مرا عاشق چنان باید…
خدای را بندگانند که کسی،
طاقت «غم» ایشان ندارد!
و کسی، طاقت «شادی» ایشان ندارد!
صراحییی که ایشان، پر کنند هر باری،
و در کشند،
هر که بخورد، دیگر با خود، نیاید!
دیگران مست میشوند، و برون میروند، و او،
بر سر خُم، نشسته… (شمس تبریزی، خط سوم)
چنان کسانی که شمس گفته بود چنیناند که مولانا از زبان حضرت باری سروده است که:
مرا عاشق چنان باید، که هر باری که برخیزد،
قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ، که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دریا بشوراند، ز موج بحر نگریزد
ملکها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را، چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید، دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد، و با خود نیز بستیزد
چو هفتصد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید، بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها، کنار خاک درریزد
پ.ن. این رمضان نیز تمام شد. به همان نرمی و سبکی که آمد، رفت…

