نامه‌های سوشیانت هزارم » 1385 » ژانویه
یکشنبه,۲۷ فروردین, ۱۳۸۵

از روزگاران

دیروز عیسی بر دار کردند و پیروانش شادی­ها کردند که گناه عالم بشست و برفت و سه روز پس از آن باز می­آید و عیسویان شادند از این رستخیز عظیم. در دین عیسویان و نه عیسی (چنانچه معتقدم باید حساب دین پیروان سایر ادیان –حداقل در ادیان سامی و زرتشتی- را نیز از پیامبرشان جدا کرد) هر که در وجود می­آید؛ گناهکار است به لحاظ گناه ازلی “آدم”. گناهکار زاده می­شوند آدمیان و چاره­اش در همین صلیب و باز آمدن عیسی است.* حال که شادیشان بر این است، مبارکشان باد.
امروز اما محمد زاده شد. او را نبی رحمتش می­خوانند. چنانچه عیسی را پیامبر مهربانی­اش می­گویند. او را بسیاری با نام مادرش می­خوانند. چنانچه عیسی را. این دو پیامبر اما در طول حیاتشان نیز یکسان عمل کردند. هر دو با دشمنان شخصی­شان حلیم و مهربان بودند و هر دو آنجا که معبد خدای را بازار مکاره یافتند شوریدند. هر دو آمدند تا بساط جهل را که چهره­ی دین را پوشانیده بود از جا بکنند. بگذریم که در این عصر و روزگار کسانی داعیه­دار سرکردگی بر امت­های ایشانند که با این­همه یگانگی در رفتار پیامبرانشان علم جنگ و خون­ریزی بر ضد هم بلند کرده­اند. به راستی اگر محمد و عیسی باهم و در یک دوره بودند چنانچه به ظاهر پیروانشان هستند، با هم چنین عداوت و دشمنی می­کردند؟
امروز محمد زاده شد. حال که شادی مردمانش بر این است، مبارکشان باد.
می خواستم کمی از الهیات مسیحیت بنویسم که هر چه بیشتر دراین باره خواندم غصه­ام بیشتر شد. از تلاش­هائی که عیسویان برای توجیه مسائل مطرح شده در دین خویش کردند که از جهتی بسیار مهم و حائز اهمیت است. و این­که می­گویند مسیحیت دینی است آغشته به عرفان و شهود که عرفای خویش را می­کشد! و هرکه آمد تا در این دین راه­گشا باشد را به تیر جهالت از میان برداشتند. چنانچه در اسلام نمونه­هایش اندک نیستند. اما دیدم بی­فایده می­نماید. می­خواستم کمی از زمان عیسی بنویسم و اقداماتش را و طرز فکرش را و مقایسه­اش کنم با شرایط فکری و اجتماعی مسیحیان این زمانه. بازدیدم که بی­فایده است. خواستم کمی از لودگی­های مبلغان مسخره­ای چون کسی بنام “آگاپه” که در شبکه­های ماهواره­ای فارسی زبان به زبان­بازی و مسخره­گی مشغول است بنویسم و بگویم شخصا مسیحیان بسیاری را می­شناسم که به حرف­های مردک می­خندند و چرندیاتش را که به نام تبلیغ و توجیه آئین مسیح به خورد عوام­الناس می­دهد را طنز تلقی می­کنند؛ باز دیدم که چنان جامعه­ی فارسی زبان درخودتنیدگی فکری دارد و چنان مدعیان دروغین عیسی بر ذهن این بی­چاره­گان مسلطند و ابزارها به اختیار می­گیرند تا با جادوی رسانه­های هزاره سومی به نیرنگ، پایه و اساس سستی را در مغز مخاطبانشان بنشانند که این کوته نوشته­هایم راه به هیچ جا نخواهند برد. باشد که این سست اندیشه­های جای گرفته در اذهان مخاطبان ایشان به نسیمی از تعقل یک باره فرو بریزند. و مگر انفاس قدسی “روح الله” مددی کند برای زدودن این خزعبلات به نام دینش از چهره­ی ذهن پیروانش.
