نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » نوامبر
جمعه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۵

قناری

دل من صدای این مرد را طلب می‌کند.
دلم ابری است.
دلم صدای قناری می‌خواهد.
قلب این مرد قناری دارد / چمن سبز گلویش تر باد / پای فواره‌ی آوازش / حوض چشمان سر رفت.*

دلم زلالی آب و آینه را طلب می‌کند.
دلم عطر آرام حضور می‌خواهد.
دلم هوای شیراز دارد و عطر بهار نارنج‌های حافظیه.
که تا نیت کنی؛ خواجه یکی از درشت‌ترین‌هایش را حواله‌ات کند!

دلم بهار می‌خواهد.

*روانش شاد. از سهراب است.

جمعه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۵

چرا رابطه دوجنس مساله‌ای سیاسی است؟

پاسخ به این سوال همان‌گونه که مهدی جامی گفته است؛ به راحتی میسر نمی‌شود. وسعت دیدگاه‌های عشقی و سیاسی چیزی فراتر از یک مقاله‌ی رسانه‌ای را می‌طلبد. در نوشتار ذیل خواهم کوشید کمی از بار معناها را از دوش سوال بردارم.

۱- رابطه‌ای به وسعت تاریخ.
رابطه‌ی همراه با مهر دوجنس که ما آن را به اختصار «عشق» می‌نامیم، عمری به قدمت بشر دارد و جای شک نیست اما سخن بر سر قدمت رابطه‌ی عشق است و سیاست. این مراوده نیز آن چنان کم سابقه و مدرن نیست. به گمان من از آن روز که فتح سرزمینی به دستور معشوق ِ فرمانده‌ی لشگری صورت پذیرفت و تبعاتی چون ویرانی شهرها و قتل‌عام آدمی به دستور زنی که نقش معشوق را برای حاکم یا فرمانده بازی می‌کرد برجای گذاشت؛ این رابطه مدون شد. البته قانونی نوشته نشد اما بر لوح ضمیر اهل سیاست ثبت شد تا از آن عبرت بگیرند. در دوره‌ی اسطوره و ماقبل تاریخ نیز فراوان از این لشگر کشی‌ها و مناسبات فی‌مابین این دو داریم. از نمونه‌های موجود می‌توان به اسطوره‌ی رامایَنَه و یا توصیفاتی که از الهه شکتی می‌شود در هند و نمونه‌ی تقلیل یافته‌تر و انسانی‌تر داستان فرنگیس و سیاوش شاهنامه‌ی حکیم توس است که نقش عشق در روابط سیاسی در آن هویداست.

۲- سه‌گانه‌ی عشق، سیاست و مذهب.
اگر بپذیریم که برخی از اهل مذهب دیدی کاملا منفی نسبت به عشق‌ورزی دارند و با توصیفاتی که از آن می‌کنند این مساله را در زمره‌ی محرمات دینی قرار داده و می‌دهند تا جائی که در ادبیات مشحون از عشق و عاشقی ما فصل مهمی به تقابل با این گونه اندیشه‌ها پرداخته شده، حال با قدرت گرفتن همین دین‌داران و سلطه‌ی سیاسی ایشان می‌توان به خوبی از رویکرد سیاسی به عشق سخن راند. فرض کنید مصداق این مصرع حضرت حافظ یکی از زمامداران مُلک شود آن‌جا که گفته: پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو. ناگفته پیداست که ضدیت وی با عشق در رفتار اجتماعی و نحوه‌ی قانون‌گذاری وی نیز تاثیر گذار است.

