نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » آگوست
دوشنبه,۳۰ آبان, ۱۳۸۴

عجایب هفتگی و خاطرات ۳ ساله

کسی بعد از ۳ سال زنگ زد و خاطره زنده کرد. خاطراتی بس غم انگیز. کارهایش همیشه همین قدر عجیب بود. خاطراتش را اگر مرور کنم از دو حال بیرون نبود یا بس شیرین و یا بسیار دردناک. برای امروز این دومی مصداق بیشتری پیدا می کرد چون با همین نوع خاطرات رفته بود و به ذهن مانده بود.
حالم از هز چه عالم بی عمل است به هم می خورد مخصوصا اگر خود ادعای عالم بودنش هم بشود که دیگر اوضاع، نور علی نور می شود. نمی فهمم چرا ادعای اهل دل بودن و عالم به خفایا بودن، ایقدر برای برخی جذاب و جالب است. در این دکان که متاعی در خور اظهار فضل نمی فروشند که حتی رد شدن از کنار این وادی هم جز بدنامی توشه ای ندارد و چه بسا سنگ عام و خاص را هم باید پذیرا باشی. پس چرا برخی اینقدر زور می زنند که در این جرگه باشند و معروف و مشهور به این خطه؟
به خدا در این جا جز بد نامی متاعی نمی فروشند. اگر ذره ای انصاف در وجود اهل این دیار باشد مانند حافظ شیراز برحذر می دارند که مبادا با چون اینانی بنشینی وگرنه بد نام شوی.
خلاصه دلیل هرچه که هست دعا کنید که در این عرصه و میدان جای اغیاری همچو من هرچه بیشتر خالی باشد. تا اهل قریه ی دل هم نفسی تازه کنند.
دوشنبه,۳۰ آبان, ۱۳۸۴

یا ذا اللطف الخفی

اگر بگویم که در عرصه ی وبلاگ نویسی بیش از همه به ملکوت و صاحبش مدیونم، سخنی به گزاف نگفته ام. خوبی اش این است که حرف هائی که بسیار در دل نهفته مانده را با زبانی فاخر می نگارد که ارزش نقل بلا واسطه و بدون تصحیح را دارد. این مطلب را هم در همین وبلاگ یافتم.

مقالات شمس را می‌خواندم به این جملات رسیدم: «یا ذا اللطف الخفی، لطف خفی آن بود که در معصیت دهد، اگر نه لطف در طاعت خفی نبود.» شگفت تفسیری است! به یاد بیت حافظ افتادم که می‌گفتم:
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل، باغ جنان این همه نیست

یکشنبه,۲۹ آبان, ۱۳۸۴

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا ، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ، نه زدیار و دیاری ، باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک! در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک ! هان ، ولی … آخر …. ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام ، آی ! کجا رفتی ؟ آی …!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

استاد مهدی اخوان ثالث
شنبه,۲۸ آبان, ۱۳۸۴

خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر ازاین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند تو همچنان که هستی

با همین گونه اشعار است که خود را از صبح تا شام تسلیت می دهم. وگرنه من کجا و خمار مستی کجا؟

پیرتر می شدم اگر همین نغزیات را هم نمی خواندم. در این وانفسای بگیر و ببند روزگار غدار، باز خدا را شکر مجرای نفسی برایمان گذاشته.
شنبه,۲۸ آبان, ۱۳۸۴

یک ماجرا

یک سگ با دخیل شدن به حرم امام رضا (ع)، در چند متری ضریح زانو زد ، سرش را به سنگهای حرم چسباند و شروع به گریه کرد – سایت خبری انتخاب – عکس این سگ که در چند متری ضریح است و خدام دورش حلقه زدنه اند را هم در همانجا ببینید.

چه بگویم؟ یک رگم هشیار نیست!