بگذریم. دیروز که در کتابخانه­ی دانشگاه مشغول تورق کتاب “غرر الحکم” بودم، به عباراتی عاشقانه از مولا علی برخوردم که سخت تنم لرزید و کل روز مرا ساخت. آنجا که می­گوید: مَا اَقبَحَ القَطیعَة بَعدَ الصِّلَةِ وَ الجَفاءَ بَعدَ الاَخاءِ والعِداوَة بَعدَ الصّفاءِ وَ زوالَ الاُلفَةِ بَعدَ اِستحکامِها… چقدر زشت است «قطع کردن» پس از پیوستن و «بی­وفائی» پس از برادری و «دشمنی» بعد از صفا و «زائل شدن دوستی» پس از استحکام آن… دیدم که یک­باره پرت شدم به خاطرات. به هرآنچه که کِشیدم و چشیدم. تلخی شراب کلمات علی فوق تصورم بود. کلام عاشقانه­ی علی را خاصیت این است که چون شراب تلخ، مرد افکن بود زورش! هم آنجا که به رندی و طنازی خاصی به مغازله و معاشقه با خدایش می­پردازد و از لا به لای حرف­هایش می­توان نوعی زیرکی و رندی قلندرانه هم یافت چنانچه دعای کمیلش به زعم من چنین است و هم اینجا که یک سر حرف از فراق می­زند و درد جدائی­ها، رسوخی بس شگفت در روح و جسم آدمی دارد.
از این هم بگذریم.
اما عیدانه.
صـــــلـــوات و درود نامــــــحــدود
ز خــــدا بــــر محــــمــد مـــحمود
آنـکه در کـــل آســـمـــان و زمـین
ز اول دهـــر تا به یـــوم الـــــدیـن
قلم و لوح و ماخــلـق در عـــــرش
قمر و شمس و مـااستقر در فرش
گـر جــنابش نـبــــود هــیچ نــبــود
مــمــکنــی بــاز نــامـدی به وجود
آنــکــه از مــهــرش، آدم، آدم شد
حضرتـش صفـــوة و مـــکــرم شـد
اوســت معــــنای عــلت غـــائــی
اوســت اســـرار ذات یـکــتــائـــی
اوســـت آئــینـه­ی مجـــلّـــی ذات
اوســت مسـتـجمـع جمیـع صفات
آنــــکـــــه او دم دمـــیـــــد در آدم
روح آدم بــه او شـــدی هـــمـــدم
آنــــکـــه با نوح گــشت پشتیبان
گاه طوفـان معیــــن و کشتیـــبان
آنـکـه با مـــهــر او خــــلیــــل الله
ره نــمــا شــد بـه مـــردم گمراه
آنکه گفت از درخـــت نور سخــن
جلوه گر شــد بــه وادی ایــمـــن
آنکه در طور جلـوه گـــر گـــردیــد
جـــلـــوه­اش منــــظر نــظر گردید
کوه و مـوسـی و ناظـــران دگــــر
در عــدم بســـته جمـله بار سفر
مستقر کـوه شـد رونــده چـو آب
هــم نیـــاورده روح موسـی تــاب
روح موســـائــیــان هــمــه بر باد
رفت و هم کـوه می­رود چــون باد
خود موسـی فتاد و رفت از هوش
باز آوریــدش هـــمـــو در هــــوش
او دمـــیـــدی به سوی مریـم روح
زو شــدی باب ماسوی مفـــتـــوح
آنـــکه اسم گرامــیــش احــــمــد
مشتــق آمد ز اسـم پـاک احــــــد
چقدر بنویسم باید گذاشت و گذشت؟