۳- عشق و حرکت توده‌ها.
تاریخ تصوف برای زندگانی صوفیه از سه دیدگاه خالی نیست. گاه صوفیه برای زنده ماندن خویش در برابر حملات و شداید اجتماعی به حکام سیاسی منتسب یا متصل بودند یا آن‌چنان نفوذی در اذهان عامه داشتند که سلاطین وقت سعی در ایجاد رابطه با این قشر داشتند و یا خود در نقش راهبر سیاسی ظاهر شدند و علم مخالفت با حاکم را برپا کردند. مثال برای نمونه‌ی اول بسیار است. از حافظ و مولوی تا کسانی چون نجم‌الدین رازی و… که همگی در پناه نیروی پشتیبان سیاسی بودند. برای بخش دوم نیز استمداد حاکمی چون محمود غزنوی از اهل عرفان و تصوف مشهور است و در زمان‌های حاضر نیز نمونه‌هایش کم نبودند. مثال برای آن بخشی از صوفیه که در پی حرکات سیاسی بودند و گاه بسیار موفق در رسیدن به خواسته‌های خود نیز بسیار است. تحرکات سیاسی اهل نقطه و حروفیون برای احقاق حق خود و خلاصی از بند حاکمان نمونه‌هائی از جنبش‌های آزادی‌ خواه و دست‌مایه قرار دادن عرفان و تصوف در جنبش صفویه برای رسیدن به تاج و تخت شاهی نیز نمونه‌ای از قیام‌هائی است که با اختلاط شور عرفانی و سودای سیاسی بوجود آمدند. اما در این میان نقش پر رنگ عشق از دو سو به وضوح قابل مشاهده است. صوفیه با قرائتی که از دین به دست دادند در طول زمان به طور مشخصی در جذب توده‌ها موفق‌تر از سایرین عمل کردند و عملا اصطلاحی همچون «دین توده ها» ناشی از نفوذ این دسته در ذهن عامه است. مثلا ایجاد شخصیت‌های الهی و کاریزماتیک از اهل تصوف و دلبستگی و عشق توده به ایشان نیز در همین مقوله می‌گنجد. این از یک منظر. از منظری دیگر مراودات خود صوفیه نیز با شیخ/پیر/مراد خویش و آن‌چه که بنام ذوب در ولایت ولی در دستور کار مریدان است، عملا به پیر جنبه‌ای سلطان گونه می‌دهد تا مریدان بی‌چون و چرا مطیع دستور مراد خود باشند و تخطی از این وجه نیز به اخراج مرید از حلقه‌ی ارادت پیر را به دنبال دارد. چنین است که گاه مراد برای حذف کسی به راحتی دستور می‌داد و مریدان بدون لحظه‌ای درنگ انجام‌اش می‌دادند. البته باید متذکر شد که این نوع از خشونت بی‌چون و چرا کاملا قابل تعمیم به روح تصوف نیست. شاخه‌های تصوف بیش از آن‌که در پی قتل و خون‌ریزی باشند، در پی حق داشتن کنجی امن برای سلوک باطنی خویش بودند. در زمانی این خشونت‌ها نمود پیدا می‌کند که عامل سیاسی حاکم از دو وجه اول خروج و باعث رفتار سوم شود که هم‌چنان که اشاره شد خود دو جنبه دارد.

نتیجه: سیاست در عشق دخیل بوده است و بالعکس. زیرا از سوئی سیاست، فرهنگ حاکم را بر جنبه‌های پنهان و آشکار مراودات افراد جامعه با هم تحمیل می‌کند و از سوی دیگر عشق گاه مناسبات سیاسی حاکم را تحت شعاع خویش قرار می‌دهد. گوئی این دو – عشق و سیاست – از حیث تاثیر و تاثر بر یکدیگر به مثال دو جنس عاشق و معشوق بودند و هستند. لاجرم همچنان که گاه عشق، مهر آفرین و گاه نفرت‌زا است این دو نیز گاه در کنار هم به ملایمت زیسته‌اند و گاه نفرت و به تبع آن خشونت را بر یکدیگر تحمیل کرده‌اند.

پ.ن. بعد نقد آن‌چنانی عبدی و لحن پرخاش‌کیش آشوری در ذیل مقاله‌ی دکتر بهشتی معز هر بار که خواستم چیزی به بهانه‌ی زمانه بنویسم بر خودم می‌لرزم و به چه کنم چه کنم می‌افتم. این هم حتما دلیل آن است که مخاطب زمانه افراد زیر سی سال هستند!

جمعه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۵

با مخاطب‌های ناآشنا!

