نامه‌های سوشیانت هزارم » مطالعات ادیان و عرفان
جمعه,۱۴ مهر, ۱۳۹۱

سانسور چیزی که روزگار سانسورش کرده!

مانی و مانویت: این دو کلمه هرگز نتوانسته‌اند از ملعنتی که از آغاز بر آن‌ها بار شده رهایی یابند. به‌رغم کارهای چندتن از نادر کارشناسانی که کوشیده‌اند واقعیت تاریخی را روشن کنند، هرگز یک دادرسی عمومی برای اعاده‌ی حیثیت به این انسان‌ها و آیین‌شان صورت نگرفته است. … گروهی که از نظر جماعات انشعابی مسیحی «بلشویک‌های قرن چهارم بودند، ستون پنجمی که از خارج آمده بودند تا در کلیسای مسیحیت رخنه کنند و آن را به اختیار خود درآورند.»

از کتاب مانی و سنت مانوی، نوشته‌ی فرانسوا دکره، ترجمه‌ی عباس باقری، انتشارات فرزان روز، مجموعه‌ی گفتگوی تمدن‌ها، ۱۳۸۰.

مانویت دینی ست که از میان رفته و از بخت خوب یا بد، موضوع پایان‌نامه‌ی من این بود: آگوستینوس و مانویت. منابع فارسی جز انگشت شماری نبودند و منابع انگلیسی به راحتی در دسترس قرار نمی‌گرفتند؛ که خودش قصه‌ی پر غصه‌ای ست. در آخرین جستجوهایم کتاب مانی و سنت مانوی به نظرم مهم آمد. وقتی با ناشرش تماس گرفتم تا ببینم می‌تواند برایم نسخه‌ای از آن را بفرستد یا نه، به نظرم با صدای همراه با نیم‌پوزخندی مواجه شدم که می‌گفت مدت‌ها ست جلوی انتشارش را گرفته‌اند. دو سه بار اسم کتاب و نویسنده و مترجم‌اش را از سر تعجب بردم و خانمی که پاسخ‌گو بود هم موضوع جلوگیری را تاکید می کرد. مشکلم با جستجوی دوستان‌ام که کتاب‌های نایاب را می‌یابند حل شد، اما جز یافتن قسمت‌های مورد نظرم برای ارجاع‌دهی‌های معمول در پایان‌نامه‌های دانشگاهی، بیش‌تر عطش آن را داشتم تا بدانم برای چه مجوز انتشار مجدد آن را ندادند. کتاب را حداقل دو بار از ابتدا تا انتها خواندم فقط به همین دلیل. اول فکر می کردم شاید اسطوره‌ی آفرینش مانوی که گاه صحنه‌هایی از اعمال جنسی و تولید مثل و افشردن مایه‌ی حفظ بقا و تناسل را در خود دارد مانع از انتشار مجددش شده اما چنین نبود. حقیقتاً دلیلی نیافتم تا سانسور دینی که روزگار قرن‌ها ست سانسورش کرده را با آن توجیه کنم.

با خودم می‌گفتم: بد جایی گیر کردیم امیر!

برای رضا خوابگرد.

چهارشنبه,۳ خرداد, ۱۳۹۱

از یاد رفته‌های اسلام

اسلام حرف‌های مهم اما فراموش شده، بسیار دارد. حرف‌هایی که از بس نگفتند لابد حالا گفتن‌اش می‌شود تشویش اذهان عمومی و الخ و خب در حکومتی که تنها اسم اسلام را یدک می‌کشد اما در ضدیّت با اسلام راستین است، ممنوعیت چاپ و انتشار این حرف‌ها خیلی بدیهی و غیر تعجب‌آور ست.
کتابی که لینک‌اش را می‌گذارم را ۷-۸ سال پیش خواندم. در مورد حجاب است که آن روزها بدجور درگیرش بودم. این‌قدر برایم مهم بود که رفتم صحافی درست و درمانی کردم‌اش و جاهایی از آن را خط کشیدم و حاشیه زدم، کاری که در هر صد کتاب شاید یک‌بار هم انجام‌اش ندهم. به یکی دو نفر از اساتید حوزه‌ی علمیه‌ رفته‌ی دانشگاه دادم‌اش که بسیار مذهبی می‌نمودند. حرفی نداشتند در جواب‌اش. آخر سر هم یکی‌شان کتاب را با تمام حواشی‌اش برد و دیگر نیاورد. خودم فکر می‌کنم فرضیات کتاب را تا زمانی که کسی ردیّه‌ی سالم و علمی‌ای بر آن ننویسد لاجرم باید درست و صحیح خواند.

توصیه می‌کنم بخوانیدش.

[حجاب شرعی در عصر پیامبر]

سه شنبه,۳۰ آذر, ۱۳۸۹

نگاه سوم

ره‌یافتی از دیدگاه‌های عارفانه به ماجرای عاشورای حسین

امام حسین را ابتدا خدا بتوسط عشق شهید کرد، سپس شمر بوسیله‌ی شمشیر…. چه در بین اهل مجاز و چه در بین عرفا، هیچ جا عشقی مانند آن‌چه در عاشورا ست طلوع نکرده است. حاج میرزا اسماعیل دولابی رحمة الله علیه

گفته‌اند مراتب ایمان در سه دسته‌ی بسیار کلی می‌گنجد که عبارت‌اند از: ایمان اهل مصلحت و معاملت (عامه‌ی مردم)، ایمان اهل علم و فکرت (علما و اندیشمندان)، ایمان اهل حقیقت و تجربت (عرفا و اهل معنا). قصد ما در این نوشتار پرداختنی گذرا به زوایای واقعه‌ی عاشورا از دید گروه سوم است که مرتبه‌ای فوق دیگر اقشار در ایمان دارند و چون به وقت مشاهدت امری، حجاب غبار تن بر چهره‌ی جان و دیده‌ی دل ندارند، چون نیک می‌نگرند چیزی فراتر از تصورات و توهمات مردم عام و یا اندیشه‌های گرفتار در بسترهای صرفاً دنیویِ عالمانه دریافت می‌کنند. لذا عاشورا نیز برایشان تجلی‌ای مافوق شرح داستان‌های عمدتاً تحریف شده جهت هرچه بیش‌تر رقت‌انگیز جلوه دادن ماجرا برای توده – چه این تحریف، رعایت نکردن سهم هر قسمت ماجرا به نحو مساوی باشد یا آوردن استنادی اساساً دروغ در آن – و یا استخراج نیت‌هایی از جنس صرف سیاست‌ورزی یا انقلابی‌گری در حرکت امام (ع) به سمت کربلا دارند.

