نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » مارس
یکشنبه,۲۹ خرداد, ۱۳۸۴

آزادی

سالروز شهادت معلم آزادی و برابری، برادر دکترعلی شریعتی
شنبه,۲۸ خرداد, ۱۳۸۴

عقربه ها

متاسفم . اما گوئی عقربه ی انتخابات به سمت دیگران پیش می رود . خبر های بدی در راهند . الهه کولائی می گوید اعتراض می کنیم ، پافشاری می کنیم . به چه ؟ به که ؟ شرمنده اما با اینکه خود از حامیان دقیقه ۹۰ معین هستم و تا قبل از آن قصد رای دادن نداشتم باید بگویم که دیر شده . جبهه اصلاح طلب همیشه گوئی در دیروز حرکت میکند .
شنبه,۲۸ خرداد, ۱۳۸۴

خدایا کمک کن

فردا امتحان سختی دارم . اما اخباری که تا الان یعنی ساعت ۷٫۳۰ از انتخابات می رسه . داره با اعصابم بازی می کنه ، خبر های انتخاباتی به شدت عجیب وغریبی می رسه .
تا ساعت ۵ بامداد از مجموع ۴ میلیون رای شمارش شده ; مهدی کروبی با ۸/۲۲ درصد آراء نفر اول، هاشمی رفسنجانی با ۷/۲۰ درصد نفردوم ، محمود احمدی نژاد با ۸/۱۷ درصد نفر سوم ، محمد باقر قالیباف با ۱۶ درصد نفر چهارم و مصطفی معین با ۸/۱۳ درصد نفر پنجم می باشد . این در حالیست که تعداد آراء ماخوذه نزدیک به ۳۰ میلیون برآورد شده و آمار شهرهای بزرگ در آن منظور نشده است .

خدایا اگه کمک نکنی … ؟؟؟

جمعه,۲۷ خرداد, ۱۳۸۴

به معین رای میدهیم

چهارشنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۴

الحمد لله فی کل حال

به قول عزیز دلم علیرضا ایلچی که گاهی زیر لب زمزمه می کند ” الحمد لله فی کل حال” …
چهارشنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۴

نقد بر ملکوت

۱- حرفهای دکتر سروش در باره ی سیاست و انتخابات
۲- نقد داریوش میم بر صحبت های دکتر
من نمیدانم چرا ما اینقدر دوست داریم بدون جواب دادن به پرسشهای مطرح شده ی اولیه ، برای خودمان بگویم و سوال مطرح کنیم و ایجاد اشکال کنیم . قاعدتا روش درست پله پله طی کردن مسیر است یعنی شبهات “اولیه ی” ایجاد شده که نسبت به یک ماجرا پیش آمده را پاسخ بدهیم بعد ماجرا را گسترش بدهیم و به این و آن گیر بدهیم، سوال مطرح کنیم و جواب بخواهیم.
با اعتزالی خواندن یک عقیده ی مفید یعنی مبارزه ی منفی مخالفم . هنوز جواب سوال های اولیه داده نشده تا نسبت به ماجرا تصمیم بگیریم . سوالهای اولیه هم مشخص است : دولتی که نه مجلس دارد نه تشخیص مصلحتی که معلوم نیست بعد از انتخابات چه تغیراتی میخواهد پیدا کند و متاسفانه کسی هم به آن توجه نمی کند و نه نیرو و قدرت و حتی پشتیبانی ضمنی رهبری را که هر از چند گاهی سیخی به جناحش میزند ، چگونه میتواند از پس شعارها ، برنامه ها ، لوایح و مصوبات و هزار و یک آرزوی در خاک خفته ی زیبای دیگر بر بیاید ؟؟؟
حالا در این میان یکی هم مثل دکتر سروش کاملا بدور از هیاهوی انتخاباتی نظری مبتنی بر قدرت گیری مجدد و ایجاد فضای تنفس و تجدید نیرو برای جناح اصلاحات می دهد . بد کرده ؟ میداند که آخر و عاقبت معین مانند خاتمی است . چرا باید معین نفر بعدی باشد که خوب تا جائی که میتواند از دانشجوها که مثلا قشر فرهنگی تر این سرزمین گل و بلبل است ، از عارف و عامی فحش بخورد به هیچ ؟ میگوید بگذارید نفسی تازه کنیم . مردم را بفهمیم و بدانیم که این استراتژی وانهادن قدرت – که در اختیار کسانی به قول مرحوم شریعتی خاکشیر خاصیت و البته با چانه زنی بالا ی مریض و دلاکی قرار بگیرد – حداقل سودش تجدید قواست برای نیرو های اصلاح طلب .
خاتمی با تمام توان و قدرت ناشی از رای بالای مردم حتی حاضر نشد یا نگذاشتند که بشود تا استعفا بدهد .و قدرت را آنگونه که هست به نمایش عمومی بگذارد . مرگ یک بار شیون یک بار میتواند برای بعضی اوقات نسخه ی خوبی باشد .
حالا که جوانانی را می بینم که خسته از ۸ سال گذشته دارند دسته دسته به ستاد X و Y که دیدیم و شناختیمشان ، می پیوندند که همان شعارهای ۸ سال پیش خاتمی را با معجون خود قاطی کرده و به خورد ملت میدهند با خودم تکرار میکنم به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ‍ژنده ی خود را …
شنبه,۲۱ خرداد, ۱۳۸۴

