نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » ژوئن
شنبه,۲۵ شهریور, ۱۳۸۵

جدال دو عقل (۲)

لینک بخش نخست.
خدای ابلهان و خدای عالمان: نقد داریوش محمدپور بر بخش نخست و نظری که بر آن دادم.

ادامه

ب- برهان جهان شناختی (Cosmological argument):
این برهان مجموعه­ای از براهین را در بر می­گیرد که در آن­ها از شناخت خصوصیات جهان، به وجود خداوند پی­برده می­شود. براهینی همچون: حرکت، وجوب و امکان، نفس، حدوث و مانند این­ها جزو این گروه می­باشند. حال به طور گذرا به دو مورد از این براهین اشاره و عدم توانائی کافی برخی آن­ها را در اثبات وجود باری­تعالی بررسی می­کنیم.

ب.۱- برهان حرکت:
در این­که در این عالم حرکتی وجود دارد جای تردید نیست. اما آن­چه مسلم است؛ هر حرکتی را محرکی خارج از ذات خویش لازم است. به بیان ساده، خود متحرک نمی­تواند محرک خود باشد. از آن­جهت که محرک ایجاد کننده­ی حرکت است و متحرک در ابتدا ساکن می­باشد. از این جهت نمی­توانند در یک جا جمع شوند. بنا بر قاعده­ی ابطال دور و تسلسل،* بالاخره سلسه­ی متحرک­ها باید به محرکی خارج از ذات و ساکن منتهی شوند که این محرک فاقد حرکت را «خدا» گویند.
این برهان در اثبات وجود خداوند ناقص است. به­طور مثال برای کسی که معتقد به «حرکت جوهری» نباشد، از این برهان حتی نمی­توان برای وی، ماوراءالطبیعه را به اثبات برسانیم. چون اگر جوهر جسمانی و عالم ماده را در تغییر و حرکت قلمداد نکنیم؛ محرکِ غیر متحرک، همان جسم خواهد بود و نه وجودی خارج از آن. اما با پذیرش این حرکت در تمامی امور مادی و جسمانی، محرکِ غیر متحرک، حقیقتی مجرد** است که یا خدا یا منتهی به خدا می­شود.

ب.۲- برهان علیّت فارابی (Causality argument):
یکی از براهین مورد توجه در اثبات وجود خدا و هم­چنین مورد استفاده در رد تسلسل است که با نام برهان «اشدّ و اخصر- محکم و خلاصه» نیز خوانده می­شود. طبق این برهان، علت؛ تقدم وجودی بر معلول دارد و هر معلولی به علتی وابسته و نیازمند است. بگونه­ای که اگر علت تحقیق نیابد معلول هرگز پا به عرصه­ی وجود نمی­گذارد. سلسله­ی معلول­ها (معالیل) نمی­توانند تا بی­نهایت ادامه پیدا کنند. زیرا در نهایت باید به علتی منتهی شوند که آن علت خود معلول نباشد. در غیر این صورت هیچ معلولی به­وجود نیامده و محقق نمی­شود. به علتی که خود معلول نباشد نیز «خدا» گویند.

—————

* مراد از دور آن­است که معلولی، علتِ خود یا علتی، معلولِ معلول خود باشد. یعنی A علت B و B علت A باشد. دور محال است زیرا اگر A هم علت B و هم معلول B باشد، در این­صورت چون علت باید قبل از معلول موجود باشد، بایستی A قبل از B موجود باشد تا B را موجود کرده و سپس خودش توسط B به وجود آید! یا A قبل از موجودشدن­اش بواسطه­ی B باید وجود داشته باشد. و چون تقدم شیء برخودش محال است، این قاعده نیز باطل است.
همچنین مراد از تسلسل آن­است که رابطه­ی علّی و معلولی موجودات تا بی­نهایت ادامه پیدا کند. به­گونه­ای که علتی که علت باشد و معلول نباشد در این سلسله وجود نداشته باشد. برای ابطال این مورد نیز دلایل مهم و زیادی عنوان شده که برهان علیت فارابی یکی از مشهورترین و ساده­ترین ِ آن­هاست. از بیان سایر دلایل به جهت طولانی شدن مطلب، خودداری می­کنیم.

