نامه‌های سوشیانت هزارم » 1384 » فوریه
شنبه,۳۱ اردیبهشت, ۱۳۸۴

می یک شبه و زهد چهل ساله

رو ملک دو عالم به می یک شبه بفروش
گو زهد چهل ساله به هیهـــــــــات برآرید
تا گرد ریا گــــم شود از دامن سعــــــــدی
رختش همـــــــه در آب خــــرابات برآرید

آری … تنگ چشمان نظر به میوه کنند/ ما تماشاکنان بستانیم

پنجشنبه,۲۹ اردیبهشت, ۱۳۸۴

میسح وار کیسه دوش

به راحتی توان به زیر حجم راحتِ خیال ِ یک غریبه هم پناه برد.
ولی کجا میسح وار کیسه دوش
میان این غریبه هاست؟
شعری از یک آشنا
شنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۴

برمنار آشنایی ها نمی سوزد چراغی

راستی شنیده ای سروش اهل راز چه گفته؟
بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی / آتش اندر تیرگی افتد که آتش زد به جانم
سینه مالامال در دست ای دریغا غمگساری / دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم
عجب روزگار غریبی است

جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

من دانم و کردار زشت

مدعی منعم مکن ، من دانم و کردار زشت
من به دوزخ می روم ، ارزانی ات باشد بهشت

من بهشت را پا زدم ، دوزخ ولی جای من است
بهر من دوزخ به از آنجا که ماوای من است
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

سوشیانت تنها

بخش پایانی داستان
منم، من…
سوشیانت هزارم
از بطن خشک دریاچه
کنون ایستاده‌ام
نظاره‌گر
بر جنس خاک گرفته ی انسان
مرا در بهار، به خاطر بسپار
فصل زاده شدن
فصل سوشیانت‌ها
در آخرین روز سال ۱۳۸۳ گفته شد!
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

برای چشمانت

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران …… باران
پر مرغان نگاهم را شست (شادروان حمید مصـدق)

****
سردی چشم تو افروخت مرا
سوخت مرا
آن زمان که غزل چشم تو را میخواندم
و به خوابِ خوشِ خود میرفتم :

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود*

تو و مجذور تمام هستی
من و تفریق دل آرامیها
من از آن گونه شکستن که توام تکه ی قلبم گردی
نهراسم
تو بیا تکه ی خود بردار و برو
راستی سخنم با تو تمام است
ببین
این همه اشک که من میریزم
هیچ دل سنگ تورا نرم نکرد.

* حضرت حافظ شیراز

جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

فردای ماهی

فردا و فرداهای دیگری را انتظار میکشم
فردائی که خواهی آمد
فردائی که حجم حجیم سبزی برگ های کوچک را
با زمان تقسیم میکنی
و ماهی سرخ در بند زندان بلور را
فردا تو آزاد میکنی
نگاه کن ماهی را
امروز به امید فردا که به آب می سپری اش
چه بیتاب است
( برای روز سیزده نوروز گفته ام )
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

برای روز تولدم

- دخترک آفتاب
با من بشمار
از بی نهایت تاریخ تا اکنون
تا صفر شدن زمان
تا حلول لحظه ی نو
- منم من …
سوشیانت هزارم
از بطن خشک دریاچه
من زاده شدم
در میان خاک هزار ساله
کنون ایستاده ام
نظاره گر
بر جنس خاک گرفته ی انسان
- مرا در بهار
بخاطر بسپار
فصل زاده شدن
فصل سوشیانت ها
این قصه ادامه دارد
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

شنیده ها

شنیده هایت را با من بگو
دخترک آفتاب
من خسته ام و همچنان
عشق می کارم .
***
اگر نیک بنگری
نفس های مرا می بینی
که افتان و خیزان
به یادبود تولدم
به یاد روز جمعه ی خونین مادرم
ساعت هشت صبح …
به شماره افتاده اند.
***
این قصه همچنان ادامه دارد ….
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

سوشیانت هزارم

و اینک
این منم من
سوشیانت هزارم
از بطن خشک دریاچه
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

آسمان اینجا تیره است

آسمان امروز تیره است
و من دلم سخت گرفته است
جمعه,۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۴

نخستین نوشته

این اولین کلمه است …
بی گناه کلماتی
چرا که باید نوشته می شد .