* برای مثال رجوع کنید به رساله­ی اول پولس رسول به قرنتیان، باب ۱۵، آیات ۸-۳٫
** غرر الحکم / ص ۷۵۶٫
*** شعر از دیباچه­ی ساقی نامه­ای است که سال پیش سرودم.

چهارشنبه,۲۳ فروردین, ۱۳۸۵

اندک اندک جمع مستان…

نامه یک خط بود. هنوز «شبگردی»؟
یک خط جواب دادم: بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود!

در دلم می گذرد… دوستان رفته باز می­آیند. هرکه رفته روزی می­رسد. می­آیند و می­مانند. حرف «بود» است و بودن­ها. حرف «ماندن» است. چقدر خوب. بهار است دیگر!

شنبه,۱۹ فروردین, ۱۳۸۵

صبوحی (۸)

سبُّوح! سبُّوح! سبُّوحٌ قدوس. ربُ الملائکة و الروح…
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
شنبه,۱۹ فروردین, ۱۳۸۵

ریاضیاتِ ادیان

شاید این خاصیت من باشد که با دو دست که فعلا یکیش هم انگشتانش زخم و زیلی است، می­خواهم چند هندوانه­ را با هم بلند کنم. قاعدتا هم کار پیش نمی­رود و می­شود همین که قولی بدهی که مطلبی را ادامه دار بنویسی اما نیمه تمامش بگذاری تا شاید وقتی دیگر!
القصه؛ چندی است که گیر بدی به ریاضیات که مشغولیت درسی دبیرستان بود داده­ام و حسابی هوائی شدم تا باز از صفر ریاضیات را شروع کنم به خواندن. شاید روزی بفهمم زاویه­ی ادیان با هم چند درجه است!
خلاصه دنبال ریاضی­دان عاشق می­گردم! کسی سراغ ندارد؟

پنجشنبه,۱۷ فروردین, ۱۳۸۵

خانه­‌ی پدری

از شهر تهران اگر به سمت اصفهان حرکت کنی و در دشت­‌هایی که فاصله­‌ی زمین تا آسمان زیاد نمی­‌نماید؛ طی طریق کنی، لاجرم در بین راه به “سه‌راهی سلفچگان” می­‌رسی که انتخاب مسیر حرکت به سمت مقصد اصفهان را در چند گزینه می­‌بینی. راه خمین، راه گلپایگان یا راه کمربندی. اگر راه دیگری هست من نرفتم و نمی‌­دانم!
در دلت هست که در بین راه غیر کویر زیبا، آبی هم ببینی و تفرج­‌گاهی کوهستانی هم بیابی پس راه گلپایگان و خوانسار را برمی‌گزینی که از کویر اولی به منطقه­‌ای برسی که چون نگینی در دل بیابان خشک خودنمایی می­‌کند. شهری سرسبز با آب و هوایی کوهستانی. پر از چشمه­‌سار و درخت­‌های گونه­‌گون. شهر لاله­‌های سرنگون “اشک مریم”.
خوانسار در ۱۳۵ کیلومتری استان اصفهان قرار دارد. این شهرستان در دامنه‌ی کوه‌های زاگرس شرقی در دره‌ی باریکی در دامنه کوه‌های قبله و گلستان‌کوه واقع شده است. از طرف شمال به گلپایگان و از جنوب به فریدن محدود می‌شود که قدمتش را به بیش از هزار سال می­‌رسانند.
در افسانه­‌ها وجه تسمیه­‌ی خوانسار را که به زبان محلی “خو-سار” یا عامیانه­‌تر “خون­سار”ش می­‌خوانند مربوط به ساربانی دانسته­‌اند که گویا اشرار خونش را به ناحق بر زمین ریخته‌­اند و از آن است که این شهر لاله­ پرور شد و شد خونسار.
زبان مردمانش راه به فارسی قدیم (دَری و پهلوی) می­‌برد. با شیوه­‌ی ادای مخصوص به خود که منحصر بفرد است و بر شیرنی زبانش افزوده است. به طور مثال می‌­توان نوع گویش و زبانشان را نزدیک به زبان دوبیتی‌های فهلوی حضرت باباطاهر دانست که لری قدیم است.
به سرچشمه­‌ی خوانسار که بروی؛ در یک نقطه گویا عرفان و فقه را می‌­بینی که به هم رسیدند و هیچ­‌کدام جای دیگری را تنگ نکرده‌اند. مقبره­‌ی پیر خوانسار که مدفن “سید صدرالدین حسینی” پایه گذار مذهب تشیع (از اصفهان تا اراک و از بروجرد تا خوزستان) در قرن ششم هجری است گویا مشایخ و پیران و فقیهی چون “شهید ثانی” را نیز در خود جای داده است. خاکش عجیب متبرک است! چشمه‌­ای بس پاک درست از زیر بقعه می­‌گذرد که هیچ‌­گاه برکتش را از مردم دریغ نکرده است. چشمه­‌اش هم درویشی است آخر!
این­‌جا را در زمانی نه­‌چندان دور “دارالمومنین” هم می­‌گفتند. اما کیست که صدای ادیب و محمودی خوانساری را نشنیده باشد؟ این­جا صدای خوش هنوز هم بسیار می­‌یابی. خوانسار اهل نظر فراوان داشت. همچو جناب “سید محمد تقی غضنفری” عارف کامل، که نماز پدرم را در طفولیتش می­‌خرید برای امواتی که نماز قضا داشتند، با آن­‌که پدر هنوز به سن تکلیف شرعی نرسیده بود اما می­‌دانست چه می­‌کند که اهل نظر بود و….