در دید سوم، ماجرای عاشورا برای عارف حق بین، سمت و سویی عاشقانه به خود می‌گیرد. امام در مقام پاک‌بازترین عاشق جلوه می‌کند که به همراه یاران‌اش بدیع‌ترین صحنه‌های عشق‌بازی را برای وصال با معشوق می‌آفرینند. از همین منظر است که زینبی حاصل می‌شود تا چشم در چشم قاتل و در مجلس بزم وی ندای «ما رأیت الا جمیلا» سر دهد و بعدها مورخ صدیق واقعه، سید ابن طاووس، که چنان‌چه مشهور است، در زمان حیات ثقه‌ی میان اهل سنت و شیعه بود در مقدمه‌ی ذکر آن‌چه بر خاندان پیامبر بدین ماجرا رفت در کتاب اللهوف علی قتلی الطفوف، پس از آوردن جملاتی در باب شیوه‌ی مردان خدا و گذاشتن و گذشتن از هرچه هست و نیست، چنین عنوان می‌کند: (ادامه مطلب…)

دوشنبه,۱۵ آذر, ۱۳۸۹

توهمات فراماسونری، صهیونیستی، کابالایی، آرماگدونی و … در هنر

از توهم و اثرات‌اش که دیر وقتی ست در تمامی امور گوناگون دینی و ملی تا سیاسی و اجتماعی گریبان‌مان را گرفته، در این وبلاگ چیزهایی نوشته بودم. اما نوعی حقیقتاً مضحک که توهمی در حوزه‌ی هنر است را چند سالی ست طرف‌داران نظریه‌ی آخرالزمانی پنداشتن روزگار، سخت پی‌گیری می‌کنند و هر از چندگاهی با ذره‌بین نادقیق خیال‌شان چیزی را تحت عناوینی مانند نشانه‌های شیطانی، علایم ماسونی، کابالای شیطانی و از این دست که یک‌سرش هم حتماً به اسرائیل و صهیونیسم گره می‌خورد کشف و علم می‌کنند. استاد بی‌بدیل این نوع مغلطه‌های آشکار را هم تقریباً اکثر کسانی که با آن‌چه در همین چند خط نوشتم آشنایی دارند، می‌شناسند. جناب پرفسور حسن عباسی! وارد بحث‌های آخرالزمانی نمی‌شوم و تداخلی که در این زمینه‌ها افکار مریض امثال عباسی با سنت‌گرایان قدری مانند رنه گنون، بورکهارت، شوان پیدا می‌کنند را به وقتی دیگر موکول می‌کنم.

اما می‌خواستم جهت حضراتی که هرجا مثلاً ستاره‌ی شش‌پری می‌بینند، رگ غیرت‌شان برجسته و خون‌شان به‌جوش و داد وا اسلاماشان هوا ست که آی در کشور امام زمان و ام‌القرای جهان اسلام و الخ، دشمنان با علایم شیطانی مشغول تدارک جنگ نرم و رخنه در امور دنیوی و معنوی جوانان هستند، چند نمونه از همین ستاره‌ی شش‌گوش را در هنر اسلامی خودمان با قدمت چندصد ساله بنمایانم؛ شاید هر وقت چیزی از این دست دیدند لااقل قبل از توهم توطئه داشتن، کمی فکر کنند. مسلماً در زمان ایلخانیان نه دولت اسرائیلی وجود داشت و نه تشکیلات جنگ نرم و نه جماعت‌های ماسونی که دانشمندی مثل دکتر عباسی با این همه کمالات بنشینند و وقت بگذارند در رمزشکافی این علایم شیطانی که معلوم نیست در آن روزگار چرا بر مقدس‌ترین بناهای اسلامی شیعی نقش بسته‌اند.

پ.ن. اگر علاقه‌ای به مباحث مطرح شده‌ی امثال این مدل از آخرالزمانی‌ها دارید لازم به جستجوی زیادی نیست. همین کلمات کلیدی عنوان متن را که در گوگل جستجو کنید از کثرت مقالات عموماً کپی شده از یک‌دیگر در این زمینه خنده‌تان می‌گیرد.

دوشنبه,۴ مرداد, ۱۳۸۹

توهم زدایی از ایران باستان – ۱

بارها گفته‌ام که توهم بد دردی ست که گریبان بسیاری از مردمان ایرانی را گرفته، ریشه دوانده و مانند سرطان رشد کرده و بسیاری را در تمامی سطوح اعم از سیاسی و فرهنگی و اجتماعی از پای درآورده است. درمان این مرض هم جز با نیروی عقل و بحث و مطالعه درست نمی‌شود. یکی از نمونه‌های بارز خیال‌پردازانه‌ای که در این روزگار شیوع ناجوری پیدا کرده، بحث دین‌های ایرانی بخصوص دین زرتشتی و به موازات آن ساخت افسانه‌های عجیب و غریب در خصوص مزیّت این دین‌ها بر سایر ادیان و فرهنگ‌های سایر ملل است. قصد من در این‌جا ریشه‌یابی این بیماری نیست. چیزی که ممکن است هزار دلیل درست یا نادرست داشته باشد. سعی من در این نوشته صرفاً معرفی منابع خوب موجود در بازار ایران است که اگر چه مطالعه‌ی همه‌ی آن‌ها شاید بدون راه‌نمایی‌های استادان فن امری سخت و دشوار باشد اما حداقل مزیتی که می‌توان بر آن امید داشت بوجود آمدن یک لیست اولیه و نه کامل به‌صورت آن‌لاین از کتاب‌هایی ست به زبان فارسی که در مقاطع کارشناسی و ارشد رشته‌ی ادیان مورد استفاده‌ی دانش‌جویان این رشته قرار دارد و در تخصصی بودن و آکادمیک بودن و نیز دانش نویسندگان و مترجمان آن‌ها به آن‌چه نوشته‌اند کم‌تر می‌توان تردید داشت. بدیهی ست که منابع غیر فارسی بسیار بیش‌تر و پرمایه‌تر از این لیست هستند.

کتاب‌هایی برای دین زرتشتی، اسطوره شناسی و ایران باستان به‌صورت عام

  • اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران، نشر مروارید، ۱۳۸۱.
  • جهانگیر اوشیدری، دانش‌نامه‌ی مزدیسنا، تهران، نشر مرکز، ۱۳۷۸.
  • فرنبغ دادگی، بندهشن، گزارش مهرداد بهار، تهران، نشر توس، ۱۳۸۰.
  • مینوی خرد، ترجمه‌ی احمد تفضلی، تهران، نشر توس، ۱۳۷۹.
  • گزیده‌های (ورزیدگی‌های) زادسپرم، ترجمه‌ی محمد تقی راشد محصل، تهران، پژوهش‌گاه علوم انسانی، ۱۳۷۶.
  • روایت پهلوی، متنی به زبان فارسی میانه، ترجمه‌ی مهشید میرفخرایی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۷۶.
  • شایست ناشایست، ترجمه‌ی کتایون مزداپور، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۹.
  • ماریان موله، ایران باستان، ترجمه‌ی ژاله آموزگار، ۱۳۷۷.
  • آرتور کریستسن سن، مزدا پرستی در ایران قدیم، ترجمه‌ی ذبیح الله صفا، تهران، نشر هیرمند، ۱۳۷۶.
  • همو، نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌های ایرانیان، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۳.
  • آر. سی. زنر، تعالیم مغان، ترجمه‌ی فریدون بدره‌ای، تهران، توس، ۱۳۷۷.
  • همو، طلوع و غروب زرتشتی‌گری، ترجمه‌ی ؟، تهران.
  • جیمز هوپ مولتون، گنجینه‌ی مغان، ترجمه‌ی تیمور قادری، تهران، امیر کبیر، ۱۳۸۴.
  • بابک عالیخانی، بررسی لطایف عرفانی در نصوص عتیق اوستایی، تهران، هرمس، ۱۳۷۹.
  • ژاله آموزگار و احمد تفضلی، اسطوره‌ی زندگی زردشت، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۲.
  • جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، ۱۳۷۵.
  • حسن پیرنیا، عصر اساطیری تاریخ ایران، به کوشش سیروس ایزدی، تهران، هیرمند، ۱۳۸۳.
  • احمد تفضلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، سخن، ۱۳۷۸.
  • مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، پاره‌ی نخست و دویم، تهران، نشر آگاه، ۱۳۷۸.
  • همو، ادیان آسیایی، تهران، نشر چشمه، ۱۳۷۵.
  • فتح الله مجتبایی، شهر زیبای افلاطون و پادشاهی آرمانی در ایران باستان، تهران، انجمن فرهنگ ایران باستان، ۱۳۵۲.
  • مهر در ایران و هند باستان (مجموعه مقالات)، به کوشش بابک عالیخانی، تهران، ققنوس، ۱۳۸۴.
  • مارتین ورمازن، آیین میترا، ترجمه‌ی بزرگ نادرزاده، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۰.

