نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » اکتبر
چهارشنبه,۲۸ دی, ۱۳۸۴

صبوحی (۲)

گفتند موسی را کدام سختی بر تو گران تر آمد ؟ فرمود: آنگاه که “خضر” مرا گفت، “هَذَا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ”.* مصیبت چنان گران آمد که از آن دشوار تر نبود.

«سوره کهف . آیه ۷۸»

دوشنبه,۲۶ دی, ۱۳۸۴

تاب نوشتن

تاب نوشتن ِ زیادی ندارم.
معانی و خاطرات چنان غلغله ای در دل به راه انداخته اند که دست از همه کار شسته ام. مرا چه می شود؟!

روزگار را چنانچه افتد و دانی دارم سپری می کنم تا این چند روز امتحانات تمام بشود. رفقا هم که در کامنت ها دارند غوغا می کنند. یکی از “باده ی نور” و “اهل طهور” می گوید، یکی از “سلام” می نویسد و “جام بماصبرتم”، آن یکی هم از اسرار و کتمان سر و ” والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا”.
دلم تنگ است. هر کدام از این جملات برایم دنیائی از خاطره اند و حرف و حدیث. یادت بخیر میرزا محمد اسماعیل! یادت بخیر!
یکشنبه,۲۵ دی, ۱۳۸۴

از طلب تا دیَّتِ عاشق

از طلب تا دیَّتِ عاشق همه اینجاست!
من طلبَنی وَجَدنی و مَن وجدنی عَرفنی و من عرفنی احبَّنی و من احبَّنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته. « حدیث قدسی »
آن کس که مرا طلب کند، مرا می یابد و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد و آن کس که مرا شناخت، مرا دوست می دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهایش می باشم!
شنبه,۲۴ دی, ۱۳۸۴

صبوحی (۱)

قصدم این است که “طالع اگر مدد کند” مطالبی را بنام صبوحی بیاورم. دستاورد سحرهائی که خوش بودم و خوش می نشستم در قدیم الایام. سعی من بر این است که جملات منتخب، در حداقل کلمات از حیث ظاهر و در حد اکثر معنا از حیث باطن باشد. تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد!
.:: از هر طرف که روی، اگر راهروی، راه بری! ::.
سهروردی – شیخ اشراق – رساله ی عقل سرخ
جمعه,۲۳ دی, ۱۳۸۴

لطف ملکوتی

دوست نادیده ام، داریوش محمد پور لطف کرده و جداگانه ای در وصف اینجا و حال و هوایش نوشته است.
راستی این خلوت سرا میهمانی هم دارد؟!
پنجشنبه,۲۲ دی, ۱۳۸۴

صدای شجریان در جوانی

نمی دانم چند نفرتان تا بحال صدای استاد شجریان ِ ۳۰-۲۰ سال پیش را شنیده اید.
شجریان در آن دوره به شیوه ی خاصی به اصطلاح چپ کوک می خوانده. این جنس صدا را بعدها در آوازهائی از مرحوم بسطامی هم شنیدیم. امروزه که پدیده ی “ادای شجریان درآوردن” مُد شده و هر کس و ناکسی سعی دارد صدایش را شبیه شجریانِ امروزی کند و بخواند، بد نیست سری هم به آرشیوهای قدیمی صدای استاد بزنیم تا ببینیم آیا کسانی که امروزه این گونه اند، می توانند مانند آن دوره ی وی بخوانند؟!
متاسفانه گویا استاد هیچ رغبتی برای انتشار اینگونه آثار ندارد. نمی دانم چرا. اما به گفته ی خودش در مصاحبه ی چند سال پیشش با مجله ی “فیلم” آنقدر انواع مختلف و شیوه های متفاوت آوازی را مخصوصا با “لطفی” اجرا کرده که حد و حساب ندارد.
نمونه ی زیر یکی از آنهاست که در آرشیو” آواها” موجود است. صدای شجریان در آن زمان واقعا “هل من مبارز” می طلبیده.
.:: ملکوت با همراهی تار استاد لطفی ::.
برای شنیدن نیاز به فلش پلی‌یر دارید
سه شنبه,۲۰ دی, ۱۳۸۴