به اصفهان نمی‌­رسی و همین­‌جا اتراق می­کنی. این­جا خوانسار است. خانه­‌ی پدری.

*منبع عکس­: amical.blogspot.com
سه عکس دیگر از خوانسار: ۱ (سرچشمه) , ۲ (گلستانکوه) , ۳ (باغی با رود سرچشمه)
چهارشنبه,۹ فروردین, ۱۳۸۵

شهر لاله ها. شهر من

خوانسارم. شهر پدرم و اجدادم. کمی صبر کنید برایتان خواهم نوشت در این بهشت چه خبر است.

یکشنبه,۶ فروردین, ۱۳۸۵

تولد زرتشت

بنا بر اساطیر ایرانی هر کس که پا به عرصه­ی وجود می گذارد از سه بخش تشکیل شده است. زرتشت نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. این سه بخش عبارتند از ۱- فَرَه ۲- فَرَوَهَر و ۳- جوهر تن.
نیز می­دانیم که بر اساس روایات دینی زرتشتی؛ تاریخ جهان به ۱۲هزار سال محدود است که به ۴ دوره­ی ۳ هزار ساله تقسیم می­شود. در سه هزاره­ی اول، آفرینش مینوی اتفاق می­افتد که می­توانیم آن­را با تعبیر فیض اقدس یا خلق علمی که ابن عربی به کار برده است منطبق دانست (خلق معنوی). فَرَوَهَر زرتشت نیز در پایان همین سه­هزاره­ی اول همراه با دیگر آفریده­ های مینوی خلق می­گردد. در سه هزاره­ی دوم، خلقت گیتی و ماده اتفاق می­افتد. در این ۶ هزار سال ۲ حمله از سوی اهریمن صورت می­گیرد. اولی در پایان سه­هزاره­ی اول و دومی در پایان سه­هزاره­ی دوم. در اولین حمله، اهورا مزدا را می­بینیم که با خواندن ورد و دعا اهریمن را بی­هوش می کند اما در بار دوم حمله اهریمن را می­بینیم که تا حدی پیروز می­شود. در این مرحله است که آفرینش خیر و شر اتفاق می­افتد. در ۶هزار سال باقی مانده عملا خیر و شر به هم آمیخته می­شوند. زرتشت نیز در میانه­ی این ۶هزار ساله متولد می­شود. یعنی اول سه­هزاره­ی چهارم یا آخر سه­هزاره­ی سوم. بنابراین از زمان تولد وی تا پایان جهان ۳هزار سال از عمر جهان باقی است.
اما این ۳ عنصر (فَرَه، فَرَوَهَر و جوهر تن) چگونه با هم ترکیب می­شوند تا زرتشت به دنیا بیاید، داستانی زیبا و اسطوره­وار دارد.