کتاب‌هایی برای دین مانوی

  • ابوالقاسم اسماعیل پور، اسطوره‌ی آفرینش در آیین مانی، تهران، کاروان، ۱۳۸۱.
  • مهشید میرفخرایی، فرشته‌ی روشنی، مانی و آموزه‌های او، تهران، ققنوس، ۱۳۸۳.
  • برادز اکتور شروُو، عناصر ایرانی در کیش مانوی، ترجمه‌ی محمد شکری فومشی، تهران، طهوری، ۱۳۸۲.
  • در شناخت آیین مانی، تحقیق و ترجمه‌ی امید بهبهانی، تهران، بندهش، ۱۳۸۴.

کتاب‌هایی برای دین مزدکی

  • آرتور کریستسن سن، سلطنت قباد و ظهور مزدک، ترجمه احمد بیرشک، تهران، طهوری، ۱۳۷۴.
  • اوتاکر کلیما، تاریخچه‌ی مکتب مزدک، ترجمه‌ی جهانگیر فکری ارشاد، تهران، توس، ۱۳۷۱.

 

جمعه,۱۹ مهر, ۱۳۸۷

زن در نقاشی‌های ایرانی

همان‌قدر که حضور زن در منظر عامه‌ی جامعه‌ی سنتی ایران در پس پرده و حجاب است، در نقاشی‌های سنتی ایران نمودی عینی و جدّی دارد. گویا این موجود لطیف به هر صورت تاب مستوری ندارد. شاید به‌ندرت بتوان تابلویی از نقاشی ایرانی یافت که عنصری از آدمی در آن باشد و زن در آن جلوه‌ای نکرده باشد. نقاشی ایرانی البته سخت وام‌دار شعر است و در شعر است که سخن از معشوق به بی‌تکلفی آورده می‌شود. زنِ پیچیده در حجاب، از روزن شعر وارد ساحت تصویر شده و زیبا‌ترین جلوه‌ها را در این دو هنر شریف می‌کند.

در شعر کهن ایران عرفان جای‌گاه رفیعی دارد که قابل چشم‌پوشی نبوده و نیست. هم‌چنین نمی‌توان به درستی تفکیک قابل ملاحظه‌ای در اشعار پارسی [حداقل از شعر سنایی به بعد] داشت که مرز شعر عارفانه از عاشقانه جدا باشد. در منظومه‌هایی چون لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین که به‌ظاهر روایت یک عشق زمینی هست‌اند شاعر می‌کوشد با عشق پلی بسازد از زمین تا آسمان. نقاشی ایرانی نیز که در کار تصویر سازی صحنه‌های این عشق است لاجرم متاثر از این امر است. برای روشن شدن این نکته بهتر است مثالی بزنم. ابتدا به منظومه‌ی «خسرو و شیرین» جناب نظامی مراجعه می‌کنم و سپس صحنه‌ای که توسط نقاشان به تصویر کشیده شده را پیش‌روی شما قرار می‌دهم و در نهایت تفسیری مختصر از این سیر و سلوک بصری را باز می‌گویم.

(ادامه مطلب…)

جمعه,۴ مرداد, ۱۳۸۷

منزل لیلی

… راه سوم راه محبّت و دوستى خدا و نفرت از غیر اوست. آن‌چه که نتیجه و مقصد دو راه یاد شده است و پایان آن به حساب می‌آید، در راه سوم آغاز به حساب می‌آید. کاملان آن دو راه، مبتدیان این راه شمرده می‌شوند، بلکه مبتدى نیز به حساب نمی‌آیند. نتیجه و مقصد آن دو راه این بود که اعمال صالح و پسندیده‌اى داشته باشد یا نفس پاک و پالوده‌اى داشته باشد و حال آن‌که مقصد در این راه این است که هیچ عملى نداشته باشد، چه این‌که با رسیدن به معرفت به خویش، فقر و ذلّت و مسکنت خود را در می‌یابد و می‌فهمد که: «لَولا فَضلُ الله علیکُم و رحمتُه لَکُنتُم مِن الخاسِرین (بقره – ۶۴)» پس کدامین عمل صالح را می‌تواند به خود نسبت دهد و خود را فاعل آن داند؟ می‌فهمد که «هر که را چیزى داد، رایگان داد؛ هر که را ایمان داد، رایگان داد؛ و هر که را آمرزید، رایگان آمرزید؛ همه عالم چیز ستانند و او چیز بخشد… امر کرد که بخواهید «واسألوا الله مِن فَضلِه ( نساء – ۳۲)»، چون نخواستند، تقاضا کرد: «هَل مِن سائل»؛ چون تقاضا کرد و کاهلى کردند، ناخواسته داد. گفت: «أجَبتُکم قبلَ أن تَدعونى و أعطَیتُکم قبلَ أن تَسألونی»؛ ما را کرم فراوان است، بفرماییم تا بخواهید، چون کاهلى کنید، ناخواسته بدهیم، کار ما با شما نه امروزین است: «کُلُّ یَومٍ هو فى شَأن (رحمن – ۲۹)» به حقیقت می‌فهمد که «هر که رست، بدو رست. «ما نَجى مَن نَجى إلاّ بصِدقِ اللّجا». به حقیقت دانستند که به رحمت او طاعت یافتند، نه به طاعت او رحمت یافتند؛ نه به خود او را یافتند، بل به او خود را یافتند. آن‌که حالش چنین است، شرور و سیئات و زشتی‌هاى عمل را، در انتساب آن به خودش می‌بیند، از این‌رو نداشتن عمل را خواهان است و مقصدش در قدم اول آن است که عمل نداشته باشد و در قدم دوم و نهایت، مقصد او این است که خودى نداشته باشد، مرده باشد، بل نباشد تا همه او باشد. او با گوش جان می‌شنود که پیوسته از او خواسته و می‌خواهند که: دوستان! «مُوتوا قبلَ أن تَموتُوا». او در قدم نخست یافته بود که هیچ ندارد و تهیدست واقعى است. سرمایه او در دو جهان، تنها دلى است پاک و عریان، تنها و تنها یک دل، زیرا «ما جَعلَ الله لِرَجُلٍ من قَلبَین فى جَوفِه (احزاب – ۴)»؛ خداى به کسى دو دل نداده است؛ یکى به یکی. با این دل، خود را خواهد یا او را؛ نه دوستى خود با دوستى او جمع شود، با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست یا رضاى دوست باید یا هواى خویشتن و نه وى کسى را در حرم خویش جاى دهد. آن خانه که از سنگ و خاک است، باید بر گردِ آن بگردى و طواف کنى و حق خوردن و خوابیدن و سکنى گزیدن در آن را ندارى، با آن‌که آن خانه در زمین است و نه جایگاه او که «لایَسَعُنى أرضى و لا سَمائی» و این دل که حرم امن او و جایگاه ویژه او است که «یَسَعُنى قلب عَبدى المؤمن»؛ چگونه تواند زیست‌گاه تو باشد؟ …