نامه ها ، خاطرات و فراموشی!

با اینکه در حال حاضر هنوز هیچ گونه تصمیمی دال بر شرکت در انتخابات نگرفته ام اما بعید می دانم که همچنان بتوانم نسبت به این جریان بی تفاوت باشم ولو اینکه همچنان بر موضع حال خود مبنی بر شرکت نکردن و تحریم انتخابات ، تا انتها پا برجا بمانم . زیرا این انتخابات حیات اجتماعی و سیاسی آینده ایرانیان را حد اقل تا ۴ سال آینده رقم خواهد زد .
در حال حاضر سه قطب انتخاباتی در کشور مشغول فعالیت هستند و بقیه به قول صاحب ارض ملکوت [باید بروند کشک شان را بسابند]
این سه قطب به ترتیب الفباعبارتند از قالیباق ، معین و هاشمی
من خود به نوعی هر سه این افراد را از نزدیک دیدم و رفتار و کنش هر سه را در مقاطعی از زمان مشاهده کردم ( قالیبافِ همکار پدر ، معین ِ مشغول تورق و یا خرید کتاب به کرات را در خیابان انقلاب ورفسنجانی ِ شناخته شده در طول ۸ سال ریاست جمهوری خود و ۸ سال بعدش با افشاگری ها ) و دست آخر می ماند آنچه در روز ۲۷ خورداد قرار است اتفاق بیافتد .
اخبار انتخابات را از آن جهت در وبلاگ قرار دادم که بدانید به کدام نامزد تعلق خاطر و دلبستگی بیشتری دارم . من ِ کتاب پرست را هیچ حالتی خوشایند تر از تورق و خرید کتاب نیست که می بینید و می دانید منظورم به کدامین است و قاعدتاً بیشتر می پسندم که معین در انتها پیروز شود .
حساب جوانتر ها را هم که زیاد در بند ماجرا نیستند را از اصل ماجرا جدا می کنم و عین خیالم هم نیست که کارناوالهای شادی به کدام سمت و سو نشانه رفته اند و همه را دغل بازی می دانم . این هم از وضع دیگری که باز حتماً فهمیده اید به که نشانه رفته ام .
اما آنچه باعث شد که برایتان بنویسم نامه ای بود که اصلش را به فرمت [pdf] باید بخوانید تا بدانید چه می خواهم بگویم .
نامه فرماندهان سپاه در سال ۷۶ و در گرماگرم جنایت تیرماه و جفائی که بر دانشجویان رفت را به خاتمی بخوانید تا بدانید باید به آن دیگری چگونه نگریست و در مجموع حضور چکمه پوشان را نه می پسندم و نه مفید برای جامعه ، چرا که حتی به قول آیت الله خمینی خطر نیزمی دانم .
فعلاً والسلام تا باز چه پیش آید .
یکشنبه,۱۵ خرداد, ۱۳۸۴