حسین، جبل الرحمه، عرفه

کسی می تواند درک کند که چه اتفاقی افتاده؟ حسین می گوید:
و انت الذی ازلت الاغیار عن قلوب احبائک حتی لم یحبوا سواک، و لم یلجئو الی غیرک. یا من اذاق احبائه حلاوه الموانسه، فقاموا بین یدیه متملقین… .
عجب!!! می دانی چه می گوید؟ دلم نمی آید ترجمه اش کنم بخدا.
آه! چقدر دلتنگ توام ای کوه رحمت! پدرمان “آدم” اینجا “حوا” را یافت. بعد چهل سال دوری از زمان هبوط. چرا اینجا؟ چرا حسین نگاه به کوه داشت و این چنین با خدایش به عشق نشسته بود؟ ماجرای عشق بازی او با خدا دقیقا از همین مکان بود که به یکباره رنگ دیگر به خود گرفت! آتش عشق از اینجا تیزتر شد که به کربلا انجامید. اینجا عهدها بسته شد. از اینجای قصه ی عشق دیگر گم می کنی که عاشق و معشوق کدامینند! حسین است؟ خداست؟ مغازله چنان از اینجا به بعد بالا می گیرد که تا روز عاشورا که هیچ، تا قیام قیامت هم نخواهی توانست عاشق و معشوق را در این واقعه، در این داستان دلبری، از هم تفکیک کنی. و خلاصه از اینجا بود که “عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد”
شنبه,۱۷ دی, ۱۳۸۴

غم غریبی

چه غریب ماندی ای دل، نه غمی نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
به غروبِ این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
امروز که گذرم به بیابانهای اطراف تهران افتاد، بی اختیار این شعرِ لطیف “سایه” بر زبانم جاری شد. دیدم عجب مناسب حال است. با خودم گفتم کاش همه ی غم غربت ها همچو غم حافظ که دواش “به شهر خود روم و شهریار خود باشم” بود که لااقل جائی به سر می شد. غم غریبی و غربت آن وقت درد بی درمانی می شود که همچو “اخوان ثالث” در وطن خویش غریب باشی و تظاهر به آشنا بودن کنی!
بد دردیست. تا به حال چشیدیش؟
پنجشنبه,۱۵ دی, ۱۳۸۴

پریشان مرغ ِ مرگ اندیش

الا ای آهوی وحشی کجائی؟
بود روزی که با ما باز آئی؟
الا ای طوطی گویای اسرار
گشا بر ما دریچه ی روشنائی
من اینجا بس غریب افتاده ام. هین!
بیا واخوان ترانه ی آشنائی
پریشان مرغ مرگ اندیش باشم
چو نبوَد با مَنَت نفخه ی خدائی
بیا مطرب بگردان پرده ی عشق
که خواهم کرد با آن همنوائی

از همه ی دوستان دعوت می شود این شعر را در قسمت “نظرگاه” تکمیل کنند.

پنجشنبه,۱۵ دی, ۱۳۸۴

مستِ مست

یادش بخیر. کلاس آواز مرحوم رضوی سروستانی را می گویم که چندی در محضرش بودم. نه فقط برای یادگیری آواز درست که برای همنفس بودن با کسی که در بین جماعت موسیقی دان و موسیقی شناس به مذهب و عشق به آن شهره بود. ماجرای “با وضو وارد کلاس شوید”ش شهره است اما ذکر نادعلی گرفتنش در خلوت یا در حضور آشنایان و خواص را اندکی شنیده اند. آنان که به منزلش در خیابان پیروزی رفت و آمد داشتند خوب می دانند که آن اواخر چه قدر ذکر مولا می گرفت.
روزی درویشی کهنسال از رفقایش آمد. خسته و کوفته از راه دراز شیراز تا تهران. همین که رسید و با سید روبوسی کرد و نشست گفت یک سوغات دارم از درویشی که در مقبره ی هفت تنان شیراز روز و شب می گذراند و آنجا به بیتوته نشسته بود. بعد با صدای خسته و کشداری در مایه ی مثنوی افشاری با آن لحن قلندری خواند برایمان که:
گویند که مستِ مستم، هستم
یا بی خردم و یا که پستم، هستم
هرچند خدای من یکی بوده و هست
گویند که من علی پرستم، هستم
سید بود و گریه و ذکر ناد علی با آن شیوه ی مخصوص به خودش… . روحش شاد.
پنجشنبه,۱۵ دی, ۱۳۸۴

