نامه‌های سوشیانت هزارم » شعر
پنجشنبه,۱۹ آذر, ۱۳۸۸

ای دیو سیاه رسته از بند

ای دیو سیاه رسته از بند
ای کرده دل آدمیان به‌خون خود رنگ

ماران تو بر دوش چپ و راست
ضحاک‌وشی کردی و هیهات از این ننگ

بی‌هوده خیالی که سهراب دگر باره نمیرد
سهراب کُشان رسم تو گشت است بدین جنگ

ماییم همه جمله ز یاران اهوارا
تو رهبر یک مشت سیاهی، همه از زنگ

ماییم و دل خویش و خدایی که بزرگ است
تو وامانده، چو دجّال گنه پیشه‌ی صد رنگ

آن کشته که گشته‌ست ندایی به جهانی
یک روز دَم‌اش سخت بگیردت بسی چنگ

۱۸ آذر ۱۳۸۸ – روزهای پر از سپاهیان سیاهی

پ.ن: ناگفته پیداست که این مثلاً شعر، پر از ایراد است و سست بنیان. وصف حالی بود که همین‌جور سر کلاس دانشگاه آمد بر زبانم. همین!

دوشنبه,۱۶ شهریور, ۱۳۸۸

دشت ارغوان

حمید مصدق را بسیار دوست دارم. رفیقی به تلنگری دو شب پیش بود که مرا باز هوایی کرد که سراغ از شاعر سیب بگیرم. عموماً مصدق را با منظومه‌ی عاشقانه‌ی «آبی، خاکستری، سیاه» می‌شناسند و از اشعار دیگر او غافل‌اند. مصدق غزلی دارد به نام «دشت ارغوان» که در روزهای جنگ سروده بود. بی‌مناسبت نمی‌بینم که در این ایام غزل را به تمامی بیاورم.

آه چه شام تیره‌ای، از چه سحر نمی‌شود
دیو سیاهِ شب چرا جای دگر نمی‌شود

سقف سیاه آسمان سوده شده‌ست از اختران
ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمی