نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » آوریل
شنبه,۲۵ تیر, ۱۳۸۴

درویش

آنجا که نظر گاه دل درویش است
سرچشمه ی آب زندگانی بیش است
زنهار میازار دل درویشان
درویش علی نیست ، علی درویش است
سیدخلیل عالی نژاد
پنجشنبه,۲۳ تیر, ۱۳۸۴

بزرگ بود و هست

بزرگی دگرباره زاو یافت نام

پنجشنبه,۲۳ تیر, ۱۳۸۴

چاه و نخلستان

گفتاری از : دکتر مصطفی چمران

دکتر مصطفی چمران
برگرقته شده از سایت آفتاب : ماهنامه ادبی – اختماعی دانشحویان دانشگاه واترلو

ای علی همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می‌خوانم!

ای علی گفتی که هر کس گفتنی‌هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه‌ی ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه‌ی دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه‌ی ناگفتنی‌هایی است که می‌توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی‌ها که می‌خواستم با تو بگویم، بی‌نهایت داشتم….

ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم و راه و رسم عشق‌بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم.

ای علی همراه تو به نخلستان‌های کنار فرات می‌روم و علی دردمند را در دل شب می‌یابم که سر به چاه کرده و سینه‌ی پردردش را خالی می‌کند….

ای علی دین‌داران متعصب و جاهل تو را به حربه‌ی تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غرب‌زدگان نیز که خود را به دروغ روشن‌فکر می‌نامیدند تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند.

دکتر علی شریعتی

ای علی وقتی تو را شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته‌ی خود را در آن یافتم….

ای علی همراه تو به کویر می‌روم، کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در طوفان سهمگین تاریخ، که امواج ظلم و ستم در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته‌ی حیات و و جود ما می‌سازد و می‌تازد….

ای علی تو در قلب من زنده و جاویدی. قسم به عشق که تا وقتی که قلب سوزانم می‌جوشد و می‌خروشد و می‌سوزد، تو ای علی در قلب من حیات داری که جاذبه‌ی آسمانی عشق را در رگ‌های وجودم به ‌گردش در می‌آوری و حیات مرا از عشق و فداکاری سرشار می‌کنی….

سوگند به تنهایی که نتیجه‌ی عظمت و عشق و یکتایی است و زاینده‌ی لطافت و اخلاص و عرفان است که تا وقتی ‌که خدا تنهاست، تو علی در تنهایی ما وجود داری. قسم به عدل و عدالت که تا روزگاری که قلم و ستم بر دوش انسان‌ها سنگینی می‌کند تو در فریاد ستم‌دیدگان علیه ستم‌گران می‌غری و می‌خروشی. و قسم به شهادت که تا وقتی که فدائیان از جان گذشته، حیات و هستی خود را در قربان‌گاه عشق فدا می‌کنند، تو بر شهادت پاک آنان شاهدی و شهیدی .

تتمه : و در یادنامه شرق خواندم که گفته بود :

«اى على (ع)! به من تهمت زدند، مرا محکوم کردند، به من فحش دادند زیرا تو را دوست مى دارم. اى على (ع)! نمى دانى که چه جنایت ها کردند، چه ظلم ها و چه بدى ها که همه را تحمل کردم، فداکارى کردم، باز هم فحشم دادند بدى مى کردند، یک باره به خود آمدم دیدم که در سرتاسر ایران به من بد مى گویند، حتى مومنین به خدا، نسبت به من اهانت مى کنند، مشکوکند، مرا جنایتکار مى دانند، سب مى کنند، فحش مى دهند مگر نه اینکه به فرمان امام در کردستان جنگیدم… مرا جلاد تل زعتر و کردستان بخوانند و حتى یک نفر در ایران از من دفاع نکند، همه سکوت کنند گویى که با سکوت خود تهمت و شایعه و دروغ را تصدیق مى کنند…» «اى على (ع)! تشنه عدالتم، تو کجایى؟ نمى دانى از ظلم و ستم که به نام اسلام مى کنند چه رنجى مى برم؟ خوش داشتم لحظه اى در کنار عدالت بنشینم و دل دردمند خود را بر تو بگشایم و تو بین این همه مدعیان اسلام و مکتب حکم مى کردى و داد مرا مى ستاندى…»

و باز هم با دکتر چنین نحوا می کند :

اى على! همراه تو به حج مى روم، در میان شور و شوق و در مقابل ابهت و جلال محو مى شوم، اندامم مى لرزد و خدا را از دریچه چشم تو مى بینم و همراه روح بلند تو به پرواز درمى آیم و با خدا به درجه وحدت مى رسم. اى على! همراه تو به نخلستان هاى کنار فرات مى روم و على دردمند را در دل شب مى یابم که سر به چاه کرده، سینه پردردش را خالى مى کند.

اى على! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه مى روم؛ اتاقى که با همه کوچکى اش از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است، اتاقى که یک در به مسجد نبى دارد و پیغمبر بزرگ آن را با نبوت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکى که على و فاطمه و زینب و حسن و حسین را یکجا در خود جمع کرده است؛ اتاق کوچکى که مظهر عشق و فداکارى و ایمان و استقامت و شهامت است.

اى على! تو ابوذر غفارى را به من شناساندى، مبارزات بى امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادى، شجاعت و صداقت و پاکى و ایمانش را نمودى… من فریاد ضجه آساى ابوذر را از حلقوم تو مى شنوم و در برق چشمانت خشم او را مى بینم و در سوز و گداز تو بیابان سوزان ربذه را مى یابم که ابوذر قهرمان بر شن هاى داغ افتاده در تنهایى و فقر جان مى دهد.

اى على! در تاریخ معاصر ایران تو مصدق بزرگ را با خمینى عالیقدر پیوند دادى و بینش سیاسى را با روح خداپرستى درآمیختى، فرهنگ ملى و تاریخى ما را به علم جدید و شیوه هاى نوین مجهز کردى و خدا را از تجرد خشک آزاد کردى و او را از آسمان هاى سرد و دور به قلب گرم و پرتب و تاب اجتماع وارد کردى.

اى على! من زیر کوهى از غم، کویر و در دریایى از غم غرق شده بودم و به پایان رسیده بودم، ولى تو غم و درد مرا با غم و درد «على» بزرگ متصل کردى و آنچنان که به بى نهایت متصل شده باشم آرامش یافتم… من دیروز از برش شمشیر «على» لذت مى بردم و عظمت او را در قدرتش و کلامش مى دانستم ولى امروز عظمت او را در عشق و ایمانش، در عرفانش، در تنهایى اش، در کوه هاى غمش، در دریاهاى دردش مشاهده مى کنم…اى على! به جسد بى جان تو مى نگرم که از هر جاندارى زنده تر است؛ یک دنیا غم، یک دنیا درد، یک کویر تنهایى، یک تاریخ ظلم و ستم، یک آسمان عشق، یک خورشید نور و شور و هیجان از ازلیت تا ابدیت در این جسد بى جان نهفته است…»

