نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » فوریه
دوشنبه,۲۵ اردیبهشت, ۱۳۸۵

صداها. این صداهای پر سکوت.

دیوانه شدم و یک­سر پرت شدم به ۱۹-۱۸ سال پیش و آن­طرف ترش. قبل­ترش. زمانی که بوی گل را می­شد در هوا قاپید. از بس که شهید داده بودیم. کوچک بودیم. هوا را اما همه می­فهمیدند که چه گلگون بود.
۳۸ثانیه صدای باقی‌مانده از محافظ فرمانده نیروی زمینی سپاه از لحظه‌ی از کار افتادن موتور هواپیما تا لحظه‌ی سقوط در ساعت نه و سی دقیقه روز نوزدهم دی سال ۱۳۸۴ را بشنوید.

مرجع: وبلاگ شنیدنی
لینک از:
خوابگرد

شنبه,۲۳ اردیبهشت, ۱۳۸۵

نقش عنصر خیال در سلوک عامیانه

نمی­دانم از خراب کردن اعتقاد عامه چه سودی عاید جماعت روشنفکر می­شود. گو اینکه ایشان برای پر کردن خلائی که از این خرابی به بار می­آید چه­ها که در چنته ندارند! نمی­گویم تمام آن­چه که عوام بدان دل­بسته اند بی­تقص است و بی­اشتباه و روشنفکر وظیفه­ای و مسئولیتی در قبال آن نباید داشته باشد. خیر. اما مسلما گیری که داریوش به مقوله­ی تصویرهائی که از ائمه کشیده می­شود؛ داده است را نمی­توان انتقادی بر پایه­ی اصول و روش صحیح از این دست موارد رایج دانست.
بعد مدت­ها که از سفر رسیدم و مشغول تورق صفحات وب شدم نوشته­ی اخیر ایشان سخت مرا یاد روزهای درگیری ذهنی خودم با این­چنین مسائلی انداخت. بد ندیدم درباره­ی چیزی که خود روزگاری بدان مشغول بودم، نکاتی را به او و دوستانی که چنین می­اندیشند، یادآور شوم. اگر طولانی شد مرا به بزرگی خود ببخشید!
برداشت اول: داریوش از مثالی عینی (بحث شمایل علی و ذوالفقارش) شروع کرده است و درد خویش که درد بسیاری از عقلا و روشنفکران زمانه است را در نتیجه آورده است. عیبی در آن نیست اما وی می­توانست با اندکی ذوق از مثال­هائی شروع کند که نمودی بیشتر دارند و تفاوتی آشکارتر با شبیه ائمه­ای اش. مثال فراوان است از چگونگی اعمال و رفتار ایشان در لباس حکومت و خدمت به خلق با خدعه و نیرنگ­هائی که می­بینیم و می­شنویم از جماعتی که خود را منتسب به ایشان می­دانند و مردم ساده دلی که کم هم نیستند و به دنبال همین­ها می­افتند و چه­ها که جمیعاً به نام دین نمی­کنند و …. نه این­که به تصاویری گیر بدهد که در هیچ کدام از آنان علی را «غیر اصلع»، «نازک اندام»، «با دستانی بچه مانند» و یا با «محاسنی بلند» نشان نداده­اند. در تمامی تصاویر علی دارای عمامه­ای است که «اصلع» بودنش را می­پوشاند، به هیچ وجه وی را «لاغر» نشان نداده­اند و حتی در بسیاری از تصاویر قدیمی که به هیکل کلی می­پرداختند و نه فقط صورت، دارای شکمی برآمده اش نقش می­زدند با دستانی درشت که شمشیر را بسان پهلوانان و با قدرت گرفته بود یا به نشانه­ی ادب و خضوع بر زانوان نهاده­! ریش هیچ شمایلی از ائمه هم آن­قدرها هم بلند نیست که قابل ذکر باشد! (ترا به خدا داشته باشید وقت گران­بها را که به چه دغدغه­های بی­مصرفی هدرش می­دهیم)