آن چه خواندید قسمتی از فایل ضمیمه‌ای است که برای داریوش ساختم اما سعی‌ام این بود که دیگرانی که مشتاق‌اند نیز بتوانند از آن سود ببرند. متن در باب راه‌های سلوک است. در آن اشارت‌های مختصری به راه‌های ریاضت و عبادت کردم و از آن‌ها گذشتم و بیشتر از طریق محبت و ولایت در آن آوردم که خواستنی‌تر است و برای‌ام جذاب‌تر.

همان‌گونه که در در بالای متن ضمیمه هم آوردم، نوشته، اثری تألیف شده توسط من نیست و شاید حداکثر بتوان به آن متنی «جمع آوری و تخلیص شده» گفت که از لا-به-لای جزوه‌ها و نوشته‌های سال‌ها که خود از منابع متعدد دیگری بودند -و چه بسا که حالا بسیاری‌شان را نیز فراموش کرده باشم- بیرون کشیدم و به هم آمیخته‌شان کردم. زیرا خود هیچ‌گاه نه سالک الی الله بودم و نه جهدی حتی اندک در این راه کردم که بخواهم نظر صایبی در باره‌ی آن‌چه گفته و نوشته شده بیاورم.
متن کامل را از این‌جا بگیرید.
شنبه,۱۸ خرداد, ۱۳۸۷

نوشته‌ای از سر درد

چند بار تلاش کردم عنوانی مناسب برای این نوشته بیابم اما نشد. تا آخر دیدم که لبّ مطلب، حرفی‌ست از جنس دردی عمیق و کاری لذا این شد که خواندید. دوست فرهیخته و نازنین ما، جناب بهشتی معز، در سبد روزانه‌های‌شان نگاشته‌ای قرار داده‌اند که مانند همیشه با نثر موزون و دل‌فریب، اما این‌بار ذهن را به سمتی سوق می‌دهد که سخت تاسف و تاثر را در آدمی برمی‌انگیزد. قصد کردم مثل پاره‌ای از نکته برداری‌ها از نوشته‌ای ارجمند که با دیگران قسمت‌اش می‌کنی، این متن را برای خودم و خوانندگان این وبلاگ با کمی ویرایش در علامت‌های نوشتاری و فاصله‌ها بازنشر کنم. نمی‌دانم این بازنشر خاطر شریف جناب بهشتی معز را خوش آید یا خیر. در هر حال اگر مانعی بود بفرمایند تا بردارم.

-
یا رب إن قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا
فرقان / ۳۰
یک نظر سنجی منتشره حکایت از آن دارد که هفتاد درصد از ایرانی‌ها نمی‌توانند قرآن بخوانند و نود درصد از آنها قرآن را نمی‌فهمند. این خبر دستاویز برخی رسانه‌های برون مرزی هم شده است که اگر نمی‌شد جای تعجب داشت.
آدم حیرت می‌کند که با این همه سر وصدا، هزینه و ادعا و پس از سی سال تاسیس جامعه‌ای قرانی معلوم نیست اولیای روحانی و شبه روحانی جامعه با این همه پول و گوش مفت چه کرده‌اند!
تو گویی ما آموزشگاه رانندگی دایر کرده‌ایم که قرار بوده مردم در آن رانندگان خبیری شوند ولی امروز پس از سی سال آموزش نه تنها راننده نشده‌اند که هفتاد درصد آنها در تشخیص علایم راهنمایی هم دچار مشکل‌اند، جل الخالق!
آن‌وقت رجال دین و حاملان قرآن بر سر تهاجم فرهنگی داد می‌زنند و مدام گریبان این و آن را می‌گیرند و از نامرادی‌های ارضی و سماوی سخن می‌رانند و لابد در نهایت مردم متهم‌اند که چرا با این همه امکانات نمی‌توانند قرآن بخوانند!
وقتی حوزه متولی امور دانشگاهی شده و مشغول توزیع دکترا میان شیخ و شاب شود، امر به معروف و نهی از منکر به گیس و شارب و جبه و جقه محدود و رجال دین به هر چه جز وظایف اصلی خود مشغول شوند، نتیجه جز این می‌شود؟
دین مزین و جامعه سراسر تزویر و تظاهر و تهی از معنویت جای روح اخلاق و کمال فضیلت و تعالی آدم‌ها را گرفته است، امروزه دغدغه مردم تهیه لقمه‌ای نان و روغن شده است، معنویت و قرآن پیشکش.
مشکل این است که رفتار رجال ما قرآنی نیست که مردم ازقرآن می‌گریزند، همان فاصله‌ی همیشگی قول و عمل. لابد از این پس باید شاهد بود که به استناد همین آمار ستادهایی برای قرآن‌خوان کردن مردم تشکیل شود، باز جوایز و مزایایی برای حفظ طوطی‌وار این مصحف شریف و چه میزان شعار جدید و حرف نو برای تحقق این رسالت جدید که به بازار خواهد آمد و بودجه‌ها که برای این مهم در نظر گرفته خواهد شد.
اگر ما کمتر حرف می‌زدیم و آداب ساده‌ی مسلمانی را در عمل رعایت می‌کردیم امروز روزگار دیگری داشتیم.
چه می‌خواستیم و چه شد … !