چند پاره ۱

*
برای من اینجا سخت و تنگ است و خود دیگر تحمل لاشه ی خود را هم ندارم چه رسد به حجم عظیم نگاه ها.
اما لحظه ها عبور می کنند و من اندیشناکم هنور . ساعتی ، روزی ، زمانی . و شاید بعد از من کسانی این لحظه های دهشتناک را باز هم تجربه کنند که خاک همان خاک است . ذلیل و لگد مال شده و هوا همان هوای راکد متعفن .
اگر هزار سال و اندی بیش تر بگذرد که یکی از همین خاک گرفته های متعفن شده در روزگار بیاید و همین ورق های لگد مال شده در بازارهای ری قدیم را جمع کند و از نو بچیندشان ، لکه ای سیاه و کدرشده از خون سیاوش را می یابد.
ورق ها تمام نشان از گم شده ای دارند که گوئی نویسنده نمی یابدشان و این فصل آخر همه ی اثراتی است بر جای مانده از خونی که باید ریخته می شد تا سیاوش ، سیاوش شود .
قصه ها از پیرمرد خشت مال کور در کویر یزد بود که برای چاپ با مشکل روبرو شده بود و کسی زیر بارش نمیرفت تا مزخرفاتی را چاپ کند که معلوم نبود که و برای چه نوشته.
آبا و اجدادش همه در کار خشت و خاک بودند و بلا استثنا تا سه پشتش ، نرینه آور و مزدائی البته دین همیشگیشان بود .
زردی سیاهی زده ی دندانهایش تهوع آور بود و وقتی می خواست حرف بزند می سائیدشان به هم و کش دار حرف می زد که آدم بلا تکلیفی عجیبی سراپایش را فرا میگرفت و در عوض تا می دید بلا تکلیف شدی بلافاصله نفس عمیقی می کشید و چرت چندش آوری می زد .
قول داده بودم جسدش را تا بالای کوه ببرم و در گودال جدار کوه که از قبل نشانش کرده بود ، رهایش کنم تا خوراک کرکس ها و لاشخور های اطراف شود. سه پاره استخوان بود . به درد لاشخورها هم نمی خورد . خودش جز به جز مراسم را توضیح داده بود و گویا چند باری هم مرده بود که ببیند چه کار می کنم و من عرق ریزان تا بالای کوه و جداره ی طبیعی اش کشیده بودمش . سرش را که داخل گودال کرده بودم بهوش آمده بود .
هر روز ظهر کارد تیزی که داشت را می کشید به ساق پاها و قطراتی که معلوم بود مذاب شده ی روح بود را بیرون میداد و در سردی عجیبی حرف میزد .
ادامه دارد …
پنجشنبه,۵ خرداد, ۱۳۸۴