ابتدا این نوشتار را بخوانید.
احساس من از زمانه، یک بی‌بی‌سی ِ بومی سازی شده است و حاصل تجربه‌ی کاری صاحب آن در بی‌بی‌سی نیز در آن مشهود. مشخص است که بی‌بی‌سی رسانه‌ای بی حد و مرز است که هر که به فراخور حال از قسمتی از آن بهره می‌برد. این خاصیت یک رسانه‌ی مدعی فراگیر بودن است که گروه سنی خاصی را برای خود سوا نمی‌کند و بالعکس می‌کوشد تا همه را در هر رده‌ی سنی جذب خود کند. زمانه نیز عملا همین استراتژی را دنبال می‌کند. یعنی به دنبال فراگیر شدن‌اش در میا تمامی قشرهای ایرانی است؛ منتها رویکرد اصلی‌اش، مخاطبان زیر سی سال است. این است که آشکارا می‌کوشد به خود رنگ و بوئی جوان پسند دهد اما در کنار همه‌ی ملاحظات جوانانه؛ «علاقه‌های خاص» صاحب زمانه را نیز در خود جای داده است. این علاقه‌ها در اندیشه‌ی زمانه و نیلگون نمودی عینی پیدا می‌کنند و عملا تبدیل به پاتوق افرادی خاص از قشری بالای سی سال می‌شود که دغدغه‌ی اصلی ایشان مثلا موسیقی به اصطلاح زیر زمینی نیست. یا ایشان حداقل آشکار نمی‌کنند که هنوز اهل جوانی کردن هستند یا خیر. این دو بخش اخیر کاملا مطابق علاقه‌ی مهدی جامی است. گوئی وی با یک تیر دو نشان را هدف قرار داده. هم به زمانه وجه‌ای فراتر از یک رسانه‌ی عام که شمارشان اندک هم نیست داده است و هم از قِبل آن جائی را برپا کرده که اهل‌اش باید بود و طبعا منازعات آن هم بسییار فراتر از حوصله‌ی اهل موسیقی زیر زمینی – توبخوان قشر زیر سی سال. هرچند که هنوز در عجب‌ام که آیا واقعا این موسیقی برای ایشان ساخته و پرداخته می‌شود یا خیر! – است.
باری، این «دغدغه‌های خاص» را چنان‌چه پیش‌بینی می‌کنم در اندک مدتی حوزه‌اش فراتر از نیلگون و اندیشه خواهد رفت. چون همان قشر بالای سی سال هم در حال حاضر آن‌چنان شیفته‌ی دعواهای فلسفی-کلامی مانند بحث داریوش با عبدی نیستند. در نظربازی زمانه هم گفتم که جای پرداختن به هنرهای ایرانی به طور مثال در زمانه خالی‌ست یا بخشی که آموزش خاصی را دنبال کند مانند آن‌چه بی‌بی‌سی یا دویچه وله درباره‌ی آموزش زبان دارند. زمانه در طول زمان خود متوجه خواهد شد که نیاز به چه چیزهائی فراتر از جائی برای فرو نشاندن عطش بحث‌های آن‌چنانی دارد یا بهتر بگویم با فراگیرتر شدن زمانه این نیازها نیز به خودی خود نمود خواهند یافت. اما چیزی که مسلم است اگر این رسانه در همین جا توقف کند و با هر وسیله‌ی ممکن مخاطب شناسی خود را تکامل نبخشد؛ مسلما اگر وسعت بخشی‌اش متوقف نشود حداقل به سرعت روبه کندی خواهد رفت. در این میانه خوب است اشاره‌ای نیز به این نکته داشته باشم که زمانه باید سخت به فکر داشتن آدرس‌های آینه برای مقابله با موج فیلترینگ ایرانی باشد. سرپا نگه داشتن نهال زمانه بعد هر فیلتر تنها با این وسیله ممکن است.
به گمان‌ام پاسخ داریوش را باید داده باشم که این چرا زمانه در کنار وجه جوانانه‌اش گذری هم به مسائل کلامی و فلسفی دارد. اما بخش دیگر سوالات داریوش بسیار جالب است. او از نسلی پرسیده که حال زمانه اگر نه کاملا اما با رویکردی خاص به ایشان برپا شده. مخاطبی در آن گروه سنی، چه چیزی می‌طلبد؟ چه چیزی می‌خواند و چه چیزی می‌داند؟ این سوال‌هائی است که جامعه‌شناسان و یا اهل آمار و ارقام به آن باید پاسخ دهند. شاید واقعا چنین باشد که اهل مطالعات دقیق باشند و الخ. البته بعید است و جوان امروز ایرانی که من می‌بینم و با آن در کلاس دبیرستان و دانشگاه هم‌کلام هستم و مراوده دارم چیزی غیر این است که داریوش نوشته. به تحقیق، حتی آنان که باید درس تخصصی دانشگاهی‌شان فلسفه باشد و غور در این گونه مسائل پیشه‌شان، به سختی از این مسائل گریزان‌اند و در پی کسب نمره‌ای و فرار از هرگونه تحقیق و تفحصی. در خصوص نقش تعلیمی رسانه‌ها نیز باید دید که مرام ایشان نسبت به این مقوله چیست. این که زمانه خود را تنها پایگاهی خبری بداند یا آموزش را نیز جزو حوزه‌ی کار خود به شمار آورد به صاحب آن و دست‌اندرکاران زمانه بستگی دارد. بی‌شک از این فرصت برای آموزشی بی‌طرف و علمی می‌توان سود جست. فرصتی که همراه با امکانات جانبی آن برای رسانه‌ای پدید می‌آید شاید نصیب بسیاری دیگر نشود.
قصه‌ی غصه‌واری که هست و درد نیز هست، بحث فرهنگ آفرینی رسانه‌ای است. چیزی که تا کنون ما به شدت با آن در ایران روبرو بودیم و نتیجه‌اش را هم می‌بینیم که جامعه‌ای داریم که رسانه در آن تاثیرگذار است و چنین با عقل و شعور مردم کرده که ایشان در روابط خویش با هم نیز مثل باز کردن گره‌ی کوری عمل می‌کنند و دوست از دشمن ناپیداست و البته که کسی هم در این میان پاسخگو نیست. صاحبان رسانه‌های دولتی، تحت فرهنگ انقلابی هر چیز نچسبی را به خورد این مردم دادند و حاصل‌اش نیز مشخص است. رفتار مردم کوچه و خیابان، فرهنگ ضعیف شهرنشینی که کم کم به وجه تشخیص ما ایرانی‌ها در همه‌ی جهان مبدل می‌شود، نمونه‌ای از هزار است. اهمیت و تاثیر رسانه در جامعه‌ی ایرانی بسیار است. کسانی هم که با کمک دیگران اقدام به ایجاد آن می‌کنند بلاشک به این وجه نظر داشته‌اند که خود را به زحمت انداخته‌اند.
یکشنبه,۲۲ بهمن, ۱۳۸۵