اگر غم داریوش در زیبا کشیدن مولاست که باید بگویم کمال بی­ذوقی را از خود نشان داده است. او شاید نداند که نگارگر ایرانی خصوصا آن­که با سنت «قهوه خانه­ای» دم خور است و در جائی دیگر حتما به آن خواهم پرداخت، در پی هر نقش نگاهی به دل دارد و چون جز جمال بی­مثال یار چیزی نمی­یابد، نقش چنین می­زند. شاید از روش سلوک این طایفه از عشاق بی­خبر است. حال آن­که می­دانم غمش این نیست و خود در نهانش چه عیش­ها و معاشقه­ها که با وی ندارد. اما اگر مثالی آورده تا در رد این­گونه موارد شاهدی آورده باشد، باز به این نکته­ها که گفتم توجه نکرده است. کاش مثالی بهتر برای شروع می­آورد. ضمن این­که کسی هم منکر ذوالفقار بودن شمشیر علی با این تفاصیل نیست و اصلا دو دم بودن شمشیر را چه به ذوالفقار بودن آن؟
برداشت دوم: داریوش در ادامه راه به روایاتی برده است که بیشتر به کار به جان هم انداختن گروه‌های مختلف دینی می‌خورند. باز هم کاش مثالی می­آورد تا برای خوانندگانش اصل موضوع اخادیثی که در شأن و منزلت ائمه است را، شبهه دار نمی­کرد.
در این میان یادم از موضوع دیگری آمد که جداگانه باید مورد بحث و تبادل نظر قرار گیرد اما در گیومه اشاره­ای کوچک به آن می­کنم که شاید اندکی به کار این بحث آید.
[از روایات کاملا بی عیب و نقص، مستند و بی­اشکال از حیث رجالی و از دید هر دو فرقه­ی کلی شیعه و سنی که بگذریم –که مسلماً از حجم کثیری که داریوش به آن­ها اشاره دارد بسیاری نیز در همین زمره­اند و نمی­دانم با آن­ها می­خواهد چه کند!- برخی جملات و احادیث و خطبه­ها راه به اقیانوس­های بی­کرانی از معارف (عرفانیات) می­برند که حقیتا دسترسی به آنها بس صعب و دور از ذهن عادی و حتی به قول مولوی استدلالیان چوبین پای دارد. مثال اگر بخواهم ذکر کنم از «خطب نادره­ی امیر المؤمنین» همانند «خطبه­ی افتخار»، «خطبه­ی تطنجیه»، «خطبه­ی معرفت به نورانیت» و...* می­گویم. و این­که جای این سوال براستی خالی است: تکلیف این­گونه روایات چه می­شود؟ براستی آیا رواست که این گنجینه­های عظیم معنوی که متاسفانه در این برهه از زمان بس مهجور و غریب­اند، کاملا فراموش و از اذهان به دلیل عمق مطالب که بسیار مورد مناقشه­ی حکمی و عقلی، فقهی و عرفانی حتی در بین علمای شیعه است، زدوده شود؟ جای این­گونه روایات پس کجاست؟ تا به کی در پس پرده­ی جملاتی همچون "تصورات آن‌ها (مردم) هم از واقعیت‌های تاریخی در هاله‌‌ای از خیال و توهم غرقه می‌شود." و " بیشتر به کار به جان هم انداختن گروه‌های مختلف دینی می‌خورند" خط بطلان باید بر این­گونه روایات مورد مناقشه­ی علمی کشید و بی­خیال تحقیق جامع و مستدلل درباره­ی آن­ها شد، چرا که شبهه­ناکند و مضر برای عموم!؟ اگر شبهه­آور بودن را برای این چنین نوشته­جاتی ذکر می­کنیم پس چه جای دم زدن از عقل­گرائی و استدلالات؟ عقول مردم و عوام را اگر با فلسفه و عقل حکیمانه می­سنجیم و راه­کار نشان می­دهیم چرا اجازه­ی اندک تاملاتی در این باب به آن­ها داده نشده و نمی­شود؟ آیا با این میراث عرفانی شیعی چون زنگار تعصب دیگران جائی برای نمودش نگذاشته، باید برای همیشه خداحافظی کرد؟]