یکشنبه,۱۹ تیر, ۱۳۸۴

امروز سوم جماد‌ی‌الثانی است

«امروز سوم جماد‌ی‌الثانی است. سال یازدهم هجرت، سال وفات پدر. کودکانش را یکایک بوسید: حسن، هفت ساله، حسین، شش ساله، زینب، پنج ساله و ام کلثوم سه ساله.
و اینک لحظه‌ی وداع با علی! چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر! فرستاد “ام رافع” بیاید، وی خدمتکار پیغمبر بود. از او خواست که:
- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه‌های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او می‌رود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه‌ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک‌هایش را فروبست و چشم‌هایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود‌ ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند. با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند، گورش را کسی نشناسد، آن دو شیخ از جنازه‌اش تشییع نکنند و علی چنین کرد.
اما کسی نمی‌داند که چگونه؟ و هنوز نمی‌داند کجا؟
در خانه‌اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه.
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سکوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بی‌پیغمبر، بی‌فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت‌ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه‌ی درد او را گوش می‌دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بی‌وفا و بدبخت، سکوت کرده‌اند، قبر‌های بیدار و خانه‌های خفته می‌شنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمی‌آید، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پیغمبر می‌برد:
ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا“.
ـ “از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید. اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه‌ حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بی‌خواب، تا آنگاه که خدا خانه‌ای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هم‌اکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر. اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کنننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟
احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه‌ پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمی‌گنجید، گویی می‌خواست به او بگوید که این “ودیعه‌ی عزیز”ی را که به من سپرده‌ای، اکنون به سوی تو بازمی‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آن‌چه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.
فاطمه این‌چنین زیست و این‌چنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه‌ ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه‌ قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ایمان‌های شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت می‌جنگیدند، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه‌ دل‌های مجروح را لبریز می‌ساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک “زن” بود، آن‌چنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه‌ی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.
مظهر یک «دختر»، در برابر پدرش.
مظهر یک «همسر» در برابر شویش.
مظهر یک «مادر» در برابر فرزندانش.
مظهر یک «زن مبارز و مسؤول» در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.
وی خود یک «امام» است، یعنی یک نمونه‌ی مثالی، یک تیپ ایده‌آل برای زن، یک “اسوه”، یک “شاهد” برای هر زنی که می‌خواهد “شدن خویش” را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه‌ی مدامش در دو جبهه‌ی خارجی و داخلی، در خانه‌ی پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ می‌داد.
نمی‌دانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوه‌های خیره کننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفت‌انگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش می‌نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهایی‌هایش.
این است که علی هم او را به گونه‌ دیگری می‌نگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی می‌گیرد و از آنان فرزندانی می‌یابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا می‌کند. اینان را “بنی‌علی” می‌خواند و آنان را “بنی‌فاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونه‌ی دیگر می‌بیند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت می‌گیرد، از همه‌ تنها به او تکیه می‌کند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش می‌گیرد.
نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از “مریم” سخن می‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است که همه‌ سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مریم را بیان کرده‌اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به کار گرفته‌اند.
هزار و هفتصد سال است که همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی‌های اعجاز‌گر کرده‌اند.
اما مجموعه‌ گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرن‌های بسیار، به اندازه‌ این کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را بازگویند که: “مریم، مادر عیسی است”.
و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم. باز درماندم:
خواستم بگویم، فاطمه [س] دختر خدیجه[س]‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد [ص] است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی [ع] است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین [ع] است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب [س] است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است».

شنبه,۱۸ تیر, ۱۳۸۴

سپیده

«ما أقرَبَ الیَومَ مِن تَباشیر غَد!»
چه نزدیک است امروز، به فردایی که سپیده آن خواهد دمید !
نهج البلاغه،‌ خطبه۱۵۰

امان از قربتِ علی !

پنجشنبه,۹ تیر, ۱۳۸۴

آرام آرام

الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ . الرعد : ۲۸
[ بازگشتگان به سوى خدا ] کسانى [ هستند] که ایمان آوردند ودلهایشان به یاد خدا آرام مى گیرد، آگاه باشید! دلها فقط به یاد خدا آرام مى گیرد .

آرام آرام آرام
تا ابد … تا انتها

دوشنبه,۶ تیر, ۱۳۸۴

تماشا خانه

چقدر انسانها تماشائی هستند .
چقدر دوستی نزدیک است .
چقدر خاطره ها خوب زنده می شوند .

براستی این محبت خدا نیست ؟

اینکه ببینی کودکی دوستت دارد
و تماشا کنی که دستان گرمش را برایت گشوده است .

جهان تاریکست . آری . اما
هیچ وقت نمی توانی بگوئی
دوست داشتن نور نیست .
خدا همین جاست .

یکشنبه,۵ تیر, ۱۳۸۴

آنها سه گروهند!