مؤذن زاده رفت تا خانه ی نغمه ها

روزهائی را بخاطر می آورم .
روزهای داغ کودکی و سیگارهای پیاپی پدر بزرگ بر کنار در خانه . روزهائی مثل این روزها گرم . اوج شکوه بچگی ها با نفس پدر بزرگ مؤذن . روزهائی مثل این روزها گرم اما بستی پشت دست قایم کرده ی پیرمرد مؤذن خنکی اش بیشتر از باد پنکه بود.
اذان مؤذن اردبیلی که میزد در کوچه در هر حالتی که بود می ایستاد ، لحظه ای درنگ می کرد به الف ” امیر المومنین” اذان مؤذن اردبیلی که می رسید دست بر سینه ، رو به قبله تا کمر خم میشد و می شنیدم که احسنتی به مؤذن می گفت که خود مؤذن بود و می دانست که چه می کند این مرد. و من سکوتی و سکونی عجیب در اوج لذت خنکی بستی و جیغ کودکی بدست می آوردم. سکوت بود و سکون.
روزهائی را بخاطر می آورم .
دوره ی بلوغ جسم و فکر و اندیشه . که همه چیزمان شک بود و حیرت و در به در دنبال کشف و وانفسای گیجی و منگی بلوغ جسم و روح. صدای اذانش دیگر گاه گاه بگوش می رسید .
صلاة ظهر و دعواها و بحث های دبیرستان . سکوت مطلق و سکون معنا دار وسط دعوا . وقتی به الف ” امیر المومنین” می رسیدی . نمی شد که ادامه دهی و پرت می شدی از ماسوی الله . مست می شدی و بی خیال ادامه ی بحث و دعوا و مرافعه .
و حال که دیگر صدایش را به زور و ضرب اینترنت و باقی قضایا می شنوی دیگر نمی توانی یک جا بنشینی . راه می افتی و اوج میگیری . پرواز را تکرار میکنی . بدون نیاز به وسایل جانبی . حرکت است و حرکت ولی با سکونی و سکوتی.
یگانه صدای اذان ایرانی که سالهاست با سانسور پخش میشد رفت تا در خانه ی نغمات بدون حصاری ، اذان تحریر دار بگوید.
رفت تا در آنجا تا دلش می خواهد برای ملکوتیان اذانی با دعا و مقدمه و مؤخره بگوید ، ۱۵ دقیقه ای و شاید در آنجا ساعتی و …. آن هم نه در ضیق وقت ۶ دقیقه ای صدا و سیمائی که فقط ۶ دقیقه ی سانسور شده ای مجال میدهد تا مخاطبانش از فرش به عرش بروند و بیش از آنرا دریغ می دارند . همان ۶ دقیقه ی بدون تحریر ِ قیچی شده .
لابد ارکان حکومتی و غیره با تحریر موذن تکانی می خورد و شاید از عرش خدا ترسیده اند که با هر تحریر روح الارواحیش به تکان در می آید .
نمی دانم .
فعلا که رفته و خیالش راحت است ببینید قبل از فوتش چگونه خودش را معرفی کرده است .
«من سال ‌۱۳۰۴ در اردبیل به دنبال آمدم، ‌در آن دوران ما عوض دبیرستان مکتب می‌رفتیم. همه هم متدین بودند. خانواده‌ها در دوره‌ی ما در ابتدای امر بچه‌ها را با قرآن مانوس می‌کردند. ما هم پس از طی این مرحله به مدرسه حاج ابراهیم آمدیم. طلبه بودیم به اصطلاح امروز، ولی در حین طلبگی، این اذان با ما همراه بود. صبح و ظهر و عصر و شب در مسجد و اماکن مذهبی هر روز اذان می‌خواندیم، ‌تا اینکه یک شب که پدرم در خیابان ایران اردبیل ساکن شد. او عادت داشت هرکجا که میهمانی هم برود صبح پشت بام رفته و اذان بگوید، صبح آن روزی که پدرم اذان گفت: امام جمعه‌ی اردبیل گفته بود که من صدای ملکوتی می‌شنوم، ببینید این صدا از کجا می‌آید. آن‌ها همه خانه‌ها را گشته بودند تا اینکه صاحب خانه‌ی ما گفته بود شیخ عبدالکریم اردبیلی اینجا آمده و اوست که اذان گفته است. ما را خواستند و آوردند در مسجد و در داخل مسجد به ما ‌۲ تا اتاق دادند. مرحوم پدرم سال ‌۱۳۲۲ برای نخستین بار اذان را در رادیو گفت و همین طور تا ‌۱۳۲۶ که برنامه‌ی سحری را به صورت زنده اجرا می‌کرد.
او در سال ‌۱۳۲۹ سکته کرد و من قبول کردم جای او اذان بگویم تا الآن که با این سن و سال هنوز مشغولم و افتخار دارم که با گفتن آن یک اذان، برای اسلام ومملکتم کاری کرده‌ام. ما که نه ثروت داریم و نه مکنت و همین یک اذان برایمان بهترین خیر است.
هر روز تلفن می‌زنند و می‌گویند که این اذان خیلی زیبا گفته شده است، می‌دانید چرا؟ من جوابتان را می‌دهم برای این که باطن – اشاره به قلب- خوشگل است، برای این که این اذان را با دهن روزه پر کردم تا قربه الی الله باشد. این یک کار مادی نبود بلکه معنوی بود نتیجه‌اش را هم می‌بینید. واعظ تهرانی درجایی گفته بود اذان همه قبول باشد اذان است اما این اذان موذن‌زاده آدم را وادار می‌کند که به مسجد بیاید.
البته این اذان گفتن در خانواده‌ی ما موروثی است. ‌۱۵۰ سال است که خانواده‌ی ما اذان می‌گویند. حتی زمانی که در اردبیل آن موقع‌ها شناسنامه می‌دادند به تناسب شغل و حرفه نام خانوادگی انتخاب می‌کردند. به بابایم هم گفته بودند تو چیکاره‌ای؟ گفته بود موذن. گفته بودند نام خانوادگی شما موذن است.
زمانی که سال ‌۱۳۲۹ پدرم فوت کرد و من جای او رفتم. گوینده‌ها می‌گفتند اذان، اذانی که به وسیله استاد موذن، ” زاده اردبیلی” گفته شده است. لذا این “زاده اردبیلی” از آن موقع به اسم ما اضافه شد. یک روزی هم تصمیم گرفتم تا یک اذان یادگاری را بگویم. در استودیوی ‌۶ صدا و سیما هر گوشه‌ای انداختم نشد تا اینکه آن را در روح‌الارواح آواز بیات ترک به این شکل که بیش از ‌۵۰ سال پخش می‌شود گفتم. ما ایرانی هستیم و اذان ما باید برخاسته از خودمان باشد. الان اذان خوان‌هایی هستند که تقلید می‌کنند از عربستان و این پسندیده نیست و خود ما باید ابتکار به خرج دهیم. الآن ‌۵۰ سال است که کسی نتوانسته روی این اذان من اذان بگوید حتی برادرم سلیم که آن صدای گیرا و زیبا را دارد و این خواست خداست. همان خدایی که می‌گوید اگر با من یک‌صدایی کنید، محبت شما را به قلوب همه می‌اندازم. البته ‌۲۰ سال پیش می‌خواستم یک اذان دیگر به مدت ‌۱۵ دقیقه که در وسط آن دعا است را پر کنم اما نگذاشتند و گفتند که اذان ‌۶ دقیقه بیشتر نمی‌شود. ولی در کل می‌خواهم بگویم در هر کاری که خدا و اخلاص در نظر گرفته شود آن کار جواب مثبتی خواهد داشت.»