دردی بنام دردِ موسیقی!

داریوش همه­ی درد موسیقائی­اش را یکجا بر سر وبلاگ بی­چاره هوار کرد.
او پرسیده: آیا عصر طلایی موسیقی ایران به پایان رسیده است؟ روزگاری که گروه چاووش و شیدا و عارف کارهای درخشان و منحصر به فردی می‌ساختند که در خاطره‌ی ملت می‌ماند، سپری شده است؟ جواب من به او خیلی خلاصه است. آری. وقتی همتی نمی­بینی برای بهبودی این مرض، باید که منتظر نشست تا این احتضارهای آخری هم به سر آید و الفاتحه. هیچ کس دل­اش نمی­سوزد. چرا بسوزد وقتی منفعت مادی برای او ندارد؟ عمله­ی چیزی به نام فرهنگ هم که اصولا از دیرباز چیزی به نام موسیقی را جزو فرهنگ به حساب نمی آوردند که حالا دلسوزش باشند.
او پرسیده: ما جایی را به خطا رفته‌ایم و قصوری کرده‌ایم یا این موسیقی دیگری ظرفیتِ تازه‌ای ندارد؟ موسیقی ایران بی شک ظرفیتی بسیار فراتر دارد. این عُجب و خودبینی اساتید است که کار را به اینجا کشانده. علت اوضاع نابسامان موسیقی نیز فقط در این درد خلاصه نمی­شود. نوشته بودم که به طور مثال همین همایون که فعلا به فشار زایدالوصفی می­خواهد یا می­خواهند که ولیعهدی پدر را از آن خود کند، هیچ یک از ویژگی­های آموزشی پدر را ندارد. ریاضتی که باید، متحمل نشده. در او گوهری گم شده. گوهر معنویت که دیری است از فرهنگ و جامعه­ی ایرانی رخت برکشیده.
داریوش سوال کرده: چقدر باید منتظر رستاخیزِ ققنوسِ تازه‌ای بود؟ زهی خیال باطل. ناصر خان فرهنگ فر، آب پاکی را بیست سال پیش به دستان همه ریخت. سیمرغ قاف عزت از این مرز و بوم رفت – ماندست از او به گنبد گیتی فسانه ای.
ایضا: آیا باید به همین مجموعه‌ی کارهای فعلی و دو سه نسلِ پیش‌ دل‌ خوش کرد و با همان نوستالژیک‌وار زندگی کرد؟ اجباری نیست. خیلی­ها از آن دلزده شدند و کم کم با نبود اثری درخور، چیزی به نام موسیقی فاخر را به کناری نهادند و تمام.
و اصلاً چیزی به اسم «عصر طلایی موسیقی ایرانی» معنی دارد؟ درست است که دوره‌ی همکاری شجریان و مشکاتیان دوره‌ای استثنایی و تاریخی بود، اما نباید گفت که آن کارها هم محصول شرایط اجتماعی و فرهنگی خاصی بودند که دیگر وجود ندارند (حتی اگر امروز هم شجریان و مشکاتیان با هم کار می‌کردند)؟ نمی­دانم اهل گوش سپردن به آثار بی­کلام هستی یا خیر. مشکاتیان بعد از آن طلاق کذائی روزگارش چنانچه افتد و دانی بسیار نگران کننده شد. با آن حال و روز او، طلب موسیقی­ای آن­چنانی از وی، مضاف بر این­که دیگر شجریانی هم وجود نداشت، دیگر بیهوده می­نمایاند. چند کاری را که ضبط کرد یا با صدای ناخوش احوال خودش یا دیگران که چنگی به دل نزد. آخرین کارش هم که موسیقی بی­کلامی بود، تیر آخر را به همه­ی نبوغ وی شلیک کرد. اثری نه آن­طور که از کسی چون وی انتظارش را داشتی. اوضاع لطفی هم که معلوم است. با شلوارکی و گالشی بر پا، لخ لخ کنان بر صحنه ظاهر می­شد و دلنگ و دلونگی و والسلام. این شد اوضاع موسیقی کسانی که شجریان با آنها پایدارترین آثارش را ساخته و پرداخته کرده بود. تو خود حدیث مفصل بخوان….
راه برون‌رفتی از این بن‌بستِ ابتذال و تکرار هست آیا؟ با این اوضاع مشهود؛ خیر نیست. من ۴-۳ سالی است که سخت منتظر نشسته­ام ببینم کی مراسم کفن و دفن چیزی به نام موسیقی ایرانی را اعلام می­کنند. که حلوایش را هم بخوریم تا باورمان بیاید که تمام شد و خلاص.
یکشنبه,۲۲ بهمن, ۱۳۸۵

