نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » نوامبر
یکشنبه,۳۰ بهمن, ۱۳۸۴

صبوحی (۵)

و گفت: درد جوانمردان اندوهست که به دو عالم در نگنجد.

تذکرﺓ الاولیا – باب شیخ ابوالحسن خرقانی
شنبه,۲۹ بهمن, ۱۳۸۴

فیمینیستِ کهکشان گستر!

اوضاع فرهنگی-اجتماعی زنان ایرانی را نمی خواهم به نقد بکشم، چرا که نه در تخصصم است و نه حال و مجال آن وجود دارد تا به آن از دید خودم بپردازم. چیری که برایم جالب است نالان شدن جماعت فیمینیست است که رگه هایش را می توانید در رفتارهایشان – حتی اگر بخواهند پنهانش کنند (که نمی توانند. مثلا با قر و غمش ها و فیش کشیدن های ممتد!) – و در چیزهائی مانند نوشتارهاشان که عیان تر است و بی دغدغه تر ببینید. البته لازم به ذکر نیست که درد مشترک را از این جماعت مخصوصا ورژن ایرانی اش نمی توان انتظار داشت که فریاد بزنند و هر از چند گاهی صدائی زیر از همان نوعی که خانم ها برای پچ پچ استعمال می کنند را می توانی با گوش جان بشنوی (برای من با گوش ظاهر هیچ وقت صدای “بیش از حد” زیر زنان قابل شنیدن نیست!). مثال کوچک زیر نمونه ای از آنهاست که نویسنده ی وبلاگ ” من و آقامون ! ” با نقل از وبلاگ “کیوان” آن را آورده و بر آن صحه گذاشته. نویسنده ی محترم ِ وبلاگ “من و آقامون” از حامیان غیور دفاع از حقوق زنان و از مترجمین نیمه فعال در حوزه ی ادبیات کودکان است و کمی بیشتر شاید، فعال در مترجمی خبری! باشد.
رفته بودیم SFC شام بخوریم. دوستان فکر می‌کردند مطابق همیشه من فقط دارم به خانم‌ها، … ولی انصافاً اینجوری نبود. اینبار سر و کله و طرز لباس پوشیدن بعضی از این جماعت واسم خیلی جالب بود. نمی‌دونم چرا اینجوری شدند؟! اینجوری لباس می‌پوشند؟! اینجوری حرف میزنند؟! اینجوری قر و قمیش میان؟! انگاری مال یه دنیای دیگه‌اند، یه کهکشان دور. هر چند شاید هم اونها زمینی‌یند و ما مال یه جای دیگه هستیم! بعضی از این پسرها عینهو هیپی‌های دهه هفتاد، موهاشون فرفری شده و رفته سوی آسمون. چله زمستونی موقع نشستن، نصف کمر و شورت‌شون که معلومه هیچ، …هم تا اون وسط‌هاش معلومه. آخه من نمیدونم این چه مُدلیه؟ این چه تیپیه؟ نصف شلوار پاره، نصف پیرهن بیرون و اون یکی سر دیگه‌اش تو شلوار. کت آویزون. کلاه یه وری … آخه ما نباید از خودمون اختیار داشته باشم و باید صرفاً یه مصرف‌کننده باشیم و هر کاری که اونوریها کردند بدون مطابقت با الگو و سنت و کشور و مملکت انجام بدیم؟! یعنی واقعاً اینها شده، ایده و آرمان نسل جوون ما؟
واقعیت این است که کمی حس دلسوزی به من دست می دهد وقتی صداهای جماعت مدافع حقوق زنان را به این “ظریفی” و به این طریق می شنوم که یکی جائی چیزی بگوید و تو نقل قولی کنی و بگذری. یکی در این میان به من بگوید چرا اگر اعتراضی دارند این جماعت، مانند خرده جنبش های مدنی که انجام دادند در سال های قبل مثل تجمع های پارک لاله و جلسات ممتد عمومی برای روشنگری در این عرصه و … دیگر خبری نیست؟ تمام شد و مشکلات زنان حل شد؟ وقتی بارها در محافلی که عده ای فیمینیست دو آتشه در آن حضور داشتند، عنوان کردم که نمایش های تلویزیونی رمضان امسال جز اندک مواردی همگی فحاشی ها در خود نهان داشته بودند به زنان و کسی صدایش در نمی آمد؛ فهمیدم که تبی بود و احساس روشنفکری که دامن برخی را می گیرد و خلاص. نمی دانم. باید بروم و پرس و جو کنم شاید به همین دلایلی که کیوان گفته و کسی از مدافعان حقوق زنان که مشتی نمونه ی خروار است بر آن صحه گذاشته به نوعی باعث دل سردی آنها شده. یعنی نا امید شدند؟؟؟

تذکر: این پست در ساعت ۱۱ شب دارای تغییراتی شد که دلیلش، طرز نگارش غلط در نقل قول کردن از جای دیگر، در وبلاگ “من و آقامون” بود و به لطف تذکر یکی از رفقا تصحیح شد.