صـلاح کار کـجا و مـن خراب کـجا
بـبین تـفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلـم ز صومعه بگرفت و خرقـه‌ی سالوس
کـجاسـت دیر مغان و شراب ناب کجا
چـه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سـماع وعـظ کـجا نغمـه رباب کجا
دوشنبه,۱۹ فروردین, ۱۳۸۷

در اسطوره به‌دنبال چه هستیم؟

برای شناخت، مطالعه و درک اسطوره، در ابتدای امر باید به چه جنبه‌ای توجه داشت؟ این سوال شاید برای امثال من که اسطوره پژوهی و زبان آن بخشی از زندگی علمی‌شان شده یکی از پرسش‌ها و دغدغه‌های اولیه در راه شناخت و درک این‌گونه روایت‌ها باشد. بسیار با این پرسش ساده روبه‌رو می‌شوم که آیا فلان اسطوره راست است؟ یا چه دلیلی برای جاودانی این داستان‌ها وجود دارد؟ آیا سرچشمه‌ی این‌گونه روایت‌های در ظاهر خیالی، چیزی از جنس واقعیات است؟ برای جواب به این قبیل پرسش‌ها متوجه می‌شویم که با شاخصی به‌نام «زبان اسطوره» یعنی عنصری که معنا و مفهوم داستان را در بر دارد، روبه‌رو هستیم. درک این نکته که در اسطوره نباید به‌دنبال پی‌جویی از صحت تاریخی ماجرا باشیم نیز با تامل در بحث زبان اسطوره روشن می‌شود. دقت نظر در زبان اساطیر و ویژگی‌های آن اما خود بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.
در تبیین و تفسیر داستانی که به‌عنوان اسطوره‌ی ملی تلقی می‌شود، اصولاً تنها اتکا به صحت تاریخی، روش درستی برای ارزش‌گذاری آن نیست. اتفاقا راز مانایی این داستان‌ها نیز در این نکته است که برای مثال در اسطوره‌ی ضحاک، چیزی غیر از وجود تاریخی حاکمی ظالم با اعمالی دهشت‌ناک را باید در در خود داشته باشد. در این داستان‌ها معنا و مفهومی خفته که برای معتقدان به آن‌ها ارزش اسطوره را دوچندان می‌کند.
هم‌چنین هر اسطوره نقشی شاخص در دین و بالطبع در سنن جاری در جامعه دارد. لذا فروکاستن اسطوره به داستانی صرفاً افسانه یا خیالی در خور آن نیست. آدمی به دنبال تثبیت خویش و محیط پیرامونی‌اش می‌باشد؛ لذا اسطوره آفرینی می‌کند. قدیمی‌ترین اسطوره‌ها مربوط به آفرینش‌اند که دقیقاً برداشت انسان از طبیعت، جهان و هستی‌ست و لذا اهمیت آن‌ها نیز بیشتر از این جهت است که دلایل روشنی از تفکرات انسان در خصوص نخستین ماده‌ی تشکیل دهنده‌ی جهان، چگونگی آفرینش نخستین، رابطه‌ی انسانی با خداوند و از این قبیل امور است تا وقوع حتمی تمام یا قسمتی از آن در زمانی نامعلوم. یا به‌قول «جان هینلز» در مقدمه‌ی کتاب «اساطیر ایران»، اسطوره‌ای که درباره‌ی زاده شدن پیامبری یا منجی‌ای از دوشیزه‌ای باکره است، از نظر این‌که شرح تاریخی «عشق-زندگی» مادر باشد مهم نیست، بلکه بیشتر از جهت بیان مقامی که پیامبر یا منجی در نظر معتقدان خود دارد، دارای اهمیت است.
با این تفاسیر مشخص گردید که عمده اهمیت اسطوره که اتفاقا در لایه‌های زیرین آن مدفون است، در تبیین اندیشه‌ی انسانهایی‌ست که مبدع یا معتقد به آن‌ها هستند. و در جواب به‌این سوال که: ایشان در پی چه هستند؟ گفته شد که تثبیت وجودی آدمی برای خود وی در تقابلی که با طبیعت و جهان هستی دارد، از مهم‌ترین اهداف انسان برای ساخت و پرداخت اسطوره‌هاست. اما این تمام نتیجه‌ی اسطوره گشایی نیست. باورهایی اسطوره را می‌سازند و این اسطوره‌ها کم-و-بیش تبدیل به قانون‌هایی برای زندگی ی عادی و مناسک مذهبی می‌شوند. سنت‌هایی در طول زمان پدید می‌آیند و دست‌آویزی می‌شوند برای زندگی افراد یک جامعه در طول تاریخ. تا جایی که دنیای مدرن امروزی بدون تصورات اسطوره‌ای، جهانی بی‌معناست. از جامعه‌ی طبقاتی هند تا مدرن‌ترین کشورهای اروپایی می‌توان به‌وضوح نتیجه‌ی اسطوره‌های چندهزار ساله را دید. قوانین اخلاقی و اجتماعی فراوانی برگرفته شده از اساطیر هستند و تمام این لایه‌های تنها زمانی کشف می‌شوند که از ورای نمادهای ظاهری به‌آن‌ها نگریسته و واکاوی شوند.
پنجشنبه,۹ اسفند, ۱۳۸۶

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian – 3

LINK: Part 1, Part 2
NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - The wicked spirits and Ahriman intrigued and tempted young Zoroaster.
    J & Ch - The Devil tempted Jesus in the wilderness.
  • Z - After crossing the river four times, when standing on the banks, Zoroaster beheld an archangel.
    J & Ch - The spirit descended upon Jesus at the Jordan River in the from of a Dove.
  • Z - Zoroaster: “Whoso conceded my divine office, shall share in the best… but torments will I set upon him who is for us a grievous oppressor.” Also, “unto him shall be given the reward of the future life.”
    J & Ch - Jesus: “” Whoso believed in me shall not perish but have everlasting life, but whosoever believed not, shall be damned.”
  • Z - “Whatsoever He in His wisdom think, ought to be.”
    J & Ch - “Thy will, not mine, be done.”
  • Z - “The same as ever now.”
    J & Ch - “The same from everlasting unto everlasting.”
  • Z - “Spirit Bountiful, giver of all things.”
    J & Ch - “Giver of all good things.”
  • Z - “Where, founded my soul a helper… save in Right and thee, O God.”
    J & Ch - “The Lord is my shepherd I shall not want.”
  • Z - “That nature alone is good which shall not do unto another whatever is not good for its own self.”
    J & Ch - “Do unto others as you would have them do unto you.”
  • Z - “Also think of them as thine own and this is thy religion”.
    J & Ch - “Thy neighbour as thyself.”
  • Z - “Such a one… shall then arrive, as the best of intercessors, who here below interceded for the poor man and the poor woman in their distress.”
    J & Ch - “Pure religion and undefiled is to visit the widow and orphan in their distress.”