داستان ادبیات و ما ایرانیان

از دیرباز می پنداشتم که داستان ادبیات ما بی شباهت به خصایص ذاتی ایرانیان نیست. این گونه نیز می بایست بود اما مثال و نمونه اش را که جستجو کردم به سه اسطوره ی متفاوت اما پر رنگ در ادبیات رسیدم که آن چه مراد است را به خوبی نمایان می کند. ابتدا نام آن سه داستان. روایت رستم و سهراب، روایت شیرین و فرهاد و داستان سیاوش و خدعه ی فرنگیس.
اما آن چه من در این سه داستان یافتم و بر احوال ایرانیان بافتم، سه کشته بود یا همان سه قطره خون. خون سهراب و فرهاد و سیاوش، هر سه ریخته شد. به سه دلیلِ خیره سری پدر، لجاجت عاشق و معشوق بر امری عبث و نیرنگ حسودان. در طول تاریخ کهن ایران، مظلومیت، گوئی همچو خون، از نسلی به نسل بعد منتقل می شود. این را حداقل در دو کشوری که روزگاری همجوار هم بودند به وضوح می توان دید. ایران و هند، هر دو گوئی تقدیرشان بر مظلومیت ذاتی است. این دو کشور که روزی نماد مشرق زمین را می ساختند چون پنه ی شرق را در اختیار داشتند، چنان بودند که مشرق زمین به واژه ئی چون اندوه منتسب و شرق اندوه ساخته شد و این گونه بود که ویژگی اصلی مان بیشتر درون نگری خاوری و نه برون فکنی باختری و غربی شد.
بعد از حمله ی قوم آریا به این دو پهنه و اشغال آن؛ چنانچه افتد و دانی، این دو دیار یک سره یا جنگی به خود می دید یا اشغالی و کمتر دوره ای صلح و آرامش. روزی تاتاران بر آن تاختند و شبی ترکان. فردا روز عرب بود و کمی بعدتر روس و فرانسه و انگلیس. بعدها چنان شد که گوئی مردمی بنام ایرانی، تنها محصور به حصر مرزها شناخته شدند و نه خون ایرانی. حالا هم اگر کسی دم از پاکی نژاد و خون بزند، باید که کمی نگاهش کرد و سپس یا از او گذشت یا با پوزخندی جواب اش را داد. این از اقوام و ملل اما از گفتار نخست که دور نشویم، این معصومیت و مظلومیت را به سه وجه به جانمان نشاندند. یا بر اثر حماقت و خیره سری کسانی که وظیفه ایشان نگهبانی از ما بوده اما چشم تنگ و گوش کر، این وظیفه را از یادشان برده و دست آخر همین لجاجت تاریخی بزرگانمان کار دستمان داد و به کشتنمان داد. یا در فضائی مه آلود، به خیال عملی شدنی، دست به کارمان کردند و به بیگاری کشیدند و بی هیچ عایدی، خسته و رنجورمان ساختند تا به طرفة العینی همچو موری ناتوان خود کشته ی خیال خود شویم. و یا برایمان دسیسه چیدند و حسودان همه متحد برای سرهای ما قیمت گذاشتند و برای کشتنمان مسابقه.
از این سه، اگر حتی اولی را نیز به حساب نیاوریم، حداقل یکی، یعنی عامل دوم را ما خود بر سر خود می آوریم. جدا از این که در هر سه نیز عامل مشترک فراوان است و گاه در دوره ای حتی هر سه بلا با هم نازل شده است.
من شخصا به این نتیجه رسیدم که تا این بلوغ فکری برای ایرانیان پدید نیاید که برای حداقل یکی از این سه درد که مسببش خودمان هستیم چه کرد، راهی به سوی اعتلا نداریم و نخواهیم داشت.

