نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » سپتامبر
شنبه,۲۶ آذر, ۱۳۸۴

بنده را نام خویشتن نبود


بنده ی مُحِب از خود چه دارد؟ هیچ. بنده از خود هیچ ندارد. هرچه هست از آن مولاست و مولاست. آنچه درما فی السماوات والارض می بیند در گرو فرمان و اراده ی “هو” ست که هست شده. در همه ی آفاق نقش رخ یار دیدن و نفی خواطر خویش کردن است که بنده را مخلص می کند. بگذریم که شرط ادب چنین ایجاب می کند.عاشقانه ای بود قصه ی حسین حلاج. حرف عشق است و نفی نمی کنم. اما روزگار پر است از عاشقانی که سوختند و قصه شان در هیچ کتاب و منظومه ای ثبت نشد که نشد. آمدند به سکوت، ماندند به سکوت و رفتند به سکوت تا عند ملیکٍ مقتدر.
قصه اینجاست که یکی را امر به فریاد است و یکی را سکوت . یکی را باده به دست می کند و یکی را اهل ذکر. یکی شاهد بازاری و یکی پرده نشین. یکی را علم رسوائی بر دوشش می نهند و یکی را امر به انکار و کتمان فرمایند. یکی لطیف و یکی چهره از بندگی تکیده کرده. یکی اهل جمال و یکی اهل جلال. یکی مجذوب سالک و یکی سالک مجذوب. یکی اهل عیش و ناز و یکی اهل ریاضت و مجاهده. الغرض؛ قصه در کشش است که می آید و می بارد بر بنده گان. نه آنکه اهل جمال است خودی در میان می بیند و نه آنکه اهل جلال است و ریاضات. تو زیبائی را بنگر که همه را بندگی صاحب دیوان شرط است.
حافظ شیراز دارد در گوشم چنین نجوا می کند: به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه – کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن؟
جمعه,۲۵ آذر, ۱۳۸۴

عشق دو رکعت است

رکعتان فی العشق لا یصح وضو هما الا بالدم (منصور حلاج)
عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون … پس چشمانش بر کندند و سنگش زدند . خواستند زبانش برکنند گفت چندان صبر کنید که سخنی گویم . روی در آسمان کرد و گفت : خدایا ! بدین رنج که بر من میکنند محرومشان نساز و ازین دولتشان بی نصیب مکن ! شکر که دست و پای من بریدند در راه تو . اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال توست … پس گوش و دماغ ببریدند و سنگ روان کردند و عجوزه ای فریاد زد که : بزنید و محکم تر بزنید که این حلاجک با خدای را چه کار باشد ؟! و بعد زبانش بریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردم شادمانه کردند و منصور گوی قضا به پایان رضا برد و از یک یک اندامش آواز بر آمد که : اناالحق! . روز دیگر از بیم فتنه ی این آواز اعضایش تکه تکه کردند و سوختند و خاکستر به دجله انداختند ، پس از این ، از خاکستر آواز برآمد که اناالحق !… از بیم خروش دجله بر بغداد ، عبای شیخ را بر دجله نهادند تا دجله خاموش شد ! . و گفت آن عارف سالک را که از خدای شکایت کردم که این بنده مخلص به چه روی چنین کردی ؟! ندا درآمد که : ( فافشی سرنا فهذا جزاء من یفشی سر الملوک ) یعنی : راز ما با خلق گفت ، چنینش سزا بود ! . و گفت به پاداش این کیفر در حشر ، بدون سر ، لباسی فاخر بر تنش میکنم تا جام بدست سر بریدگان بنوشاند .
پنجشنبه,۲۴ آذر, ۱۳۸۴

بهای صحبت یار

پنجشنبه,۲۴ آذر, ۱۳۸۴

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

چند وقتی است که روزگار با سعدی می گذرانم. حافظ که روز و شبی نیست که با او بسر نبرم؛ هم شهری اش هم اضافه شده. مگر این دوران و روزگار هم بگذرد و تمام شود. داشتم فکر می کردم که قدیمی ها چقدر ادب را پاس می داشتند و امروزی ها در تکه سخن کوتاهی هم از بی ادبی فروگذار نمی کنند و اگر به حکم شرم ذاتی – که البته خیلی ها آنرا هم فراموش کرده اند و بی خیالش هستند- نبود، دامنه ی بی ادبی را تا کجاها که نمی کشاندند این مردم زمانه. دیدم از آنان که روزگار با قرآن و گلستان سعدی و کلام موزون میگذراندند، غیر این هم انتظار نمی رود.الخ.
گفتم که چند وقتی است روزگار را با سعدی و گلستان و غزلیاتش می گذرانم. بی مناسبت ندیدم به غزلی میهمانتان کنم که استاد شجریان در روزگاری که خوش می درخشید در نوا و مرکب خوانی به حق از عهده ی اجرایش برآمده و حق مطلب را عالی ادا کرده است. به قول حضرت حافظ: یاد باد آن روزگاران یاد باد!