چهارشنبه,۲۵ آبان, ۱۳۸۴

بود آیا…

چهارشنبه,۲۵ آبان, ۱۳۸۴

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت …
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

استاد مهدی اخوان ثالث

چهارشنبه,۲۵ آبان, ۱۳۸۴

به یاد یار و دیار

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم

حضرت مولانا حافظ شیرازی
سه شنبه,۲۴ آبان, ۱۳۸۴

به دور از یار و دیار

جدا شدن از سادگی های کودکی بد دردیست.
و بدتر دردیست که می بینی تو را دارند می کِشند و با خود همراه می کنند این عوامل زمانه و دور شدن خود را از یار و دیار داری می بینی. بد دردیست برادر.
بد دردیست… .
عزیزی از کیلومترها آن طرف تر زنگی زد و برایم شعر هائی خواند از روزگاری که همه ی امیدم به داشتن کلبه ی کوچکی بود در شمال کشور. شعر هایش برایم بوئی از گذشته هائی داشت که حَسَبِ زمان، زیاد بر آنها نگذشته است اما بر حسب روحیه، گوئی سالهاست که از آنها دورم.

روزگار سگی که می گویند همین است ولاغیر.

شنبه,۲۱ آبان, ۱۳۸۴

می زییم در مرگ خویش

می زییَم در مرگِ خویش
شاد می زییَم در سرنوشت شور بخت خویش
وان کس نتواند زیست در تلواسه* و مرگ
بدین آتش درافتد، که در آن،
آه می کشم، ترحم می کنم بر خویش.