حقارت

برای دوستان و رفقای دانشگاهی به پیشنهاد خودشان یک – دو جلسه ای منطق جدید گذاشتم. استاد از عهده ی ادای مطلب بر نیامده بود و بچه ها آخر ترم به صرافت افتاده بودند که به قول و لهجه ی برره ای ها “ای که استاد وَگوید یعنی چه؟! ” . فکر نمی کردم از عهده ی کار برآیم و بتوانم مطالبی را که برای خودم و به زبان خودم دسته بندیشان کرده بودم را به خورد جماعت بدهم اما شکر خدا گویا کلاس مفید واقع شده بود که پس از کلاس با دلی خوش و شور و شوق، به سراغ حل تمرین بیشتر رفته بودند. حق هم داشتند. بیش از ۹۰ درصد از دانشجویان هیچ آشنائی با زبان منطق جدید که به نوعی پایه و اساس ریاضی جدید هم محسوب می شود، بدلیل اینکه رشته ی دوران متوسطه آنها علوم انسانی بود، نداشتند. استاد درس مربوطه هم که خودم شاگرد آن کلاس بودم، بدون تامل و با بیانی ناشیوا، درس ها را مخلوط و مغلوط ارائه می داد. باکی هم داشت. چرا که اگر چند نفری سوالی نمی پرسیدند که مثلا چرا یک بار این چنین گفتی و دفعه ی بعد حرف خودت را نقض کردی، دیگر صدائی از کسی بلند نمی شد.
وسط بخش “منطق محمولات” بودم و با اینکه گفته بودم و شرط کرده بودم که وسط درس سوال نپرسند تا رشته ی کلام به در نرود، ناگهان یکی از شوخ و شنگهای آخر کلاس سوالی پراند که “جناب استاد ….”. همان لحظه احساس بدی پیدا کردم. احساس حقارتی عجیب در برابر آن اصطلاح که امروزه بیش از هر اصطلاح دانشگاهی دیگری با آن مواجهیم و می شنویم. سوالش را گفتم که بنویسد تا فراموشش نشود و آخر کلاس یک جا با بقیه بپرسد که نه حق کسی در سوال کردن زایل شود و هم من وقت داشته باشم تا مقدمات را بیشتر بگویم. اما خودم ماندم و دریائی از علامات سوال. لحظاتی که نمی دانستم چگونه سپری می شود را نشستم تا حالی پیدا شد و ادامه دادم تا کلاس به خیر و خوشی تمام شد.
“استاد” کلمه ای بود که با بیان یکی، به ناگاه احساس کردم پشتم به شدت خالی است و هیچ ندارم که عرضه کنم.
من بودم و یک اصطلاح به شدت رایج و معمولی که معلوم نبود یکی برای چه و از سر چه چیزی و یا حتی عادت آنرا پرانده بود اما من خودم را به شدّت بی مقدار در برابر آن احساس کردم. براستی اینجا که ایستاده ام، جای من است؟ مرا با تدریس چه کار؟ اولی تر کسی نبود؟ ترس برم داشته بود. طعم مسئولیت تدریس را برای چند لحظه ای به من چشاندند.
بعد از کلاس نشستم و کمی به فکر فرو رفتم. دریای سوالات بود که موج می زد. این رسالت را کسانی چگونه و اصلا چرا انتخاب کردند؟ چگونه از پسش بر می آیند؟ غم نان دارند که زیر بار آن گرفتار شدند یا عشق است که این چنین سختی ای را بر خود هموار می کنند؟ مادر من که عمری است قلم به دست کودکان داده و بر پله ی اول علم آموزیشان نهاده، چه امانتی را می خواهد امسال بر زمین بگذارد و به دست دیگرانش دهد؟ برای کسانی چون او همین که زنگ اول مهر را می زدند غم روزگار را فراموش می کنند و با همه ی سختی ها به کنار می آیند و با عشق از نو شروع می کنند. قلم به دست کسی دادن که تا آن روز جز وسیله ی بازی چیزی به دست نگرفته و نشستن به پایش که “الف” بیاموزد تا “ی” آن هم با حوصله ای پیامبر گونه، کار کسی نیست جز عشق. این را می دانم اما این عشق را تا به سر منزل نهائی رساندن توسط اعقابشان در کلاس های دانشگاهی، آن هم تحت عناوینی همچو “استاد” که نهایت مرتبه ی علم آموزی است در کشور ما، چه؟ آیا اساتید دانشگاهی ما نیز این گونه اند؟ چرا یاد و خاطره ی بسیاری از اساتید، آنگونه که بیشتر ما معلم کلاس اول را در ذهن خود فراموش نمی کنیم؛ در ذهن حک نمی شود؟ پس چه بلائی بر سر عشق آمد؟ چرا و چراهای دیگر بود که می آمد و ذهن من بی جواب فقط طراح آنها بود.
سخت بود، سخت!!!
جمعه,۹ دی, ۱۳۸۴