برداشت سوم: داریوش گفته: به راستی اگر امام علی، امام حسین یا امام جعفر صادق امروز در میان ما بودند یا حتی ما در زمان آن‌ها بودیم، باز هم دل‌خوش به همین کلیشه‌ها از طرز لباس پوشیدن یا صورت ظاهری آن‌ها بودیم؟ این سوال جوابش را اما جامعه می­دهد. داریوش عزیز مسلما تاریخ اجتماعی این مرز و بوم را بسیار بهتر از من می­داند. هم از سنت پذیری ایرانی و هم از گریز از زورچپانی­های تاریخی به خوبی آگاهست. این­جا و این جامعه در بطن و نهان خود مختصاتی بس غریب دارد. سرزمین لج و لج­بازی­های تاریخی است. تاریخ این سرزمین پر است از جنگ و گریزهای بی پایان برای تحمیل عقیده و در نهایت غلبه­ی سنت ایرانی بر حکم زور است (در هر برهه از زمان چنین بوده. امروزه نیز معتقدم اگر می­خواستند به کمک جنگ و خون­ریزی، فرهنگی را غالب کنند بی شک با شکست مواجه می­شدند.)
قصد اطاله­ی کلام ندارم. شاخه­ای از فرهنگ مردم این دیار که اتفاقا بسیار هم پرقوت است جمال پرستی است و ظاهر پسندی. در ادبیات این دیار آن­چنان این امر رسوخ دارد که حتی از استعارات ظاهری در ساده­ترین و بی­پیرایه ترین حالت برای رسوخ در لایه­های عمیق وجودی و باطنی استفاده می­شود. غیر این است؟ اگر به سادگی این پرسش توجه کنیم به همین سادگی هم می­توان جوابش را داد: بله ایرانی دلخوش به ظاهر است والبته کم نیستند ایرانی جماعتی که هم ظاهر پسند است و هم باطن نگر!
برداشت آخر: دوست عزیزم داریوش محمد پور، دردی گم شده در تاریخ را عیان­تر نمود که دیر زمانی است به کهنه زخمی بدل شده و می­رود تا عفونتش جامعه را از پای درآورد. نگاه کلیشه­ای به هر مقوله­ای خطری جدی برای فهم درست آن است. خواه دین باشد یا مسائل روزمره­ی غیر دینی زندگی. گرچه نحوه­ی بازگو کردن این درد مرا یاد حکایت منجمان شوربخت هارون الرشید انداخت که چون خلیفه خواب دیده بود تمامی دندان­هایش ریخته بودند، تعبیر به مرگ همه­ی خاندان وی می­کردند و پادشاه بی­مروت بخاطر این بی­حرمتی در تعبیر که بر فامیلش روا داشته شده بود، دستور قتلشان می داد تا یکی آمد و تعبیر چنین کرد که عمر شاه از همه­ی خاندانش بیشتر است، اما براستی که درد است. این نگاه­های تا نوک بینی نگر و خشک و خالی از هر گونه تعقل، تا کنون ضربه­ها به پیکر روح و گاه جسم فرد و به دنبالش بر جامعه وارد کرده است.
امید آن دارم تا عقلای جامعه راهی را غیر از تخریب بی برنامه بیابند. جماعتی از نسل­های پیش را به سختی می­توان از آن­چه که دارند و داشتند برحذر داشت. به گمان من بی­هوده کشاکشی است این کار. اما روح سرکش ایرانی در نهان خود سلوک­های بی­شماری را درحال تجربه است. هنوز هم می­توان بدون جنگ و طعنه و با تامل و اندیشه از خلال این روح عصیان راهی به سوی واقعیت گشود و حال که دسترسی فیزیکی به کسانی که بودنشان و حضور باطنی­شان چه بخواهیم و چه نخواهیم در متن جامعه سیال و از نسلی به نسل دیگر می­رسد؛ ندارند، عشق­ورزی را رونمائی تازه کنیم. که عشق و اشتیاق روی دیگر سکه­ای بنام مردم ایران است و گریز از آن محال.
* برای آگاهی بیشتر به کتاب شریف «مشارق انوار الیقین فی اسرار امیر المؤمنین» اثر «الحافظ رجب البرسی» مراجعه کنید. صحت و سقم روایات منقول در این کتاب از دید بسیاری از علمای حدیث مورد بررسی قرار گرفته و بسیاری آن­ها را تائید و از دید فلسفی-عرفانی همچون «علامه دهدار» مورد بررسی و کنکاش قرار داده­اند.
چهارشنبه,۲۰ اردیبهشت, ۱۳۸۵