پ.ن. این نوشتار حتی یک طرح ساده هم نیست. بسیار باید اندیشید و بر آن افزود تا شاید چیزکی شود.

شنبه,۲۱ بهمن, ۱۳۸۵

دعوت می­کنیم…

دیدم همه­ی احزاب و گروه­ها و هر ارگان دولتی و غیر دولتی که لابد «باید» از همه­ی اقشار ملت برای راه­پیمائی فردا دعوت کنند و گرنه شاید جیره و مواجبی ازشان قطع شود یا متهم که بله، موافق نیستند و الخ، به جدیت تمام مشغول­اند به فراخوانی و دعوت؛ گفتم من هم به شیوه­ی خودم از تمامی اقشار ملت شهیدپرور میهن اسلامی و غیر اسلامی­مان دعوتی کرده باشم که می­شود راه­پیمائی دیگری هم کرد و از حقوقی که حق مسلم ماست در آن دفاع کرد که انصافا ارزش آن هم بیش از راه­پیمائی است که فردا بتواند ابهت ایرانیان را در تمامی منافذ بیگانگان مانند همیشه فرو کند. هم ارزش آن بیشتر است و هم بازخورد آن شاید در طول زندگی حداقل خودمان بیشتر از هر امری باشد.
خیلی ساده، به هرچه که دوست دارید تکیه دهید. شروع به راه­پیمائی کنید. نشسته نمی­شود؟ چرا می­شود. چشم­ها را ببندید و به قدر لحظه­ای به چیزی غیر از راه­پیمائی با این دو پای بخت برگشته «فکر» کنید.
نمی­دانم این همه آیه و حدیث و روایت در منقبت اندیشیدن و لحظه­ای تامل و تفکر و نتایج آن پس کی باید به کار آید. لابد در غیر روز ۲۲ بهمن!
پ.ن۱: سایت «هفت اقلیم» هم به افتخار لحظه­ای اندیشیدن در حال سپری کردن روزگار «آزمایشی» خویش است. از یاد مبریداش.
پ.ن۲: نامه­ی سرگشاده­ی انجمن اسلامی دانشجویان اروپا را الپر در وبلاگ­اش گذاشته. بخوانیداش که مهم است و دردمندانه نوشته­اند.
دوشنبه,۱۶ بهمن, ۱۳۸۵

خیال

شب تنهائی­ام در قصد جان بود
خیال­ات لطف­های بی­کران کرد. حضرت حافظ.
امشب را به خیال این که فردا «با تو» روز خوبی است به سر می­کنم. توسن خیال است دیگر. وگرنه به تو گفتم: همین که بدانم از چیزی دل­گیری دنیا بر سرم هوار می­شود.
پنجشنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۵

هفت اقلیم

به زودی سایت «هفت اقلیم» را به راه خواهم انداخت. بدون ثبت در هیچ کدام از ارگان­های دولتی! در آن از فلسفه، الهیات، هنر و سایر علوم انسانی خواهم نگاشت. قصدم این نیست که به آن حالتی وبلاگ گونه بدهم. شاید نشریه مانندی بشود برای این مباحثی که نام بردم. البته نظرات خوانندگان را هم­چنان در آن لحاظ می­کنم. سیستم آن هم WordPress است که هم حجم کمی دارد و هم راه اندازی آن فوق­العاده سهل است. تا یار که را خواهد و میل­اش به چه باشد.
پنجشنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۵

دیوان عمان و وحدت

دوستانی که کتاب «دیوان عمان» را سفارش داده بود، تا دیروز به مرور فرستادم. سرجمع ۲۲ جلد شد. ۷تا از خارج ایران بودند و بقیه هم از داخل. دوستان لطف کنند و هرکه کتاب­اش رسید، خبری بدهد. این یک. دوم این­که شرمنده­ی بقیه­ی دوستان هم هستم که از این به بعد ایمیل می­زنند. به زودی برای ایشان نسخه­ی PDF کتاب را خواهم گذاشت.
در ضمن، به ضمیمه­ی دیوان عمان، دیوان غزلیان جناب وحدت کرمانشاهی را نیز چاپ کرده بودند. بهتر دیدم این نسخه را بفرستم که با یک تیر دو نشان زده باشم. نمونه­ای از غزلیات وحدت را در این­جا بخوانید.
پنجشنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۵

کمی آهسته رفیق!