** زیرا تنها موجود مجرد می­تواند فاقد حرکت باشد.

پ.ن.۱- از همه­ی عزیزان به دلیل مطرح کردن این دو گفتار عذر خواهم. شاید جایش این­جا نبود!
پ.ن.۲- سایر ادله و براهین اثبات وجود حضرت حق را فعلا قصد ندارم بنویسم. سلسله «براهین وجودی» نیز هستند که به نظر حقیر هم بسیار محکم و هم بسیار به­جا می­باشند و متاسفانه در کتب بینش اسلامی دوره متوسطه بسیار کم­رنگ به ­آن­ها اشاره شده و در عوض تکیه­ی اصلی بر دو بخش اشاره شده می­باشد که گفتیم برای اثبات وجود خداوند، راه­حل­های جامع و مانعی نبوده و نیستند.

پنجشنبه,۲۳ شهریور, ۱۳۸۵

بیت

پشه از شب­زنده­داری خون مردم می­خورد
زینهار از زاهد شب­زنده­دار اندیشه کن
صائب
سه شنبه,۲۱ شهریور, ۱۳۸۵

جدال دو عقل (۱)

مقدمه:
این نام را از آن رو برگزیدم که به­واقع جدلی­ست میان دو انسان. من و یکی دیگر از دوستان علمی­ام در باب « براهین اثبات وجود خدا». نقش من در این بحث از آن­جا آغاز شد که معتقد بودم این براهین در طول زمان؛ دچار خدشه گشته­اند و لاجرم اثبات وجود ذات باری­تعالی بوسیله­ی آن­ها خالی از خلل نیست. لذا برای نقل­قول صحیح از آن­ها، باید با دیدی دقیق­تر از موسوم به آن­ها نگریست. لذا این سلسله از مباحث که آورده می­شود در حقیقت جواب کسی است که می­خواهد خدا را از طریق برهان­هائی چون نظم،حرکت و مانند این­ها اثبات کند و به هیچ صراطی هم مستقیم نمی­شود که این براهین ممکن است دارای نواقصی هم باشند.
مطالبی که از این پس طی عنوان مذکور آورده می­شود، چیز جدیدی نیست. بسیار ساده و بدیهی­اند. بسیاری از متفکران خصوصا طیف نواندیشان دینی، به آن­ها پی­برده و ضمن رد ایشان از آن­ها گذشته­اند. لذا ذکر این نکته ضروری است که من نه قصد زبان­بازی در حضور بزرگان این مقولات را دارم و نه چیزی فراتر از یافته­های ایشان می­توانم بر زبان آورم. قصد اولم یادآوری پاره­ای مقدمات بر اثبات وجود خدا برای دوست­داران این­گونه مباحث است و بعد، غرض اصلی و ثانویه­ام در اعتراض به نظام لجام گسیخته و بی­در و پیکر ِ آموزش مباحث دینی خصوصا در دوران متوسطه است.
تا آن­جا که اطلاع دارم هنوز اذهان جوانان را در یکی از حساس­ترین مقاطع شکل­گیری اندیشه­ی دینی یعنی دوران ۱۵ تا ۱۹ سالگی با تئوری­ها و مسائلی پر می­کنند که چندی­ست اضمحلال آن­ها برای اندیش­ورزان مشخض و مبرز شده است.
باشد که به­کار کسی یا کسانی آید.

