نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » سپتامبر
پنجشنبه,۳۰ آذر, ۱۳۸۵

یلدا و نکته­ای

«صحبت حکّام» ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
حضرت حافظ
شنبه,۲۵ آذر, ۱۳۸۵

تسلی

برای تسلی دل خودم و تویی که غمی داری.

إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّات ٍ وَنَهَر ٍ فِی مَقْعَدِ صِدْق ٍ عِندَ مَلِیک ٍ مُّقْتَدِر ٍ. بسم الله الرحمن الرحیم. الرَّحْمَنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنسَانَ عَلَّمَهُ الْبَیَانَ.

بشنوید: (+)

پ.ن. کیفیت بد صدا را به بزرگی خودتان ببخشید. کنار خیابان بودم که ضبط کردمش.

جمعه,۲۴ آذر, ۱۳۸۵

هوای متعفن انتخابات

تهران؛ ساعت ۵:۵۰
هوای انتخابات متعفن است. آن­‌چنان که لعنت بر من باد را هزاران بار گفتم بر خودم که چرا رای دادم. عصبی­‌ام. خدا کند بوی گند نفت را به زور سر سفره­‌مان نچپانند. فکر کنم بعدش اعتصاب غذا باید کرد برای زنده ماندن. آخر یکی بگوید این اتوبوس­‌های خاک آلود که هی می‌­آیند به میدان هفت­‌حوض و جماعتی را جلوی در مسجد یاعلی یاعلی گویان پیاده می­‌کنند از کجاست؟
یعنی رای من کشک؟ یعنی تف به رای من؟ رای؟ چه واژه‌­ی مسخره­‌ای! به خدا اگر اصلاح طلبان هم انتخاب شوند دیگر رای نمی‌دهم. مملکت این­‌قدر بی­‌صاحب؟ این­‌قدر مسخره؟ ۲ ساعت داشتم مخ دوستم را می­‌سابیدم که برود به این جماعت رای بدهد. به میدان که رسیدیم خیلی شیک پارک کرد گفت نگاه کن. دیدم که در عرض نیم ساعت حداقل ۳۰-۴۰ دستگاهی اتوبوس هی آمدند و دهاتی خالی کردند و رفتند به ناکجا آبادی که آمده بودند. زن بچه به بغل به خدا تا به‌حال تهران نیامده بود از بس به در و دیوار نگاه می­‌کرد و تعجب زده بود که این­جا کجاست!
نارحتم. عصبی و دل­‌گیر که چرا در ایران زاده شدم. برای لحظاتی از ایرانی بودن خود احساس شرمی عجیب کردم. اگر بچه­‌ی نارمک‌­اید و حالش را دارید سری به میدان بزنید. این هجوم حتما تا الان هم ادامه دارد.
جمعه,۲۴ آذر, ۱۳۸۵

رای دادم

رای دادم و انگشتم آبی شد!

پنجشنبه,۲۳ آذر, ۱۳۸۵

قاعده­ی مبارکه­ی دفع افسد به فساد!

وسط تشک کشتی میان تردید و تصمیم برای رای دادن یا ندادن بالاخره با حکم رفع افسد به فساد یا همان انتخاب میان بد و بدتر؛ تصمیم بر رای دادن پیروز شد. مبارکمان باشد! (جدای این­که مسجد جامعی را بی­نهایت دوست می­دارم مثل خاتمی. او فساد نیست که حتی سراسر همه اصلاح است و پاکدامنی)
رای من برای شورای شهر: جز اعظم نوری باقی همان ائتلافیون اصلاح طلبند. به اعظم نوری هم رای نمی­دهم چون در طول همان مدت که شهردار منطقه­ی ۷ بود، هیچ کاری نکرد. ۷ سال شهردار بود و محله­ی گندزده­ی نظام آباد (در منطقه ۷) همان خراب شده­ای بود که بود و عباس آباد هم در زمان شهرداری همین ایشان به نظرم پر چاله چوله­ترین خیابان اداری تهران. بیشتر هم به نظرم به درد بافتنی بافتن می­خورد تا مسئولیت و کار اجرائی (به شدت هم مرا یاد عمه­ی نازنینم می­اندازد!) لاجرم نفر پانزدهم را از همین بچه­های هم محلی که التماس دعا دادند انتخاب می­کنم. ضمنا می­خواستم در جلسه­ی وبلاگ نویسان یقه­اش را بچسبم که از بس جلسه تخصصی و خوب برگذار شد از خیرش گذشتم. چیزی هم درباره­ی این جلسه ننوشتم به خاطر حرصی که آن­جا خوردم.
رای من برای خبرگان: دو رقیب تردید و تصمیم بر رای دادن هنوز مشغول کشتی گرفتن در تشک کناری هستند. قاعدتا اگر بدهم ۲ نفر بیشتر نمی­نویسم. روحانی و رفسنجانی.