کنسرتِ حسرت روزهای خوب (بخش دوم)

لینک : کنسرتِ حسرت روزهای خوب (بخش نخست)
قول داده بودم تا کنسرت اخیر شجریان – علیزاده و باقی یاران را به گونه ای دیگر مورد بررسی قرار دهم. همچنین گفته بودم که: شجریان – علیزاده – کلهر و حتی همایون در فضاهائی خاص خودشان باید بررسی شوند. چراکه هر کدام ساز خودشان را و حرف دل خودشان را می زدند. فضا و سالن ، نحوه تهیه بلیط و توهین هائی بر شعور عمومی برای تهیه آن، اصرار مردم از هر طبقه برای دیدن کنسرت، تشویق ها، دریغ ها، سبک و سیاق برنامه های نهائی، شیوه های خواندن تصنیف های قدیمی و قصه ی مرغ سحر و عربده های جماعت کنسرت دیده هم بدون تردید از موارد جنبی آن است که باید به هر حال مورد توجه قرار گیرد و چه بسا بسیاری از مواردی که یا به ذهن من نرسید و یا سطح سوادم اجازه ی بررسی آن را نمی دهد.
حال که قریب به یک ماه از برگذاری کنسرت می گذرد؛ بهتر و راحت تر می توان در باره ی آن صحبت کرد. چرا که فاصله همیشه مخل دیدِ بهتر نیست و چه بسا برای سالم نگریستن مجبور باشی از فاصله ای دورتر به ماجرا نگاه کنی.
الف. استاد محمد رضا شجریان:
با زندگی نامه ی شناسنامه ای اش کاری نداریم اما قدر مسلم باید بدانیم که ۶۵ سال سن دارد و از اوان کودکی – ۵ یا ۶ سالگی – ابتدا بصورت خودجوش و سپس به تمرین های صداسازی و قرائت قرآن در نزد پدرش که استاد بنام تلاوت قرآن در مشهد بود پرداخت. یعنی چیزی حدود ۶۰- ۵۹ سال است که مدام می خواند و تمرین مستمر دارد. از دوره ی نوجوانی کششی به سمت موسیقی ردیفی و آوازی پیدا می کند و با تمایل به ساز سنتور آنرا به عنوان ساز تخصصی خود انتخاب کرده و طی طریق می کند تا سال ۱۳۳۱ که اولین برنامه ی رادیوئی ایشان را در رادیو مشهد ضبط می کنند که آن هم تلاوت بوده است. در سال ۱۳۳۸ برنامه های تلاوت قرآن ادامه می یابد و در کنارش آواز هائی که البته بدون ساز بوده. در سال ۱۳۴۰ به آموزش نت می پردازد و خلاصه در سال ۱۳۴۶ اولین برنامه رادیوئی رسمی خود را در رادیو ایران، تحت عنوان ((برگ سبز شماره ی ۲۱۶ )) در شب جمعه ۱۵ اذر ماه – ۳۸ سال پیش – پخش شد البته با نام مستعار سیاوش بیدکانی. این کوتاه شده ی زندگی استاد در مرحله ی اول شروع کار هنری تا اولین اجرای رسمی موسیقی ایشان برای عامه مردم ایران بود که دیدیم چیزی جز ردیف نبوده. و نقل قول ایشان از اولین امتحان موسیقائی اش که در حضور اساتید مشیر همایون شهردار، تجویدی و … که برای استخدام در رادیو در شورای موسیقی آن برگذار شد؛ بسیار هم متعصب در آواز که حتی خواندن تصنیف را دون شان آن می دانسته و در جواب استاد تجویدی که پرسیده بودند تصنیف می خوانی: بسیار جدی گفته بود که ابدا!