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست
جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو می​توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم
پنجشنبه,۲۴ آذر, ۱۳۸۴

بی ما تو به سر بری!

تنها نه منم اسیر عشقت
جمعی متعشقند و من هم

بی ما تو به سر بری همه عمر
من بی تو گمان مبر که یک دم

جمعه,۱۸ آذر, ۱۳۸۴

اعتراض ها

۱٫ اعتراض صاحب ملکوت به روند شهید سازی کنونی
۲٫ اعتراض خوابگرد
۳٫ اعتراض پرستو
۴٫ اعتراض آیت الله صانعی

ضمنا تجمع مدنی-صنفی در محل انجمن صنفی روزنامه‌‌نگاران که ضمن بزرگداشت قربانیان دست‌کم چند خواسته‌ی مشخص می‌تواند داشته باشد:۱- رعایت استانداردهای ایمنی برای ماموریت‌های خبری ۲- پی‌گیری پرونده تا رسیدن به نتیجه -به خصوص که از اطلاع به وجود نقص فنی در هواپیما خبر می‌دهند.۳ – رعایت قوانین بین‌المللی در برخورد با بازماندگان حادثه و پرداخت غرامت بر این اساس۴ – عذرخواهی رسمی
شنبه، ۱۹ آذر، ۱۲ ظهر، انجمن صنفی روزنامه‌نگاران واقع در بلوار کشاورز، (از شرق به غرب، بعد از فلسطین) خیابان شهید کبکانیان، کوچه هفتم، پلاک ۸۷٫

(به نقل از وبلاگ پرستو دوکوهی)

جمعه,۱۸ آذر, ۱۳۸۴

عزاداران

چه دارد بر سر این مملکت و مردمانش می آید؟؟؟

ممیز رفت. نوذری هم رفت. این همه خبر نگار و اصحاب فرهنگ و خبر رفتند.
چرا؟ بر ممیز چه تهمت ها که روا نداشتند. حق و حقوق نوذری را که ندادند، احترام به او پیشکششان. این همه خبرنگارو تصویر بردار و روزنامه نگار و صدا بردار و… را به کشتن دادند. که چه؟ چرا چنین می کنند آخر؟ مگر چه کرده اند که این چنین مستحق ضجر و مرگند؟
به کدامین گناه این به کشتن می دهیدشان؟ مگر خانوادهاشان را جزو آدمیان به حساب نمی آورید؟ این تظلم کجا برند اینان؟ به کجای این شب تیره بیاویزند قبای ژنده ی خود را؟
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
(فروغ عزیز)
فایلی از اجراهای قدیمی منوچهر نوذری را در برنامه رادیویی «صبح جمعه با شما» که به همراه مرتضی احمدی یا حمید قنبری و گوگوش اجرا کرده را در یافت کنید، شاید کمی دلتان باز شود.
( دریافت فایل ) با رایت کلیک بر روی کلمه «دریافت فایل»، گزینه Save Targe As… را انتخاب کنید.
یکشنبه,۱۳ آذر, ۱۳۸۴

کنسرتِ حسرت روزهای خوب (بخش نخست)

خسته ام.
کنسرت جناب شجریان و یارانش رمغی برایم نگذاشته.
واژه ها بد جور در مخم به تکان خوردن افتاده اند. هنوز نه حال و حوصله ی نوشتن دارم در این باره و نه مغزم اجازه ی جمله بندی صحیحی را می دهد. ۲۴ ساعتی می شود که برگشته ام از کنسرت و هنوز حال خودم را پیدا نکرده ام. دلیلش چیست؟ بماند برای وقتی دیگر.
همین قدر بگویم که از زمان بازگشت تا همین الان که مشغول تایپ مطلب این پست هستم، به غیر از ۴-۳ ساعتی که رو به موت به خواب رفته بودم، بیمار وار، باقی را با کارهای قدیمی شجریان گذراندم. حسرتی عجیب سراپایم را گرفته. حسرت یک مضراب بدون تکلف. حسرت یک آرشه ی صمیمی از نوع آرشه های خدا بیامرز علی اصغر خان بهاری. به همان سادگی و بی پیرایگی. به همان سکون و سکوتی که بر دلهای پر آشوب می نشاند با آن صورت محجوب دوست داشتی اش.