پ.ن. لیست اصلاح طلبان شورای شهر تهران بدون نام نوری:
تذکر: حتما همت کنید و کدها را برای رفع تقلب جلوی هر اسم بنویسید.

۱-محمدعلی نجفی، وزیر اسبق آموزش و پرورش و معاون رییس‌‏جمهور سابق کد : ۴۶۸۵
۲- معصومه ابتکار، رییس سابق سازمان حفاظت از محیط زیست کد :۱۸۴۹
۳-احمد مسجدجامعی، وزیرسابق فرهنگ و ارشاد اسلامی کد : ۵۳۸۴
۴- الهه راستگو، عضو شورای مرکزی حزب اسلامی کار کد :۶۵۸۷
۵-قاسم تقی‌‏زاده خامسی، معاون شهردار اسبق تهران کد: ۱۵۶۸
۶- پیروز حناچی، معاون وزیر سابق مسکن کد : ۵۷۴۵
۷-شهاب طباطبایی، از فعالان دانشجویی و نهادهای مدنی کد :۱۳۷۴
۸- هادی ساعی، قهرمان تکواندوی جهان کد :۸۵۶۹
۹- سیدکامل تقوی‌‏نژاد، معاون وزیر سابق تعاون کد :۱۶۸۵
۱۰- میرزا ابوطالبی، معاون وزیر سابق مسکن کد :۴۵۶۷
۱۱- کریمی، معاون سابق استاندار تهران کد : ۳۷۱۹
۱۲- ‏افشین حبیب‌‏زاده، عضو هیات اجرایی خانه کارگر کد :۸۱۴۵
۱۳- اسماعیل دوستی، استاندار سابق کهگیلویه و بویراحمد کد : ۱۴۵۹
۱۴- علی نوذرپور، مدیرکل اسبق دفتر برنامه ریزی و عمرانی وزارت کشور کد : ۳۱۴۵
شنبه,۱۸ آذر, ۱۳۸۵

پریدن

گفت: امیر از کجا می­آئی این وقت صبح جمعه؟
گفتم: برف را دوست دارم و لغزیدن پایم را در بلندای کوه؛ کنار شکاف منتهی به دره. کوه بودم.
گفت: شنیدی هنوز برف ننشسته از تنگه­ی بالای آبشار، یکی پرت شده و در اغماست؟
گفتم: حیف. پریدن نمی­دانست!
- با خودم عهد کردم اگر پایم لغزید، بپرم. حوصله­ی در اغما ماندن ندارم.
چهارشنبه,۱۵ آذر, ۱۳۸۵

فردا با اصلاح­طلبان و ارکستر ملل!

۱- خدا کند کسی کتک نخورد. حادثه­ی بدی پیش نیاید. همه سالم بروند و برگردند.
خدایا؛ اصلاح­طلبان واقعی را از شرّ برخورد با «اجسام سخت» محافظت کن!
۲- ارکستر ملل که جماعتی جوان اما مشتاق را در خود جای داده، از فردا به مدت سه شب در سالن وزارت کشور برنامه دارد. برای من که تنبک نوازی بهمن رجبی را فقط از فیلم­های زهوار در رفته دیده­ام شاید فردا، شب خوبی باشد. (اگر از جلسه­ای که گفتم سالم بیرون بیایم) خلاصه اگر اهل موسیقی شنیدن و دیدنید بسم الله. در این هوای سرد، نوشیدن از جام موسیقی می­چسبد.
۳- در آزمون اول مستر کلاس استاد شجریان شرکت کردم و قبول شدم. اگر مانند چند سال پیش سرکاری نباشد و وسط کار، فیل عزیز ِ استاد یاد هندِستان نکند، امیدوار کننده است. هرچند جوری خواندم که طرف (از او خوشم نمی­آید پس اسمش را نمی­آورم. چه غروری داشت! متعفن!) فهمید چند صباحی خدمت پیر میکده کرده­ام. یادش سبز!
شنبه,۱۱ آذر, ۱۳۸۵