براهین اثبات وجود خدا از دید متکلمان

این برهان­ها به ۳ گروه اصلی تقسیم می­شوند که عبارتند از*:
الف- برهان غایت­مندی یا نظم یا اتقان صنع (Argument from design or Teleological argument)
ب- برهان جهان شناختی (Cosmological argument)
ج- برهان وجودی (Ontological)

الف: برهان نظم و اشکالات وارد بر آن
همان­طور که می­دانیم شکل منطقی این برهان از یک مقدمه و یک نتیجه تشکیل شده است. بطوریکه در حالت کلی گفته می­شود: (جهان دارای نظم است (مقدمه ۱) / هر دارای نظمی ناظم باشعور دارد (مقدمه ۲)) پس (جهان ناظمی باشعور دارد)**
در توضیح این برهان باید به معانی «نظم» توجه داشت که در کتب کلامی به سه معنا برای آن اشاره شده است. ۱- نظم فاعلی: به­طور ساده یعنی رابطه­ی علّی و معلولی که اشیاء باهم دارند و مورد پذیرش همه­ی دانشمندان علوم تجربی و فلاسفه قرار گرفته است. به نحوی که گفته می­شود هیچ پدیده­ای در عالم رخ نمی­دهد مگر این­که علت و فاعلی داشته باشد. ۲- نظم استحسانی: به این معنا که پدیده­های عالم ماده و طبیعت از شرایط و ویژگی­هائی برخوردارند که هر ناظر باشعوری را تحسین وا می­دارند. از آنجائی که این تحسین و اطلاق آن قاعدتا باید به خالق آن موارد برگردد در نهایت وجود خالق باشعور هویدا می­شود. ۳- نظم غائی: مراد از این نوع نظم ، غایت­مندی اشیاء است. بدین معنا که همه­ی موجودات از یک غایت و هدف از پیش تعیین شده برخوردار بوده و به سوی آن در حرکت­اند. طوری که بدون این غایت اساسا هیچ موجودی پا به عرصه­ی وجود نمی­گذارد.
دیوید هیوم فیلسوف معروف انگلیسی به­نوعی بزرگ­ترین اشکال­گیرنده بر این برهان است ضمن این­که غیر از اساتیدی که نویسنده­ی کتب «بینش اسلامی دوره­ی متوسطه» هستند؛ اکثر متکلمان اسلامی نیز به این برهان توجه نشان نداده­اند و صرفا تا آن­جا که این برهان می­تواند تصویر مبهمی از ماوراءالطبیعه ایجاد کند مورد توجه قرار گرفته است. جای تاسف بسیار دارد که این چنین براهینی را به حکم استفاده از مثال­های ساده در اذهان جوانان می­گنجانند و به سرعت زمان در ارتباط بین انسان­های امروز توجه ندارند که چگونه این فرد با این آموزش­های غلط که هر دانشجوی مبتدی الهیات نیز می­تواند به آن­ها پی ببرد، در طرفة­العینی تمام شیرازه­ی فکری­اش و آن ساختمان پوشالی عقیدتی­اش، در مواجهه با افکار متضاد از میان می­رود.
تصور اشاره شده درخصوص ماوراءالطبیعه یعنی تنها اثبات کننده­ی ناظم باشعور است. اما آیا این ناظم واجب­الوجود است یا خیر؛ مجرد است یا مادی؛ بسیط است یا مرکب؛ علت دارد یا بی­نیاز از علت است؛ به هیچ طریقی از این برهان امکان جواب دادن به آنها میسر نیست. پس این برهان در نهاد خود دارای این نقص در جامعیت تعریف است. همچنین با تعاریفی که از نظم وجود دارد؛ اگر مراد از نظم را فاعلی و رابطه­ی علّی و معلولی قلمداد کنیم، این برهان را به برهان علیت تبدیل کردیم. از طرفی استحسانی فرض کردن نظم نیز به دلیل اینکه قائم به احساسات فردی و شخصی است، نمی­تواند مبنای یک برهان واقع شود. لذا تنها تعریفی که در این برهان از نظم می­گنجد همان غایت­مندی موجودات است.

