نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » آوریل
شنبه,۳۱ تیر, ۱۳۸۵

باران

- ترا چه می­شود امیر؟

- عشق، عشق، عشق، بر سرم می­باری.

چهارشنبه,۲۱ تیر, ۱۳۸۵

مالیات

خدا را شکر من هم مالیات می­دهم!*
هموطن عزیز؛ آیا می­دانید با پرداخت بموقع مالیات چقدر می­توانید در شکوفائی صنایع بزرگ و کوچک میهن اسلامیمان سهیم باشید؟**
و …
نمی­دانم چرا وقتی این جملات را در جراید می­خوانم یا در رسانه­های مثلا عمومی می­بینم و می­شنوم به ناگاه یاد آن چندین میلیون دلار اعطائی ایران به فلان دولت تازه تاسیس می­افتد و ناگهان خیل عظیم محرومان کشورم از مقابلم رژه می­روند.
راستی آن چند ده میلیون دلار، مالیات چند نفر را شامل می­شود؟؟؟

پ.ن: چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

* تبلیغ خوشمزه­ای بود که این چند روزه در جراید دیدم.
** کسی هست تا کنون این­گونه عبارات را ندیده و نشنیده باشد؟

جمعه,۱۶ تیر, ۱۳۸۵

صبوحی (۱۱)

مولا علی فرموده:
مَا اَقبَحَ القَطیعَة بَعدَ الصِّلَةِ وَ الجَفاءَ بَعدَ الاَخاءِ والعِداوَة بَعدَ الصّفاءِ وَ زوالَ الاُلفَةِ بَعدَ اِستحکامِها.
چقدر زشت است «قطع کردن» پس از پیوستن و «بی­وفائی» پس از برادری و «دشمنی» بعد از صفا و «زائل شدن دوستی» پس از استحکام آن.
پ.ن. هزاربارش بخوانید. هزاران هزار بار.
جمعه,۱۶ تیر, ۱۳۸۵

غم زمانه

اولین جمله­ای که امروز با من سخن گفت همین چند خط دردنامه­ی «رها» است. ساعت ۸ صبح جمعه بود. گفته بود برایش بنویسم. از سفارشی نوشتن بیزارم. اما دیدم که درد، درد مشترک است. خودم چشیده­ام و حال، باز با یاد آوری رها، دردی عجیب اول صبح به سراغم می­آید. احساس می­کنم که گونه­ام را کسی با مشت کبود کرده، شکمم را، پاهایم را یکی نه، چند تن به لگد کوفته­اند و پیراهنم را پاره کردند و عینکی که خرد می­شود کنار خیابان هدایت، کمی بالاتر از صفی­علیشاه. فقط به جرم اینکه در سالگرد سلاخی «فروهرها» پسرک نحیفی را که دست در دست مادرش داشت گرفته بودند و هی می­زدند نامردها و من آرام به یکی­شان گفتم نزن برادر. نزن. تا پرسید: چی؟ منتظر جواب نشد و شروع کرد. نگذاشت جوابش بدهم که آخر این را که می­زنید، مادر دارد و چون شما از زیر بته به عمل نیامده. حیوان نیست. پسرک را لت و پار کردند و مادرش….

«از این روزها می­ترسم» یا «وقایع نگاری این روزها»
کم کم روحی که از او فقط ردپائی مانده بود، باز حلول می­کند. باز به جسمی می­نشیند. باز عیان می­شود. چرا نکند؟ چرا نشود؟ در همه­ی مکاتب حلولی-دینی جهان، روح وقتی حلول می­کند که شرایطش فراهم باشد. روح، انسانش را، جاندارش را باید بیابد و آنگاه حلول اتفاق می­افتد! حال این روح خشونت، آهسته اما باز دارد حلولی تزریق گونه در جامعه پیدا می­کند که شرایطش فراهم است.
در جائی نوشته بودم و به جد معتقدم که ناف ایرانی جماعت را با افراط و تفریط می­برند. از روشنفکرمان تا عامه­ی مردممان. بنگر به شریعتی، سید جلال تا شاملو و… که همه­شان بت شدند و هستند. هر کدامشان در نهان که می­نوشتند بالاخره یا افراط بود یا تفریط و اندکی راه میانه. حتی خودشان زخم خورده­ی این­گونه اخلاق بودند (شریعتی: در ایران اهل تسننم می­خوانند و در عربستان، شیعه­ی غالی. جلال: داستان سه­تار. شاملو: برای مشتی نمونه­ی خروار. داستان پریا) اما آن یکی در نقد و نقادی مروج نوعی خشونت می­شود و به آن نوعی الوهیت قائل می­شود. نسخه از امام حسین می­پیچد اما در جامعه­ای ناهمگون از اخلاق حسینی پیاده­اش می­کند. آن یکی بر غرب چنان می­تازد که گوئی ما ولی نعمت تام و تمام ایشانیم. یکی در تضاد با مذهب که بنیان اخلاق جامعه (حداقل جامعه­ی ایرانی) است و بسیار بسیار بیشتر گردش بر دامن عوام نشسته. این درد هم از نشأت گرفته­های افراط و تفریط است که عوام به آن دچارند. عوام که زبان سخن و کتاب سرشان نمی­شود برای بُروزش، کتک و زور است که چاره سازی می­کند برایشان.
برگردیم به ماجرای حلول. ناگفته هم پیداست که شرایطش بسیار ناب و برای رشد نمو دوباره بسیار مهیاست. اگر در جوامع دیگر از این­گونه موارد بخواهید سراغ بگیرید، بسیار است. اما فرقش این است که پلیسی هست که در کل مبرا از اخلاق ایشان است. آن جا حداقل دلت می­تواند به برخورد پلیس و پی­گیری و پی­جوئی­های پلیس گرم باشد. در ثانی، آنجا به نام مذهب و دین بر سرت نمی­کوبند. بحث زورگیری یا حداکثر ترویج مکتب اجتماعی خودشان است. غیر دولتی است و از خزانه­ی ملت و بیت المال جامعه خرجش نمی­کنند تا فربه­تر شود و با پول مردم بر سر همین مردم بزنند.
آری از این روزها می­ترسم. بر مشامم بوی نطفه­ای روح دمیده شده می­آید و زمان را می­بینم که آبستن حوادثی است که همراه زایش فرزند شیطان، می­آیند. نیاز به مکاشفه نیست. اوضاع بر همین منوال باشد باید منتظر حوادث ناگواری بود.