مرحله ی دوم کار هنری استاد را از همان سال پی بگیریم تا سال ۵۵ که رابطه ی ایشان بنا به توصیه ی کسانی چون مرحوم استاد نورعلی خان برومند و درک شخصی از اوضاع نا به سامان موسیقی در آن سالها قطع می شود و علاوه بر آن رضا ورزنده و استاد برومند نیز که نقش حامی بزرگ و به نوعی خط مشی دهنده ایشان در آن سالها بود نیز در همان سال فوت می کنند . در این سالها (سال ۴۹) استاد در تلوزیون و در برنامه هائی تحت عنوان “هفت شهر عشق” ظاهر می شود. مجدانه از کلاسهای اساتید وقت مانند استاد عبادی، استاد فرامرز پایور، استاد نورعلی خان برومند و استاد دوامی صرفا ردیف های سازی و آوازی و شیوه های خواندن تصنیف های قدیمی را می آموزد و در کنارش کلاسهای خطاطی را تا کسب درجه ی ممتاز نزد اساتید مسلم وقت ادامه می دهد. در سال ۵۲ با هنرجویان مرکز حفظ و اشاعه موسیقی همچون محمد رضا لطفی، ناصر فرهنگفر، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون، گنجه ای، مقدسی، حدادی و… آشنا می شود. این اولین دیدارها با قشر تحصیل موسیقی ایرانی کرده ی آن روزگار است. تا سال ۵۵ کنسرت های متعددی با اساتید وقت همچون پایور ادامه می یابد و همچنان نزد استاد برومند تلمذ ردیف آوازی به شیوه ی مرحوم استاد طاهر زاده را می کند. باز هم ردیفِ صرف سرمایه ی اصلی ایشان در ارائه های موسیقائی اش بود.
از سال ۵۶ به بعد روال اجرای کنسرت های استاد کم کم بر روی غلتک اصلی افتاده و شروع می شود. نمی خواهم دسته بندی های تازه ای را اضافه کنم چرا که از این سالها شجریان کاملا شناخته شده و نوع اجرای موسیقی اش هم مشخص و کاملا در دسترس است. اما می توانیم دوره کارهای او را با پایور – لطفی- مشکاتیان – پیرنیاکان و بالاخره علیزاده را به عنوان شاخصه های اصلی اجراهای شجریان قلمداد کرد. دوره هائی که هر کدام منحصر به فرد در نوع خود هستند و شجریان حال حاضر بی تعارف مدیون تک تک اجراهائی است که با ایشان داشته است. مسلما آثار منتشر شده ی او با هر کدام از این اساتید سهم بسزائی در نشاندن و تثبیت موقعیت شجریان به عنوان قطب آوازی ایران داشته که مطمئنم خود ایشان نیز از آن با خبر و بر آن صحه می گذارند. البته قدرت بی مثال شجریان در از پس برآمدن اجرای آوازها نیز سهم خود را محفوظ داشته و دارد. به بیان دیگر دو قدرت مطلق اما مکمل و در کنار هم منجر به خلق آثاری شد که نمونه اش در موسیقی ایران بی بدیل است. بلا استثنا آثاری که با گروه پایور و اساتید ضبط و منتشر شده به لحاظ قدرت بالای نوازندگان تحت سرپرستی کسی همچون پایور بی همتاست. گروه پایور به عنوان تنها گروهی کاملی که به نوع صدادهی خاص مشهور و نوازندگان آن همگی از اساتید مسلم در رشته ی سازی خود بوده و هستند آثاری را با صدای شجریان خلق و ارائه داده که بدون تردید در هیچ زمان دیگری نمی توان سراغی از آنها از حیث گروه نوازی با همراهی شجریان گرفت.
حس تنوع طلبی استاد شجریان البته در اجرا با اساتید دیگری چون لطفی و مشکاتیان نیز منجر به آثار بی بدیل دیگری شد. آثار متاثر از دوران مانند آثار حماسی چاووش و سپیده نیز در برهه زمان خاص خود به نوعی دیگر ادای دینی بود که بر همگان تاثیر گذاشته و منجر به خلق آن آثار شد.