خدا حافظ موذن لحظه های داغ کودکی و بلوغ و ….
عکسها از ایسنا با استفاده از bbc.com

.:: کلیک کنید و اذان رحیم مؤذن زاده اردبیلی را از اینجا بشنوید ::.
برای شنیدن نیاز به فلش پلی‌یر دارید. اگر این نرم‌افزار را ندارید: فلش پلی‌یر را پیاده کنید
یکشنبه,۱ خرداد, ۱۳۸۴

خاتمی، اشک ها و لبخندها از سیدابراهیم نبوی

هشت سال گذشت. هشت سال طوفانی از دوم خرداد گذشت. گاه چنان دور به نظر می آید که انگار این هشت سال را به بیست سال زیستیم، نه زیستیم که رنج کشیدیم، نه رنج کشیدیم که گویی هزار بار مردیم و زنده شدیم. گاه چنان نزدیک به نظر می رسد که انگار همین دیروز بود. همین دیروز بود که خون گرم امید به تن شاداب و جوان جامعه ما دوانده. خاتمی خندید. خنده اش شکوفه شد. خنده اش نه فقط با دهانش که با چشم هایش، با تمام پوست صورتش، این خنده شیرین در دوربین تاریخ ایران ثبت شد.
هشت سال گذشت از آن همه شادمانی و از آن خنده طلائی.
حالا دیگر سالهاست که دیگر خنده خاتمی را ندیده ایم.
امروز سالگرد همان دوم خردادی است که مبدا تاریخ اکنون مان شد. امسال هم دوم خرداد رسید، اما، همچون سالروز ازدواجی ناموفق و شکست خورده. نه به یاد تو ماند و نه به یاد من. نه بسته ای روی میز گذاشتی تا بگویی که دوستم داری، نه برایت هدیه ای گرفتم که بگویم دوستت دارم. نه شمعی به یاد آن روز روشن شد، نه شیرینی ای در کام مان نشست به یاد خاطره شیرین آن روز. بی خنده و بی شادی و بی خاطره. امروز هم مثل همه روزها می رود تا صبح با خمیازه ای کسالت آور انتظار شب را بکشد، بی آنکه با روزهای دیگر هیچ فرقی داشته باشد.
بغضی در گلو مانده است، شاید شانه ای کم داشته باشی تا گریه کنی