جمعه,۲۸ بهمن, ۱۳۸۴

تهدید چرا؟

نمی دانستم این چهار خط نوشته ی بی تکلف ( بنا بر گفته ی دوستان بی غرض ) را که در بیان مظلومیت “عرفان” و از سر خویشتنداری و دعوت به آن نگاشته بودم و حرفم را به آیه و حدیث و روایت مستند کردم که بگویم برداشت از دین فقط منحصر به گروهی و قومی آن هم در برهه ای از زمان خاص نیست، آنقدر برای برخی سنگین و غیر قابل هضم و تحمل بود که برایم چند ایمیل فرستادند و پر از تهدید و فحاشی که اگر مطلبت برنداری چنانت می کنیم و الخ.
گو حال که من اسم و رسم کامل گذاشتم در این وبلاگ هر چه بخواهند می توانند بکنند و باکی از کسی ندارند. به قول حضرت مولانا حافظ شیراز رحمه الله علیه، گوئیا باور نمی دارند روز داوری – کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند!
یعنی ظرفیت جامعه مان این قدر کم شده که اگر کسی حرفی مخالف عقیده ی تو بزند، محکوم به نیستی می شود و خلاص؟ مگر غیر از این است که در مطلب قبلی، آنچه نگاشتم مستند بود به آیات و روایات صحیحه که اتفاقا سالیان سال است دارد در همین مملکت چاپ می شود و مجاز است؟ خوب به یک باره بگوئید که قبول ندارید دین را و خلاص. چرا می ترسید از حرف حق امامان و بزرگان؟ صاحب ملکوت به درستی اشاره دارد و تذکر که اینان را غم دین و پروای پروردگار نیست و چوب و چماق به هوای سیاست و قدرت بلند می کنند و برای دست یابی به آن و تامین منافع اش، هر چیزی را مباح می دانند. اگر اینچنین نبود چرا چنین از کوتاه سخنی برآشفته می شوند و علم جنگ در برابرش برمی افرازند؟
دوستان عزیز جنجگو! با شمایم! با شمائی که تهدید به هک این وبلاگ می کنید و نیست شدن من و مطالبم از صحنه ی روزگار. به خدا که از مرگ باکیم نیست که مدت زمانی بس طولانی است به انتظارش شب و روز می گذرانم. از مردمان دنیا که هیچ که این را بارها گفته ام، نه از آنچه در زمین و آسمانهاست به غیر از خدای عزوجل و آنچه که در “حدیث معرفت به نورانیت” مولا علی به عنوان باقی مانده ی خدای که مسلطند بر زمین و زمان و از حکومتشان گریزی نیست، نمی ترسم. آلوده جامه ای دارم و آنقدر فهم که بدانم چنین کثافتی را پوشش روح نشاید. چه کنم که دست به گریبانش هستم پس بدانید، مترصد زمانی ام که چنین جامه را از تن ِ روح برون کنم.
این یک.
اما دو. غصه ام گرفت نه برای خودم. برای مردمان جامعه ام. که چنین جمودی را با خود حمل می کنند. غصه ام گرفت که می بینم چنین بار گرانی را حمل بر دوش ذهن می کنند بی آنکه بدانند آنچه می برند پاره ای گزافه است و بس بی مصرف و بی خاصیت. هیچ وقت از دیدن پرنده ای تیز پرواز در قفس خوشحال نشدم. چگونه می توانم به خود بقبولانم که اذهانی چنان پرنده را که توانند اوج ملکوت را در زیر بال بگیرند، در قفسی محکم به زاری به بند کشیده اند؟ نه! تا به حال که نشده و قبول کردنش را برای خود، جزو محالات می دانم.
قرآن را بر می دارم تا کمی آرامم کند. می آید که:
إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِّنکُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ ﴿۱۱﴾ لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ ﴿۱۲﴾ لَوْلَا جَاؤُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاء فَأُوْلَئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ ﴿۱۳﴾ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ

به یقین کسانى که آن تهمت را آوردند، گروهى از خود شما بودند، آن را براى خود شرّى مپندارید، بلکه آن براى شما خیر است، براى هر مردى از آنان کیفرى به میزان گناهى است که مرتکب شده، وآن کس که بخش عمده آن را بر عهده گرفته است، برایش عذابى بزرگ است « ۱۱» چرا هنگامى که آن تهمت بزرگ را شنیدید، مردان وزنان مؤمن نسبت به خودشان گمان نیک نبردند، ونگفتند: این تهمتى آشکار است؟! « ۱۲» چرا بر آن تهمت، چهار شاهد نیاوردند؟ وچون شاهدان را نیاوردند، پس خود آنان نزد خدا محکوم به دروغگویى اند; « ۱۳» واگر فضل ورحمت خدا در دنیا وآخرت بر شما نبود، به یقین به خاطر آن تهمت بزرگى که در آن وارد شدید، عذابى بزرگ به شما مى رسید « ۱۴» چون زبان به زبان از یکدیگر مى گرفتید وبا دهان هایتان چیزى مى گفتید که هیچ معرفت وشناختى به آن نداشتید وآن را ناچیز وسبک مى پنداشتید ودر حالى که نزد خدا بزرگ بود.
(سوره ی مبارکه ی نور – آیات ۱۱ تا ۱۴)

چهارشنبه,۲۶ بهمن, ۱۳۸۴

حمله به تصوف

می دانم که این کوچک-نوشته حقی را ادا نمی کند که قرون متمادی است چماق خورده ی جماعت بی دین و خشک عقلی است که با تمام قوایشان با آن به مخالفت پرداخته اند.
حمله به دراویش گنابادی را می گویم. هر از چندگاهی قصه ی تعرض به درویشی و اهل فقری تکرار می شود و دل را می آزارد. نمی دانم چرا. اما با اینکه خود از اهل فقر نیستم اما هیچ نمی پسندم که با این جماعت چنین می کنند. خدارا شکر که در بلاد هند نیستیم. بعضی وقت ها بد جور – خیلی بد جور – به هندیان حسودیم می شود که با این همه تنوع مرام و مسلک (هرچند که برخی اقوام تندرو و افراطی در آنجا هم وجود دارند و فجایا می آفرینند) مانند آدمی زاد نه حیوانات وحشی دارند برای خود زندگی می کنند و کس را باکی از آن نیست که دینش و مسلکش مورد بی احترامی گروهی دیگر قرار بگیرد. بی تردید هندیان اگر از آقایان حمله کننده متدین تر نباشند – حتی در دوره های جدید که نفوذ فرهنگ غرب را بی پرده می توان در جامعه شان دید – از دین دارترین مردمان بشریت بوده و هستند و دین نقشی عجیب و اساسی در زندگیشان دارد. اما همیشه هم این انعطاف را در برابر تمامی مذاهب و ادیان دیگر داشته اند که آنها را در کنار خود بپذیرند.
از گفتار اصلی دور نشوم. اگر از آقایانی که حمله کردند و فریاد وا اسلاما سر داده اند، بپرسی مرحوم علامه طباطبائی را قبول داری؟ یا آیت الله خمینی را قبول داری؟ بی هیچ بحثی سر تکان می دهد که آری. از کمی فاضل ترشان که بپرسی مرحوم علامه محمد حسین طهرانی را چی، او را هم قبول داری؟ بی تردید جواب او هم این است. آری. تو هم حق هم نداری که بر ایشان اعتراضی وارد کنی. قبول. اما امان از وقتی که با دلیل و مدرک بخواهی حالیشان کنی که اینان از رفتارتان گریزانند که هر عاقلی چنین است.
به کتاب “روح مجرد” رجوعتان می دهم. که نوشته ی علامه طهرانی است و در وصف زندگی بزرگانی که در کلام نمی گنجند. همچون میرزا علی آقا قاضی بزرگ رحمه الله علیه ، میرزا جواد آقا انصاری همدانی رحمه الله علیه و جناب حاج سید هاشم موسوی حداد رحمه الله علیه که اکثر کتاب در وصف اوست و طریقه ی سلوکش. در صفحات ۳۸۲ تا ۳۸۴ عینا چنین می خوانیم:

امّا جناب‌ آیة‌ الله‌ زاده‌ بهبهانی‌: آقا شیخ‌ محمّد علی‌ کرمانشاهی‌ در «مَقامع‌ الفَضل‌» با این‌ أجوبه‌ای‌ که‌ ملاحظه‌ نمودید، جواب‌ از وحدت‌ وجود نداده‌اند. و بیچاره‌ محیی‌الدّین‌ را علاوه‌ بر تکفیر، به‌ هزار عیب‌ و علّت‌ دیگری‌ مزیّن‌ فرموده‌اند. و باید خودشان‌ در مواقف‌ آینده‌ از عهدة‌ پاسخهای‌ او برآیند.
ایشان‌ فقط‌ گفتار میر سیّد شریف‌ در «حاشیة‌ تجرید» را ذکر نموده‌، و سپس‌ شروع‌ کرده‌اند به‌ انتقاد از عرفاء و محیی‌الدّین‌ عربی‌.
در زمان‌ ایشان‌ درویش‌کشی‌ رائج‌ بود. عوامّ کالانعام‌ هر جا مسکینی‌ دل‌سوخته‌ را که‌ شعار درویشی‌ داشت‌ می‌یافتند، خانه‌اش‌ را غارت‌ میکردند و خودش‌ را می‌کشتند.
در لیلة‌ جمعه‌ دوازدهم‌ شهر جُمادَی‌ الثّانیه‌ سنة‌ یکهزار و سیصد و هفتاد و هفت‌ هجریّة‌ قمریّه‌ که‌ حقیر در همدان‌ و در منزل‌ و محضر حضرت‌ آیة‌ الله‌ حاج‌ شیخ‌ محمّد جواد أنصاری‌ همدانی‌ مشرّف‌ بودم‌، ایشان‌ در ضمن‌ نصایح‌ و مواعظ‌ و قضایا فرمودند:
آقا سیّد معصوم‌ علیشاه‌ را آقا محمّد علی‌ بهبهانی در کرمانشاه‌ کشت‌. آقا محمّد علی‌ سه‌ نفر از أولیای‌ خدا را کشت‌. سوّمی‌ آنها بُدَلا بود که‌ فرمان‌ قتل‌ او را صادر کرده‌ بود. بُدلا به‌ او گفت‌: اگر مرا بکشی‌، تو قبل‌ از من‌ خاک‌ خواهی‌ رفت‌! آقا محمّد علی‌ به‌ وی‌ گفت‌: مظفّر علیشاه‌ و سیّد معصوم‌ علیشاه‌ که‌ از تو مهمتر بودند چنین‌ معجزه‌ای‌ نکردند، تو حالا میخواهی‌ بکنی‌؟! بدلا گفت‌: همینطور است‌. چون‌ آنها کامل‌ بودند، مرگ‌ و حیات‌ در نزدشان‌ تفاوت‌ نداشت‌؛ ولی‌ من‌ هنوز کامل‌ نشده‌ام‌ و نارس‌ هستم‌. اگر مرا بکشی‌ به‌ من‌ ظلم‌ کرده‌ای‌! آقا محمّد علی‌ به‌ حرف‌ او اعتنا نکرد و او را کشت‌. هنوز جنازة‌ بدلا روی‌ زمین‌ بود که‌ آقا محمّد علی‌ از زیر دالانی‌ عبور میکرد ناگهان‌ سقف‌ خراب‌ شد و در زیر سقف‌ جان‌ سپرد. چون‌ ایشان‌ عالم‌ مشهور و معروف‌ کرمانشاه‌ بود و احترامی‌ مخصوص‌ در میان‌ مردم‌ داشت‌ فوراً جنازه‌اش‌ را تشییع‌ و دفن‌ کردند، امّا در این‌ أحیان‌ کسی‌ به‌ بدلا توجّه‌ نداشت‌ و جنازة‌ وی‌ در گوشه‌ای‌ افتاده‌ بود و هنوز دفن‌ نشده‌ بود.
مرحوم‌ آیة‌ الله‌ انصاری‌ فرمودند: گرچه‌ مظفّر علیشاه‌ و سیّد معصوم‌ علیشاه‌ و بدلا مسلک‌ درویشی‌ داشتند؛ و این‌ مسلک‌ خوب‌ نیست‌، امّا فرمان‌ قتل‌ اولیای‌ خدا را صادر کردن‌ کار آسانی‌ نیست‌.

کلام‌ استاد علاّمة‌ طباطبائی‌ در حرّیّت‌ اهل‌ توحید در زمان‌ رفع‌ جُمود و تحجّر
حضرت‌ استاد آیة‌ الله‌ علاّمة‌ طباطبائی‌ قدَّس‌ الله‌ نفسَه‌ میفرمود: این‌ مشروطیّت‌ و آزادی‌ و غرب‌گرائی‌ و بی‌دینی‌ و لااُبالی‌گری‌ که‌ از جانب‌ کفّار برای‌ ما سوغات‌ آمده‌ است‌، این‌ ثمره‌ را داشت‌ که‌ دیگر درویش‌ کشی‌ منسوخ‌ شد، و گفتار عرفانی‌ و توحیدی‌، آزادی‌ نسبی‌ یافته‌ است‌؛ و گرنه‌ شما میدیدید: امروز هم‌ همان‌ اتّهامات‌ و قتل‌ و غارتها و به‌ دار آویختن‌ها برای‌ سالکین‌ راه‌ خدا وجود داشت‌.

می بینید که بزرگانی چون علامه طباطبائی و مرحوم انصاری چه گفته اند؟
این قضایا را اگر برای همین عوام الناسی که تیشه به ریشه ی تصوف بلند کرده و می زنند بگوئی شاید به تو بخندند. حتی باورشان نمی شود یکی مانند علامه چنین گفته باشد. اما حقیقت همین است که ما برای گرمی دکان خود هر کاری می کنیم و روی گردان هم نیستیم. انگار نه انگار که باید در جائی جواب پس بدهیم. در این کتاب بارها اشاره شده که به کسانی که نامشان رفت از میرزا علی آقا قاضی بگیر تا شیخ حداد، نسبت تصوف داده اند و بر سر و رویشان ریخته اند و محافلشان را به هم ریخته اند. گیر اصلی این جماعت بی دین و خشک مغز با چیست؟ حتی به خودیشان هم رحم نمی کنند. زمانی با فلسفه مشکل داشتند و از دیرباز تا کنون با عرفان. نه با عقل سلیم سر سازگاری دارند نه با قلب سلیم. یاد کلمات مولا علی می افتم در حکمت عجیب و پر ابهت ۱۴۷ نهج البلاغه.

