نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » دسامبر
دوشنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۴

عیدانه

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

(مولوی)

یکشنبه,۲۸ اسفند, ۱۳۸۴

شادیت مبارک باد!

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
پنجشنبه,۲۵ اسفند, ۱۳۸۴

آتش کاروان

عجب دلم گرفت. باور کنم؟ علی آقا تجویدی را باید دیگر مرحوم بخوانم؟ عجب از این زمانه. ابرمردی بود در ساخت و ساز آهنگ. دوستی می­گفت بی­شمار آهنگ و تصنیف دارد فقط در مایه­ی دشتی که همه به دستگاه حزن و غم می­خوانندش. عجب زمانه­ای شده. او را بسیار از نزدیک دیده بودم. وقتی قرار شد ارکستر ملی باز شروع به کار کند و شجریان بخواند در آن چند شب طلائی؛ اتفاقی شد که در کنارش قرار گرفتم. وقتی هر قطعه تمام می­شد، می­شد از خطوط صورت پیرمرد که به قول خوش بیست سال برای دیوارهای اتاقش ساز زده فهمید که در پوست خود نمی­گنجد. عجیب است عجیب. رفتن کسانی که دوسشان داری به­خدا عجیب است. این که یک­باره بروند و تو ندانی که چرا. عجب دلم گرفت. باور کنم؟
مطالب مرتبط:
۱٫ “… رفتم ای نامهربان …” از بی بی سی فارسی
۲٫ آتش کاروان خاموش شد” از روزنامه شرق”
دوشنبه,۲۲ اسفند, ۱۳۸۴

خنده هایم کو؟

تهران. ۲۴ سال پیش تر نبود که من می­خندیدم. این­گونه. ۱۰ روزی مانده به آن خنده. به سالگرد آن خنده. قیافه ام در این ۲۴ سال چقدر کِدر شده! می­فهمی سوشیانت؟ قیافه ام کدر گونه شده. مثل این اتاق خالی. مثل رنگ این خانه. خانه سیاه است. می­فهمی سوشیانت؟ اگر این عکس نبود شاید به یاد نمی­آوردم که اینگونه بودم. بدینسان خنده را ۲۴ سالی است که گم کرده­ام.
سوشیانت خاطرات من! وقتی که سیرتم کدر شد. صورتم نیز هم. دل سیاه شد؛ صورت که جای خود دارد. دیگر تمام است. صورتم سیاه است سیاه. می فهمی عزیز من؟
بهار دارد می آید و من قدمهایش را بر دوشم احساس می کنم. دوش که نه بر خطوط چشمانم که دیر زمانی است به انتظارش به دشت­های خاطره خیره نگریستم. به انتظار دخترک مغازله­های بهاری­ام. به دشت­ها خوب خیره شدم. ۲۴ سالی می شود که دیر زمانی نیست گویا. اما پیر شدم. گوئی ۲۴۰ سال عمر کرده­ام پس از ۳ سالگی­ام. پیرم کردی دخترک مغازله­ها. پیر.
خنده هایم کو؟ راستی آیا بهار نزدیک است؟
شنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۴

صبوحی (۷)

عشق کار نازکان نرم نیست
عشق کار پهلوان است ای پسر
(مولوی)
پ.ن. برگرفته شده از وبلاگ فراق. ببینیدش و حظ کنید.
جمعه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۴

جناب استاد: نیم فاصله

خوب. الحمدلله حضرتش کشف شد. این نیم­فاصله­ی کذائی را می گویم. از وقتی سیدنا “خوابگرد” کک به تنبانم انداخته که نیم­فاصله­ به کار ببرم، مدت­هاست که می گذرد. این برنامه­ی کذائی معرفی شده اش هم به درد من نخورد. کل صفحه کلید را عوض می کند و برای من که با این سیستم جدید ۴-۳ ماهی است خو کردم تغییر ذائقه دادن بسی مشکل بود که بالاخره فهمیدم باید چه کرد و حسابی شادمان شدیم و به قول داور نبوی، در قسمت مربوطه عروسی مفصلی برپا شد که بله؛ ما هم برای نوشته­جاتمان ارزش قائلیم و الخ.
توصیه می کنم خوابگرد از این به بعد که این قضیه را جا انداخت به فکر امثال من باشد که راه­به­راه می خواهند از این تکنولوژی جدید استفاده کنند و سلام و صلواتی به روح پر فتوح اجداد پاک و مطهرش نثار کنند. سلام الله علیهم اجمعین.
مثلا من نمی­دانم این واژه­­ی “راه­به­راه” با ید با نیم­فاصله باشد یا خیر؟ یا “مدت­هاست…” را باید جدا بنویسم یا نه؟ خداوکیلی چون در دبستان یادم ندادند الان هم وقت ندارم که غلط­نامه­های مفصل حضرتش را بخوانم کم­کم یادمان بدهد. بازهم سلام و صلوات می فرستیم به روح اجدادش. صلوة‌ الله علیهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین و رحمة‌ الله و برکاته‌.
جمعه,۱۹ اسفند, ۱۳۸۴