ها، اِنَّ ههُنا لَعِلْماً جَمّاً [ وَ اَشارَ بِیَدِهِ اِلى صَدْرِهِ] لَوْ اَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلى اَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُون عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ لدّینِ لِلدُّنْیا، وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللّهِ عَلى عِبادِهِ، وَ بِحُجَجِهِ عَلى اَوْلِیائِهِ. اَوْ مُنْقاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لا بَصیرَةَ لَهُ فى اَحْنائِهِ، یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فى قَلْبِهِ لاَِوَّلِ عارِض مِنْ شُبْهَة. اَلا، لاذا وَلا ذاکَ. اَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیادِ لِلشَّهْوَةِ. اَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْع ِ وَ الاِْدِّخارِ، لَیْسا مِنْ رُعاةِ الدّینِ فى شَىْء، اَقْرَبُ شَىْء شَبَهاً بِهِمَا الاَْنْعامُ السّائِمَةُ.
کَذلِکَ یَمُوتُ الْـعِـلْـمُ بِـمَـوْتِ حـامِـلیـهِ .
اللّهُمَّ بَلى، لا تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّة، اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً، اَوْ خائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَیِّناتُهُ. وَ الاَْعْظَمُونَ عِنْدَ اللّهِ قَدْراً، یَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّناتِهِ حَتّى یُودِعُوها نُظَراءَهُمْ، وَ یَزْرَعُوها فى قُلُوبِ اَشْباهِهِمْ. هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلى حَقیقَةِ الْبَصیرَةِ، وَ باشَرُوارُوحَ الْیَقینِ، وَ اسْتَلانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ اَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِاَبْدان اَرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاَْعْلى. اُولئِکَ خُلَفاءُ اللّهِ فى اَرْضِهِ، وَ الدُّعاةُ اِلى دینِهِ.
آهِ آهِ، شَوْقاً اِلى رُؤْیَتِهِمْ!

بدان که در اینجا دانش فراوانى است ـ اشاره به سینه اش فرموده ـ اگر براى آن افراد شایسته اى مى یافتم انتقال مى دادم! آرى شخص تیزفهمى را براى این علوم مى یابم ولى از او بر آن ایمن نیستم، ابزار دین را براى دنیا به کارمى گیرد، و با نعمت هاى خداوند بربندگانش، و به حجت هاى حق بر اولیائش بزرگى مى فروشد، یا کسى را مى یابم که پیرو حاملان حق است و او را دراطراف و جوانب آن بصیرتى نیست، به اولین شبهه اى که عارضش مى گردد آتش شک در دلش افروخته مى شود.
بدان که نه این را اهلیّت است نه آن را. یا کسى را مى یابم که حریص به لذت شده، و به آسانى مطیع شهوت گشته. یاکسى که شیفته جمع کردن مال و انباشتن آن است، این دو نفر به هیچوجه رعایت کننده دین نیستند، نزدیکترین موجود از نظر شباهت به این دو طایفه چهارپایان رها شده در علفزارند.
علم با مرگ حاملانش به این صورت مى میرد.
خداوندا، آرى زمین از کسى که به حجّت خدا براى خدا قیام نماید تهى نمى ماند، قائمى آشکار و مشهور، یا ترسان و پنهان، تا دلایل الهى و بیّناتش باطل نگردد. اینان چند نفرند، و کجایند؟ به خدا قسم عددشان اندک، و نزدخداوند از نظرمنزلت بسیاربزرگند، خداوند دلایل وبیّناتش را به وجود آنان محافظت مى کند تا به افرادى شبیه خود بسپارند، و بذر آن را در دلهایشان
کشت کنند. دانش با حقیقت بصیرت به آنان روى نموده، و با روح یقین درآمیخته اند، و آنچه را نازپروردگان سخت گرفته اند آسان یافته اند، و به آنچه نادانان از آن وحشت کرده اند مأنوس شده اند، و با بدنهایى که ارواحشان به محلّ برتر آویخته همنشین دنیا شده اند. اینان جانشین حق در زمین، و دعوت کنندگان به دین خدا هستند.
آه آه که چه مشتاق دیدار آنانم!

[بخشی از حکمت ۱۴۷ نهج البلاغه]

یکشنبه,۵ تیر, ۱۳۸۴

دلداری ِ دلدار

إِن تَمْسَسْکُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْکُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ

اگر به شما خیرى برسد ایشان را اندوهگین کند و اگر به شما بدى (و ناخوشى‏) رسد، از آن شاد مى‏شوند؛ و اگر شکیبایى و پارسایى ورزید، بدسگالى آنان شما را هیچ زیانى نرساند؛ که خداوند به کار و کردار آنان چیره است‏. (آل عمران، ۱۲۰)

شنبه,۴ تیر, ۱۳۸۴

تمساح ها

تمساح حمله کرد و پیروز شد .
تمساح ها حمله کردند .
آنها پیروز شدند .
آنها بسیار درنده بودند .
اما آیا میدانید ” تمساح ” آیتی است از آیات و نشانه های خدای مهربان؟

مبارک باد

که مبارک شمائید