این هشت سال سخت و دشوار گذشت. سخت تر از آنچه فکر کنی. سخت تر از آنکه به یادآوری.
سخت بود دیدن شمس که با دست های بسته می بردندش، به تاوان گفتن از آزادی
سخت بود دیدن اکبر گنجی که از پشت شیشه خرداد دست تکان می داد و منتظر بود تا برود به زندان و پنج سال در زندان سرفه بزند و بیماری هایش را با سلول سیاه و سرد قسمت کند.
سخت و دشوار بود احساس نشستن سردی فولادی دستبندی که دستانت را به بند می کشید، همان دستانی که جرم شان آفریدن کلمه بود. و جرم تو کلمه بود.
سخت بود و دشوار بود چشم بندی که بر چشمانت نشست، که چشمانت را به بند کشید، بر چشمانی که جرم اش دیدن بود و شناختن.
سخت بود و دشوار بود دیدن کلیدی که در قفل در چرخید تا خیابان های شهر را نیز از تو دریغ کنند و مردم را نیز از تو دریغ کنند و آسمان را نیز از تو دریغ کنند.
سخت بود و دشوار بود چون قاتلین در مقابل دوربین نشستن و شماره ای را برگردن آویخته دیدن و در فهرست دزدان و جانیان و راهزنان به شماره آمدن.
جرمت چیست؟ نوشتن، گفتن، دانستن.
سخت بود و دشوار بود تحمل یاوه های گنده دهان کوته قامتی که خویش را در پشت میزی بزرگ نهان می کرد تا کوتاهی اش به چشم نیاید. بر صندلی بلند نشسته بود تا معلوم نشود که این سخیف کوتاه چگونه برای بلندترین اندیشه های سرزمین خویش حکم صادر می کند.
سخت بود و دشوار بود گریه کردن در سلول های سرد و سیاهسخت بود و دشوار بود چون قاتلان و جانیان در سه کنج اتاقی به سووال و جواب مجبور شدن.
سخت بود و دشوار بود سر به زیر انداختن و چون مجرمان گنه ناکرده عذرخواستن و سربه زیر انداختن.
سخت بود و دشوار بود از هراس قاتلی که نمی دانی کیست خود را چون مقتولی بی پناه دیدن و گریختن از خانه به شهری که قاتلان در همه جای آن خانه امن داشتند.
سخت بود و دشوار بود تکه های شیشه به خون آغشته را برکف اتاق های خوابگاه کوی دیدن و صدای وحشی مغولان ایثارگر را شنیدن.
سخت بود و دشوار بود انگشت های اتهام را به سوی خود نشانه دیدن و نه جایی برای گریختن داشتن و نه جایی برای نهان شدن و نه امکانی برای ایستادن.
سخت بود آخرین نگاه را به تهران کردن و آخرین هوای شهر را در سینه انباشتن و با شهری که دوست می داشتی خداحافظی کردن و در غربت ماندن و احساس جاماندن.
این هشت سال سخت گذشت

هشت سال گذشت.
ما جنگیدیم برای آنکه آزاد باشیم و انها جنگیدند برای آنکه بمانند.
ما جنگیدیم برای آنکه بگوئیم، آنها جنگیدند برای آنکه نشنوند.
ما جنگیدیم برای آنکه ببینیم، آنها جنگیدند برای آنکه نبینند.
ما جنگیدیم برای اینکه جوانها جوانی کنند، آنها جنگیدند تا مفهوم جوانی را جوانمرگ کنند.
ما جنگیدیم بخاطر آواز، بخاطر ترانه، بخاطر رنگ، بخاطر شعر، بخاطر شادی، آنها جنگیدند بخاطر سکوت، بخاطر مرثیه، بخاطر سیاهی، بخاطر ماتم.جنگی غریب بود. اولین قربانی اش آزادی، دیگر عشق، و آخر امید…

