نامه‌های سوشیانت هزارم » واقعه
دوشنبه,۱۵ فروردین, ۱۳۹۰

هجر تو مرا… إنَّ عذابی لشدید

اهل نور به آینه احترام می‌گذارند…

یکشنبه,۱۸ مهر, ۱۳۸۹

یاد خراباتی که تو بودی!

شبی بود و تو نشسته بودی میان بوته‌های گل محمدی. من که شش دنگ حواسم به آن ابروها بود گاهی تو را با گل‌ها اشتباه می‌گرفتم. یک‌بار یکی از آن وسط از بغل بوته‌ها و گل‌دان‌ها گذشت و پرش گرفت به شاخه‌ای. یادت هست که از جای جهیدم و داد زدم مواظب باش عمو؟ ملت هاج و واج مانده بودند و فقط تو می‌خندیدی. تو خراباتی خواندن را دوست داشتی. حافظ را خراباتی دوست داشتی. جوری بود که در کنارت اصلاً نمی‌شد جز خراباتی خوانی جور دیگری خواند. یادت هست یک صبح جمعه‌ای بود چند بار تکرار کردی که بیت «مصلحت دید من آن است که یاران همه کار – بگذارند و سر طره‌ی یاری گیرند» را بخوان؟ بعد نشستی گفتی ارزش حافط این است که همه‌ی حرف و حدیث‌های درست و درمان عالم را در یک جمله می‌گوید. آه! یادت هست؟ راستی اصلاً مرا یاد می‌کنی؟

این که می‌گذارم را امشب گوش بده. سر و تهش را هم زدم که وقتت زیاد تلف نشود. شاید اندکی بیش‌تر یاد ما کنی. حالا چند لحظه به آن صداهای خوش دور و برت توجه نکن. همین چند لحظه فقط. ممنون!

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه​ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد؟ به می‌اش رنگین کن!
وان‌گه‌اش مست و خراب از سر بازار بیار

پنجشنبه,۱۰ بهمن, ۱۳۸۷

آن دام‌گستر دیار محبت…

کشاورز بود. صید دل هم می‌کرد اما. من به او روزی چای تلخ تعارف کردم و او قندش را داد به من. بی‌جهت عشق فراهم می‌کرد و سپس ایستاده تماشا می‌کرد که از این بذر چقدر، خاک سیه دل‌ها همه روشن شده است. بی‌جهت عاشق و شیدا می‌ساخت.

جمعه,۵ مهر, ۱۳۸۷

واقعه – ۱۷

فقیه کسی‌ست که بندی را از پای خلق باز کند نه این که گره‌ها را بدتر و کور کند. فقیه آل محمد که گره-زن نمی‌شود. این گره‌ها که بر پای مکلفین زده می‌شود نشان می‌دهد جایی از کار ایراد دارد و…

پ.ن. بقیه‌اش نگفتنی‌ست!

چهارشنبه,۳ مهر, ۱۳۸۷

واقعه – ۱۶

حالا این حرف حافظ لطیف است و حرف عشق است. خرده‌ای هم نمی‌شود بر او گرفت. اما این‌جایی که گفته: گرت هوا ست که معشوق نگسلد پیمان – نگه دار سر رشته تا نگه دارد، اصلاً معشوق آنی ست که اگر تو یک طرف رشته را رها کردی او رها نکند. کار معشوق نگه داشتن رشته است. اصلاً دیدی معشوقی بخواهد عاشق را رها کند؟ اگر رشته را ول کرد به امان خدا که دیگر عشقی نیست. عشق نباشد معشوق هم بی‌معنا ست.

حاج اسماعیل دولابی

حاج اسماعیل دولابی

دوشنبه,۲۵ شهریور, ۱۳۸۷

واقعه – ۱۵

نقاشی از اردشیر مجرد تاکستانیآتش گذر می‌کرد. عصا زنان داشت عبور می‌کرد از شهر نی‌ها. صدای عصای‌اش را شنیدند و خودشان آمدند. تق تق تق. صدای عصای آتش بود. درد بی دردی علاج‌اش آتش بود. بیمارها هم به‌دنبال طبیب بودند. دیدند اش. درنگ جایز نیست. نشنیدی که مرد خدا از کنار هر شهری که عبور می‌کند صدای عصای‌اش کفایت می‌کند. می‌بَرد. پاک می‌کند. آتش است. شما ندیدی. قدیم که طبیب نبود یا کم بود اگر به روستایی می‌رسید که مردم‌اش بیماری لاعلاج داشتند، مردم خودشان هجوم می‌بردند. حکایت نی و آتش هم‌این است. شعله آمد و دردهای‌شان را دوا کرد و خلاص!
شنبه,۲۹ دی, ۱۳۸۶

واقعه – ۱۴

داستان گریه‌ی ظهر عاشورا را ببینید.

لینک‌های مرتبط: نوای ملا باسم کربلایی را هم گوش بدهید. ممنون از رهای رادیو سیتی. (خصوصاً هم‌این پست‌اش) و این صبوحی را نیز هم بخوانید.

پنجشنبه,۲۷ دی, ۱۳۸۶

واقعه – ۱۳

داستان بخشودگی «حر». فیلم را ببینید.

