نامه‌های سوشیانت هزارم » موسیقی
پنجشنبه,۱۸ شهریور, ۱۳۸۹

مرا عاشق چنان باید…

خدای را بندگانند که کسی،
طاقت «غم» ایشان ندارد!
و کسی، طاقت «شادی» ایشان ندارد!
صراحی‌یی که ایشان، پر کنند هر باری،
و در کشند،
هر که بخورد، دیگر با خود، نیاید!
دیگران مست می‌شوند، و برون می‌روند، و او،
بر سر خُم، نشسته…  (شمس تبریزی، خط سوم)

چنان کسانی که شمس گفته بود چنین‌اند که مولانا از زبان حضرت باری سروده است که:

مرا عاشق چنان باید، که هر باری که برخیزد،
قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ، که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دریا بشوراند، ز موج بحر نگریزد
ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را، چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید، دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد، و با خود نیز بستیزد
چو هفت‌صد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید، بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها، کنار خاک درریزد

پ.ن. این رمضان نیز تمام شد. به همان نرمی و سبکی که آمد، رفت…

یکشنبه,۷ شهریور, ۱۳۸۹

استاد شجریان، ۲۴ سال پیش در چنین روزی…

استاد شجریان ۲۴ سال پیش درست در چنین روزی یعنی هفتم شهریورماه ۱۳۶۵ آوازهایی را روی غزل‌های معروفی از شیخ اجل به صورت خصوصی ضبط می‌کند که به سبک و سیاق آن روزگار بر روی نوارهای ۶۰ دقیقه (یک روی آن در ماهور و روی دیگر در بیات اصفهان) همراه با ویلون مرحوم استاد حبیب الله بدیعی است. قسمتی از آواز اصفهان آن را بشنوید و در این شب‌های پر قدر و برکت دعای خیری بدرقه‌ی ره کنید.

شنبه,۶ شهریور, ۱۳۸۹

آواز خسته‌ی رضوی سروستانی

نمی‌دانم چه سرّی ست، ماه رمضان که می‌شود یکی از صداهایی که همواره در دل‌ام می‌شنوم، صدا و آواز خسته و شیدای استادم رضوی سروستانی ست خصوصاً آوازی که در دستگاه اصفهان خوانده با تار داریوش طلایی. بشنوید:

یکشنبه,۲۴ مرداد, ۱۳۸۹

دوره‌ی رهایی فرا می‌رسد

این دو تصنیف جاودانه را با صدای صدیق تعریف بشنوید. اولی که «فریاد» نام دارد و شعرش از حضرت اجل سعدی ست، آن‌طور که از شعرش پیدا ست حال و هوای دوری از یار در آن هویدا ست. دومی اما با شعری از فریدون مشیری عزیز همه سخن از وصل و زمان رسیدن و رهایی ست. هر دوی این آواها با این روزگار سنخیتی تام دارند. بسیاری از دوستانم در بند حکومت ظلم گرفتارند و عزیزی در فراق‌شان نالان اما چیزی که بدیهی ست مژده‌ی آزادی ست که دیر یا زود فرا می‌رسد.

یکشنبه,۳ مرداد, ۱۳۸۹

خراباتی

دو تصنیف با صدا و نوای خراباتی ایرج بسطامی و پرویز مشکاتیان بشنوید و خراب شوید.

اولی تصنیف «مست و خراب» از آلبوم «افق مهر» با شعری از خواجوی کرمانی ست در همایون و دومی نیز تصنیف «ای مجلسیان» از آلبوم «افشاری مرکب» است با شعری از حضرت سعدی.

ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده
فارغ از سجاده و تسبیح و طاعات آمده

نفی را اثبات خود دانسته و اثبات نفی
و ایمن از خویش و بری از نفی و اثبات آمده

کرده ورد بلبل مست سحر خیز استماع
باز با مرغ صراحی در مناجات آمده

روح قدسی در هوای مجلس روحانیان
صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده

عقل با زلف چلیپا از تنازع دم زده
روح با راح مصفا در مقالات آمده

گشته مستان را سر کوی مغان بیت الحرام
عاشقان را گوشه‌ی مسجد خرابات آمده

عارفان را نغمه‌ی چنگ مغنی ره زده
صوفیان را باده صافی مداوات آمده

شه‌سوار چرخ بین نزدش پیاده وانگهی
رخ نهاده پیش اسب او و شه‌مات آمده

یک ره از ایوان برون فرمای خواجو را ببین
بر سر کوی تو چون موسی به‌میقات آمده

-

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرام ست
ای مجلسیان راه خرابات کدام ست