ما تا آخرین کلمات مان جنگیدیم و آنها تا آخرین مشت شان کوبیدند.
شاید بگویی این جدال کوچک برای چه بود؟ به این همه قربانی می ارزید؟
می گویند انقلاب کردن برای مردمی که فرهنگ ندارند فاجعه است. می گویم مردمی که فرهنگ دارند هرگز انقلاب نمی کنند. ما در این هشت سال به یک چیز رسیدیم، به چیزی بزرگ و ارزشمند، به یک آگاهی عمیق نسبت به خودمان. ما در این هشت سال موفق شدیم جمهوری اسلامی را از خانه های مان بیرون کنیم و موفق شدیم جمهوری اسلامی را از خیابانها هم به سوی سازمانهای اداری برانیم و موفق شدیم حکومت را وادار کنیم که به قوانین جهانی تن در دهد. ما موفق شدیم قدرت را وادار کنیم که خود را به رنگ مردم درآورند، ما موفق شدیم مخالفت را با حکومت علنی کنیم و حکومت را واداریم که بپذیرند که فقط ۲۰ درصد از مردم همین را که هست تحمل می کنند. ما موفق شدیم که هزاران کتاب و هزاران موسیقی بسازیم و موفق شدیم دگراندیشی را به حکومت تحمیل کنیم. فقط لازم است به تبلیغات انتخاباتی نامزدهای امسال نگاه کنیم تا ببینیم تا به کجا موفق شدیم.
اما هزار می شد و کاشکی و چنین بهتر بود در حسرت مان مانده است.

صندلی قدرت در سرزمین ما همیشه اولین قربانی اش روح مردی بود که بر آن نشسته بود. گویی جانوری مهیب و روح خوار در آن صندلی نهان شده بود تا شرافت و پاکی هر صندلی نشسته قدرت را بگیرد و او را به پلیدی و ناپاکی دچار کند.
هشت سال پیش ما پاک ترین روح ممکن را بر صندلی نشاندیم. خاتمی در این هشت سال می توانست بی حرمت شود، می توانست رودرروی مردم بایستد، می توانست سووال نکند و پاسخ ندهد. می توانست قدرت و ثروت بخواهد. می توانست همچون همه قربانیان این صندلی نکبت و شوم دیگران را خفه کند و از بودن و ماندنش شادمان باشد، اما خاتمی چنین نکرد. خاتمی علیرغم همه آن کارهایی که نکرد، اما کاری کرد که در تاریخ قدرت ایران بی سابقه است. خاتمی هشت سال شریف ماند. فقط روز دانشگاه را در یک سال قبل به یاد بیاوریم که هر کس از آن دانشجویان هرچه خواستند به او گفتند و خاتمی شرافتمندانه پاسخ شان داد. همین یک روز برای همه تاریخ هشت سال حکومت خاتمی کافی است.

اینک من شادمانم. شادمانم که برای یک بار هم که شده یک نفر بر صندلی قدرت نشست و شرافتمند ماند. من به عنوان نویسنده ای که هفت سال از این هشت سال را یا در زندان گذراندم یا به دادگاه رفتم، یا در اضطرابی مدام بودم یا سرانجام وطنم و خانه ام را از دست دادم و به غربت ناچار شدم، تمام این رنج های بزرگ را به شادی باقی ماندن شرافت و بزرگی خاتمی می بخشم. از آنچه در این چند سال به جسارت بر قلمم رفته است از او عذر می خواهم. فاش می گویم که تصور نمی کنم تا سالها بعد هرگز صندلی قدرت در هیچ حکومتی در ایران انسانی بزرگتر از خاتمی را شاهد باشد.

۲۵ روز دیگر خاتمی از روی صندلی ریاست جمهوری برخواهد خواست و کسی دیگر از میان همه آنها که نام شان را می دانیم روی این صندلی خواهد نشست. چشم مان را ببندیم و هر کدام از آنها را روی این صندلی فرض کنیم. تازه می فهمیم خاتمی چقدر برای این صندلی بزرگ بود و دیگران چقدر در قیاس با خاتمی کوچکند. حتی می خواهم بگویم از میان همه آنها که موجودند و نه ممکن، از تمام بزرگان ایرانی که در سراسر جهان هستند و ممکن است فرض کنیم می توانند روی صندلی قدرت بنشینند، کدام شان به بزرگی و شرافت در اندازه های خاتمی هستند؟
تا چند روز دیگر جای خالی خاتمی را شاهد خواهیم بود. پس از آن خواهیم فهمید که شرافت خاتمی از اندازه های سیاست ایران بسیار بزرگتر بود و هست و خواهد بود.

سید ابراهیم نبوی دوم خرداد ۱۳۸۴
یکشنبه,۱ خرداد, ۱۳۸۴

بمیرید قبل از آنکه بمیرانندتان

هو الحق

آنکس که بمیرد و بمیرد که نمیرد

بر عرش و ملائک به دمی اوج پذیرد

۱۳۸۴/۳/۱ – ساعت ۱۹