۱- فَرَه: این عنصر در ازل جزئی از اهورامزدا بوده است که به روشنی بی­پایان (گروستان=خانه­ی نغمه­ها یا تطبیقا “فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر” به تعبیر قرآنی و اعلی علیین و محل مرضات) می­پیوندد. این عنصر از آن­محل به خورشید، سپس ماه و ستارگان و از آنجا به آتشی می­پیوندد که در خانه­ی “زوئیش” مادر ِ مادر زرتشت می­سوزد. این عنصر در لحظه­ی تولد “دوغدو” مادر زرتشت، به وی می­رسد و چنان وی را درخشان می­کند که تا چند خانه­ی اطراف از نور “دوغدو” روشن می­گردد. این نور ایزدی، البته چنانچه همیشه­ی تاریخ چنین بوده، بر برخی از جادوان (جادوگران) گران می­آید. به حیله و نیرنگ بر پدر “دغدو” فشار می­آورند تا وی را طرد کند. ناچار مادر زرتشت مجبور به ترک خانه شده و آواره به دیار “رَ گَ” یا “ری” آمده و با “پورشسب” ازدواج می­کند.
۲- فَرَوَهَر: این عنصر را دو امشاسپند* (بهمن= وُهومَنَه و اردیبهشت=اَشَ­وَهیشتَه) را در ساقه­ی هوم** آورده و به درختی پیوند زدند. این ساقه ماند تا زمان معلوم! زمانی که “پورشسب” به تلقین همین دو امشاسپند آن­را جداکرد و به خانه برد و به “دغدو” سپرد.
۳- جوهر تن: جوهر تن اما توسط باد به ابر منتقل شد. از ابر باران بارید و این عنصر لازمه برای پیدایش آدمی (در اینجا: زرتشت) وارد گیاهی می شود که دو گاو آن­را می خورند. از این دو گاو تا آن زمان بچه­ای زائیده نشده بود اما با خوردن این علف، نزائیده شیردار می­شوند! این شیر را “دغدو” با گیاه “هوم” مخلوط کرده هم خود می­نوشد و هم “پورشسب” از آن می­خورد و سپس با هم همبستر می­شوند.
به این صورت است که زرتشت در ششم فروردین مطابق با خورداد روز از این ماه، پا به عرصه­ی وجود می­گذارد.

میلادش به دوست­داران نور و پاکی مبارک باد.

* امشاسپندان صفات برتر تشخص یافته در دین زرتشتند که با یکدیگر دایره­ی کمال را تشکیل می­دهند. به اینان “فروزه­های ایزدی” هم می گویند. چراکه اینان تابش­هائی از نور مطلق (اهورامزدا) هستند.
** هوم یا هومه (در هند سومه) گیاهی نشئه آور و مستی­زا بوده که با آئین و آداب مفصل و خاصی توسط آریائیان قبل از ظهوز زرتشت استعمال می­گشته است. خصوصا در مراسم قربانی از جایگاه ویژه­ای برخوردار بوده است. زرتشت استعمال آن و اصولا هر چیز که مستی­زا باشد و عقل را زایل کند و همچنین مراسم قربانی گذاری را منع نمود. اما بنابر این اصل کلی که “یک نفر نمی­تواند فرهنگ یک جامعه را تغییر دهد” بعد از مرگ زرتشت کاهنان و موبدان به تدریج، چنانچه می­بینیم به آن تقدس بخشیدند و باز استعمال آن رواج یافت!