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمام ست

برخیز که در سایه‌ی سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیام ست

دام دل صاحب نظرانت خم گیسو ست
وان خال بناگوش مگر دانه‌ی دام ست

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام ست

با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جام ست

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام ست

دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خام ست

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کام ست

سه شنبه,۲۹ تیر, ۱۳۸۹

برای دل‌های داغ‌دار

مرد را دردی اگر باشد خوش است…

پنجشنبه,۵ فروردین, ۱۳۸۹

عزیز دیر مغان

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند  – که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

پ.ن: ششم فروردین زادروز زرتشت، پیامبر نیکی‌ست. این یک بیت با صدای داوودی حضرت استاد شجریان تقدیم شما (از مجموعه‌ی خصوصی).

سه شنبه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۸

پایان یک اسطوره – دو

ساعت ۰۲:۴۴ بامداد روز بیست و هفت بهمن هشتاد و هشت….

مشکاتیان دل‌ام می‌خواهد. آرام جوری که «مینو» بیدار نشود قطعه‌ای از «جان عشاق» را می‌گذارم که شجریان بخواند. می‌شود هر روز به تعزیت این دل بیمار نرفت در عزای پایان گرفتن اسطوره‌ی مشکاتیان؟

مرتبط: پایان یک اسطوره – ۱

یکشنبه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۸

صد نمود

(+)

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش: بی‌سبب نفروختم
دعوی بی معنی‌ات را سوختم

«زآن که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود
هم‌چنان در بند خود بودی که بود»

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می‌ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است

شنبه,۲۸ آذر, ۱۳۸۸

بزن باران…

بزن باران خدا بازیچه‌ای شد – که با آن کسب ننگ و نام کردند (+)

سه شنبه,۳۱ شهریور, ۱۳۸۸

پایان یک اسطوره – ۱

برگشتم از خانه‌ای که بوی غریبی از غم کهنه‌ی یک عاشق مست را هنوز با خود داشت. خانه‌ی مشکاتیان. رفتیم روی بالکن‌هایی که تصویر تخت‌هایش را روی جلد «نوا، مرکب‌خوانی» می‌توانی ببینی. هنوز بالش‌اش و تشک‌چه‌اش آن گوشه با کلی کتاب پخش بود. تخت‌هایی که شاید بیست‌سالی از جای‌شان تکان نخورده بودند را بالاخره کندند و جابه‌جا کردند برای سرپا ایستاده‌های مسکوت مانده. هوا آن بالا سرد می‌زد و سی‌امین روز شهریور هنوز تمام نشده بود که خبر مثل صاعقه خشک‌ام کرد.

حالا دیگر نت‌هایی که مشکاتیان می‌نوشت تمام شدند. تازه برای‌شان کلی خواب دیده بودم. برای نت‌هایی که در سینه داشت این مرد. سال پیش که کنسرت داد و با داریوش رفتیم تا رستاخیز ققنوس را نظاره کنیم، این امید زنده شده بود که مشکاتیان قلب‌اش باز ترانه خواهد ساخت. صدایی که از گروه می‌گرفت به تأسی از استادش فرامرز خان پایور، تک بود. یعنی از فاصله‌های دور می‌توانستی تشخیص بدهی این صدا را مشکاتیان ساخته و پرداخته. نت‌هایی که شجریان را سرافراز کرد برای همیشه، دیگر تمام شد و حسرت‌اش تا ابد ماند بر دل من که دیگر هیچ‌گاه شجریان با مشکاتیان نخواهد خواند. حسرت نزدیک به بیست ساله، دیگر ابدی شد.

حسرت‌ها همین‌جور تل‌انبار مانده روی دل‌ام. همین چند خط را نوشتم تا کمی سبک شوم و گرنه حرف بسیار است. راستی یادت نرود، اسطوره‌ها تمام می‌شوند اما از یاد نمی‌روند.