سربسته ی سرگشاده

من نمی دانم اگر این نامه حرف ملت ایران بود، چرا اول سرش را بستند و از ملتش پنهان کردند؛ بعد که تقش درآمد که موضوع مهمی جز همان سخنان کلیشه­ای و همیشگی نبود، سرگشاده­اش کردند و نشان خلق الله دادند؟
چنانچه معمول است، در ایران هر وقت حرفی را از جانب ملت می­خواهند بزنند، یا عیان­تراز هر عیانی می کنندش و راه پیمائی و الخ یا نامه­ی حرف ملت را هنوز به طرف نداده، از صدا و سیما پخشش می­کنند!
این جورش را ندیدیم، که دیدیم.
پنجشنبه,۱۴ اردیبهشت, ۱۳۸۵

بمیرم تا تو چشم تر نبینی

خوابگرد نوشته:
وضعیت شعر و شاعری در فرانسه
در فرانسه تیراژ کتاب شعر حدود ۲۰۰ جلد است و جلسات شعر آن‌ها سی تا سی‌و پنج نفره است. در مجموع علاقه‌مندان شعر در کل فرانسه از سیصد ـ چهارصد نفر بیش‌تر نیست. در آن‌جا شعر وارد مرحله‌ی دیگری از زندگی شده که در کشور ما هم دارد وارد همین مرحله می‌شود. شعر در آن‌جا مخاطب عام ندارد، ولی مخاطب خاص دارد، و این مخاطب خاص بسیار تخصصی‌تر پیگیری می‌کنند و خیلی هم جدی‌اند و به قول معروف خوره‌اند! در چنین شرایطی برگزاری جلسات شعر ایران با حضور حدود ۲۰۰ نفر یعنی یک موفقیت بزرگ. [این وضعیت را با وضعیت شاعران خودمان که مقایسه می‌کنم، دلم برای فرانسوی‌ها کباب می‌شود و حرصم می‌گیرد از شاعرانی که در ایران خودمان، خصوصا جوان‌های‌شان که حواس‌شان نیست چه‌قدر خوش‌به‌حال‌شان است و این همه گله‌مندند و به زمین و زمان فحش می‌دهند!].
-
ترجمه ی متن بالا:
وای خاک عالم به سرمان شد. الهی بمیرم برای شاعران فرانسه! چه طور با این وضعیتی که دارند درخواست کمک های بین المللی نکردند؟ آخ. شاعران ما زر مفت می زنند اصلا. برند شاعران کشور بدبختِ به نان شب احتیاج دار اما دل نازک یعنی فرانسه را ببینند و بعد بد و بیراه بگویند. آخ جگرم کباب شد. نکنید آقا. نکنید. با شما شاعران پر روی ایرانی هستم.
نمی بینید در یه کشوری مثل فرانسه با این همه بد بختی که دارد و تاریخ ادبیاتش مخصوصا در حوزه ی شعر یه سه-چهار هزارسالی هم از ما بیشتر است، الان شاعرانش به زور شب یه تکه نان و پنیر می خورند؟ از بدبختی است دیگر.
پس چرت نگوئید و ننالید.
بله باید شما را با فرانسوی ها مقایسه کنند. فکر کردید که چه. شما شاعران ایرانی مخصوصا اگر چیزی بگوئید که درد و دلی باشد که عام مردم با آن ارتباط برقرار کنند اما توی هزار توی چاپ و نشر گیر کنید؛ هم باید خفه شوید. بروید شعرهای فرانسوی بخوانید تا آدم بودن و انسانیت یادتان بیاید. همه که مهسا محب علی نیستند. بروید از سبک و سیاق اندیشمندانه و نو آورانه و دردمندانه و …ـمندانه ی محب علی و دار و دسته ی فقیر فقرائی ایشان یاد بگیرید. من قول می دهم هرکه به این صورت درد جامعه را ببیند و بنویسد بهش جایزه بدیم.
واقعا که چه قدر پروئید. هرکه اعتراض دارد به کلبه ی بدبختانه ی ما در خیابان فرشته بیاید. نه. می توانیم باهم به یه قهوه خونه از همینا که تو کوچه پس کوچه های ولی عصر و فرشته و جردن زیاده بریم. اونجا مثل من ِ به نان شب محتاج و کاشیگر بی چاره یه ۲ تا چائی قند پلو با سیگار زر بزنیم تو رگ و با هم به تفاهم برسیم. دعوا ندارد که. بحث می کنیم در باره ی نظام عروض شعر فوق سفیدِ مایل به بی رنگ!!!
همه ی بد بختی شعرای ما آخر همین است که زر مفت زیاد می زنند. پول دارند و باز ناله می کنند. کتابشان زرتی چاپ می شود و باز حرف مفت می زنند.
-
یکی از آن وسط داد زد:
آقای شکر اللهی همه ی شاعران ما به سبک کاشیگر قهوه میل نمی کنند و شعر بگویند. شاید یکی هم مثل ما اشکش در بیاید تا بتواند شعری با وزن و قافیه تقدیم کند. شاید یکی سایه باشد. شاید یکی شهریار باشد. شاید یکی از این همه شاعران بی چاره ی شهرستانی باشد که پاهایش از بس در راهروهای ارشاد دویده باشد پینه بسته باشد. شاید یکی از ما همین دختری باشد که دریچه ی قلبش گشاد شده و خرج بیمارستان ندارد که بدهد اما شاعری است که کتابش را مجوز چاپ ندادند و مادرش را می بینی بعضی شبها سر چهار راه فلان؛ پلی کپی دست خط شاعر را می فروشد به جماعت.
آقای شکراللهی تیکه ننداز.
همین.
پ.ن. نام چهار راه محفوظ است. هرکه بخواهد مخصوصا اگر خوابگرد باشد آدرسش را می دهم.
چهارشنبه,۱۳ اردیبهشت, ۱۳۸۵

آی عشق

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.