ها، اِنَّ ههُنا لَعِلْماً جَمّاً [ وَ اَشارَ بِیَدِهِ اِلى صَدْرِهِ] لَوْ اَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلى اَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُون عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ لدّینِ لِلدُّنْیا، وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلى عِبادِهِ، وَ بِحُجَجِهِ عَلى اَوْلِیائِهِ. اَوْ مُنْقاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لا بَصیرَةَ لَهُ فى اَحْنائِهِ، یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فى قَلْبِهِ لاَِوَّلِ عارِض مِنْ شُبْهَة. اَلا، لاذا وَلا ذاکَ. اَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیادِ لِلشَّهْوَةِ. اَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْع ِ وَ الاِْدِّخارِ، لَیْسا مِنْ رُعاةِ الدّینِ فى شَىْء، اَقْرَبُ شَىْء شَبَهاً بِهِمَا الاَْنْعامُ السّائِمَةُ. کَذلِکَ یَمُوتُ الْـعِـلْـمُ بِـمَـوْتِ حـامِـلیـهِ . اللّهُمَّ بَلى، لا تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّة، اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً، اَوْ خائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَیِّناتُهُ. وَ الاَْعْظَمُونَ عِنْدَ اللّهِ قَدْراً، یَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّناتِهِ حَتّى یُودِعُوها نُظَراءَهُمْ، وَ یَزْرَعُوها فى قُلُوبِ اَشْباهِهِمْ. هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى حَقیقَةِ الْبَصیرَةِ، وَ باشَرُوارُوحَ الْیَقینِ، وَ اسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ اَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِاَبْدان اَرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاَْعْلى. اُولئِکَ خُلَفاءُ اللّهِ فى اَرْضِهِ، وَ الدُّعاةُ اِلى دینِهِ.
آهِ آهِ، شَوْقاً اِلى رُؤْیَتِهِمْ!
بدان که در اینجا دانش فراوانى است ـ اشاره به سینه اش فرموده ـ اگر براى آن افراد شایسته اى مى یافتم انتقال مى دادم! آرى شخص تیزفهمى را براى این علوم مى یابم ولى از او بر آن ایمن نیستم، ابزار دین را براى دنیا به کارمى گیرد، و با نعمت هاى خداوند بربندگانش، و به حجت هاى حق بر اولیائش بزرگى مى فروشد، یا کسى را مى یابم که پیرو حاملان حق است و او را دراطراف و جوانب آن بصیرتى نیست، به اولین شبهه اى که عارضش مى گردد آتش شک در دلش افروخته مى شود.بدان که نه این را اهلیّت است نه آن را. یا کسى را مى یابم که حریص به لذت شده، و به آسانى مطیع شهوت گشته. یاکسى که شیفته جمع کردن مال و انباشتن آن است، این دو نفر به هیچوجه رعایت کننده دین نیستند، نزدیکترین موجود از نظر شباهت به این دو طایفه چهارپایان رها شده در علفزارند.علم با مرگ حاملانش به این صورت مى میرد.خداوندا، آرى زمین از کسى که به حجّت خدا براى خدا قیام نماید تهى نمى ماند، قائمى آشکار و مشهور، یا ترسان و پنهان، تا دلایل الهى و بیّناتش باطل نگردد. اینان چند نفرند، و کجایند؟ به خدا قسم عددشان اندک، و نزدخداوند از نظرمنزلت بسیاربزرگند، خداوند دلایل وبیّناتش را به وجود آنان محافظت مى کند تا به افرادى شبیه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهایشانکشت کنند. دانش با حقیقت بصیرت به آنان روى نموده، و با روح یقین درآمیخته اند، و آنچه را نازپروردگان سخت گرفته اند آسان یافته اند، و به آنچه نادانان از آن وحشت کرده اند مأنوس شده اند، و با بدنهایى که ارواحشان به محلّ برتر آویخته همنشین دنیا شده اند. اینان جانشین حق در زمین، و دعوت کنندگان به دین خدا هستند.

آه آه که چه مشتاق دیدار آنانم!.

اشاره ها چه بسیارند در این حکمت. اشاره به عالمان دینی که دین را وسیله ی دنیایشان قرار داده و می دهند. اشاره به عوام الناسی که بعدها پسر همین امام یعنی امام جعفر صادق می گوید که کمرش را شکستند این دو گروه و مردمانی دیگر از جنس دیگر که گروه سومند و … .
این هم از بازی دنیاست که گروهی به نام دین اما چنان تیشه به دست، بر بُن دین می کوبند که هیچ کافری چنین نمی کند. بگذریم؛ عقده ای شده بود بر دلم. خوب شد که نوشتم.
پ.ن: این را باید در متن می گنجاندم که نشد. این جا بخوانید. دراویش گنابادی را می شناسم و باز هم اعلام می کنم نه سرسپرده ی این قوم هستم و نه حتی علاقه ی “خاصی” به ایشان دارم. اما با اینان بسیار در رابطه بودم و رفتم و دیدم و مرام و سلوکشان را از نزدیک درک کردم. هم به محضر پیر کنونیشان، جناب مجذوب علیشاه بارها رفتم و هم مریدانش را و شیوخش را بارها به صحبت و بحث و تبادل نظر گرفته ام. که درس و علاقه ی شخصی ام چنین ایجاب می کرد. اما برایتان بگویم: این طایفه اتفاقا از با اخلاق ترین و متشرع ترین طوایف درویشانند و اصلا بارها در نامه ها و مراسلات پیران این قوم به کسب علوم شرعیه از فقها اشاره و دستور داده شده و چنانچه می دانیم بسیاری از علما و روحانیون طراز اول نیز به بزرگان این فرقه با دیده ی احترام می نگریستند. مثال می زنم: چنانچه حتی سماع و ساز را مباح که هیچ در مجالس خود حرام می دانند. اگر پیش بیاید یکی در مجلسی فقط آوازی خوش از اشعار بزرگی بخواند. بارها و بارها از سوی شیوخ این فرقه در حرمت استعمال دخانیات حتی سیگار مطلب دیدم و بسیار هم بزرگانشان به آن مقیدند. خلاصه وصله هائی که برای بعضی بسیار چسبنده است را نمی توان به قامت ایشان دوخت. سلامت نفس دارند و خلاصه بسیار محسنات دیگر که جای ذکرش اینجا نیست.
◙عکس هائی از تجمع دراویش گنابادی تا تخریب حسینیه ایشان را می توانید در اینجا ببینید.
سه شنبه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۴

سوگواره

این را بخوانید:

نه در پی مقبره ای هستم و در جستجوی آنم
ونه بدنبال در و روی مسجدی هستم
آن که آرامش قلب مرا ربود
یگانه ای است که می جویم

(نقل از نصرت فاتح علی خان)

و این را:

دل مثل گورسیاه است و ناگهان ـ کودکانه ـ آرزو می کند معجزه ای رخ بدهد وآن جا ، آن سوی تنه ی سیاه ـ سوخته ی کاج ها ، چهره ی انسانی که می شناخته است در متن خاکستری فضا بشکفد و اگر شده یک آن ، یک نگاه دیگر ، آن لبخند بدرود همیشه را ببیند… .