ادامه دارد…
* تقسیم­بندی مذکور از «کانت» است.
** این برهان برای نخستین بار توسط افلاطون و در رساله­ی «تیمائوس» مطرح گردید. سپس توسط متکلمان مسیحی و اسلامی مورد استفاده قرار گرفت. مقدمه­ی اول را از آن­جائی که پی­بردن به نظم جهان از طریق حس و تجربه ممکن است؛ برهان تجربی، اما مقدمه­ی دوم که بیانگر تلازم نظم و شعور است و در نتیجه از طریق حواس قابل دست­یابی نیست را حکم عقلی به حساب می­آورند.
دوشنبه,۲۰ شهریور, ۱۳۸۵

ذهن ِ خلاق

رفیقی می­گفت تو عملا ذهنت در موضوع سازی خلاق نیست. یعنی نمی­توانی موضوع بسازی و درباره­اش در وبلاگ بنویسی! حکمن باید داریوش ملکوت بنویسد و تو به او گیر بدهی و مطلب بی­چاره را بالا و پائین کنی و بچلانی­اش تا مطلبت را مثل آدم بنویسی و الا بقیه اش که خودت می­نویسی؛ همه چـ…ناله است! دیدم بنده­ی خدا حق داشت. تا خوانده یا از همین نوع ناله­های بی­صدا و بی­بو بوده یا پیرو سخن جناب داریوش میم دامت عزة. احیانا هم اگر از دست بی­کفایتم در برود چیزکی بی­مایه و آبکی.
خوب چشم. بنده از این به بعد سعی می­کنم موضوع­سازی کنم. در همین حیطه­ها که نوشتم در این بغل (داستانِ قصه­ی ما) برایتان خواهم نوشت. ولی حق بدهید بعضی وقت­ها که بغضم را نمی­توانم فروبخورم آن­را بر سر وب­لاگ هوار کنم.
بقول نیکان: زیاده عرضی نیست.

شنبه,۱۸ شهریور, ۱۳۸۵

خدا کند که بیائی

دوش می­آمد و رخساره برافروخته بود
تاکجا باز دل غمزده­ای سوخته بود

رسم عاشق­کُشی و شیوه­ی شهر آشوبی
جامه­ای بود که بر قامت او دوخته بود

حضرت مولانا حافظ شیرازی
جمعه,۱۷ شهریور, ۱۳۸۵

شب سرگشتگی ِ من

به حکم قاعده­ی زمان، این ساعت شب است. مثل تمام شب­ها. اما نه برای من. برای من یک­سان نیست. امشب سرگشته شدم. صدایم که می­کنند نمی­شنوم. این را وقتی مادرم با وحشت نگاهم کرد فهمیدم. راستی از این ناله­های گاه و بیگاه من خسته نشدید؟
پنجشنبه,۱۶ شهریور, ۱۳۸۵

گفتی که تا فردا…

گفتی بمان! می­خواستم. اما نمی­شد!
گفتی بخوان! بغض گلویم وا نمی­شد!
می­خواستم ناگفته‌­هایم را بگویم
یا بغض می­آمد سراغم یا نمی­شد!
گفتی که تا فردا خداحافظ. ولی آه
آن شب نمی­دانم چرا فردا نمی­شد؟؟؟
بشنوید (فایل mp3)
شنبه,۱۱ شهریور, ۱۳۸۵

صبوحی (۱۳)

