‌ی کارگر محسوب می‌شود؛ مورد توجه عبدی قرار دارد؟
این کتاب مضامین متعددی دارد همچون «خون زنان» ، «در حاشیه بودن ـ از حاشیه دیدن» ، «نوشتن همچون مرهم» ، «خشونت دین یا سنت» (در خانواده ای یهودی)، همه از چشم شوخ و کنجکاو دختری دوازده ـ سیزده ساله ، که رابطهء عاشقانه اش را با انقلاب بهمن، با «ماهی سیاه کوچولو» آغاز می کند و با سوزاندن دفترها و کتابهائی که همیشه می پرستیده ، پایان می دهد. آیا خون زنان دارای مضمون خاصی است یا صرفا چیزی طبیعی است؟ ایشان از کدام قسمت فعل نوشتن به عنوان مرهم استفاده می‌کرده است و طریقه‌ی آن چگونه بوده؟ حرف “یا” در بین دین و سنت چه نوع حرف یائی است؟ چون اصولا ایشان با “یا” مشکل اساسی دارند. آیا با انقلاب می‌توان رابطه‌ی عاشقانه برقرار کرد؟ آیا رابطه‌ی مذکور موجب اعمال بی عفتی نیز شده یا صرفا به تبعاتی همانند ایجاد دی اکسید کربن اضافی با سوزانیدن نوشته‌ها انجامید؟ آیا ماهی مذکور نقش دلال محبت را در این رابطه بازی می‌کرده؟ چرا با وجود ماهی‌های سرخ و سفید ایشان به ماهی سیاه ماموریت داده است؟ آیا نویسنده کتاب پرست بوده؟ نحوه‌ی پرستش کتاب به عنوان یک پدیده‌ی نادر باید از طرف آقای عبدی مورد بررسی قرار می‌گرفت.
در این مسیر، خواننده به همراه راوی، از بسیاری موقعیت های کمیک و خنده آور، اما در نهایت تراژیک ، عبور می کند و فضای تلخ و شیرین روزها و سالهای پس از انقلاب را دوباره در ضمیرش زنده می سازد. کدام مسیر؟ “این” اشاره به کجا دارد؟ مسیر مذکور چند کیلومتر است؟ آیا اصولا خواننده می‌تواند این مسیر را طی کند؟ آیا در طول مسیر نیاز به وسیله نقلیه‌ی خاصی است؟ چرا عبدی لنگ حرف را وسط کار در هوا ول می‌کند؟
خوب سر من به شدت مشغول دوران است هم بصورت ذاتی هم عَرَضی و ماجرا به همین شکل ادامه دارد. چون من سواد هم ندارم و بقیه‌ی بحث که خیلی پیچیده و پر از چیزهای بالای ۳۰ است؛ و من هنوز زیر ۳۰ سال هستم در آن دخالتی نمی‌کنم و بقیه سوالات را ۲ سال بعد که سنم اقتضا کرد خواهم پرسید. اِعراب عَرَض را هم گذاشتم که ایشان در خواندن دچار اشکال نشوند و چیز دیگری بخوانند. توضیح هم ندارد. امیدوارم ایشان را نارحت نکرده باشم. حوصله‌ی کِش پیدا کردن و ماجراهای آن‌چنانی را هم ندارم.


صفحه قبل»