شنبه,۵ فروردین, ۱۳۸۵

وادی خاموشان

جناب عزرائیل گویا خواستگار طایفه­‌ی ما شده و کم کم می‌خواهد پاشنه­‌ی درب فامیل­‌ها و آشنایان را از جا بکند. ول نمی‌کند. در یک ماه گذشته ۵ نفر از آشنایان و فامیل‌ها را به میمنت و مبارکی از دیار فانی به دیار باقی کشاند. خیلی راحت همه‌­شان رفتند. بدون درد و خون­ریزی. و البته که ما هم تا همین امروز مشغول مسافرت از شهر و دهات دور و نزدیک به متوفی؛ جهت انجام فریضه‌­ی دینی مرده‌کِشون بودیم.
الیوم به شرف زیارت غسال­‌خانه هم نائل آمدم. رفتم و دیدم که مرد­گانِ بسان چوب­‌هایِ خشک را تطهیر می‌کنند و سدرو کافور مالی‌­شان می­‌کنند و دست آخر سر کیسه‌شان می‌کنند و خلاص. دیدم که خودم هم روزگاری باید مهمان همین برادران عزیز شوم و جایی همین دور و بر آرام بگیرم. البته بستگی به نوع مرگ نیز دارد. شاید جنازه­‌ای هم نیابند که بخواهند زحمت تغسیل‌اش را به دوش غسال­‌های عزیز و سایر امورات را به دوش همراهان متوفی بیندازند. آن­‌هم به قیمت­‌هایی که “دود از کفن برآید”. قیمت قبر از نوع عمومی­‌اش که مجانی است و در قطعه­‌ی بیابانی است شروع می‌شود و به دو طبقه‌های ۵۰ میلیون تومانی هم می‌رسد. بالاترش را هم شنیدم که البته از آن­جایی که بنده و خوانندگان وبلاگ و کلا اهالی وبلاگستان را مایه‌اش فراهم نیست، بی‌خیال می‌شوم از نوشتن‌اش. “عملیات غسل بزرگسالان: ۲۰۰٫۰۰۰ ریال” (قیمت‌های روز است. فکر کنم بعدها همراه تورمی که انتظار می­‌رود جناب دکتر و دولت خاکی­‌اش؛ مسبب‌اش شوند، بالاتر رود!) که درشت در چند جای مرکز کامپیوتر بهشت زهرا به همراه نرخ سایر خدمات نوشته‌­اند. الخ.

جمال حوری و پری­‌های مشایعت کننده­‌ی جنازه‌­ها را هم دیدم. همه لباس‌های مد روز عید به تن کرده با موهای های­‌لایت شده و خلاصه هفت قلم آرایش. زیر زیرکی خنده­‌کنان و با عشوه­‌های فراوان مشغول بودند به همراهی جنازه. چشم برزخی هم نمی­‌خواهد البته دیدنشان. برخی هم از دور منتظر می‌­شوند و روی صندلی­‌های سبز رنگ بهشت با خنده می­‌نشینند تا سایرین به آن‌ها بپیوندند.
-
تمام که می‌شود مراسم کفن و دفن یک باره یاد مصرعی از حضرت حافظ می‌افتم. دفعتاً می‌بینی که رفتند همه. خاموش می‌شود این وادی. گریه‌ها را به جای دیگر می‌برند عزاداران. ترست می­‌گیرد و فقط صدای باد است و باد. خاک را می­‌بینی که با باد به پرواز درآمده. خاکی از مُرده‌­ها. می‌­روم و زیر لب تکرار می­‌کنم: عاقبت منزل ما وادی خواموشان است!