قال الامام الصادق (ع) فی حدیث لیونس بن ظبیان: ان اولی الالباب الذین عملو بالفکرﺓ حتی ورثوا منه حب الله، فان حب الله اذا ورثه القلب و استضاء به اسرع الیه اللطف، فاذا نزل اللطف صار اهل الفوائد، فاذا صار من اهل الفوائد تکلم بالحکمة، فصار صاحب فطنة فاذا نزل منزلة الفطنة عمل فی القدرة، فاذا عمل فی قدرة عرف الاطباق السبعة.
فاذا بلغ هذه المنزلة صار یتقلب فی فکره بلطف و حکمة و بیان، فاذا بلغ هذه المنزلة جعل شهوته و محبته فی خالقه فاذا فعل ذلک نزل منزلة الکبری، فعاین ربه فی قلبه و ورث الحکمة بغیر ما ورثه الحکما و ورث العلم بغیر ما ورثه العلما و ورث الصدق بغیر ما ورث الصدیقون، ان الحکماء ورثوا الحکمة بالصمت و ان العلماء ورثوا العلم بالطلب و ان الصدیقین ورثوا الصدق بالخشوع و طول العبادة.
فمن اخذ بهذه السیرة ان یسفل و اما ان یرفع و اکثرهم الذی یسفل و لا یرفع اذ لم یرع حق الله و لم یعمل بما امربه، فهذه صفة من لم یعرف الله حق معرفته و لم یحبه حق محبته. فلا یغرنک صلاتهم و صیامهم و روایاتهم و علومهم فانهم حمر مستنفرة….
ثم قال: یا یونس اذا اردت العلم الصحیح فعندنا اهل البیت… ثم قلت: یابن رسول الله ان عبد الله بن سعد دخل علیک بالامس فسالک عما سالتک فاجبته بخلاف هذا. فقال: یا یونس کل امرء و ما یحتمله و لکل وقت حدیثه و انک لاهل لما سالت فاکتمه الا عن اهله. (بحارالانوار جلد ۳۶٫ صفحه ۴۰۳)
پ.ن. معنی فارسی­اش را به دلایلی نمی­نویسم. شاید روزی نوشتم؛ اما حالا نمی­نویسم. هرکه بخواهد می­تواند جستجو کند. ارزشش بیش از این­هاست!
شنبه,۱۱ شهریور, ۱۳۸۵

حال دلم ز خال تو…

حال دلم ز خال تو، هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو، خسته شدست و ناتوان
حضرت مولانا حافظ شیرازی
شنبه,۱۱ شهریور, ۱۳۸۵

یکی از روزها. یکی از شب­ها.

۱- ده شهریور ماه سال ۱۳۷۴٫ کلاس جبرانی [بخوانید تجدیدی] جغرافی. سال دوم دبیرستان دکتر حسابی. آن سال­ها آبی که عطش دانستنم را فرو بنشاند را در کلاس­های درس نمی­یافتم. گاهی حلقه­های درویشان، گاه­گداری منبر وعظ و خطابه، گاهی کتاب. همه چیز بود. همه چیز، جز آن­چه دنبالش بودم. در این سلوک بود که با «او» آشنا شدم. در همین روز. با قطعه­ای خط در وصف مولایم علی.
۲- ده سالِ سلوکی (چه واژه­ای غریبی!) گذشت تا نه او رفت و نه من! «ظاهرا» جدایمان کردند که نه او مانَد و نه من. نشد. نه او رفت و نه من. رفتیم هر دو با یک سلوک. یک روش. یک دست­آورد. یک روح را می­توان تفکیک کرد؟ نه. مجردات غیر قابل تفکیک­اند.
۳- دیروز جمعه بود. جمعه دهم شهریور ماه ۱۳۸۵٫ وعده­گاه جمعه شب­ها همچنان بوی خود را داشت. هم من رفته بودم هم او. او مشغول خلوت خود؛ من نیز. چنان­چه عادتمان بود. من او را دیدم. او نیز هم.
۴- عجبم آمد. اما یادم نیز آمد روزگاری که مریض هم اگر می­شدیم، آن یکی بی هیچ سخنی، بی­اطلاع بر بالین رفیقش حاضر بود.
۵- حافظ مساعدت کرد به این بیت شعر: گر برکنم دل از تو و بر دارم از تو مهر – آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟

می­بینی «علی» جان؛ عددها هم حرف­های خود را دارند.