سلوک (محمود دولت آبادی)

راستی همراه این خوانش، این آهنگ را هم بشنوید:

!Secret Love

از وبلاگ “درسوگ شه افسون ویرانه ام و مجنون
سه شنبه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۴

برای یک قدیسه

تقدیم به یک قدیسه!
دکتر زهرا خاقانی میلانی*

واقعیت این است که گم شده ام!
خیلی وقت است که گم شده ام! اما می توانید زمانش را اینگونه تصور کنید. بعد از اولین تصمیم به خودکشی.
راهروی دراز را می روم تا ته و باز بر می گردم به روی نیمکتی می نشینم که مرا بعد از گم شدنم به روی آن نشاندند. راهرو دراز و نیمه تاریک است و در دو انتهای آن، دو درب شیشه ای کدر شده از رنگ سفید چرکین وجود دارد که روی آن انواع لکه ها را می توانی شناسائی کنی. از خون گرفته تا عرق پیشانی آدمی که صورت را بر روی آن سائیده تا کمی خنکای شیشه تسکینش دهد. درب ها از داخل قفل می شوند و من اینجا زندانی شده ام. میان راهروئی که هیچ شباهتی با زندان واقعی ندارد.
چشمانم مانند همین شیشه ها کدر شده. منتظرم که یکی بیاید و مرا خلاص کند. سیگارهایم را وقتی کشان کشان می آوردنم اینجا یکی از جیبم زد. لامصب نگفت که اینجا از سیگار خبری نیست. مچ دستم هنوز درد می کند. مرتیکه نره خر، جوری مچم را از همن جائی که قید رگش را زده بودم، سفت چسبید و پیچاندش به پشت، که گفتم از جا کنده شد. بعدش دو مرد؛ یکی آن دست دیگرم را چسبید و دیگری دوید تا ماشین را آماده کند که به این خراب شده بیاورندم.
خسته شدم از راه رفتن در این راهروی دراز. روی زمین نشستم – کنار نیمکت- و پاها را دراز کردم تا کمی ساق ها آرام بگیرند. دست هایم را گذاشتم روی نشیمن گاه نیمکت و سرم بروی آنها گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

کلاس هامیوپاتی دکتر بیانی

- این گل کبریتیه. با نام علمی و مرسوم “Lycopodium” واسه سوءهاضمس بعد از خوردن شیرنی جات. وقتی شکم به قاروقور می افته و شخص کلافه می شه ازش تجویز کنید…. . زیر چشمی نگاهی به فریبا می کنم که با چشمان زیبایش دارد تصویر گل کبریتی را هضم می کند. شاگرد باهوش و زیبای کلاس. لبخندی همیشگی بر روی لبهایش دارد. نگاهی به من می کند و سریع می دزدشان.

- احمق صد دفه گفتم تو کلاس به من زل نزن!
- بابا زل چیه. من زیر چشمی هم نمی تونم نگاه کنم؟
- زیر چشمی. رو چشمی. اصلا نمی خوام نگاه کنی. چه گیری کردما!
- باشه بابا داد نکش. این جوری که تو داری داد می کشی که آبروریزیش بیشتره.
- اَه! کُشتی منو! آدم نمی شی. دیوونه!

- نمی دونستم از رقص خوشت می آد وگرنه برات می رقصیدم!
- کلاس های دکتر پاکباز و توصیه می کنم بری. در رابطه با نقش انرژی درمانی در هامیوپاتیه.
- محمد منو نمی فهمه… .
- کافه بارون بریم؟ دنج تره! تو ولیعصر به دنجی بارون جائی نیست.
- بیا بیمارستان. قلبت چی شده؟
تصویری محو از فریبا وقتی داشت با آهنگ “دود عود” مشکاتیان، سماع می کرد.

دستی به پشتم خورد و تکانم داد.
- هی آقاجون بلند شو. مسافرخونه که نیست!
چشمانم جائی را نمی دید. جلوی چشمانم کدر بود. خاکستری. سیاه. سفید. در دریائی از کدری غوطه ور شده بودم. صدایش زنانه بود. به او گفتم جائی را نمی بینم. گفت پاشو!. گفتم نمی توانم. گفت پا که داری بلند شو. گفتم من گم شده ام.
زیر بغلم را گرفت و خواست که بلندم کند که نتوانست. داد زد: زهره جون بیا کمک. یکی دیگر آمد و بلندم کردند و به روی نیمکت نشاندنم.

- این جا چه کار می کنی؟
- چرا نگفتی زودتر بیایم؟
- من خوابم برد. جائی را نمی بینم. به من کمک کنید. این جا کجاست؟ (گریه ام می گیرد).
- غصه نخور الان میان می برنِت بخش. استراحت کنی خوب می شی. کسی رو داری بهش بگیم بیاد دنبالت؟
- نه. من کسی و داشتم که اینجا نبودم.
- چی شد که اُوردنت اینجا؟
- منگ بودم. ریختن سرم و با کتک به اینجا اُوردنم.


شاید ادامه داشته باشد!
*. کسی که سه بار مرا از مرگ نجات داد و مرا با پیشگوی آسمانی و دهمین مکاشفه آشنا ساخت. و من امروز در سال گشت آشنائیم با او، هرچند که از او دورم اما سخت به یادش هستم!
بخشی از داستان بلند و در حال نگارش “برای یک قدیسه”

جمعه,۲۱ بهمن, ۱۳۸۴

خلق ِ متعشق


تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم!