جائی که سلطان خیمه زد، غوغا نماند عام را! *

حالم زیاد خوش نیست و سخت مریض شدم. گفتم تا حق امشب ادا کنم به مناسبت عرض تبریک میلاد حضرت سلطان علی ابن موسی الرضا؛ به آیه­ای میهمانتان کنم که لحظه­ای چند به آن نگه کنیم با هم و لذت ببیریم.
آیات آخر سوره­ی قمر: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّات ٍ وَنَهَر ٍ فِی مَقْعَدِ صِدْق ٍ عِندَ مَلِیک ٍ مُّقْتَدِر ٍ. به این « عِندَ مَلِیک ٍ مُّقْتَدِر» نگاه کن و…
* از جناب شیخ اجل سعدی شیراز
دوشنبه,۶ آذر, ۱۳۸۵

گذر از خاطرات

نمی­دونم چی شد که دلم هوس «شهر قصه» کرد. مخصوصا اون­جائی که آقا موشه می­خونه.
- گوینده: صبر کن ببینم. اوه. آره. یادم اومد. موشه هیچ کاری نداشت! فقط عاشق شده بود!
- موشه: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه… نه دیگه این واسه ما دل نمی­شه…
هر چی من بهش نصیحت می کنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی­شه…
دوشنبه,۶ آذر, ۱۳۸۵

بابک بیات زنده است!

رفتم داخل اتاق­. دیدم نشسته. در فضا آهنگ سکوت پخش می­شد. کسی که رتق و فتق امور می­کرد لبخند می­زد که ببین به­خدا استاد سالم است. چرند می­نویسند این خبر گزاری­ها! رفتم جلوتر. گفتم استاد شما که سالمید. هیچ نگفت و فقط محزون بود. گفتم خبر نادرستی را خبرگزاری­ها نوشته­اند. خودم خواندم که ایسنا نوشته. حتی افراد مهمی در ادبیات مثل «خوابگرد» هم به آن لینک داده­اند. هیچ نگفت. محزون بود. شاید اثرات درد را هنوز با خود داشت و لب به شکایت نمی­گشود. سرش را برگرداند رو به پنجره. با آن سبیل پرپشت. گفتم اجازه دهید دستتان را ببوسم. با او دست دادم و دستش را بوسیدم. از اتاق زدم بیرون. اتاق بغلی گویا مال خودم بود. فکر می­کردم که چطور خبر سالم بودن بابک بیات را بدهم به ملت. گفتم به خوابگرد می­گویم خودش درستش می­کند!
صبح زود که پاشدم نگاهی به خوابگرد کردم. در لینکده­اش که لینکی نگذاشته بود. چقدر بد. یعنی به بابک بیات دروغ گفتم؟ مثل اینکه خوابگرد باید به همه­ی خبرهای فرهنگی و غیرفرهنگی عالم لینک بدهد! خوب چه فرقی می­کند هفتان که نوشته است. اما به­خدا بابک بیات زنده است….
شنبه,۴ آذر, ۱۳۸۵