چهارشنبه,۲۶ دی, ۱۳۸۶

واقعه – ۱۲

صبح‌دم، مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم؛ ولی
هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت
(حضرت حافظ)

فیلم را ببینید

یکشنبه,۲۵ آذر, ۱۳۸۶

واقعه – ۱۱

پیش واقعه: داشتم دنبال چیزی می‌گشتم که به این‌جا رسیدم. در کنار نوشته‌ها جایی بود، برای تذکر به نویسنده که گویی خویش را مخاطب آیات ۵۳ تا ۶۰ زمر فرض کرده بود. گذاشتم تا بخواند. اما واقعه‌ی زیر در صلاة ظهر عاشورای آن سال اتفاق افتاده. درست به خاطر دارم که در معبدی در محله‌ی دولاب تهران، در آن ظهر خشک، گویی هوا ایستاده بود. نفس نمی‌شد زد از هجوم نفس‌ها. همه تشنه بودند. آب می دادند به ملت اما آب بهانه بود برای رفع تشنگی. تشنگی بیداد می‌کرد. پیرمرد هم بی‌تاب شد. گفت یکی قرآن بخواند. همین سوره آمد و آیه‌ی ۵۳ [بشنوید]. واقعه بعد از قرائت این آیه است.
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
می‌گوید نفس را اسراف کردی غصه نخور. اصلاً نفس را آفرید تا اسرافش کنی. هدرش بدهی. نشنیدی می‌گویند فلانی اسراف کار است. یعنی الکی ریخت و پاش می‌کند. این‌که خدای مهربان گفته یعنی همین که نفس را اسراف کن. این اسراف کار عبادالله است. کار اباعبدالله است. ندیدی چطور نفسش را داد. خدا هم نمی‌خواست اما او دید ادب این‌جوری حکم می‌کند که بدهد. همین‌طور می‌آید تا گفته که خدای مهربان همه‌ی گناهان را می‌بخشد. این برای این است که یقین کنی. فرموده «إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا». این آیه را باور کن. باور که کنی، درست می‌شود. یاور می‌شود. بین باور و یاور یک نقطه فرق است. آن‌هم که می‌دانی که کیست و چیست.
چهارشنبه,۱۱ مهر, ۱۳۸۶

واقعه – ۱۰

یک وقتی می‌فهمی نماز هم قلابی بود. تلاش کردی و تن خودت را سختی دادی اما می‌بینی که روزه هم ناقلا قلابی از آب درآمد. حالا من نمی‌گویم نخوان یا نگیر. استغفرالله! اما این‌ها همه‌اش به همین درد می‌خورد که تو را به در خانه‌ی ولایت برساند. نشنیدی می‌گویند برای اهل محبت نماز نیست؟ عبادت ندارند؟ چون به درب خانه‌ی علی که رسیدی دیگر تمام است. همه‌ی این‌ها فقط برای همین است. بعدش خلاص. علی همه را از تو می‌گیرد. اما وقتی هم که رسیدی به درب خانه، با ادب باشی‌ها. از سر احتیاج بی‌حرمتی نکنی! درب خانه را آتش نزنی….
دوشنبه,۹ مهر, ۱۳۸۶

واقعه – ۹

عزیز من! شنیدی اما من هم می‌گویم که خمیر وجودت بشود. قدیم‌ها تنور بود برای نان پختن. تنور را می‌دانی چه‌طور آماده می‌کنند؟ هیزمی بود که وقتی می‌ریختند کف تنور؛ مثل نفت الو می‌گرفت و آتش بالا می‌آمد، دیوارهای تنور را داغ می‌کرد که نان هر دو طرفش یک اندازه بپزد. زنی بود، بچه‌اش هم بغلش، هم‌این‌جور داشت تنور را گرم می‌کرد که دید رسول خدا دارد از کوچه رد می‌شود. این آتش هم داشت گرگر می‌کرد. عرض کرد: یا رسول الله! شما فرمودی که خداوند محبتی که خلق کرده ۱۰۰تاست، یکی را بین جمیع مخلوقات پخش کرده ۹۹تای آن پیش خودش است. من هم مادرم و از این یکی، من هم نصیب بردم و مهر مادری دارم. اما این فرزند من هرچقدر هم که بد باشد حاضر نمی‌شوم آن را با دست خودم در تنور بی‌اندازم! خدا چه‌طور این کار را می‌کند؟ دیدند که رسول الله دارد گریه می‌کند و در حق زن دعا کردند.

پ.ن. هَیْهاتَ اَنْتَ اَکْرَمُ مِنْ اَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ اَوْ تُبْعِدَ مَنْ اَدْنَیْتَهُ اَوْ تُشَرِّدَ مَنْ اوَیْتَهُ اَوْ تُسَلِّمَ اِلَى الْبَلاءِ مَنْ کَفَیْتَهُ وَرَحِمْتَهُ. دعای کمیل.

پنجشنبه,۲۹ شهریور, ۱۳۸۶

واقعه – ۸

این واقعه تقدیم به خودش. تقدیم به علی، به کورش، به دانیال، به هر که هست و نیست…. چقدر گیج‌ام و اشک آلود!

یکشنبه,۲۷ خرداد, ۱۳۸۶

واقعه – ۷

بعضی وقت‌ها انسان لجاجت می‌کنه. گرفتاری دارد. می‌خواهد به دنیا برسد. لج می‌کنه. با خوبی‌ها در می‌افته. نیاز داره و به بی‌ادبی می‌رسه. نیاز گاهی آدم را بی‌ادب می‌کنه. خدا کند که بی‌ادب نشویم. خصوصا در برابر خوبان. ندیدی «آن‌ها» که نیازی داشتند؛ چطور با آل‌الله رفتار کردند؟ از روی نیازشان، آن‌روز، ادب را فراموش کردند و کردند آن‌چه نباید می‌کردند. ادب خوب است. خدای مهربان با ادب است که ما هم از خودش یاد بگیریم و با ادب شویم. مبادا برای دنیا فراموش کنیم. برای مناصب. برای….


صفحه قبل»