نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » می
شنبه,۲۸ مرداد, ۱۳۸۵

نجس­خوری

خودتان بخوانید. من چیزی نمی­گویم. اما جهت اطلاع؛ طبق معمول آتش گرفتیم!

شنبه,۲۸ مرداد, ۱۳۸۵

القصه…

خوب. «نوذر پرنگ» هم رفت. مات شده بودم با رفتنش. من از نزدیک ندیده بودمش اما اوضاع و احوالاتش را هر از چندگاهی خصوصا آن­زمان که دوستی مشترک بواسطه­ی پدرش که از رفیقان نزدیک او بود، پی­گیر و مطلع بودم. تصنیفی هم که گروه دانشجویان موسیقی سوره بر اساس شعری از وی چند سال قبل ساخته بودند را نیز شنیده بودم. بیا مستی مکن بنشین! نمی­بینی دگر مارا….
می دانستم که جنونی مردی وارسته از بند تن بود. او چندین سال قبل مرده بود. مراسمی هم که سالیان پیش برایش گرفته بودند گوئی مراسم سالگردی باشد برای کسی که از بند این دنیا سالیان سال بود که رهیده بود. حالا که رسما رفته بود و خبر رفتنش را نه چون زندگی مهجورانه­اش در خفا بلکه علنی کرده بود، می توان هرجا سراغش را گرفت و غزل از او خواند. همین. این­را نوشتم که یادمانی از او در این دفتر ثبت افتد.
پ.ن. ۱: چند ترانه با اشعاری از نوذر پرنگ
پ.ن. ۲: شرح حالی مختصر به همراه چند غزل از او
پ.ن. ۳: عکسی دیگر از پرنگ (منبع ایسنا)
دوشنبه,۲۳ مرداد, ۱۳۸۵

سمینار دین و مدرنیته

محمد علی ابطحی در وبلاگش خبر از برگزاری سمیناری تحت عنوان «دین و مدرنیته» داده است. همین پنجشنبه در حسینیه ارشاد. سخنرانانش که چنگی به دل نمی­زنند غیر یکی دوتا که مطمئنم کاملا تخصصی به مقوله­ی مورد اشاره پرداخته­اند. باید دید و شنید. بیشتر شبیه تلاشی جانکاه برای برپا نگه داشتن چند اسم است. مخصوصا پانل اولش! عیبی ندارد. همین که سمیناری تحت این عنوان برگزار می­شود جای شکرش باقی­ست. به قول خود ایشان از مسائل جدی و ضروری دنیای امروز و کشور ماست!
می­رویم تا ببینیم چه شود.
یکشنبه,۲۲ مرداد, ۱۳۸۵

آن سیزده!

دلم تنگ بود. بازهم خاطره­ها. دیوان شهریار را برداشتم و باز کردم. سیزده­ِ نوروز نیست اما…

سیزده را همه عالم به­در از شهر امروز
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به­درم

دوشنبه,۱۶ مرداد, ۱۳۸۵

صبوحی (۱۲) – عیدانه

وَفَدتُ عَلی الکریم بغَیر ِزاد
مِنَ الحَسَناتِ و قلبِ سلیم

وَ حملُ زاد اَقبَحُ کُل شَیء
اذا کانَ الوُفُود عَلَی الکریم

با دست خالی – هم در ظاهر (حسنات) و هم در باطن (قلب سلیم) – بر «کریم» وارد شدم!
برای کسی که می­خواهد بر کریمی وارد شود، حمل زاد قبیح است.

پ.ن: علی بر کفن سلمان پارسی ۲ بیت شعر نوشت. گوئی همه­ی عرفان را بر آن نوشت. بیت دوم ختم کار است. از این بیت سنگین­تر و کامل­تر در عرفان نیافتم. راه ما نیز چنین بادا.