*اضطراب و نگرانی

شعرهای میکل آنژ. برگردان امیر علی گلریز
جمعه,۲۰ آبان, ۱۳۸۴

احسان و فرارسیدنِ آخرین خدا

احسان شریعتی در سایتش نگاشته ای دارد در خصوص امر قدسی و مفهوم الوهیت. دیدم بد نیست برای رفقای دانشگاهی که حال و حوصله ی دید زدن در فضای اینترنت را ندارند، اصل مقاله را همین جا بیاورم تا بعداً اگر زنده ماندم، نگاشته ای را در نقد آن اضافه کنم.
از فرارِ خدایان تا …،فرارسیدنِ آخرین خدا
پیرامونِ امرِ قدسی و مفهوم الوهیت
-١-
بخش اول گزارش سمیناری درانجمن ایرانی فلسفه (آورد)پاریس، شنبه ۹ آوریل ۲۰۰۵ – ۲۰ فروردین ۱۳۸۴
طرحِ مسأله
موضوع گفت-و-گوی این نشست، اندیشیدنِ مشترک پیرامون دو محور زیر است: ۱٫ نسبتِ اندیشه با ایمان ؛ ۲٫ نسبتِ هستی با (امر) قدسی.
در گام و نگاه نخست، می کوشیم نشان دهیم که این دو رویکردِ ذهن و روانِ آدمی، با یکدگر نسبتی تنش آمیز دارند و سرچشمۀ این” تنش” نه در جانِ آدمی و نه در نفسِ این دو رویکرد از منظرِ درون-ذهنی و روانکاوانه، بل در خودِ دو سپهرِ هستی و قدسی است که بنا به تعریف و به ضرورت، با یکدیگر رابطه ای نقیض نما (پارادوکسیکال) دارند. هم از اینرو، در گامی بلندتر و با نگاهی راسخ تر، نوعی از اندیشۀ هستی را می یابیم که با نوعی از ایمان به قدسی، دوری تأویلی می سازند: بدین معنا که در آن میانه، فهمِ یکی بی دیگری، ناممکن و ممتنع می نماید. آنگاه که آنسلم از پی آگوستین، می نویسد: « من فهمیدن را نمی جویم تا باور آرم، بل باور می آورم تا بفهمم. چه، به این نیز باور دارم که: ” اگر باور نیآورید، نخواهید فهمید. “» (۱)، چنین تسلسلی را مراد می کند.
در اندیشۀ مدرن اما، گوئی این دور “باطل” تلقی شده و این دو حوزه چنان از هم “منفک” شده اند که با خردی بی اعتقاد در عرصۀ عمومی و با ایمانی غیرمعقول در حوزۀ خصوصی، مواجهیم. چنین درکی از “دو حقیقت” (عقل و وحی)، را که دارای سرمنشأیی ابن رشدی می دانند، پایۀ نظریِ روندِ عصری و ُعرفی (سکولار و لائیک) شدنِ عصر جدید می شمارند. به خلافِ این روایتِ شایع از مسألۀ مورد بحث، نه عقل و احساس از یکدیگر جدا و نه از روان و کلیّت جانِ آدمی انفکاک پذیراند و نه باور (دینی) و اندیشه(عقلانی) بی نیاز به یکدگر متصوّر توانند شد. گواه روشنِ این مدعا، جایگاه الوهیّت و ایدۀ خدا در دو نظامِ دکارت و کانت، بعنوانِ دو فیلسوفِ مدرنیتۀ اروپا است، که در نزد یکی، خدا مبنای یقین و سنجۀ منطقِ هستی شناختی و در دیگری، مبنای اخلاق و فلسفۀ عملِ آدمی است. در اینجا، نه باور دینی از میان برداشته می شود و نه “دین خوئی” موجبِ “امتناعِ” اندیشه می گردد! و اگر دین می تواند “در مرزهای خردِ صرف” (۲) فهمیده شود، از آنروست که پیشتر، جایگاهِ شایستۀ ایمان، در عرصۀ دانشِ “سنجیده” (کنار گذارده شده (۳) ) گشوده شده است. کانت برای بیانِ مفهومِ “از میان برداشتنِ” دانش از فعلِ چیدن (aufheben)، موردِ علاقۀ هگل، استفاده می کند که همزمان بمعنای چیدن و برچیدن، حفظ و حذف، از میان برداشتن و فراروئیدن است. پس کلامِ کانت را می توان چنین فهمید که دانش به نفع ایمان از میان برداشته نمی شود، بلکه در مرزهایش محدود می شود تا ُافقِ ایمانِ بخردانه بمثابۀ اصلِ موضوعۀ (Postulat) خردِ عملی و کنشِ اخلاقی گشوده شود. زیرا کانت بینِ دو گونه باور (بطور کلی، حقیقی انگاشتن