تست آزادی

می گویند وبلاگ جائی است که می توان با آن اندازه ی آزادی را محک زد و میزانش را در جامعه ی مخاطب سنجید. راست گفته اند. از این به بعد مجبورم نظرهای خوانندگان عزیزم را قبل از انتشار مورد بازبینی قرار دهم. چرا؟ چون در این مدت، بارها مورد بی احترامی و فحاشی قرار گرفته بودم. مانند بعد از مقاله ی “حمله به تصوف” و حتی کار به تهدید و ارعاب کشید اما نه این طور که امروز. هرچه بوده خطاب به خودم بوده و توسط ایمیل یا کامنتی کوچک. امروز اما وضعیتی ناهنجار را شاهد بودم که در کامنت های چندین پست، فحاشی های بی دلیل گذاشته بودند. از خودم که بگذرم خطابش شعور سایر خوانندگان بود. این گونه بود که مجبور شدم سیستم Moderate comments را با آنکه دوست ندارم به راه بیاندازم.
از این به بعد دوستان فحاش می توانند هر آنچه دل تنگشان خواست را برایم ایمیل کنند. این گونه شاید کمی آرام بگیرند و عقده های درونیشان را کمی تسلی دهند. باقی بقای دوستان.
پنجشنبه,۱۸ اسفند, ۱۳۸۴

درویش مست

دلم برایت تنگ شده مَرد! عجب درد بدیست دلتنگی!
پنجشنبه,۱۸ اسفند, ۱۳۸۴

صبوحی (۶)

حق بین نظری باید تا روی ترا بیند
چشمی که بود خود بین کی روی خدا بیند
(مولانا سیدعمادالدین نسیمی)


پ.ن. از جوانی که این بیت می خواند پرسیدند این شعر از کیست؟ گفت از من است. خواستند او را بیاویزند. سید نسیمی خود را رسانید و گفت: از من است تا آن که نسیمی را گرفتند و پوست کندند.نوشته اند یکی از فتوا دهندگان گفت: این مرد چنان کافر ست که اگر یک قطره از خونش بر عضو کسی بچکد؛ قطع آن عضو فرض است. بر حسب اتفاق؛ هنگام پوست برگرفتن از پیکر نسیمی؛ قطره خونی بر انگشت آن به اصطلاح قاضی که در مراسم حضوری فعالانه و نزدیک!! داشت؛ چکید. به قاضی گفتند که دقیقه ای پیش چنین می گفتی. گفت: من آن بر سبیل تمثیل می گفتم. نسیمی فی الحال گفت اگر یک انگشت زاهد را ببرند باز می گردد تا به حق پشت کند بنگر که این بیچاره عاشق را سراپا پوست می کنند و او دم بر نمی آورد.
چون خون بسیاری از او رفته بود، رنگ چهرهاش به زردی گرایید. گفتند : چرا زرد روی می گردی؟ گفت من خورشید آسمان عشقم؛ که در افق ابدیت طلوع کرده است. نسیمی در سال ۸۳۸ ه.ق مقتول شد.
سه شنبه,۱۶ اسفند, ۱۳۸۴

خودمانی با خدا!

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم
تو کعبه‌ای، هر جا روم، قصد مقامت می کنم (مولوی)

آن روز که عهد با ما بستی و “قالوا بلی” شنیدی؛ چُنینت گمان بود که سرکشی عاصی چو من بیاید و آداب بندگی به قرار خود کند نه تو؟
تو را بنده ای چنین گمان بود که قبول طاعتت، چنان که به جبر تجلی نورت بر او بود، به اختیار کدورت معاصیش گزیند؟
آن روز تو را پندار چنین بود که بنده ات روزی به درگاهت چونان عریان شود که ببین. هر چه هستیم اینیم و لاغیر؟ که دعوی خویش به درگاه مولایش برد، آن هم به فضاحت؟ تو را گمان بر این بود که آنچه مکتوم داشتند یکی بیاید و عَلَمَش کند به پیش خلق تا بدانند که چون خدائی دارند؟
خیالت بود یکی آنچه شیخ خرقانی نکرد، آن کند. بی دلیل.*
که محب را چو عصیان در تحبب نبود، محب نام نکردند.