اما در سال ۷۱ صدای شجریان در کاستی به گوش رسید که حاوی اصواتی غیر از موسیقی صرفا ردیف بود. نوار دلشدگان به بازار آمده بود که حاصل کار مشترکی با علیزاده بود. کاری که بحث های فراوانی را در مطبوعات براه انداخت. اولین نقدهای جدی بر این آثار توسط خود اساتید در مصاحبه ها مطرح شد. نه شجریان زیر بار برخی از تغییرات در موسیقی آوازی خود رفته بود و نه علیزاده دست از مطرح کردن موسیقی خاص خود برداشته بود. نتیجه کاری شد که حداقل تا مدتها این دو را از هم دور نگه داشت.
اجراهای خاص مانند قاصدک که بر روی شعر نو بود، در ایران مجوز انتشار پیدا نکرد یا به نوعی اختلافات بین آهنگساز (مشکاتیان) و خواننده که کم کم داشت جدی تر می شد به آن فرصت انتشار نداد. در نتیجه شانس انجام نقد جدی بر آن از دست رفت. اما یک مسئله قابل اهمیت است. سلیقه ی شجریان در حال تغییری بود که اجرای کارهائی غیر از ردیف را در بر داشت. اجرای موسیقی شب، سکوت، کویر در سال ۷۶ در امتداد همین تغییر ذائقه بود که خواسته یا ناخواسته استفاده از سایر ظرفیت های موسیقی ایرانی مانند موسیقی نواحی و مقامی بطور خاص و نه کاملا بومی مانند تصنیف “عشق پیری” که در قدیم الایام و کاملا به لهجه و سنت خراسانی خوانده شده بود را در برابر استاد شجریان قرار داد.
در همین ایام موسیقی دانان جدید حتی جدید تر از نسل دوم که هنر جویان مرکز حفظ و اشاعه باشند مانند کیهان کلهر و سایر افراد گروه بیداد و غیره، به سرعت مشغول اجرای کنسرت و مطرح شدن بودند. اینان ذائقه ی خاص نسل خود را داشتند که تنوع طلبی و ایجاد تحرک در موسیقی را سرلوحه ی کار خود قرار داده بودند. این افراد را فقط یک نفر به نسل دوم پیوند می داد. استاد حسین علیزاده.
علیزاده خود چنین درکی را از موسیقی ایرانی داشت و از ابتدائی ترین کنسرت هایش هم در پی ایجاد همین تنوع و تحرک بوده. مسلما شاگردان او که حال نسل بعدی را تشکیل می دهند نیز اگر چجه با شدت و ضعف، اما به نوعی قدم در راه پیر و مراد خود که شخصیت کاریزماتیک علیزاده نیز به آن دامن میزد، برداشتند.
شجریان پس از اختلافاتی کاملا خصوصی و خانوادگی با مشکاتیان به پایان راه همکاری با او رسید. مسلما پایان این دوره می تواند به نوعی پایان دوره ای باشد که شجریان با آثاری درخور توجه بسیار مانند مجموعه کارهای با گروه پایور، آثار جشن های هنر با گروه شیدا در قبل و بعد از انقلاب و چاووش پس از انقلاب، آثار گرانبار خصوصی و عمومی با تار استاد لطفی که بنا به گفته ی خود شجریان در همراهی با او بی بدیل بوده و مجموعه آثار با گروه عارف بطور عام و نوار “بر آستان جانان” بطور خاص با همکاری مشکاتیان؛ داشته است. این دوره ی طلائی آنقدر در خور توجه است که نمی توان قبل و بعد از آن را با آن مقایسه کرد. دوره ای که بسیاری همچو من هنوز در حسرت آنند اما صد حیف. چه بخواهیم و چه نخواهیم این دوره به پایان رسیده و هیچ کدام از این ۳ تن که شجریان با آنان در آن روزگار طی کرده یا توان قدیم را ندارند مانند جناب استاد پایور که مریض احوال هستند یا هرکدام به گوشه ای پرت شده مانند لطفی که حال و مجالی برای آن کارهای قدرتمند قدیم ندارند و یا قصه های ناگفته ی بسیاری دارند از جفاها و … مانند مشکاتیان. در حین همین همکاری ها با مشکاتیان و لطفی بود