مردی که می­گرید.
مرد برای چه گریه می­کنی؟ نا امیدی؟ پریشانی؟ خسته­ای و از سیاهی دلت گرفته؟ مبادا دل به سیاهی دهی. برخیز. اینجا زمین پر حادثه­ای است. ماندن در این زمین هم حادثه­جو می­خواهد. برای توئی که خسته از حوادثی این­جا مناسب نیست. چه کسی گفته باید باشیم و بجنگیم؟ با چه؟ با که؟ جنگ، جنگ تا پیروزی. خنده دار است. این زمین به امید پیروزی چهار هزار سالی می­شود که دارد می­جنگد. غرق در دشمن شدیم و خود، دشمن هم شدیم اما پیروز نشدیم. زمین، زمین شکست است. سوشیانت برای چیست؟ از آرزوی سه-چهار هزار ساله خبر نمی­دهد؟ همین مهدی ِ خودمان. از آرزوی اسلاف و اخلاف دین حکایت نمی­کند؟ این­جا سرزمین آرزوهای بر باد رفته است. لااقل جائی برو که پیشینه­ی انتظارش را یا گم کرده باشند یا اصلا نداشته باشند.
برادر. اینجا اگر ماندی؛ گریه کار ساز نیست. دریا دریا گریه پشت امید به روز نجات است. یا بمان و اگر اهل جنگ نیستی با چیره­دستی بنگر یا برو. برو. شاید گریه بر وطنی که در آن غریبی کار عاقلانه­ای نباشد. بگو که خیال وطن و خانه­ی پدری دست از سرت بردارد. قاصدک را بپران.

پنجشنبه,۱۵ تیر, ۱۳۸۵

تشکر ویژه

زمانی که درخواست کمک کرده بودم برای موضوع تطبیق قبالا با برخی از علوم، چیزی حدود ۱۰۰ پیغام و ایمیل برایم رسید. از سرتاسر گیتی. از دوستانی که در نظرها راهنمائی کرده بودند، تا کسانی که بابت همین موضوع مرا در لیست مسنجرشان اضافه کردند تا در ارتباطی نزدیک تر باشند و بسیاری از عزیزان که با ایمیل­های پربار و فاضلانه­شان مرا به ادامه­ی راه امیدوارتر کردند. چه خوب که عزیزانی یهودی برایم ایمیل زدند یا مرا به لیست دوستان خود اضافه کردند. حتی یکی دو نفر بودند از ایشان که تخصصی درخصوص قبالا و رد آن با من به بحث نشستند و چه استفاده­ها بردم و همه بی مزد و منت.
شاید بسیاری دوست نداشته باشند که نامشان ببرم. اما حیفم آمد تا نام «هارون ایمانی» را نبرم. پیر روشن ضمیر یهودی را که جد اندر جدش در کار قبالا بودند و اگر خود بنا بر سختی موقعیت چنانچه خود می گفت کمتر به میراث پدرانش رسیده بود اما دخترش ادامه دهنده­ی راه اسلاف بود و با چه محبتی عنوان می­کرد که حاضر است تصویرهای آنچه تا کنون به ایشان رسیده را برایم بفرستد.
در این وانفسای جهان. که چه گروه­های مسلمان و چه یهودیان صهیونیست به غلط به جان هم افتادند و بد راهی را پیش گرفتند که بی منطق و زورمندانه یکی گروگان می­گیرد یکی به جزایش خون می­ریزد، باز این همدلی­های فرهنگی مرا به ادامه­ی راه خوشبین نگه می­دارد. امید به آرامش این نقطه از زمین، برای منی که پیشینه­ی دوست داشتنش را از کودکی با خود دارم، اگرچه گاهی رنگی از بی­رنگی به خود می­گیرد که گویا از این وقایع گریزی نیست، اما هنوز امیدوار به صلاح کارم.