چیزی توسط فهم (۴) )، تمایز می گذارد: عقیده (۵) (دارای زمینۀ عینی کافی + اعتبارِ عمومی) و اقناع(۶) (ذهنی، بلحاظ عینی نامکفی، لذا، خصوصی و فاقد مقبولیّتِ همگانی) ؛ و از میانِ سه نوع عقیده: گروش (ایمان(۷) )، در میانۀ رأی(۸) (باورِ محتمل و غیرمکفی ذهنی، لذا شخصی) و علم (یقینی ذهنی + قطعیِ عینی)، آن نوع باورِِ ذهنی است که به دلیلِ مقبولیت و اعتبار “عمومی” (به خلافِ عقیدۀ خصوصی و رأی شخصی فاقدِ اعتبارِ همگانی)، مشروط به رعایتِ اصولِ جهانشمولِ خرد، مشروعیّت دارد و مبنای عملِ اخلاقیِ عمومی قرار می گیرد. در نظامِ فکری دکارتی یقینِ((۹) علمی (شک ناپذیریِ “می اندیشمِ” درون-ذهنِ شناسایِ برون-عین به شیوۀ علم ُمدرن) در رأس می نشیند. کانت با سلاحِ نقدِ خویش این امپریالیسم دانش را پس می راند تا برای ایمان (مبنای خرد عملی و اخلاق) جا باز کند.
وانگهی، به خلافِ تصوّر رایج، یقینی بودن کوژیتو (می اندیشمِ دکارتی) به معنای بریده شدنِ بندِ نافِ سوبژکتیویته (ذهنیّت) آدمی از ماوراء و خدا نیست، بل به عکس، «همینکه ایدۀ جوهر در من هست، همینکه من یک جوهر هستم، منی که موجودی متناهی هستم، نمی توانسته ام ایدۀ جوهری نامتناهی را (در سر) داشته باشم، اگر این ایده توسطِ جوهری حقیقتاً نامتناهی در من نهاده نشده بود.» (۱۰ )
امروزه، ُمدِ فلسفیِ روز شده است که برخی از روشنفکران بی شناختِ جامع و بی فاصلۀ انتقادی لازم از مبانیِ فلسفۀ مدرن و منتقدانش، به نقلِ اقوالی از هایدگر و ..، در بابِ “خودبنیادی” سوبژکتیویتۀ ُمدرن و مانعة الجمع بودن اندیشه و ایمان، دین و خرد، همچون “دایرۀ مربع”، می پردازند، بی آنکه توجه کنند و تذکر دهند که هم دکارت را و هم قرائت هایدگریِ دکارت را باید خود باز خواند و بازاندیشید. همانطور که منظورِ هایدگر را نیر باید فهمید و معلوم نیست در حالی که هایدگر هر بار مقصودِ خود را در گشت و گذار وگردش هایش از نو می فهمید، چگونه دوستان مدعی اند منظورِ او را بهتر از خودِ او می فهمند! برای نمونه، جایگاهِ همین تمثیل در جملۀ او چنین است:«این تقابلِ وجودی بینِ ایمان باوری(وفاداری) و سرشتِ آزادِ برجاهستی(انسانی)، که پیش از یزدانشناسی و فلسفه وجود داشته است و پیشتر محصولِ آن دو بعنوانِ دو علم نیست، این تقابل(اپوزیسیون) دقیقاً باید حاملِ اجتماعِ ممکنِ یزدانشناسی و فلسفه بعنوانِ دو علم باشد، اگر درست باشد که این ارتباطِ متقابل باید بتواند که یک ارتباطِ (پیام رسانی) اصیل باقی بماند، فارغ از هر توّهم و هر تلاشِ سخیفی برای سازش. در نتیجه، چیزی به مانندِ یک فلسفۀ مسیحی وجود ندارد، چون خیلی ساده یک “دایرۀ مربع” است…همچنانکه ریاضیاتِ پدیدارشناسانه وجود ندارد.» (تأکیدها از هایدگر).
بررسی همین «تقابل وجودی و اجتماعِ ممکن» موضوع و مقصدِ راهی است که در این گفتگو پیشِ رویِ ماست؛ و می کوشیم با بازتعریفِ هریک از سو یه ها و کرانه های دو محورِ اندیشۀ هستی و ایمان به قدسی، تقاطع و تناسبِ کلی آن را دریابیم. نقل قول های فوق از فیلسوفان موسوم به “مدرن و پست-مدرن”، تنها برای نشان دادن و به کرسی نشاندنِ اصلِ رهنمای ما، مبارزه با ساده سازی های مرسوم و عاداتِ ذهنی رایج، خواه در راستایِ طردِ دوسویه و خواه درهم آمیختنِ شتابزدۀ دو حوزۀ خود-مختار و هم-بستۀ اندیشه و ایمان، در طیِ این طریق است.