دوشنبه,۱۶ مرداد, ۱۳۸۵

در همه موجود، علی بود*

واژه­های نیک عالم، همه تقدیم او باد. همین. عاجزم. چه کنم؟
برای بزرگ سخنور همه­ی تاریخ، حرف زدن بی­هوده می­نمایاند. این­طور نیست؟ تو بگو: چه کسی را می­توانی چنان که علی­ست معرفی­ام نمائی؟ در دایره­ی قسمت وی من نقطه­ی تسلیمم. دستانم بالاست. نه. بر سر نهاده چون ذلیلان و بر خاک فتاده­ام. که لطف آن چه تو اندیشی؛ حکم آن چه تو فرمایی.
بزرگ و ابرمرد. خارج از قواعد انسانی­اش سنجیده­اند. صفاتش را به درستی خداگونه برشمرده­اند. این همه صفاتِ در کمالِ تضاد؟ مگر انسان نیست؟ چگونه است؟ مرد سکوت و سخن! مرد نبرد و نازک اندیشی­های عاشقانه! مرد اجتماع و خلوت! مرد عرفان و عقل! مرد نخلستان و قضاوت، مرد اقتصاد و ریاضت! مرد هرچه تضاد الهی گونه است. بشر این­گونه است؟ به راستی باید با حکیم بوعلی سینا هم­آوا شد که: ها علیٌ بشرٌ کیفَ بشر؟
همین است که در طیف طرفدارانش از چپ و توده­ای می­بینی تا ملایان اسلام پیشه! از حکیم و فیلسوف می­بینی تا عیارانِ یک­لاقبای زورگیر! خشک متعصبان دینی تا درویشی که حکم ظاهر را وقعی نمی­نهد. طیفی از مرتاضان هند تا میلیونرها. تصویرش هم در خانقاه­ست هم در مسجد و حسینیه هم باشگاه ورزشی و هم در رستوران­های شیک یا حتی نمایشگاه­های ماشین آخرین سیستم!
رسوخ عشقی چنین را خنده­دار است اگر مانند عقب­ماندگان ذهنی منوط به شمشیر و زور بدانیم….
* بخشی از نامه­ای که برای یک دوست نگاشته بودم. درست ۱۰سال پیش در چنین روزی.
جمعه,۱۳ مرداد, ۱۳۸۵

مسخ عقل جمعی

زمانه، زمانه­ی رفتن­هاست. گذاشتن­ها و گذشتن­ها. حیف. خبر رفتن دو تن از وبلاگستان (با عناوینی چون مدت نامعلوم و …) سختم آمد. «امیر حسین سام» از یک سبد آواز نو و «مهدی خلجی» از کتابچه که آنچه تا کنون در آن نوشته بود را پاره کرده و حالا جز اوراقی سپید، نمی­توانی در آن چیزی بیابی.
فجایع بشری هم درست در بیخ گوش جهان تکرار می­شود. می­مانیم ما که نسلی سوخته­ایم و روزی را بی آنکه صدای جنگ در گوشمان نباشد؛ نداشتیم. تو بگو آنکه افزون بر ۹۸۵۵ روز، صدای سوختن و بردن و قتل و جنگ را در گوش داشته باشد، روزگارش را چگونه باید بگذراند؟
ذهن آدمی را دیدی که گاهی برآن قفلی ناپیدا می­زنند؟ کسی را دیدی که از هجوم یک­باره­ی درد و رنج و فکر و خیال، ناگهان مسخ شود، یخ شود و سرد؟ در این شرایط دشوار و پر هیاهو نیز گوئی با «عقل جمعی» چنان کردند که مسخ شده و بی­تحرک نظاره­گر فجایع امروزی ایران و جهان است.
راستش را بخواهید سخت به نظریه­ی «دین؛ راهی برای گفتگو» بی­اعتقاد شدم. دین همیشه­ی تاریخ که محملی برای جنگ و ستیز بوده. این نادرست انگاری است که آنرا در شرایط فعلی که کلماتی چون «حقوق بشر» و «دموکراسی» براستی باعث قهقهه و طنزی شده و چون پیراهن دلقکان به کارشان می­برند، دین را راهی برای گفتگو بین دو گروه تشنه به خون هم به کار ببریم و حتی در اعتقاد من نفتی است که بر آتش جنگ می­زنند تا شعله­ورترش کنند. اشتباه می­کنیم اگر این زمانه را بستری برای جامه­ی عمل پوشاندن بر این نظریات آرمانی بدانیم. روزگار دیوانه­ای­ست. با دیوانه نیز صحبت از آرام و قرار اجتماعی و قانونی زدن همان قدر دیوانگی است و بی­هوده تلاش.
در عوض سخت مشغول مطالعه روی منابعی هستم که پیرو نظریه­ی «مرگ فلسفه» هستند. دوست­دارم اگر از مناظری اجتماعی و انسانی به قضیه نگاه کرده­اند با مطالعه­ی آثارشان بر عمق افکارم بیافزایم. البته خواه ناخواه در معرض تیر قرار دادن ذهن تبعاتی را نیز به دنبال دارد که گریز از آن­ها اگر چه محال نیست اما از گزند آن بلکل گریختن و دور از دسترس آن­ها بودن نیز محال است. چه باک؟!
راستی چه باک، وقتی به راحتی انسان­ها می­میرند و کسی ککش هم نمی­گزد کمی سختی روح و عقل را متحمل شد تا شاید راه به جائی دیگر غیر از واژه­های کهنه و فرسوده­ی فلسفی و منطقی ببرد؟ برای زندگی در شرایط بی­منطقی آن­هم از نوع «نظم نوین جهانی!» که فعلا از «احمدی نژاد» تا «بوش» مدعی برپائی آن هستند، راه را باید از مُرده­خوری­های رایج علمی جدا کرد و این جز با برهم زدن بساط پایه­های مرداب ذهن و درگیر کردن آن­ با نظریاتی که روزگاری دراز با مسخره­کردن­ها و دست­کم گرفتن­ها که شاید به خاطر ترس از رویاروئی با آن­ها بود، صرفا نادرست انگاشته می­شد؛ به دست نمی­آید.
دوشنبه,۹ مرداد, ۱۳۸۵