از عزیزانم فرامن، ریحانه، امیر، رها، لرد، کسی با نام ملامتی گونه­ی جهل مرکب و بی نام­هائی که برایم نظر دادند…
از جناب حقیقی، جناب فاطمی نسب، جناب لطفی، سرکار خانم صبوحی، سرکار خانم کاویانی، جناب پیرصلاح، سرکار خانم قاضی دزفولی و جناب طوسی که با ایمیل­های پربارشان مرا حقیقتا راهنمائی­های ارزنده و بجائی کردند…
از بسیاری از عزیزان که مرا در لیست مسنجرشان اضافه کردند و جایشان نسیت که نام همه­شان ببرم…
و در نهایت از یهودیان عزیزی چون جناب ایمانی و دختر فاضلشان، میکا بارز، استاد ج.موسوی، هوشع سلیانی، نیفا عموس و کسانی که خود راضی به ذکر نامشان نبودند…
از همه­تان ممنونم و خدای بزرگ را برای این موهبت عظیم می­ستایم.

سه شنبه,۱۳ تیر, ۱۳۸۵

یاران موافق


این را برای زمانی می­گذارم. زمانی که من شاید نباشم. یا باشم. چه فرقی می­کند؟
این را برای یادمان روزگار رفته از دست، برای یادمان روزگاران شاید رفته از یاد می­گذارم. برای ثبت لحظه­ها. تا ابدی شوند. بعد از من کسانی شاید این تصویر را ببینند. اگر مخاطبان آشنایش ندیده باشندش. همان کسان که یاران موافقشان خواندم و حال نیستند و هستند. شاید کسانی به گوششان برسانند که کسی بود که امید دیدارشان دارد یا داشته. برای روزی، روزهائی که من شاید نباشم. یا باشم. چه فرقی می­کند؟

عکس در شیراز گرفته شده. به موازات جشنواره­ی موسیقی دانشجوئی. زمانش را ۱۵ تا ۲۰ اسفند ۱۳۷۸ در پشت عکس رقم زدم. در آن روزها خیلی کسان بودند که دیگر نیستند. «سید نورالدین رضوی سروستانی» خودش به تنهائی با آن بار امانت بر دوش، جهانی بود که دیگر نیست. این را حداقل هرکه نداند «علیرضا ایلچی» می­داند. علی را در سمت چپ تصویر و «عماد عمیدی» در کنارش نشسته است. علی در کار موسیقی و از موسیقائیان است –دستش پر توان باد- و عماد، مهندسی هواپیما خوانده و….
چهارشنبه,۷ تیر, ۱۳۸۵

زیر سایه­ی ابتهاج

ندیدن و نخواندن ادب­نامه­ی امروز شرق، سخت پر ضرر است. که حرف­ها شاید برای بعضی تکراری، اما به دیدن عکس­های زیبای «سایه» می­ارزد.

عکس: رضا معطریان

پ.ن. عنوان این نوشته، چنانچه عنوان ادب­نامه­ی مذکور، «سایه­ی ابتهاج» بود. آن­را به «زیر سایه­ی ابتهاج» تغییر دادم.

چهارشنبه,۷ تیر, ۱۳۸۵

آتش عشق؛ خرقه‌ی طامات.

آتش عشقم بسوخت خرقه‌­ی طامات را
سیل جنون در ربود رخت عبادات را
مسئله‌­ی عشق نیست در خور شرح و بیان
به که به یک سو نهیم لفظ و عبارات را
دامن خلوت ز دست کی دهد آن­‌کو که یافت
در دل شب­‌های تار ذوق مناجات را
هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد
پی­ نبرد هر کسی رمز اشارات را
جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر
مستم و گم کرده­‌ام راه خرابات را
دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر
رفتم و کردم تمام سیر مقامات را
غیر خیالات نیست عالم و ما کرده­‌ایم
از دم پیر مغان رفع خیالات را
خاک‌نشینان عشق بی مدد جبرئیل
هر نفسی می­‌کنند سیر سماوات را
بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز
از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را
«وحدت» از این پس مده دامن رندان ز دست
صرف خرابات کن جمله­‌ی اوقات را

چندی است که با این شعر زندگی می­‌کنم. می­‌پندارم بعد از اشعار حضرت «حافظ» هیچ شاعر دیگری چنان‌چه مولانا «وحدت کرمانشاهی» در این شعر، نتوانسته یک دوره­‌ی کامل از عرفان عملی و نظری را در قالب «غزلی» بگنجاند. قضاوت بماند با شما. نمونه­‌ی دیگری دارید که این چنین جامع و مانع باشد؟ بسم الله!