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

یکشنبه,۷ بهمن, ۱۳۸۶

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian – 2

LINK: Part 1
NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - Man and woman driven from paradise for sin.
    J & Ch - Man and woman banished from Eden for disobedience.
  • Z - Ahriman, the Devil.
    J & Ch - Satan, the Devil.
  • Z - The father of lies.
    J & Ch - The father of lies.
  • Z - Heaven or Paradise.
    J & Ch - Heaven.
  • Z - Hell and Purgatory.
    J & Ch - Hell, Hades, Gehenna, and Purgatory.
  • Z - Resurrection from the dead.
    J & Ch - Resurrection of the body.
  • Z - The last Judgement.
    J & Ch - The last Judgement.
  • Z - Immortality of the soul.
    J & Ch - Immortality of the soul.
  • Z - God’s omniscience and foreknowledge.
    J & Ch - God is all-knowledge.
  • Z - God “is not be deceived”.
    J & Ch - “God is not mocked”.
  • Z - “Turning misfortunes and calamities into lessons and blessings”.
    J & Ch - “All things work out good unto them that love God”.
  • Z - Zoroaster was preceded by three Iranian Saints: Vivanghant, Athwya and Thrita.
    J & Ch - Moses was preceded by Abraham, Isaac and Jacob.
  • Z - Zoroaster was direct descendant of king Manuchehr.
    J & Ch - Jesus Christ was a descendant for king David.
  • Z - Zoroaster was born from virgin by the name of Dokhdova.
    J & Ch - Jesus Christ was born from virgin Mary.
  • Z - Various miracles are described regarding the time when Zoroaster’s conception took place.
    J & Ch - Various miracles are mentioned in New Testament regarding the immaculate conception.
  • Z - A star heralded Zoroaster’s birth.
    J & Ch - A star heralded the birth of Jesus.
  • Z - Angels and archangels were seen coming to worship Zoroaster the new-born infant.
    J & Ch - Angels praised the Lord and appeared to the shepherd in the wilderness, at the time of the birth of Jesus.

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

شنبه,۶ بهمن, ۱۳۸۶

Parallels Zoroastrian with Jewish and Christian – 1

NOTE: Z = Zoroastrian. J & Ch = Jewish and Christian

  • Z - God, Ahura-Mazda.
    J & Ch - God, Jehovah Elohim.
  • Z - King of Kings.
    J & Ch - King of Kings.
  • Z - A spirit.
    J & Ch - A spirit.
  • Z - Not anthropomorphic.
    J & Ch - Not anthropomorphic.
  • Z - Made himself partly visible to Zoroaster.
    J & Ch - His hinder parts seen by Moses.
  • Z - Sevenfold Godhead, composed of the Amesha Spentas.
    J & Ch - Angeles as mentioned in the old and new testament.
  • Z - The beautiful trinity of “God thought, God Word and God Deed”.
    J & Ch - A triune Godhead composed of Father, the Son and the Holy Spirit.
  • Z - The incarnate word – the priest.
    J & Ch - The Incarnate word Jesus.
  • Z - God, the creator of all things.
    J & Ch - God, the creator of all things.
  • Z - Period of creation, six days.
    J & Ch - The world created in six days.
  • Z - A diurnal order of creation.
    J & Ch - Separate creations, each day.
  • Z - The greatest creation a righteous man.
    J & Ch - Man the last and greatest creation.

INDEX: Iranian influence in Judaism and Christianity. Abbas Aryanpur & Manoochehr Aryanpur. College of Translation. 1973. Tehran. Iran.

دوشنبه,۵ آذر, ۱۳۸۶

عیب رندان – ۱

تاملاتی درباره‌ی رویارویی تاریخی فقها و متصوفه

مقدمه
دلایل بسیاری داشتم این نوشتار را منتشر بکنم. بگذارید دلایل‌ام هم‌چنان شخصی بماند. فقط بگویم: این نوشتار نه ادعایی از بابت بی‌عیب و نقص بودن دارد و نه مدعی پاسخ دادن به بی‌شمار سوالاتی که در باب موضوع مطروحه وجود داشته و دارد. از این روست که چشم امید به نظرات شما دوست عزیزی دارد که بی‌غرض و صبورانه نوشته را دنبال می‌کنید. تلاشم این است که همه‌ی نظرات را منتشر کنم. قبلا از خوانندگان و منتقدان عزیز می‌خواهم که در صورت مخالفت با هر یک از مطالب مطروحه، دلایل خود را مستدلل و با ارائه‌ی شواهدی درخور مورد بحث عنوان کنند تا فتح بابی باشد برای تحقیق و تفحص بیشتر از سوی من و تمام کسانی که علاقمند این گونه مباحث‌اند. نکته‌ی قابل توجه این که: سعی بر آن بود تا با توجه به ماهیت موضوع، ارجاعات به کتب معتبر افراد شاخصی باشد که علاوه بر تبحر در حوزه‌ی دینی، دیدگاهایی را له یا علیه موضوعاتی چون عرفان و تصوف [جدای این‌که این دو را مترادف یا متضاد هم بدانیم] یا هر دوی آن‌ها داشته و دارند. لذا آگاهانه تا توانستم از استناد صرف به کتب اهل تصوف و عرفان و مشهورین به این دو خودداری کردم. همچنین در پایان هر بخش، به ذکر منابعی که برای مطالعه‌ی بیشتر به کار اهل تحقیق می‌آید خواهم پرداخت و صورت کلی مآخذ مورد استفاده در نوشتار را هم در پایان سلسله مقالات ذکر خواهم کرد.

فهرستی که تا کنون برای بحث در نظر گرفتم به شرح ذیل است:
بخش ۱: تعبیرهای فقیه و صوفی
بخش ۲: رسالت فقیه و صوفی
بخش ۳: پیشینه‌ی مخالفت فقها با سلاسل متصوفه و عرفا
بخش ۴: دولت‌ها و سلاسل متصوفه
بخش ۵: سیاست‌های کنونی روحانیون و دولت جمهوری اسلامی در قبال مساله‌ی عرفان و تصوف
بخش ۶: آشنایی اجمالی با برخی از سلسله‌های متصوفه در ایران در حال حاضر

————————-

بخش یک: تعبیرهای فقیه، صوفی و عارف، به چه معناست؟

این سه تن کیستند؟ بسیار نام این سه تن را شنیده‌ایم اما هنوز بسیاری از ما در ذهن خود تعریف مشخصی از ایشان نداریم. گاه صوفی و عارف را یکی فرض می‌کنیم یا اگر دو تن دانستیم از بیان شباهت‌ها و تفاوت‌های این دو عاجزیم و گاهی به اشتباه هر که دستار بر بپیچد را فقیه دانسته و این لغت را به تمامی مراتب علمی حوزویان اطلاق می‌کنیم. حال آن‌که چنین نیست و هر کدام از این لغات حیطه‌ی مربوط به خود را دارا هستند. ما در بخش اول بحث، سعی در روشن کردن و تصحیح فرضیات عامیانه از این افراد داریم.