پ.ن. یک ساعتی تا خانه‌اش در ترافیک ماندم و رادیوی میهنی روشن بود. دریغ از یک خبر خشک و خالی و البته بازار صحبت از چسان فیسان‌های آماری فلان روستا را برق کشیدیم و الخ داغ بود. به مینو گفتم اگر در یک کشور دست چندم آفریقایی هم بود، حداقل سه روز عزای عمومی اعلام می‌شد. آقایان این مشکاتیان است. می‌فهمید؟

شنبه,۱۴ شهریور, ۱۳۸۸

حماسی خوانی

این که استاد محمدرضا شجریان پس از سی سال بویی از سال‌های ۵۷ تا ۶۰ را شنیده و تصنیف انقلابی می‌سازد و بازخوانی می‌کند، اتفاقی خجسته است. غیر از این هم نمی‌شد انتظار داشت. سی سال از شجریان سوال شد ماجرای چاووش‌هایی که خواندی چه بود؟ علیزاده و مشکاتیان و لطفی سی سال از نواهای ماندگاری گفتند که در روزگار انقلاب ایران در همراهی با ملتی ساخته و پرداخته بودند. شرایط این چهار سال اما گویی باز هم‌سانی‌هایی را در نظر اهل موسیقی پدید آورده که مشکاتیان در کنسرت‌های‌اش «ای ایران» می‌گنجاند و شجریان می‌سازد و می‌خواند «تفنگت را زمین بگذار» و باز می‌خواند «همراه شو عزیز» که اهل هنر بالاخص این دسته‌شان همواره به مثابه شاخک‌های حساس این جامعه بودند و هستند.

تصنیف‌های چاووش، شاید اولین سعی ِ جمعی ِ نسل سوم موسیقاییان پس از دوران قاجار بود که کارکرد اصلی تصنیف یعنی راه‌یابی موسیقی کلامی در میان توده‌ی مردم را به خوبی به بار نشاند. تم‌ها ساده بودند و حماسی. کلام‌شان نیز هم. گاه حتی کلام تصنیف را در آن گیر-و-داری که سرعت جامعه فزونی گرفته بود، خود آهنگ‌ساز می‌سرود. مشکاتیان تم را ساخت، کلام را گفت و چند ساعت بعد شجریان در استدیو می‌خواند: همراه شو عزیز، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا، درمان نمی‌شود… و البته سی سال بعد هم شجریان در فرانکفورت بازش خواند. وقت تنظیم‌های آن‌چنانی نبود. کلام حکماً توسط شاعری قدر گفته نمی‌شد. نمی‌بایستی از قافله‌ی مردمی که درخیابان کشته می‌دادند و پنجه‌های خونین‌شان را به دوربین‌ها نشان می‌دادند عقب ماند. اما همین تصنیف‌ها با همین ویژگی‌ها ماند برای نسل‌های بعد که باز خوانده شود و به کارآید.

تصنیف اخیری که شجریان خوانده، شعرش را مرحوم مشیری سروده که روان‌اش شاد اما شاید از حیث تنظیم موسیقی و ادا و صدا دهی به پای کارهای پر ابهت استاد نرسد، شاید حتی من شک کرده باشم که تصنیف دو صدایی خوانده شده باشد و و و اما یادمان نرود این ویژگی اغلب کارهای موسیقی در ژانر حماسی در لحظات پر سرعت روزگار است که می‌خواهد به سرعت پیام اصلی را به مخاطب برساند.  تصنیف «ما از برای کشته شدن زنده می‌شویم» نیز که چندی قبل در فضای اینترنت منتشر شد از همین دست و کم و بیش با همین ویژگی‌ها بود. این تصنیف‌ها ماندگار خواهد شد و سبز خواهد ماند اما خدا کند دیگر نسلی نیاز به بازخوانی‌اش نداشته باشد.

چهارشنبه,۲۸ مرداد, ۱۳۸۸

ما از ورای کشته شدن زنده می‌شویم

این تصنیف به نام آزادی، از ساخته‌های جناب پیمان سلطانی تقدیم به تمام آزادگان این روزها.

با ترکیبی از اشعار: رضا براهنی، اسماعیل خویی، محمد حقوقی، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، محمد مختاری، فرخی یزدی

چهارشنبه,۲۸ مرداد, ۱۳۸۸

رُستن و رَستن

محمدرضا را خدا، آزاد کرد. معنی این حرف حالا که پاهای محمدرضا جلایی پور بر آستانه‌ی اوین ایستاده تا حکم خلاصی‌اش را بدهند، همین امر ظاهری نیست. محمد در این مدت انبانی پر کرده دارد از تجاربی که گفتن‌اش به زبان حکماً از ارزش آن‌ها می‌کاهد. این آزادی از این جنس آزادی‌های صوری نیست. چیزی‌ست از جنس «فتی» شدن. از جنس رُستن و رَستن مثل طرقه.*

* در باره‌ی طرقه دو خطی این‌جا نوشته‌ام.



صفحه قبل»