ابراهیم در آتش.
«احمد شاملو»
-
می­دانم که میایی!
جمعه,۸ اردیبهشت, ۱۳۸۵

صبوحی (۹)

حب الله نار لا یمر علی شیء الا احترقه.
عشق خدا آتشی است که بر هر چه بگذرد می سوزاند

مولا علی (ع)

پنجشنبه,۷ اردیبهشت, ۱۳۸۵

در قلمرو فلسفه (۱)

سعی بر این دارم تا هر از چند گاهی؛ سوالاتی را با تکیه بر «فلسفه» و خصوصا ً«فلسفه­ی دین» به عنوان حوزه­ی مورد مطالعه و «منطق» به عنوان ابزار تعقل مطرح کنم. شاید سایتی یا وبلاگی برای آن طراحی کنم که در آن مستقلاًً به این موضوعات بپردازم. علی ایحال همین جا پرسش­ها را مطرح می کنم و جواب­ها را هم در کامنت­ها منتشر خواهم کرد. از همه­ی اهل تفکر خواهشمندم در این رابطه مرا یاری دهند.

سوال اول: چرا محمّد، «خاتم» رسولان است و پس از او پیامبری نازل نشد؟ یا به عبارتی چرا قبل از او تعدد انبیا وجود داشت اما پس از او این امر ظاهرا ً منتفی شد؟
توجه: این سوال کلی است و می­توان آ­نرا برای «تمامی ادیانی» که داعیه­ی خاتمیت دارند، مطرح نمود. درواقع چون در حوزه­ی اسلام زندگی می­کنم و محیط پیرامون را داعیه­داران مسلمانی انباشته­اند، مثال برای دین اسلام آوردم.

پ.ن ۱: جواب­ها به بحث گذاشته خواهد شد.
پ.ن ۲: شروط پذیرفتن جواب­ها:
۱- دلایل خود را فراتر از حوزه­ی عقل بیان نکنید. به عبارت دیگر جواب­ها باید کاملا منطقی و غیر متافیزیکی باشد. همچنین با استدلال های عرفی و روائی مانند استدلال های آیه و حدیثی به آن جواب ندهید.
۲- عقلاً اصول دین غیر تقلیدی است. با استناد به حرف دیگران به آن جواب ندهید.
۳- از براهین اثبات وجود خدا برای پاسخ دادن به آن استفاده نکنید. فرض بر این است که وجود خدا اثبات شده و عقل آن را پذیرفته است. به سوال توجه کنید و دلیل خاتمیت محمّد را بیان کنید.
پ.ن ۳: درصورت امکان نام منابع و کتبی که مورد استفاده قرار گرفته است را بیان کنید.
پ.ن ۴: جواب­هائی که دارای شروط بالا نباشند منتشر نخواهند شد.
پ.ن ۵: دلیل خاصی برای مطرح نمودن این­گونه سوالات نمی­بینم مگر سهیم شدن در بخش پرورش تعقل در حوزه­ی دین. چیزی که امروزه برای شکوفائی دین سخت بدان محتاجیم و چه دور شدیم از آن. باب روش شهودی و استدلال­های باطنی و عرفانی همچنان باز و مفتوح و البته برای کسی چون من حداقل؛ سخت پسندیده و نیکوست اما در این محل به صرف تعقل جواب می­خواهم.

جمعه,۱ اردیبهشت, ۱۳۸۵

خسته

خسته­ام و شدیدا بی­حوصله. شاید ننویسم چندی. شاید. دلیلش سرعت اتفاقاتی است که این چند وقت، روح و جانم را درهم تنیدند. احتیاج به استراحتی عمیق دارم.
عمق و ابهت فاجعه­ی از دست دادن یاری که بیش از یازده سال از عمرت را با او و هم­نفس و هم­کلام او بودی، شاید این چنین مچاله­ام کرده. شاید. بازی زندگی در یک سال گذشته چنان دیوانه­وار سرعت گرفت که هم­زمان نفس مرا هم گرفت. مثال انسانی بدوی از دل جنگل هستم که به یکباره در جامعه­ای که همه چیز سرعتی دیوانه­وار دارد؛ پرتش کرده باشند.
احتیاج به استراحتی عمیق دارم. همین.