سر در گریبان

سر در گریبان دود و تصادف و مرگ­ها و جنگ­ها فرو بردیم.
و دست در کمر رذالت­ها و پستی­ها.
قرن­ها سیاه جامه­ای چرک بر قامت چیزی که قدیم بنام روحش می­خواندند و کنون بی­هویت است همچو زنا زادگان، دوختیم!
و در این حالت حلول کردیم.
و باز زاده شدیم.
بسانی که چون زنا زادگان بی­هویت بودیم.
عفریت­هائی گشتیم که در بدو تولدمان هزار ساله می­نمایاندیم.
و چون بَرده­ی سیاه زنگی ِ اهل زنگبار –شهر آهن­های زنگ زده- عرق ریزان
لبهامان دوختند…
و بر دوشمان انباشته­های متعفن تاریخ نهادند. که به بیگاریمان کشند.
افسوس. افسوس. که قرن­ها گذشت.
چهارشنبه,۴ مرداد, ۱۳۸۵

حلالیت!

در این مدت که کم نوشتم یا اصلا ننوشتم، به شدت مشغول پژوهش و کار بودم. الطاف دوستانی که در رساندن مطلب درخصوص «قبالا» یاریم کردند؛ گریبانم گرفته بود و نتیجه­اش تحقیقات مفصلی شد که کماکان ادامه خواهد داشت. کارهای جانبی هم بود که به خاطر امتحانات روی هم انباشته شده بود و….

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی*
اما فردا مسافرم. مشهد. شهر «یار» و «دلدار». مزید اطلاع؛ یار که یار است و خوش یاری­ست در جمال و کمال. اما دلدار، بنشسته بر سریر فضل و کرم، حضرت روحی لاِسمُه فِداه، معین الضعفا و الفقرا، السلطان علی ابن موسی الرضا المرتضی، علیه آلآف تحیتة‌ و الثنا است که فقیر نوازی فرموده و در چنین ایام مبارکی به مدد دعای خیر دوستان که به اشارت خود حضرتش بود؛ دعوت به زیارت کردند. که تا باد چنین بادا!
چند روزی که در این شهر میهمانم، افتخار دیدار دوستان نیک­نفسی را نیز خواهم داشت. که اگر عمری باقی باشد (و به واسطه­ی مسافرت با هواپیماهای وطنی کوتاه نشود!) در برگشت از آن­ها خواهم نگاشت.
خلاصه حلالمان کنید.

* مصرع بیتی از حضرت مولانا حافظ شیراز است که درست روبروی ضریح مطهر حضرت ثامن الحجج با خط نستعلیق درشت بسیار عالی با ترکیبی منحصر بفرد نگاشته شده. من که گاه ساعت­ها محصور ترکیب و زیبائی خط ملکوتی و صدق خطاط آن شده­ام. بیت کامل چنین است: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی – که جز ولای توام نیست هیچ دست­آویز.