بی ما تو به سر بری همه عمر
من بی تو گمان مبر که یک دم

خط : استاد فاطمه وصال

پنجشنبه,۲۰ بهمن, ۱۳۸۴

صبوحی (۴)

اگر چشم مردمان به گریه عادت نداشت، پس ماجرا (واقعه ی کربلا) را به عیش و سرور روایت می‌کردم!
واگر نبود امتثال فرمان سنت نبی و کتاب پروردگار … هر آینه در مقابل این نعمت بزرگ، جامه های سرور و بشارت به تن می‌کردیم!!!
سید ابن طاووس – مقدمه‌ی اللهوف علی قتلی الطفوف –
شنبه,۱۵ بهمن, ۱۳۸۴

صدا. صدای سخن عشق

هو العلی

آرام آرام دلربائی می کند

این حسین است و خدائی می کند

( به یاد برادر هنرمندم: علیرضا ایلچی)

جمعه,۱۴ بهمن, ۱۳۸۴

نگاه برون دینی

قصدم از آوردن این نوشتار قضایائی است که در این چند وقت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. کاریکاتورهائی که در روزنامه های اروپائی از پیامبر اسلام کشیده اند و عده ای زیر علم آزادی بیان دارند برای آن سینه می زنند و از آن دفاع می کنند، موضوعی است که مرا برآن داشت تا با کمی تامل بیشتر به مقوله ی انتقاد از دین در اشکال مختلفش بپردازم. مقاله کمی طولانی است. ببخشید.

می دانیم که انسان شناسی دین یکی از زیر شاخه های قدیمی انسان شناسی است و در انسان شناسی، حجم زیادی از آثار به موضوع دین اختصاص داشته اند و اصولا دین به دلیل پرداختن به دغدغه های بنیادین انسانها و مساله ی رستگار ی؛ همیشه موضوعی جذاب برای پژوهش بوده است. از طرفی ارتباط تنگاتنگی که بین دین و مقدرات اجتماعی انسانها در طول تاریخ برقرار بوده، عامل دیگری در توجه به دین و دین پژوهی بوده است.
به طور کلی مباحث مربوط به دین را می توان در دو رویکرد کلی قرارداد. یکی مباحث “درون دینی” و دیگری مباحث “برون دینی”.
رویکرد درون دینی از جایگاهی در درون دین به مقوله ی دین می نگرد. به عبارت دیگر کسی که از این رویکرد به دین می پردازد، اصول آن دین را پذیرفته و از جایگاه یک معتقد به آن دین نگاه می کند. از این رو رویکردهائی “ارزشگذار” و “تجویزی” هستند و به “درست” و یا “نادرست” امور از دیدگاه دینی توجه دارند. مباحث “فقهی” و “کلامی” از جمله دانش های درون دینی تلقی می شوند که به “بایدها” و “نبایدها” و “درست و نادرست ها” می پردازند.
اما رویکردهای برون دینی، به دین از جایگاهی بیرون از آن دین نگاه می کنند. کسی که بارویکردهای برون دینی به دین می پردازد؛ به درستی یا نادرستی امور دینی کاری ندارد و اصولا از جایگاه یک معتقد به دین نَگریسته و نمی پردازد. پس به این ترتیب رویکرد برون دینی بدون ارزشگذاری و تجویز، صرفا به توصیف و تبیین پدیده های دینی می پردازد. امروزه رویکرهای علمی به دین را جزو رویکردهای برون دینی قرارداده اند. مثل “روان شناسی دین”، “جامعه شناسی دین” و “انسان شناسی دین”.

مبانی انسان شناسی دین

انسان شناسی به عنوان یک رشته ی علمی مانند دیگر علوم نوین در دوره های مدرن شکل گرفته و بسط یافته است. اگرچه توجه به مردمان دیگر و بررسی باورها، آداب و شیوه های معیشت آنها، به قرن ها پیش از دوران مدرن باز می گردد – همانند “هردوت” (مورخ یونانی) که گزارش هائی از فرهنگ مردم غیر یونانی را در کتاب خود ثبت کرده و همچنین در دوران اسلامی نیز کسانی گزارش هائی با ذوق مردم نگارانه را نگاشته اند مانند سفرنامه های “ابن بطوطه” و “ناصر خسرو” و کتاب “مروج الذهب” از “مسعودی” – ولی انسان شناسی به عنوان یک علم نظام مند از دوران مدرن سرچشمه گرفته و حاصل تغییرات پدید آمده در این دوران است.
مبانی اسان شناسی و به طور ویژه “انسان شناسی دین” را می توان به دو دسته تقسیم کرد؛ یکی مبانی معرفت شناختی و دیگری مبانی اجتماعی.

۱- مبانی معرفت شناختی

این مبانی را باید در جنبش فلسفی روشنگری (Enlightenment) جستجو کرد که از قرون هفدهم و هجدهم میلادی جریان داشته و غالبا به “عقل” و عقلانیت و نیز پیشرفت های تمدن های انسانی می پرداخت. از طلایه داران این دوران چهره های شاخصی چون “امانوئل کانت” (۱۸۰۴- ۱۷۲۴)، “ژان ژاک روسو” (۱۷۷۸- ۱۷۱۲)، “ولتر” (۱۷۷۸- ۱۶۹۴)و تامس هابز (۱۶۹۷- ۱۵۸۸) هستند.
این افراد به طور مشخص شروع به تامل بر میراث گذشته ی خود و خصوصا دوران قرون وسطی کردند و به این ترتیب باورها، آراء و نهادهای اجتماعی دوران وسطی را به چالش کشیده و مورد نقد قرار دادند. از این دوران بود که دانشمندانی چون “کانت” مشخصا “مبانی دینی” را مورد نقد صریح و دین را که در قرون وسطی سیطره ای همگانی و تسلطی بی چون و چرا بر تمامی شئون زندگی و حیات انسانها داشت را دستخوش نقد و تزلزل قرار دادند.
همین طور که تمام فلسفه ی به اصطلاح متافیزیکی قرون وسطی و توجیهات عقلانی باورهای دینی (مسیحیت) در این دوران اعتبار خود را از دست می دادند، عقیده ی “لا ادری گری” یا (Agnosticism) هم کم کم برای خود در میان نظریه پردازان و دانشمندان و به تبع آن موردم عادی که قاعدتا عادت پیروی دارند و حرف شنوی، جا باز می کرد. رخنه ای که با ظهور “دیوید هیوم” (۱۷۷۶- ۱۷۱۱) و فلسفه ی شک گرایانه اش (Skepticism) و مکتب (Deism) و نظریه ی خدا = فرافکنی (Projection) انسانی، جلوه و نمائی تمام قد برای اهل دین و روحانیون دینی داشت.