سه شنبه,۱ فروردین, ۱۳۸۵

نگاه به پشت سر

ماندیم و ماندیم و نرسیدیم. فغان و فغان که در طلب گنج­نامه­‌ی مقصود، خراب جهانی شدیم از غم و نشد. نشد که نشد عزیز!
داشتم فکر می کردم به سال قبل که چگونه بود و چگونه گذشت. بد بود و بد گذشت. تمام شد و با آن بسیاری از کسانم رفتند. من ماندم و دنیائی خیالی از واقعیت­‌های موجود! سال خوبی نبود. شرح غصه را قصه نمی­‌خواهم کردن اما چه کنم که بار گرانی است و لاجرم گوئی باید کِشیدش سالیان سال که شاید ماجرا همان باشد که گفته است: ولا یُمکنُ الفرار من حکومتِک!
درجا زدیم. سال قبل سال درجا زدن‌ام بود. بی هیچ دستاورد مفید فایده ای. وقتی می­‌بینم که چه لحظه‌ها از کف گریخته لجم می­‌گیرد. چه کار می­‌توانستم بکنم؟ هیچ. به گردن قضا و قدر می­‌اندازمش. ما مقهوران طبیعتیم. بدون شک. براستی که ما ترس خوردگانیم و لحظه لحظه مشغول تجربه‌ه­ای تلخ و جدید از ترس بودیم. بی هیچ شک و شبه­‌ای. گو هر لحظه­‌ای که بشر خواسته کمر طبیعت را خم کند به اطاعت از خودش، طبیعت به صورتی دیگر رخ می­‌نماید و ضربه شستی نشان ابناء بشر می­‌دهد. در هایکوهای سرزمین ژاپن آمده: زن بی فرزند چه ظریف رفتار می­‌کند با عروسک­‌ها.* ما ماندیم با عروسک‌­های دست­‌ساخته­‌ی خودمان. درست که ظریفانه برخورد می­‌کردیم اما بالاخره که مشغول عروسک بازی شدیم. جاماندیم و ماندیم و خلاصة‌ الکلام این که درجا زدیم عزیز!
سال قبل پُر بود از سوءتفاهم­‌ها. پُر از کینه­‌ها، بد دلی­‌ها و خوره­‌گی­‌های روح و جسم . رنج­‌هایی که وقتی به آن‌ها فکر می­‌کنم، پشتم می­‌لرزد و کابوسی شده برایم که مبادا پیش بیایند باز. هنوز از داغ ماجراهای این سال غصه­‌ها و قصه­‌ها دارم. کاش هیچ وقت به سراغم نیایند باز. باز خدا را شکر که جان به‌­در بردم.**
سال قبل اما همه­‌ی اینها را داشت و بدترش را هم. این­که به این واقعیت تلخ دست یازی که روزگار غریبی است. غریب آن‌چنان­ که کسی را که بزرگش کردی هم برود پی همین واقعیت‌های موجود یعنی زندگی که گویا در این زمانه شرط لازم و کافی­‌اش؛ بی‌خیال تمام خاطرات و دلبستگی­‌های قدیمی شدن است. یعنی برود و فکر نکند که کسی بود که مرا با او کاری بود. غریب؛ چراکه باید تنها بمانی و غریب. روزگار دل‌تنگی بود این سال قبل.
دلم نمی­‌خواهد داستان را کلیشه‌­ای کنم و حرف‌­های “صد من یه غاز” ردیف کنم برایتان که بله می­‌شود از دردها و غم­‌ها پله و نردبانی بسازی برای روزگار بهتر. کدام روزگار بهتر؟ وقتی دردهایی هستند که هنوز پشتت می­‌لرزد وقتی به یادشان می‌­آوری و این دردهای خوره­‌وار مشغولند به انجام وظیفه، دیگر کدام روزگار بهتر. بهتر از حیث بی­‌خیالی بیشتر حتما. من که اهلش نیستم عزیز!
روزگارم در سال گذشته ورق­‌های اساسی خورد. ورق­‌هایی با داستان­‌هایی اساسی­‌تر. اما این باعث نشد تا من نمانم. بگذریم. باید گذشت و گذاشت.
مذاقتان تلخ شد؟ ببخشیدم. جای دیگری نبود که درد دلی مانده را بگویم.

پ.ن. شمایی که یک سالی را آمدید و قلم رنجه­‌هایی از جنس هذیانات را خواندید هم اگر چیز دیگری در این مدت یافتید برایم بنویسید.

* هایکو. شعر ژاپنی. ترجمه احمد شاملو و ع.پاشائی.
** این جان به در بردن را بگذارید به حساب عشق ِ یک هم نوع. یک انسان که در این روزگار حکم کیمیا دارد. امید دارم در این سال جدید جلوه­‌ا‌ش کامل شود برایم. ذوق کنید لطفا. چرا که اگر بیاید و بماند، آن­‌چنانچه قصد این است، می­‌توانم قول بدهم که به این تلخی ننویسم برای‌تان.