آن مضراب ها و آرشه های دوست داشتی کجا رفتند؟
کسی می داند؟

این کنسرت از بسیاری از مناظر قابل بررسی و دقت نظر است. حرف برایش بسیار دارم. شجریان – علیزاده – کلهر و حتی همایون در فضاهائی خاص خودشان باید بررسی شوند. هر کدام ساز خودشان را و حرف دل خودشان را می زدند. فضا و سالن هم در این میان حرف خود را دارد. دیدن و شنیدن توهین هائی که بر ملت روا داشته می شود برای تهیه بلیط هم بماند. اصرار مردم از هر طبقه برای دیدن کنسرت اینان نیز منظری دیگر است. تشویق ها، دریغ ها، سبک و سیاق برنامه های نهائی، شیوه های خواندن تصنیف های قدیمی و قصه ی مرغ سحر و عربده های مستانه ی جماعت کنسرت دیده هم ماجراهای دیگر. “جمع بین نقیضین ظاهری و شاید هم باطنی” عجیبی بود خلاصه.

بماند تا اگر زنده بودم برایتان می نویسم.

*اهل ادب و حمکت و شعور: می دانم جمع بین نقیضین محال است. ظاهرش که هیچ، باطنش را هم خدا بهتر می داند که محال است یا نه!

جمعه,۱۱ آذر, ۱۳۸۴

نکته ای در باب شفاعت

از وب نوشت جناب ابطحی نکته ای یا بهتر بگویم روایتی استخراج کردم در باب شفاعت. بسیار زیبا و دلکش.

سید حمیری یکی از شاعران نام آور بود. وقتی عموی حضرت صادق علیه السلام به شهادت رسیده بود، یکی از یاران، شعر سید حمیری را برای حضرت خواند. امام صادق فرمودند خدا او را رحمت کند. ظاهر بینی از اصحاب گفت سید حمیری شرابخواری حرفه ای بوده. امام فرمودند می دانم، ولی خدا بزرگتر از آنست که هنرمند شاعری که در محبت علی چنین نکو می سراید را نیامرزد.
الغدیر. جلد دوم. صفحه ۳۱۸

شنبه,۵ آذر, ۱۳۸۴

پرنده از قفس پرید

خبر کوبنده است. مثل صاعقه. مثل پتکی که بر سر بخورد.
استاد مرتضی رفت!
بدرود استاد عزیزم!
بدرور پدرم!
مرتضی خان ممیز هم رفت تا به الباقی رفتگان دیار نقش… .
امروز داشتم آماده می شدم به عیادتش بروم که خبر بد رسید. نوشته بودند حالش وخیم است اما نه وخیم تر از ما مرده پرستان زنده کش. ما شاگردان بی سوادِ بی معرفت همیشگی اش. یکی از همان چاقوهای معروفش را تا دسته کرد توی سینه ی ما بدبخت ها و خلاص.
بگذریم. راستی آقا! از آن طرف تابلو چه خبر؟ هنوز واژه ها برای خودشان معنا دارند یا همه هم معنی و یکی شدند؟
دلم برایت تنگ شده. برای حرفها و مثالها و کلماتی که همیشه بجا بر زبان می آوردیشان و ما بی سوادهای همیشگی، چه بگویم؟؟؟
دلم بد جور هوس تکه پاره شدن اتودهایم زیر نگاه نافذت را کرده. کافی بود کسی برنجد، بغض کند. خوب بکند. تو بودی که می کاویدی و در وجود کسی اگر خطی می دیدی که نباید می بود به یادش می آوردی.
خط هایت بر خط خطی هایم تنها یادگاران مانای تواند.
دلم بد جور گرفته آقا. از تو هم نمی ترسم که باز سری بجنبانی و … .
سه شنبه,۱ آذر, ۱۳۸۴

سایه ی هیچ

درویشی برایم در تکه کاغذی نوشته بود:

هو العلی ۱۱۰

هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه ی هیچیم.