۲- مبانی اجتماعی

تحولات معرفت شناختی در دوران مدرن همراه بودند با پدید آمدن تحولات و رخدادهای اجتماعی که خود در ارتباطی دو سویه با علوم و معارف قرار داشتند.
از مهمترین این تحولات اجتماعی می توان به این موارد اشاره کرد: پدید آمدن دولت های ملی (Nation State) و متعاقب آن انقلاب صنعتی در قرن ۱۸٫ رشد شهر ها و افزایش جمعیت به دلیل مهاجرت های روستائیان به شهرها و در نتیجه پیدایش مسائلی چون خودکشی، بزه کاری، جنایت، فقر، مساله ی نابرابری های اجتماعی و … که در نتیجه همه ی این عوامل باعث معطوف شدن توجه اندیشمندان به جوامع انسانی و به وجود آمدن علم “جامعه شناسی” شد. همچنین تحول “بسط اروپا” یا “گسترش اروپا” (European Expansion) و عوارض آن یعنی “استعمار” (Colonialism) که طی آن اروپائیان با جوامع دیگر که برایشان غریب (Exotic) و ناشناخته بود، آشنا شدند و لذا برای شناخت که هم از روی کنجکاوی و هم برای توانمند شدن بیشتر برای تسلط بر ایشان بود، کم کم زمینه ی پیدایش علم ” انسان شناسی” هم بوجود آمد.

از آنچه گفتیم می توان چنین دریافت که در شکل گیری انسان شناسی دینی هم مبانی معرفت شناختی و هم مبانی اجتماعی باید در مد نظر قرار گیرد. مبانی معرفت شناسی که شامل مفاهیمی چون عقلانیت، لاادری گری و دین طبیعی (Deism) می شود در شکل گیری تمامی علوم نوین (حتی هنر مدرن که کاریکاتور به نوعی یکی از زیر شاخه های آن است) نقش اساسی داشتند. اما مساله ی گسترش اروپا که به تجربه ی استعمار و مواجهه با “دیگری” منجر شد به ویژه در انسان شناسی حائز اهمیت است.
اگر دین را به مثابه ی درختی بگیریم؛ آنچه در بررسی دین و شاخه های آن می تواند اخلال ایجاد کند، طبق همین قواعد علوم جدید، “باور های خودی” است که می تواند باعث بدفهمی یا سوء تعبیر باورهای دیگران شود (که می بینیم این روند کنونی ضدیت با مسلمانان کاملا منجر به همین واقعه شده است).
این است که معتقدم ارزش های مدرن امروزه گریبان داعیه داران آن را گرفته است. کسانی که مدعی مسائلی چون آزادی بیان و حقوق بشر که چکیده ی همین علوم انسان شناسی و جامعه شناسی می باشند، هستند؛ امروزه خود به روشی عمل می کنند که در صورت قراردادن نحوه ی عملشان در همین چهار چوب های معقول و علمی، به روشنی دیده می شود که از خطوط و مرزهای آن گذشته اند و به نوعی هنجار شکنی را باعث شده اند.
به عبارت دیگر اگر اصول “لاادری گری روش شناختی” (Methodological Agnosticism) را اصل می دانیم و برایش هورا می کشیم و از آن خط کشی می سازیم برای جدا کردن عاملان و زیر پا گذارندگان نتیجه گیری های آن اصل یعنی حقوق بشر و آزادی بیان، لازم است که حداقل در فرایند بررسی و تحقیق در دین، از قضاوت ارزشی در مورد صحت و سقم و یا درستی و نادرستی باورهای “دیگران” (مانند فرقه یا گروه خاص تندرو) بپرهیزیم. قوم مداری (Ethnocentrism) که عملی مذموم در حقوق بشر شناخته می شود نتیجه ی دیدن مردمان “دیگر” از خلال “عینک خودی” و قضاوت کردن درباره ی ایشان بر اساس ارزش ها و باورهای خودی است. اگر قوم مداری برای عامه ی مردم قصوری است که باید بر آن فائق آمد، برای یک پژوهشگر، یک روزنامه نگار و هر کسی که به نوعی در فرهنگ سازی یک قوم نقش دارد، نقیصه ای است که اعتبار کل کار را زیر سوال می برد.
اینجاست که در می یابیم دوستانی چون داریوش محمد پور، نیکان و … در خصوص بررسی جهات مختلف این پدیده ی مذموم، هر کدام در جای خویش به نیکی از حق مطلب برآمده اند. درود بر آنان.

مطالب دیگران:

عصر مقدسات جدید (داریوش محمد پور)
راه‌‌های نرفته‌ی روشنفکران و اصلاح‌گران دینی (سیبستان)
یک نشانه (مکتوب؛ مهاجرانی)
جوهر آیینه (مکتوب؛ مهاجرانی)
کاریکاتور و حد و مرزهای آن (نیک‌آهنگ کوثر)
کاریکاتور و حد و مرزهای آن – ۲ (نیک‌آهنگ کوثر)
آسیب‌شناسی شیوه‌ی اعتراض مسلمانان (سیبستان)
دوشنبه,۱۰ بهمن, ۱۳۸۴

او آمده تا اگر گذاشتند، بماند!

استاد محمد رضا لطفی را می گویم.

آمده. خبرش را شنیده بودم از دوستانم. گویا به شدت هم با یارانش مشغول برنامه ریزی هستند تا کار را شروع کنند. بگذار دلمان خوش باشد که روزی، روزگاری، باز این درخت تناور اما نیمه جان موسیقی اصیل ایرانی را ببینیم که دارد ثمره می دهد. خدا کند که آمدنش نوید روزهائی را بدهد که شجریان خودش بود نه کس دیگری! لطفی جدی و با حوصله ساز می زد و … .
لطفی می تواند محرک خوبی باشد. می تواند حتی جان تازه ای باشد. به شرطی که بخواهد و بخواهند! که خود را درگیر بروکراسی های خود خواسته نکند! که کار کند. عمیق. نه مانند خیلی از کارهائی که آن طرف کرده و دور از چشم مخاطبان عام و حتی خاص که برخی درز کرده و دیدیم که چیزکی نبوده در مقام و شان استاد.
او بر گردن موسیقی حق بسیار دارد. می دانم. او برای حد اقل من رویائی از شور و عشق است. او برایم خاطراتی را زنده می کند که فراموش نشدنی اند و برای خیلی های دیگر. ساز او چنانم کرد که تا مدتها آنقدر کاست “عشق داند” را گوش دادم تا نوار از بین رفت و این قصه دفعتی دیگر هم تکرار شد! حالا او آمده.
بگذار دلمان خوش باشد .
یکشنبه,۹ بهمن, ۱۳۸۴

صبوحی (۳)

وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ!!!
سوره مبارکه اسرا – آیه ۷۰
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال – مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

پ.ن: یادش بخیر. سحرگهی کنار رکن یمانی کعبه، چه شوقی داشتم با این آیه که با همرهی حافظ مست و لایعقلم کردند.

شنبه,۸ بهمن, ۱۳۸۴

چیزی به نام عشق… از جنس غزل

این سرکار خانم شمس هم عجب اشعار خوبی داردها! پاک هوائی می کند آدم را!