شجریان را چه شد؟

امروز موقع کار در اداره داشتم نواهای سحرانگیز همراهی مشکاتیان با شجریان را در «بر آستان جانان» شاید برای بار هزارم گوش می­کردم که به صرافت افتادم تا دلیل عدم کهنگی این سری از آثار با صدای استاد را دریابم. چرا تو وقتی مرکب­خوانی، بیداد و دستان را می­شنوی حتی اگر هزار بار؛ خسته نمی­شوی؟ تجربه­ی خودم که این­طور بوده. آن وقت­ها که هنوز CD باب نشده بود، کاست «عشق داند» را دو باری به قول دوستی «فسیل» کردم و هنوز خسته نشده­ام از بازشنیدن­اش. کاستی که هنوز سرّ ماندگاری­اش و علت تاثیر شگرف­اش را بر روح و جانم به طور کامل نفهمیدم. شجریان –به نظر من- در اجراهای دو نفره­اش و گاه که همدلی بسان «مرحوم ناصرخان فرهنگ­فر» که گوئی صدای سازش جدا نیست و حل می­شود در نغمه­های ساز اصلی، در کنار دارد؛ به اصل خویش و خویشتن خویش­اش نزدیک می­شود. تو آن­جا جواب ساز تنها نمی­شنوی، صدای آواز تنها نمی­شنوی. کُلّهم نور واحد. مزه­ی این صدا فرق دارد. گاه هم پیش می­آید که همه­ی گروه یک­دل­اند مانند گروه­های پایور و شیدا و عارفِ قدیم هرچند با کمی سختی اما یک­زبانی حاصل می­شود. مزه­ی این هم چیز دیگری­ست.
حالا سال­هاست که از استاد چیز جدیدی در خور نشنیدم. حتی کارهای منتشر شده­ی آخرش با لطفی هم چنگی به دل نمی­زد و اگر به یمن بازآفرینی تصنیف­های قدیمی برای نسلی که نشنیده­اند آن­ها را نبود، به­جاست که گفته شود: حیف اوقات که یک­سر به بطالت برود. وقفه­ی طولانی شجریان با گروه علیزاده هم بر دل­سردی امثال من تاثیر گذار بوده و خدا را شکر گوئی به آن خاتمه داده­اند.
جوابی که برای سوال ابتدای سخن یافتم هم چیزی نبود مگر این­که بافت عجیب موسیقی سنتی اعم از دستگاهی و مقامی چنان است که عامل «نَفَس» بر آن تاثیری بسیار دارد. این « عامل نَفَس» نه همان قدرت حبس هواست که برخی برتری خواننده را به آن وابسته می­دانند بلکه نَفَس این­جا یعنی «احاطه­ی تام و تمام داشتن بر عالم درون و معنا». اگر استاد ادبیات نیز باشی اما سرّ شعر را نیابی و یا فوق تکنیک نوازندگی باشی اما ارزش معنوی نت نت آن­چه می­نوازی را ندانی؛ کار یک­صدا نمی­شود. یکی نمی­شود. علیزاده در تکنیک نوازندگی مثال بارزی­ست. اما دیدی وقتی به­تنهائی و بداهه می­نوازد چه حسی دارد و چگونه نت به نت را بر جانت می­نشاند؟ وقتی غم یک­رنگ کردن گروه نداشته باشد سارش به تنهائی عجب دل­نشین است. دو نفر که عالم جوانی و جویای نام بودن را طی کرده­اند را دیدی چگونه به صحبت مشغول­اند؟ وجود جوان خامی در کنار ایشان از یک­دستی فضا می­کاهد. به همین دلیل حضور همایون را در کنار پیران موسیقی روا نمی­دانم. چرا که بعید می­دانم از تربیت و سیر و سلوک پدر را در آن­زمان که با پیران موسیقی می­خواند، بهره­ای داشته باشد. شجریان به گفته­ی دوست و دشمن ره صدساله را یک­شبه پیمود و لایق هم­نشینی با پیران شد. اما نه فقط قدرت درک عظیم و استعداد بی­همتای او در آموختن موسیقی برای این ره­پیمائی کافی بود. عرصه­ی تربیت پدر که وی را از کودکی با مشایخ شهر و دیار همراه می­کرد از طرفی و آموزش­ای معنوی وی بی­گمان در رشد شخصیت محمدرضا از اوان کودکی تاثیری هنگفت داشته. کمبود رشد معنوی همایون در خلق آثارش مشهود است. صدای سازش معنویت ندارد. سوخته نیست. یا اگر دارد به لطف تاثیر الحان است. خودش بعید است که چیزی در چنته­ی ابراز داشته باشد. دل­بستن شجریان نیز به وی بی تامین این وجه در کنار آموزش سخت­گیرانه؛ کاری از پیش نخواهد برد.
باشد که روزی به هوش آیند!
جمعه,۳ آذر, ۱۳۸۵

بشمیهون ادهیی ربی* (بخش نخست)