چهارشنبه,۸ شهریور, ۱۳۸۵

جماعتی که نظر را حرام می­گویند

جماعتی که نظر را حرام می­گویند – نظر حرام بکردند و خون قتل حلال!
شیخ اجل سعدی
سه شنبه,۷ شهریور, ۱۳۸۵

نی شناسای نبی­ام نی ولی

هست از هر مذهبی آگاهی­ام
اله اله؛ من حسین اللهی­ام
بنده­ی کس نیستم تا زنده­ام
او خدای من، من او را بنده­ام
نی شناسای نبی­ام نی ولی
من حسینی می­شناسم بن علی
(جناب عمان سامانی)
دوشنبه,۶ شهریور, ۱۳۸۵

یک خبر جدی و فوری

پیغامی از یک دوست بسیار عزیز برایم ارسال شده است. متن آن­را برایتان بی هیچ مقدمه و مؤخره می­گذارم همین­جا. خبر جدی است. پس جدی­اش بگیرید لطفا.
سلام، ۴شنبه،۵شنبه و جمعه، ۸، ۹ و ۱۰ شهریور بازارچه ی خیریه بهزیستی در پل رومی است. حتما بروید و از کارهای دستی و نقاشی های بچه های کوچک بهزیستی خرید کنید. چون چند وقته که حسابی دارن کار می کنند به امید اینکه فروش داشته باشند. این کمترین کاریه که می تونیم بکنیم. این ایمیل رو برای همه ی دوستانتون هم بفرستید. آدرس: پل رومی،خ حسن اکبری، کوچه هاله، مجتمع بهزیستی شهدای هفتم تیر. یا خ فرشته، خ آقا بزرگی، خ حسن اکبری، کوچه هاله، مجتمع بهزیستی شهدای هفتم تیر. یا میدان تجریش،خ مقصود بیک، کوچه دهقان، کوچه هاله، مجتمع بهزیستی شهدای هفتم.

یکشنبه,۵ شهریور, ۱۳۸۵

دکتر نصر و باقی قضایا!

۱- داریوش ملکوتِ عزیز در ذیل نوشته­ی قبلی­ام چند خطی را به اختصار و البته پر نکته در خصوص اخلاق سلوکی دکتر نصر نوشته است. من همین­جا اعلام می­کنم که اتفاقا من در بسیاری از نکات گفته شده تا آن­جا که بواسطه­ی مطالعه­ی آثار نصر مطلع هستم، با داریوش هم­داستانم.
اما چنان­چه خود وی هم گفته همان­گونه که مقام علمی نصر محفوظ است اما توجیه­گر عمل وی نیست. من نیز دقیقا همین جمله را با زبانی دیگر برای سروش به­کار بردم و همین امر اتفاقا باعث شد که از «لحن» سروش برنجم. حرف من و گله­ی من نیز دقیقا برای همین لحن وی بود و نه باورهای متضاد او با نصر. انتظار من از سروش این بود که لحنش یادآور ادبیات کسانی که اتفاقا خود وی بارها از ایشان آزارها دیده، نباشد. به باور من سروش «وزن کلمات» را می­داند و درشتی کلامش –که از قدر و قدرت علمی­اش نمی­کاهد- نیز کاملا آگاهانه بوده. لحن او را نه داریوش و نه هیچ کس دیگر نیز نمی­تواند توجیه علمی کند. استفاده از واژه­­های دفتر فرح پهلوی و سلطنت، دیر زمانی­است که از سوی کسانی برای سرکوب­های «علمی-شخصیتی» افراد به­کار برده شده است. طوری که با از میان بردن فرد تمام شخصیت علمی فرد نیز به ورطه­ی فراموشی سپرده می­شود.
اما روی دیگر سخنم با داریوش است. گفتم که نبرد را گاهی استفاده از درشتی چاره ساز است. اما آیا هر درشتی و ناسزائی؟ مخدوش کردن «ذهن ایرانی» با ترفندی که در بن این کلمات نهفته است، اگر چه شاید باعث جا خالی کردن حریف برای مدتی شود اما آیا به­جاست که ما هم در مقام نظاره­گر آن­را گوارای وجود حریف بخت برگشته بدانیم؟ این سخن علی است که برای دشمنت هر چند کافر هم عدالت بخواه. همگان نیز دیدند که وقتی از سوابق سروش سخنی و سوالی به میان می­آید، هرچند جوابی تکراری و غیر قابل توجیه در آستین دکتر باشد، رنگ صورت وی نمائی دیگر به­خود می­گیرد!