پ.ن: فرض کن ساعت ۴٫۳۰ صبح باشد، ۵-۴ ساعت بعد امتحان کمر شکن ِ”ادیان هند” داشته باشی، نصف شبی سرو گوشت بجنبد به وبگردی، یک غزل ِ ناب معاصر بنوازدت به مهر، امیر حسین سام و گروه سایه اش هم مهمانت کرده باشند به یک تصنیف خاطره زنده کن ِبه قول آن مدیر انتشاراتی دهه ی شصتی، چه شود… .
پنجشنبه,۶ بهمن, ۱۳۸۴

قرار ِ ملاقات با خدا در کوه

برای چند لحظه چشمت را ببند و آرام به دنیائی بی ابتذال نگاه کن که در ذهنت می سازیش. بساز.بساز. ساز به قشنگی می زنی. برای اندک زمانی رخت برگیر و بیا.
دور شدم. از من حقیقی ام دور می شوم. با سرعتی جنون وار دارم از دست می روم. خودم از خودم می روم. خیسم. خیس خیس از این باران زمستانی. خلوتی کجاست؟ سکوتی در صدائی می خواهم که نمی شنوم. چرا یکی سکوت نمی کند که ناگفته ها را بشنوم. حرف نزنید. من خسته ام و به خوابی ابدی نیازمندم. من، من… من گم شدم. کجاست خانه ی من؟ من اینجا را نمی شناسم. مردمانش برایم غریبه اند. چرا به زبان من کسی سخن نمی گوید؟ فکرم را چرا کسی نمی خواند؟ مادرم کجاست که برایم قصه بگوید؟
کجاست؟ آن سوالی که نوک زبانم می گردد؛ آخر کجاست؟ چرا نمی یابمش؟ سوال که سوال شود… شده. من به کسی احتیاج دارم که روح مذاب شده ام را آرام آرام به اقیانوسش رهنمون کند. کاش کسی بود. کسی نیست!
فصل تلخی است این زمستان. مرا الکی الکی هوائی می کند که بروم. شعری ام می کند. یاد “فرهنگ فر”م می اندازد و سکوت تلخش در هر سکوت نُتِ پنجه هایش که بر تنبک فرو نمی آمد و حسرت جهانی بر دل من و تنبک می گذاشت. سکوتی پتک مانند که بر سر فرو می آمد. راستی کسی ناگفته های او را در میان سکوت نُتها شنیده؟ فصل زهری است زمستان. مرا می کِشد به دنبال خودش و می برد به ناکجا آبادها. می کشد از سلوکِ “دولت آبادی” تا غم های “سید خلیل عالی نژاد”. تا مردمان گرم-خانه های جنوب شهر. همه جا. این همه، جا و من خسته ی این خاک بد سیرت. دیدی کسی که نای حرکت ندارد و دستش بسته اند و می کشانندش. هی بیا هی بیا. دلم هوس ذره ای نور کرده که بتابد و نمی تابد.
آرام آرام بیا. تند نه. همین مصیبت که دارند مرا تند می کِشند و می برند بس. قصه ها، خاطره ها، یکی یکی نو می شوند. زیر لب زمزمه می کنم: به سر دروازه ی هستی نوشتیم – غم بی همزبانی کُشت مارا.* آهان! بخوان. صدای تو خوب است. بخوان. همایون مثنوی بخوان. همین یک بیت را فرض کن صد بیت مثنوی است. حالا بخوان.
هجوم نیاورید لامصب ها! اندکی آرام تر. بگذارید یکی یکی ببینمتان. بگذارید آهسته تر بر روی هرکدامتان تمرکز کنم. چقدر هوار می کشید. من از دست همین هوارهایتان گذاشتمتان و گذشتم. آری اندکی آهسته تر!
« کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی ».** آه. آه از این قصة شوق ِ من. پاک می کند مرا از هر چه غیر اوست. و همین مرا – روح مرا – لغزنده تر می کند. همین است که می لغزم و به پیش می روم. همین است که خسته ام کرده. چقدر لغزش؟ دیدی جرات سُر خوردن نداشته باشی و هی پایت برای خودش راه بیافتد جلوتر از تو و تو مدام جوش بزنی و بترسی که الان وقت سقوط است؛ بعد گام به محکمی برداری غافل از اینکه چستی و چالاکی باید تا سفتی و سختی. خسته ات می کند این لغزندگی جاده ها. این یخ های رابطه از پایت می اندازند آخر. چشم باز می کنی و می بینی زیر هجوم قدم های خاطره ای.
“دنیا گرفتارت کرده پسر جون؟” پیرمرد سیگار فروش می گفت. دنیا… دنیا… دنیا… .
نشستم و نگاه کردم به گنجشککان بی پناه. در این باران و سوز سرما مگر چقدر جان دارند که می کنند؟ هی حرص خوردم و نگاهشان کردم.
کاش الان گرفتار این بدمصب نبودم تا می کندم و می رفتم. شاید می رفتم گوشه ی دنجی که جزو این دنیا نبود. مال دنیا نبود. راستی مرا با دنیا چه کار؟ کاش جائی در گوشه ی یکی از کتابخانه های معروف داشتم. من بودم و کتاب و کتاب. آنقدر می خواندم و می نوشتم تا آرش وار بند بند تنم از فشار قلم و کلمه و ابهت آن از هم می گسست. ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ. مَا اَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ. وَاِنَّ لَکَ لَاَجْرًا غَیْرَ مَمْنُونٍ.
***
کوهستان را دوست دارم. لغزش های زمستانی اش را دوست دارم. پشت به قله ی کوه نشستن را اگر به سلامت تا قله برسی یا حتی تکیه به جداری از دامنه ی کوه را دوست دارم. بلغزی و بروی و خیالت نباشد از لغزیدن که خسته ات کند. بگذاری که پایت برای خود، جلوتر از تو براه بیافتد و تو بگذاری که هرجا که خاطرش می کشد به زیرت بکشاند حتی ته دره. از آن بالا یا از ته دره می توانی خدائی را احساس کنی که در وجودت به تک و تا افتاده. همچو طفلی که در رحم مادر به تقلاست. خدا را می توانی حس کنی با تمام وجودت. اینجا دیگر کار از مکاشفه و دیدار روحانی گذشته. به جسم می توانی وجودش را در خود حس کنی. ببینیش. بشنویش. راستی که لغزش پای تا قله یا دره، به دیدن خدایت می ارزد. این گونه نیست؟

* شعر از: مرحوم استاد ناصرخان فرهنگ فر- رحمة الله علیه -
** شعر از: حضرت مولانا حافظ شیرازی – رحمة الله علیه -



صفحه قبل»