این هم یک نوشتار کوتاه برای دوستی که فکرهای خوبی نمی­کند و نگران است.
۱- ببین عزیز، دین من یک مقوله­ی کاملا شخصی­است. نگران نباش دوست من. هیچ­کس حتی همسرم نیز نباید «لزوما» به آن­چه که من معتقدم، معتقد باشد. البته هرکسی می­تواند خودش به درکی از این واقعیت برسد و روش خودش را خودش تعیین کند اما مطمئن باش که اجباری نیست. چون به شدت به این نظریه معتقدم که اجبار و زور در چیزی به نام دین و دین­داری، نتیجه­ای جز ضرر زدن به روح دین و شخص ندارد. اسلوب دینی من که با آن پروش یافتم نیز چیزی غیر از زور و اجبار است. ما حتی در انتخاب خودِ دین خویش نیز آزاد بودیم چه رسد به انجام امورات جزئی دین خود.
۲- از تو توقعی بیشتر داشتم. کسی که من به نام تو می­شناسم، فردی است تحصیل­کرده، با هوش و ذکاوتی مثال زدنی که فرق بین خوب و بد را با خوش فکری باید به راحتی تشخیص دهد و نه در گره­ کور تعصب­های نادرست خودش را و فکرش را گرفتار کند. کمی ذهن را که خلوت کنی شاید من را از خودت هم در دین­ورزی ساده­تر و راحت­تر دیدی.
۳- نگرانی­ات را و دل­شوره­ات را پاس می­دارم. آن­ها را به حق می­دانم. خوشا به حال کسی که دوستی چون تو داشته باشد. اما در این یک مورد آن را نادرست می­پندارم.
۴- مطمئن باش تحت هر شرایطی دورادور هم که شده دوستت خواهم داشت.
پنجشنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۵

از روزگاران

چندتائی مطلب گذاشته بودم کنار برای فرصتی که بعد امتحانات دست می­دهد تا به تدریج بیاورم که تا حالا عقب افتاد و نمی­دانم چه کارشان کنم. شاید گذری هم که شده در یک نوشتار بگویم­شان.
اما روز عاشورای پرباری داشتم. صبح علی­الطلوع با جمعی از اصحاب دیرین رفتم به حسینیه­ی گنابادی­ها کنار پارک شهر. مردم بعد از آن حمله­ی کذائی به حسینیه­ی قم، بیشتر جذب این گروه شده­اند. خاصیت مخالفت دولت جمهوری اسلامی همین است دیگر. بعدش که برگشتم آمدم به محله­ی خودمان تا پس از سال­ها؛ مراسم سنتی کاسه-گردانی و تعزیه­ی صبح عاشورا را ببینم که اصفهانی­ها برگزار می­کنند و خبرش رسیده بود که در منزل یکی از دوستان است. در ضمن این کاسه-گردانی که گفتم هم ربطی به خسیس بودن انتسابی به اصفهانی­ها ندارد. مراسمی است در کنار تعزیه که سقائی-خوان معرکه که در روزهای عادی تعزیه نقش مهمی در وسط نمایش دارد، روز عاشورا تنها به گرداندن مشک آب و کاسه­های زرد (از همان­هائی که در مشهد کنار سقاخانه­ی اسماعیل طلا فراوان هست) می­پردازد. بعدش هم رفتم به محله­ی قدیم و به دوستان کودکی که حالا هرکدام­شان برای خودشان زن و مردی شده بودند و بچه به بغل به تماشا آمده بودند، سلامی دادم. بقیه­اش هم که پیاده گردی­های ظهر و عصر عاشورا و مراسم خیمه-سوزان بود که در کوچه­های شهر به دنبال کشف مجهولات این روز و فرهنگ عامیانه­ی مردم و حال شخصی ایشان، می­گشتم و توشه برمی­داشتم.
به جرات می­توانم بگویم بسیاری از نکته­های ریز و گاه فراموش شده­ی فرهنگ و سنت مردم ایران در همین یک روز قابل بررسی و تامل است. اگر اهل­اش باشی و خودت را به کژفهمی­های رایج و شانه بالا انداختن­های روشنفکرانه گرفتار نکنی. باید که حل شوی در این توده­ی مردم که کف دل­شان هم قابل خواندن است. بعدش شاید بتوانی درک کنی که دیانت عام (درست یا غلط) ربطی به نظام و سیاست و آخوند و غیره و ذالک ندارد. جنس دین ورزی مردم ایران چیز دیگری است. تو لزوما نباید شیفته­ی این حرکات شوی. می­توان دقیق شد و بهره­ها گرفت و به آن­چه فکر می­کنی درست نیست آلوده نشد. خلاصه برای شناخت مردم باید وقتی بگذاری و از صبح زود این روز بکوبی و سیر انفس و اگرت ز دست برآید، سیر آفاق کنی. از وسط شهر بروی تا شرق و سپس جنوب و شب هنگام بیائی شام غریبان را در میدان محسنی. شاید در عین تضاد تمام در مراسم­ها و شیوه­های عزاداری، خصلت­های یگانه­ای ببینی که در عمق وجود این مردم ریشه دوانده و شمال و جنوب جغرافیائی را بی­معنی می­کند.
دوشنبه,۹ بهمن, ۱۳۸۵