۱٫ “Neque enim quaero intelligere ut credam, sed credo ut intelligam. Nam et hoc credo: quia “nisi credidero, non intelligam” », Proslogion, [Is 7,9] (اشعیاء ۹:۷
۲٫ I . Kant, Die Religion innerhalb der Grenzen der blosen Vernunft, 1793
3. « پس من باید دانستن را ازمیان بردارم تا برای گروش[=ایمان] جا باز کنم؛ چه، جزم گروی متاگیتیک، ..، سرچشمۀ حقیقی همۀ ناباوری ضداخلاق است، که همواره بسیار جزم اندیشانه است» ترجمه م. ادیب سلطانی، تهران:امیرکبیر، ۱۳۶۲، ص۳۹
۴٫ Verstand فهم # Vernunft عقل، خرد
۵٫ Überzeugung
6. Überredung
7. Glaube
8. Meinung
9. Gewissheit
10. « Nam quamvis substantiae quidem idea in me sit ex hoc ipso quod sim substantia, non tamen idcirco esset idea substantiae infinitae, cum sim finitus, nisi ab aliqua substantia, quae revera esset infinita, procederet.» Descartes, Meditationes, Med. Tertia, De Deo, quod existat, 45.

جمعه,۲۰ آبان, ۱۳۸۴

وصیت نامه حاج ملا هادی سبزواری

ندیمان! وصیت کنم بشنوید
که عمر گرامی به آخر رسید
چون­این­رشته­عمر­بگسسته­شد
به آغاز، انجام پیوسته شد
خدا­را­دهیدم­به­می­شست­و­شوی
بپاشید سدرم از آن خاک کوی
بجویید خشتم ز بهر لحد
ز خشتی که بر تارک خم بود
بسازید تابوتم از چوب تاک
کنیدم می آلوده در زیر خاک
چو ­از برگ رز نیز کفنم ­کنید
به پای خم باده دفنم کنید
بکوشید کاندر دم احتضار
همین بر زبانم بود نام یار
نه ­شمعم­جز­آن ­مه به بالین­ نهید
نه­حرفم­­جز ­ازعشق­تلقین ­دهید
ز مرد و زن اندر شب وحشتم
نیاید کسی بر سر تربتم
به ­جز ­مطرب آید زند ­چنگ را
مغنی­کشد­سر­خوش آهنگ را
به خونم نگارید لوح مزار
که­هست­این­شهید ره­عشق­یار
چهل تن ز رندان پیمانه زن
شهادت کنند این چنین ­برکفن
که­این­را­به­خاک­درش ­نسبت­است
ز دردی­کشان­می­وحدت ­است
نبودی بجز عاشقی دین او
جز این شیوه پاک آیین او
ندیدیم کاری از او سر زند
بجز اینکه پیوسته ساغر زند
الهی به خاصان درگاه تو
به سرها که شد خاک در راه­تو
به افتادگان سر کوی ­ تو
به حسرت کشان بلاجوی تو
به حق­سبو کش، به میخوارگان
که هستند از خویش آوارگان
به پیر مغان و می میکده
به رندان مست صبوحی زده
که­فرمان­دهی­چون­قضا­را که ­هان
ز اسرار نقد روانش ستان
نخستین و آلایشش پاک کن
پس ­آن­گاه منزلگهش خاک ­کن

شنبه,۱۴ آبان, ۱۳۸۴

دانشگاه های کانادا

بر اساس قولی که به یکی از دوستانم داده بودم ، لیست دانشگاه های کانادائی را که در مقطع کارشناسی ارشد و در رشته ی ادیان دانشجو می پذیرند را ذکر می کنم.
۱٫
University: The University of British Columbia
Province: BC
Credential: Degree
Program Name:
MA in Ancient Culture, Religion and Ethnicity
Level: Master’s degree
Discipline: Classical, Mediterranean, and Near Eastern/Asian Studies and Archaeology
Language: English
Coop: N

2.

University: Trinity Western University
Province: BC
Credential: Degree
Program Name:
Master in religion, culture and ethics
Level: Master’s degree
Discipline: Ethics
Language: English
Coop: N
3.
University: Trinity Western University
Province: BC
Credential: Degree
Program Name:
Master in religion, culture and ethics
Level: Master’s degree
Discipline:
Religion/Religious Studies
Language: English
Coop: N
4.
University: Trinity Western University
Province: BC
Credential: Degree
Program Name:
Master in religion
Level: Master’s degree
Discipline: Religion/Religious Studies
Language: English
Coop: N
5.
University: University of Manitoba
Province: MB
Credential: Degree
Program Name: MA in religion
Level: Master’s degree
Discipline: Religion/Religious Studies
Language: English
Coop: N
6.
University: University of Winnipeg
Province: MB
Credential: Degree
Program Name: MA in religion
Level: Master’s degree
Discipline:
Religion/Religious Studies
Language: English
Coop:
N
7.
University: Carleton University
Province: ON
Credential: Degree
Program Name: MA in religion
Level: Master’s degree
Discipline:
Religion/Religious Studies
Language: English
Coop:
N
8.
University: University of Toronto
Province: ON
Credential: Degree
Program Name: MA in religion
Level: Master’s degree
Discipline:
Religion/Religious Studies
Language: English
Coop: N
9.
University: Wilfrid Laurier University
Province: ON
Credential: Degree
Program Name: MA in religion and culture
Level: Master’s degree
Discipline:
Religion/Religious Studies
Language: English
Coop: N
10.
University: Concordia University
Province: QC
Credential: Degree
Program Name: MA in history and philosophy of religion
Level: Master’s degree
Discipline:
Religion/Religious Studies
Language: English
Coop: N
دوشنبه,۹ آبان, ۱۳۸۴

سوشیانت هایِ به خاک و خون کشیده شده

زمین در قرن جدید؛ خالی از سکنه است.
و سکوت وهم انگیز مرداب سیاه؛
کشان کشان مرا نیز به پیش گاه خود فرا می خواند.

و آخرین بازمانده ی نسلِ گم شده یِ طبیعیِ سوشیانت هایِ به خاک و خون کشیده شده
می رود و در سیاهی های هزاران ساله ی دیوان؛
گم می شود!



صفحه قبل»