۲- اما نظر خودم را هم در خصوص نصر گفته باشم که خیال همه راحت شود و این قصه پایانی درخور بیابد. نصر فیلسوفی است که سالیان سال است با رشته حکمای سنتی آمد و شد دارد. این بواسطه­ی سابقه­ی خانوادگی و محیط رشد و نمو وی در تمام سال­های زندگیش است. یک اتفاق ساده رخ داده. او رنگ محیطی به خود گرفته که در آن زیسته. سادگی صوفیانه زیستن را با زندگی در دم و دستگاه دولتی پیوند داده. پدرانش همه صوفی بودند. صوفی­هائی در سلک عظیم و گسترده و زنجیروار ِرابطه­ی مرید و مرادی. خود وی نیز چنین است و پیرو فرقه­ای است. سرسپرده است به پیری و رفتار سلوکی­اش در همین محدوده شکل گرفته است. بر او نمی­توان خرده گرفت که چرا در دنیای معاصر چنینی. ذهن وی در عرفان قدیم مانده و اتفاقا آن­را ناب می­شمارد. حداکثر تلاش وی به­زعم من –اگر به مریدی وی متهم نشوم- پاک ماندن در همین حیطه است.
می گویند ریاکار است و طرفی از عرفان نبسته. لق لقه­ی زبانش معرفت است وگرنه او دو روئی پارسانماست. دلیلش هم کتبی است که نگاشته. وی در اکثر [یا تمام؟] آنها از «خود» لافی زده است. اگر عارف و اهل طریق است این دم زدن پیاپی­اش از «خود» چه معنا دارد؟ در این­جا من نظری نمی­توانم داد. من از تهمت زدن می­ترسم و گریزانم. اما چیزی که واضح است، نصر در کتاب­هایش بسیار به تمجید از خود پرداخته است. در این امر با داریوش هم­عقیده­ام. این را دیدم. اما در نهان و خلوت وی نبودم که بدانم در خلوت نیز آن کار دیگر می­کند یا نه تا آن­را بلکل خارج از کرانه­ی معرفتی بدانم.
با این همه وی بسیار در علوم عرفان، ادبیات و هنر کار کرده. فعالیت علمی­اش گشوده به روی همه کس است. مقالات بسیار دارد و کلا حیات علمی پرباری دارد. از این رو برایم بسیار قابل احترام است و نه به هیچ دلیل دیگری.

۳- اما داستان مرید و مریدپروری. من به دلایلی کاملا شخصی که دوست هم ندارم آن­را وسط وبلاگ جار بزنم، با چیزی به­نام رابطه­ی مرید و مرادی مشکل دارم و آن­را نمی­پذیرم. آن­را تجربه کردم. هم در حلقه­های علمی و هم صوفیانه. پاسخ خود را در این حلقه­ها که مدت مدیدی نیز در آن­ها چرخ زدم، نیافتم. تا در نهایت رفیق راهی پاسخ را در کلامی بی هیچ منت و زحمت در اختیارم گذاشت. در نهایت به «رفیق راه» معتقدم تا پیر و مرشدیِ مرسوم. همین. باقی همه اضافات است.

۴- دوستان زحمت نکشند و برای این مورد آخر مخصوصا، از آسمان ریسمان کشی نکنند به کره­ی خاکی. من همه­ی آن ابیات و نکته­ها و ظرایفی را که می­خواهید بگوئید را خوانده­ام و درک کردم اما با آن­ها مخالفم. خیال همه راحت؛ خضر راهی را هم که حضرت حافظ برای طی طریق بدان معتقد بود را هم مرشد و پیری این چنینی که مرسوم است نمی­د انم. دلیل؟ لطف کرده اسم مرشد جناب حافظ را ذکر فرمائید!



صفحه قبل»