* نقلست که شبی نماز همی کرد، آوازی شنود که: هان بوالحسنو خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ گفت: ای بار خدای، خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز آمد: نه از تو، نه از من. / تذکرة‌ الاولیا. عطار نیشابوری. باب شیخ ابوالحسن خرقانی.

یکشنبه,۱۴ اسفند, ۱۳۸۴

به نام نسل بهار

ما از این نسلیم
نسل دخترکان چشم سیاه
پسران رشید
نسل مادران گیسو کمند
پدران عاشق
ما از این نسلیم
نسل بهار، بهار، بهار مست.
آری ما از این تباریم
تبار زنان صحرائی
تبار دخترکان انتظار* در دشت های یکدست سفید.
نسل عاشق روزگار.

جهان را بگو
ما را به خاطر بیاورد
آن روز که نه عدالت بود و نه عشق
ما هر دو را فریاد می کردیم و می بخشیدیم
جهان را بگو
بشناسدمان
به نام عشق
که در خونمان جاریست.
ما ساده ایم و هیچ نداریم.
ما همچنان کودکیم و کودکی می کنیم
و چو کودک به عشق زنده ایم.

* وام گرفته شده از شاملو

جمعه,۱۲ اسفند, ۱۳۸۴

دل وحشی

این حدیث باشد برای کسانی که غیر از این می اندیشند!
قال علی علیه السلام : ” قلوب الرجال وحشیة ، فمن تالفها اقبلک علیه “.
دلهای انسان ها همچون حیوانات وحشی است، هر کس از راه محبت وارد شود با او الفت می گیرند.
جمعه,۱۲ اسفند, ۱۳۸۴

دل تنگی های این روزگار

مقدمه ی اول:

باز، هی می بینی اش؟
همین موجود سربزیر را می گویم
میان این همه چوبه دار
هزاران سال است که شاهد نمایش تکراری دارزدن است
هی سربه زیر، ریزریز می خندد
و هی قامتش را تند تند تکان می دهد
و جلو می رود هی آنها عصبانی می شوند ازتکان خوردنش

همیشه آمده اند قامت راستِ سر به زیرش را بلند کرده اند
سرش را به بالای دار برده اند
هی دیده اند این که سرش بر دار بلند شده
آن نیست که هی تکان می خورد
هی گیج شده اند …هی نفهمیده اند…
بازهی همین موجود سربه زیر، ریزریز خندید…
… هنوز هم نفهمیده اند
که تمام هویت آن چیزی که هزاران سال است
می خواهند سرش را بربالای دار ببینند، سربه زیر بودنش است
می بینی اش چگونه تکان می خورد؟
قلم را می گویم *

مقدمه ی دوم:

امروز که می گذرد مانند بسیار روزها که گذشت، کسی را، چیزی را، دعوای فهم درست دربر می گیرد. که این قطاری است، متحرک و ناایستا و بر در هر که در این جهان می آید گذری می کند و اگر زاد و توشه اش مهیا باشد می بردش. آنکه در این مرافعه سربلند می شود را عالِم می گویند. چه با قلم و چه بی قلم! قلم اسبابی است از حیث کاربرد مانند زبان که حرف را میزند. آنکه قلمش ندهند زبانش می دهند تا علمش را بر زبانش جاری کند همچنان که بسیار عالمان چنینند. اما قصدم از این نوشتار مخصوص کردنش به اهل قلم بود و این که اینان را فضیلتی است بر سایرین علما.
اگر نیک نگه کنی فضیلت ایشان به روشنی مشهود است. اهل قلم را اسبابی است که اگر روزگار یاری کند و کتابتشان به دست حریق نسپرد، آن را برای بعدها ضایع نمی گرداند و برای همیشه مستدامش می کند. قلم را خاصیت این است که حرف را که مکتوب می کند، از آن سند می سازد برای آینده. فلذا رسالت آدمیان اهل قلم از این جا سخت می شود که حرفشان در حصار کلماتی مکتوب درآمده و به روشنی قابل نقدند و معارضه ی فکری آیندگان… .**
-
وقتی می نشینی و فکر می کنی که این چه خوره ای است که به جان آدمیان می افتد تا بنویسد و نترسد که فرداها درباره اش چگونه قضاوت کنند. بتش را بسازند یا بر سرش بزنند و لعنتی نثار روحش کنند، می مانی که چه کنی و برای منی که روزگاری است در خلوت برای خودم می نویسم و کمتر شده حرف دل را با دیگری تقسیم کنم این ماجرا سخت تر می شود. در این نزدیک به یک سالی که مداوم به نوشتن در وبلاگ پرداخته ام، بسیار شده قید نوشتن را در این صفحه زده ام. یا حرف آن قدر خصوصی و درونی بوده که لزومی برای عیان کردنش نیافتم یا چیزی از جنش محافظه کاری و شاید رعایت شان و منزلت کسی باعث شده تا بی خیال نگارش آن در اینجا بشوم. نوشتن سخت است. مخصوصا اگر دردت درست نویسی باشد مناسب شخصیت خوانندگانت که از سراسر دنیا می توانند به سراغش بیایند و بخوانندش، سختی اش دوچندان می شود.
قلم را توتم خود کردن عده ای، تورا هم برآن می دارد تا راه ایشان را بروی اگر دوستشان داشته باشی. این همان است که چون دردی لهیب می زند بر جان و دل. زیر بار این توتم پرستی رفتن کمری می خواهد که قید بسیار آسایش ها را زده باشد. اهل این قبیله چنان که افتد و دانی غیر از این هم نبودند. چه کمرها شکسته کردند زیر بار فهم درست. در خاموشی کوشیدن برای بیداری عده ای خواب زده سخت است. آری می شود با خاموشی هم کسی را بیدار کرد.
در این میان هم کسانی هستند که می پسندند که خواب بمانند. کسانی دیگر هم هستند که وظیفه دارند که صدای خواموشی ِ بیدار کنی را که همان تعقل است را درجا خاموش سازند. مبادا نور این چراغ به قول شریعتی: خوابِ خفتگان ِ خفته را آشفته سازد.
این کسان غم اربابان خود دارند تا مبادا این صدای بی صدا گزندی به ایشان رساند. اینان بنده ی اربابانی هستند مرگ پیشه. هم خود به روز مرگی خود زنده اند هم دیگران را دچارش می کنند. چه می شود کرد. یکی زندگانی بخش می شود و دیگری مردگانی. بدبختانه گوششان هم تیز است تا اگر صدای کوچکی غیر از مجیز اربابان خود شنیدند برای ساکت کردنش اقدام عاجل مبذول فرمایند!
وضعیت را عده ای بحرانی می کنند و خود به حاشیه ی امنی پناه می برند. دغل بازی می کنند و دروغ افکنی. دودی که بلند می شود به چشم چه کسی می رود؟ حال نگاه کنید که اگر کسی هم به فریادی بخواهد اعلام حریق کند و نتواند یعنی نگذارند که بتواند؛ چه غمی می آید سراغ آدم. غمناک است. مگر نه؟ غمناک تر از آن این است که آنکه می خواسته فریاد کند را بگیرند و داخل معرکه ی آتشینش بیندازند. تو ببینی که عجب! آنکه روزی می خواست فریادی بکشد و خطر را اعلام کند و شاید نیمه دادی هم چه با صدا چه بی صدا کشیده باشد، حال خودش را افکنده اند در آتش واقعه.

پ.ن: اینکه می بینی حرف ها گونه گون شده اند و یکنواخت نیستند را به دل نگیر. پنداری هذیاناتی است حول محور قلم!

* قطعه شعری درخور ستایش از دوست عزیزم tehrani.
** از حاشیه نویسی های پدر بر کتاب “انتظار، مذهب اعتراض” مرحوم دکتر علی شریعتی. عنوان این نوشته نیز از تیتر ابتدائی همین حاشیه نویسی است.

پنجشنبه,۱۱ اسفند, ۱۳۸۴

ترافیک فکری

چیزی بین احساس نوشتن یا ننوشتن دارد درونم را فشار می دهد و بد جور باعث ترافیک فکری شده که مانده و به قول داریوش گذاشتم تا خوب بپزد تا فردا یا فرداهای دیگر به سراغش بروم.
الغرض از این دوخط نوشته؛ میهمان کردنتان به حکایت پرستوی عزیز بود از حس مرموز استادیوم بی آزادی. دست مریزاد دارد.
توصیه می کنم عکس های مرتبط با لینک را هم ببینید.


صفحه قبل»