برای شروع به معنی فقیه یعنی «عالم به علم فقه» می‌پردازیم. اما فقه چیست؟ به نظر می‌رسد از انبوه جواب‌هایی که به این سوال از سوی خود اهل این علم داده شده و مناقشاتی که ایشان در تعریف فقه با یکدیگر داشته‌اند، تعریف صاحب کتاب «معالم الدین» پاسخی مناسب برای این بحث باشد. شیخ حسن ابن زین الدین در این کتاب، آن را چنین معنا کرده است: فقه در لغت به معنی فهمیدن و خوب فهمیدن است و در اصطلاح فقها، فقه عبارت است از علم به احکام شرعی ی فرعی از روی دلایل تفضیلی آنها. لذا با این تعریف و قیودی که در تعریف آن به کار رفته مشخص می‌گردد ۱- فقیه باید علم به «احکام» داشته باشد، پس علم به سایر علوم مثل علوم پزشکی و مهندسی در این مقوله نمی‌گنجند. ۲- احکام مورد اشاره باید «شرعی» باشند تا در این تعریف بگنجند. پس احکام عقلی محض مثل آن‌چه به طور عام به آن فلسفه می‌گویند یا احکام علوم لغت و سخن و… از این تعریف خارج‌اند. ۳- با قید «فرعی بودن» این احکام شرعی، علم به احکام اصول دین، از قیبل وجوب اعتقاد به مبدأ آفرینش، نبوت، معاد که احکام شرعی «اصولی» نامیده می‌شود، از این تعریف بیرون است. ۴- بنا به تعریف ارائه شده، چهارمین قید «از روی دلایل» مطرح شدن این احکام است، لذا علم کسی مثل پیامبران که بر مبنای وحی است نیز خارج از مقوله‌ی علم فقه است. ۵- و در نهایت قید «تفضیل» باعث می‌شود تا علوم مقلدین یعنی کسانی که از دستورات شرعی یک فقیه پیروی می‌کنند، به مسائل شرعی، از تعریف فوق‌الذکر بیرون باشند. زیرا یک مقلد برای اجرای یک دستور مذهبی نیازی به دانستن دلایل تفضیلی یک حکم ندارد و بر پایه‌ی یک قاعده‌ی «اجمالی» که حکم فقیه را حکم خدا در مورد خود می‌داند، بی چون و چرا حکم شرعی را اجرا می‌کند. لذا فقیه که گاه به آن «مجتهد» یعنی کسی که به درجه‌ی اجتهاد که در برگیرنده‌ی همان شروط ذکر شده رسیده، نیز می‌گویند، عالی‌ترین رتبه‌ی روحانیت شرعی در میان کسانی‌ست که پا در این عرصه می‌گذارند. پس بین یک فقیه و یک طلبه‌ی ساده‌ی علوم دینی فرق بسیار است. و می‌توان گفت که غایت آمال یک روحانی یا طلبه‌ی دینی که در این راه قدم بر می‌دارد، رسیدن به این درجه از علم شریعت می‌باشد.

اما بر خلاف واژه‌ی «فقیه» که حداقل دارای خصوصیات مشخص و مبرزی‌ست و حیطه و عملکرد آن هم حداقل در حال حاضر با اندکی اختلاف در نظرات خود فقها [مثل دخالت فقها در امور غیر دینی و سیاسی]، کاملاً مشخص است، واژه‌ی بعدی، یعنی صوفی و تصوف، به دلایل بسیار در هاله‌ای از ابهام پیچیده است. چنان‌چه تا کنون هیچ تعریف مشخصی که تمامی افکار و اعمال ایشان را در بر بگیرد وجود نداشته و نخواهد داشت. تصوف، فرقه و مذهبی درون اسلام نیست و همچنین تصوف را تأملات فکری و نظری گروهی خاص در جهان اسلام تشکیل نمی‌دهد؛ اسلام کلاً مترادف با تصوف نیست، در ضمن نمی‌توان اسلام را کلاً دشمن آن دانست، محصول تصوف یک‌سره مردانی بزرگ و ابر مردانی خارق العاده نیست، لکن محصول آن مردمانی لاابالی و فاقد اصل و پایگاه متین هم نمی‌باشد. تصوف جریانی‌ست در عالم اسلام که خیلی زود موجودیت یافت و به‌تدریج، تقریباً در هرجا که اسلام وجود داشته، حضور خود را آشکار کرده است. این جریان تمامی جهات پیش گفته را در خود جمع داشته و افزون بر آن‌ها، چون بسیار گسترده بوده از مجموع آن‌ها نیز فراتر رفته است. چنان‌که برای مثال گاه کوشیده انقلاباتی در جامعه به‌راه اندازد، یا مثلاً تبدیل به نیروی نظامی شده و بدین وسیله اهداف سیاسی را تعقیب کرده است. و همه‌ی این‌ها کار محقق را دشوار و دشوارتر می‌کند و این سختی از هم‌آن ابتدا رخ می‌نمایاند به‌طوری که در توصیف و معنی کلمه‌ی صوفی، با نظرات کاملاً متفاوتی روبه‌رو هستیم. برای روشن‌تر شدن این موضوع ما ابتدا به توصیف کلمه‌ی «صوفی» از دیدگاه‌های متفاوت پرداخته و در ضمن آن اختصاراً گریزی به واژهایی چون زهد-زاهد، عارف-عرفان، سالک-سلوک و درویش زده تا اندکی به نتیجه‌ی مطلوب نزدیک شویم.
با ظهور و تسلط حکومت اموی توسط معاویه، اندک اندک ساده زیستی، تقوی و خداپرستی اولیه‌ی مسلمانان، جای خود را به نوعی دنیا دوستی داد. از این مرحله به بعد، معدود مسلمانانی که شدیداً مواظب امر دین خود و متعبد و متقی بودند، زهّاد و عبّاد [زاهدان و عبادت کنندگان] نامیده می‌شدند که اطلاقی کلی بود. پس از اشتقاق مسلمانان به فرق گوناگون، هر کدام از این فرقه‌ها مدعی بود که این پارسایان در بین ایشان نیز موجود است. حال آن‌که در صدر اسلام، هیچ حاجتی نبود که اهل تقوی را به اسم یا صف خاصی بخوانند. پس از پیدایش این نام‌ها، کم کم در حدود سال ۲۰۰ هجری بود که دسته‌ی خاصی به‌نام «صوفیه» و «متصّوفه» پیدا شدند. هم‌آن‌گونه که گفته شد؛ در مورد ریشه و اشتقاق کلمه‌ی «صوفی» نظرات مختلفی از سوی مستشرقین، غیر صوفیان و خود ایشان بیان شده که به اختصار به مهم‌ترین آن‌ها می‌پردازیم:
  1. منسوب به مردی نام صوفه. وی شخصی بود که خود را کاملا وقف خدا و خدمت به کعبه کرده بود. نام واقعی او «غوث بن مر» بود و زهادی که همچون او فکر و عمل خود را تماماً از غیر خدا پاک کرده بودند، صوفیه نامیده شدند.
  2. منسوب به کلمه‌ی «صفه» به‌معنی سکو. اشاره به سکویی در نزدیکی مسجد پیامبر اسلام در مدینه دارد که بر روی آن تعدادی از اصحاب پیامبر به روشی زاهدانه سکونت اختیار کرده و با صدقه زندگی می‌کردند که به اهل صفه معروف بودند. این نظریه از نظر لغوی مردود است؛ زیرا «صوفی» در صورت منتسب بودن به «صفه» باید که «صفیّ» خوانده شود.
  3. منسوب به کلمه‌ی «سوفیای یونانی» و مشتقات آن. چنان‌چه ابوریحان بیرونی نیز همین نظر را دارد. زیرا بین فیلسوفان یونانی قائل به اشراق و نو افلاطونیان و عرفای اسلامی شباهت‌هایی مشاهده می‌شود. اما از آن‌جا که حرف سیگمای یونانی هیچ‌گاه به «ص» ترجمه نشده، این نظریه نیز مورد تردید است.
  4. مشتق شده از کلمه‌ی «صفا». به نشانه‌ی دل‌های صاف صوفیه که از کدورت و جهل پاک شده که این نظر نیز با توجه به موازین لغت عرب با اشکال مواجه می‌شود.
  5. منسوب به کلمه‌ی «صوف» به معنی «پشم». این نظر مهم‌ترین نظریه در خصوص ریشه‌ی کلمه‌ی صوفی می‌باشد که به دلیل پشمینه پوشی زهاد و اهل تصوف در قرون اولیه اسلامی به ایشان اطلاق شده. صوفیان بر عکس مردمان زمانه که میل به تجملات دنیوی پیدا کرده بودند، لباس ساده‌ی پشمینه و خشنی می‌پوشیدند، که ایشان را از دیگران متمایز می‌کرد. این اصطلاح چنان مرسوم گشت که تا به امروز به هر کسی که از راه ایشان پی‌روی کند، حتی اگر لباس مرسوم صوفیه‌ی آن روزگار را نپوشد، صوفی گویند. برای مثال، حافظ نیز در چندین بیت خود را پشمینه پوش نامیده که از آن‌جمله می‌توان به ابیات زیر اشاره کرد:
    مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
    آه اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند
    شرممان باد ز پشمینه‌ی آلوده‌ی خویش
    گر بدین فضل و هنر، نام کرامات بریم
    آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
    حافظ این خرقه‌ی پشمینه بی‌انداز و برو
    سرمست در قبای زرافشان چو بگذری
    یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