پیاده می­آیم!

حالا تاسوعا و عاشورا در تهران آن وسط­اش چیز دیگری است. ساعت ۱۰ صبح از باشگاه دیهیم خیابان مدنی (نظام آباد سابق) که از ماشین پیاده می­شوم، راه می­افتم به سمت میدان امام حسین (فوزیه). وسط راه به ۳-۲ تا هیئت قدیمی سر می­زنم که کودکی­هایم را در آن­ها بودم. چائی می­خورم. اسپند محرم بو می­کنم. بوی طبل و سنج و علم و فولاد و نیزه و شمشیر را بر می­دارم با خودم تا سال دیگر که شاید عمری باقی باشد یا نباشد از یادم نرود. پیاده می­آیم و می­آیم تا میدان امام حسین. بعدش باز تا میدان خراسان بازهم پائین تر تا محله­ی «دروازه دولاب» که وقتی یکی از آخرین محله­های تهران بود. حالا دیگر چشم­ها را می­بندم و می­روم تا «تکیه چال». جائی که بوی محبوب می­دهد. بوی حضرت عشق که سال­هاست رفته. فردا که دوستان شاید هرکدام به جائی روند و در کنار یاری خوش بیاسایند، من و خاطره­های این وجب از خاک معطر. در تهران هنوز می­شود به قدر وجبی خاکی دست نخورده و پاک مانده را پیدا کرد. فردا و پس فردا؛ نه برای عزاداری که برای دیدن جلوه­ی معشوق که عیان­تر از روزهای دیگر می­توانی جلوه­اش را بر در و دیوار تماشا کنی و حال کنی، به آن محله­ی قدسی می­روم. روایت «حسین» را من در این محل نه به شیوه­ی گریه که عام است و نه مطابق روایت اهل سیاست که کم­اند که بر خنده و عیش و عشرتی عجیب یافتم.
فردا به «دولاب» می­روم تا روایت طربناکی را بازخوانی کنم.
پ.ن. اسامی قدیمی محلات را نوشتم که اگر کسی آمد و خواند و ندانست اسم جدید راه به کجا می­برد لااقل قدیمی­اش را به یاد آورد.
پنجشنبه,۵ بهمن, ۱۳۸۵

نقش هوالحق

- بر زمین، خون خدا، نقش هوالحق می­زند
بر سر نی، نای حق، داد انالحق می­زند
- تافت خورشیدی ز نوک نیزه اندر کاینات
کز شعاع­اش مهر و مه طاق معلق می­زند
- بر لبان­اش آشنا گردید چوب خیزران
کام خشک­اش موج چون لعل مروق می­زند
- آن سر بی تن که عالم را گرفتی زیر پا
طوق اندر گردن چرخ مطوق می­زند

محرم سال ۱۳۷۸

یکشنبه,۱ بهمن, ۱۳۸۵

حس جنون

این محرم که می­آید؛ جنون زایدالوصفی عارض­ام می­شود. پاک هوائی می­شوم. قصه­ها و غصه­ها، خنده­ها و گریه­ها یک­باره هجوم می­آورند. به خدا دست خودم نیست.
یکی­اش که الان گل کرده این است که: دوستانی که مایل­اند کتاب «گنجینة الاسرار» جناب عمان سامانی را داشته باشند؛ هر کجای این کره­ی خاکی که هست­اند؛ فقط یک ایمیل خشک و خالی خرج برمی­دارد برایشان که آدرس دقیق پستی­ و ایضا کد پستی را مرقوم بفرمایند. در اسرع وقت می­فرستم. همین.
Email: shabgard1@yahoo.com
پ.ن. «گنجینة الاسرار» مثنوی طویلی است، شرح ماجرای این ایام به زبانی دیگر و از منظری دیگر که تا نخوانی ندانی!.