که پایه ریزی گروه آوا به همت خود شجریان و سرپرستی پیرنیاکان، صورت می گیرد. کارهائی انجام می شود اگرچه در خور توجه خاص خود اما گوئی به مذاق جان کسانی که کارهائی با شیوه های خاص اجرائی مانند لطفی و مشکاتیان که تلفیقی از قدرت در اجرا و خلاقیت در آهنگ سازی را به هم آمیختند و یا نوع صدادهی گروه پایور را درک کرده اند؛ خوش نمی آید. یک سقوط از حیث آهنگسازی مسلما از این پس در کارهای شجریان به چشم می آید. اگرچه قدرت و شیوه ی پیرنیاکان در به صدا درآوردن تار و جواب آوازها و حتی در مواردی آهنگسازی در خور توجه است اما هیچ گاه به نظر نیامد که می تواند جایگزینی مناسبی برای افراد ماقبل خود باشد. از اینجا به بعد این فقط شجریان و گاهی قدرت ساز زدن پیرنیاکان است که همچنان مخاطب را جذب می کند. اگر به مجموعه آثار گروه آوا و مجموعه کنسرت های ۴ نفره ی شجریان – پیرنیاکان – عندلیبی و مرتضی اعیان یا همایون شجریان نگاه کنیم یک دستی دلنشینی را می بینیم که در سراسر آثار موج می زند . شلوغی هنوز به کارها راه نیافته است. هرکسی کارخود را می داند و انجام وظیفه می کند. شجریان نیز اوازش را با قدرت می خواند اما همان طور که گفتم بلاشک کارها از حیث آهنگ سازی دچار افت مضمون شده اند.
از همین جاست که پای همایون شجریان به گروه آوا و گروه ۴ نفره ی مذکور باز می شود. و در نهایت این گروه آواست که برای اولین بار صدای همایون را در کنار صدای پدر همراهی می کند. چند کاری با کیفیت نه چندان عالی با لطفی انجام می دهد که ارزش ذاتی آنها فقط از حیث بازخوانی تصانیف قدیمی است و در کنارش چند اثر هم با داریوش طلائی.
و بالاخره در سال ۷۹ شجریان رامی بینیم که به همراه حسین علیزاده، کیهان کلهر و همایون شجریان برنامه ی “نوا” و “داد و بیداد – زمستان” را در کنسرتهای دور اروپا و امریکا و کانادا اجرا کرد. همکاری که تاکنون نیز ادامه یافته است. این دوره ( از سال ۷۹ تا کنون ) به تنهائی قابل بررسی است.
ادامه ی این بخش را بزودی خواهم نگاشت.

لینک : کنسرتِ حسرت روزهای خوب (بخش نخست)

چهارشنبه,۷ دی, ۱۳۸۴

فکیف اصبرعلی فراقک

چگونه صبر توان برد بر فراق؟
چگونه است که که می توان زنده ماند در عذاب فراق؟

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می​گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی​وفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمی​توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی​شناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفته​ای تامل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

جمعه,۲ دی, ۱۳۸۴

هرکدام از ما – Each of Us

با دیدن این تصویر چه کلماتی در ذهنتان نقش می بندد؟ آنرا برایم در قسمت نظرگاه همین پست بنویسید (به فارسی یا انگلیسی و ترجیحن در ۳ جمله).
به برترین و تاثیر گذار ترین کلمات – تا ۳ نفر – هدیه ای از محصولات یونیسف ( جعبه کارت های تبریک) تقدیم می گردد.
لطفن آدرس ایمیل و یا وب سایت خود را پس از نوشتن جملات ذکر کنید


صفحه قبل»