به هر ترتیب گویا اولین کسی که به این نام معروف شد مرد زاهدی به نام «ابوهاشم کوفی» بود که در حدود سال ۱۶۰ هجری می‌زیست. ذکر این نکته نیز ضروری می‌نماید که هر پشمینه پوشی را در آن زمان هم صوفی نمی‌گفتند و دل پاک و با صفا داشتن نیز از شروط وصف شدن به این صفت بود.

حال بهتر می‌توان سایر واژگان از جمله عارف و سالک و درویش پرداخت. واژه‌ی «عرفان» که اسم فاعل آن «عارف» می‌شود نیز از حدود یک قرن بعد از رواج یافتن کلمات «صوفی» و «تصوف» یعنی از قرن سوم متداول شد و گویا برای بار نخست آن را به صوفی بزرگ آن دوره یعنی «جنید بغدادی» نسبت دادند. «عرفان» به‌معنی شناخت است اما نه هرگونه شناختی. بلکه شناختی که از راه دل و کشف و شهود باطنی منجر به درک درست و حقیقی خداوند شود و در نهایت انسان را به او متصل کند. در قرن سوم صوفی و عارف مترادف هم شد با این حال واژه‌ی «صوفی» جنبه‌ای ظاهری و اطلاقی عمومی محسوب می‌شد و «عارف» ناظر به حالات درونی و باطنی بود. در بعضی از دوره‌ها چنان‌چه در دوره‌ی معاصر، برخی از عرفا برای گریز از تبعات منتسب شدن به صوفیه، میان این دو فرق نهاده‌اند یا عرفان را مرتبه‌ی بالاتری از تصوف می‌دانند. به نظر می‌رسد این امر بیشتر ناشی از سخت‌گیری‌هایی‌ست که برخی از فقها بر اهل تصوف روا می‌داشتند و الا تمام تلاش‌های اهل تصوف و عرفان، برای رسیدن به مرتبه‌ی شهود و درک باطنی خداوند است. همچنین در برخی از سلسله‌های تصوف اموری متداول بود که باز میان خود اهل تصوف باعث جدایی و تفرق می‌شد و همین امور [مثل سماع و دست افشانی، استفاده از آلات موسیقی، تظاهر به بی‌قیدی مذهبی در گفتار یا اعمال و...] باعث شده بود تا دید عمومی در برخی از دوران نسبت به متصوفه، دیدی منفی باشد. لذا گروهی دیگر با ترد این‌گونه افراد و اعمال، هم وجه‌ی دینی خود را حفظ کردند و هم به مسائل باطنی می‌پرداختند که واژه‌ی عارف به آن‌ها اطلاق شد. گروهی که حتی شامل برخی از فقهای اهل باطن نیز می‌شد که در جای خود به‌طور مفصل به‌آن خواهیم پرداخت. اما واژه‌ی عارف و صوفی مترادف دیگری نیز دارند و آن کلمه‌ی «سالک» است که در اصطلاح به معنی «ره‌رو یا راه رونده»ای است که راه رسیدن به خداوند را طی می‌کند یا سیر الی الله می کند. همچنین واژه‌ی مشهور «درویش» که کلمه‌ای فارسی و با «دریوزه» از یک ریشه‌است نیز در کنار اصطلاحات فوق بسیار شنیده می‌شود و دلیل آن صرفاً به این علت بوده که این گروه به دنبال منافع مادی و دنیوی نیست‌اند و در عین حال راضی به رضای الهی هستند و خرسند. مثل حافظ که گفته: در این بازار گر سودی‌ست با درویش خرسند است – خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی. لزوم درویشی هم نداشتن مال دنیا نبوده و نیست. همین که فرد چشم طمع به مال دیگران نداشته باشد و به آن چه خود دارد هم دل نبندد کافی‌ست تا وی را درویشی حقیقی بدانیم.

پایان بخش یک.

برای مطالعه‌ی بیشتر:

  1. مبادی فقه و اصول / دکتر علیرضا فیض / انتشارات دانشگاه تهران / ۱۳۸۳
  2. کلیاتی در مبانی عرفان و تصوف / دکتر غلامعلی آریا / انتشارات پایا / تهران / ۱۳۷۷
  3. مقدمه‌ای بر مبانی عرفان و تصوف / دکتر سید ضیاءالدین سجادی / انتشارات سمت / تهران / ۱۳۸۰
دوشنبه,۱۶ مهر, ۱۳۸۶

زن و زمین

زن کاشف بذرافشانی‌ست. مرد به دنبال گله‌ی گوسپندان و گوشت شکارش بود که زن به‌امداد روح و ذهن جستجوگر و تیزش هرچند محدود، اما دید که از آسمان تخم‌های گیاهان می‌بارد و در دل زمین می‌نشیند و سبز می‌شود. این بود که نشست به بازسازی بازی طبیعت. از طرفی زن با ماه و زمین که مادر بود، هم‌دست بود پس خود، از شان و منزلتی عظیم در نظام باروری و نشر زندگی برخوردار می‌شد و همین است که نقش وی در آغاز دوره‌ی کشاورزی بر همه کار و همه چیز، اولی و مقدم بود.
پ.ن. نمی‌دانم کی و کجا و برای چه چیزی این‌ها را در خرده کاغذهای بی‌پایانم نوشته بودم. منبعی در ذهنم نیست که بدانم آیا ترجمه‌ی مطلب خاصی بود یا چیزی غیر این. شما حالا بخوانید تا بعد اگر بقیه‌اش را یافتم برای‌تان می‌گذارم.


صفحه قبل»