نکاتی جهت آشنائی با دین صابئین مندائی
صابئین مندائی دارای دینی توحیدی (یکتا پرست)، صاحب کتاب مقدس، پیغمبر و هم­چنین خط و زبان مخصوص به خود هستند. سلسله­ی نبوت در نزد ایشان عبارتند از: حضرت آدم، شیتل، نوح، سام و در نهایت حضرت یحیی. نام کتاب مقدس ایشان نیز «گنزا ربا» یعنی «صحف آدم» است. خط ایشان از ۲۳ حرف تشکیل شده و لهجه آن در زمره­ی لهجه­های «آرامی شرقی» می­باشد که از این نظر هم­ریشه با زبان­های عبری و سریانی­ست.
فرایض دینی صابئین مندائی شامل: غسل تعمید، معاد، رشامه (وضو)، براخه (نماز)، روزه، خیرات (زکات)، اعیاد و رعایت محرمات (پرهیز از امور حرام) می­باشد که در ذیل به شرح برخی از این موارد می­پردازم.
الف: محرمات.
۱- خوردن مشروبات الکلی و مسکرات، گوشت حیوانات غیر از گوشت گوسفند نر، پرندگان شکاری و گوشت­خوار و ماهی­های بچه­زا. ۲- اموری هم­چون: دروغ، دزدی، زنا، رباخواری، لهو و لعب و از این دست اعمال که کلا در زمره­ی خلاف اخلاقیات به شمار می­آیند و در کتب احکامی شرح و تفضیل دارد. ۳- ازدواج با خواهر، خاله، عمه، زن برادر (به هر شکل و حتی پس از مرگ همسر وی)، زن پدر و افراد غیر صابئین مندائی.
ب: اعیاد و جشن­ها.
صابئین مندائی در ۴ عید جشن مذهبی برگزار می­کنند که عبارتند از: ۱- عید دهوا پروانایا (عید آغاز خلقت توسط خداوند) که به پنجه معروف است. ۲- دهوا ربا (عید بزرگ آغاز سال مندائی) ۳- دهوا حنینا (عید کوچک به مناسبت کامل شدن زمین به امر خداوند) ۴- دهوا دیمانه (میلاد حضرت یحیی)
لازم به ذکر است که سال مندائی مشتمل بر ۱۲ ماه ۳۰ روزه و ۵ روز دهوا پروانایا یا پنجه است که ۳۶۵ روز سال را کامل می­کند.
ج: مراتب و درجات روحانیت دینی.
به ترتیب عبارتند از: ۱- اشکندا (فردی که مراسم تعمید هم­یار ترمیدا می باشد و مراسم­هائی چون ذبح، دخرانی و … را انجام می­دهد) ۲- ترمیدا (فردی که برخی از مراسم دینی مهم چون تعمید و … را انجام می­دهد) ۳- گنزورا (شخصی که علاوه بر تعمید و سایر مراسم دینی، عقد ازدواج نیز بر عهده­ی اوست) ۴- ریشا اداما (روحانی رهبر قوم مندائی) ۵- ربانی (به مرتبه­ی پیامبران گفته می­شود)
* یعنی «به نام خداوند ازلی»
پ.ن.۱: دین مندائی افراد سایر ادیان را به خود جذب نمی­کند.
پ.ن.۲: کتاب «تعمیدیان غریب» نوشته­ی مهرداد عربستانی که در اینجا معرفی­اش کرده­ام منبع بسیار ارزشمندی برای اطلاعات تکمیلی است.
پ.ن.۳: عکس­هائی از صابئین مندائی.
پنجشنبه,۲ آذر, ۱۳۸۵

همایش غیر تخصصی!

همایش صابئین مندائی برگزار شد و در یک کلام غیر از نیم ساعت اول، باقی جلسه از نظر نظم افتضاح بود. فکر نمی­کردم ابطحی مجری جلسه باشد و اداره­ی جلسه را هم خود به عهده گیرد. حداقل فهمیدم که عرضه­ی جمع­و­جور کردن این­چنین جلساتی را ندارد. فکرش را بکنید وقتی صدای زنگ گوشی­های تلفن همراه مثلا مستمعین یک لحظه قطع نشود، موبایل معروف ابطحی که کنار میکروفون هم هست ناگهان باعث پارازیت­های وحشتناک وسط سخنان فردزاده (روحانی مندانی) شود. خلاصه بی­نظمی در حد وفور قابل مشاهده بود.
این­جا ایران است دیگر! توقع بیشتری دارید؟!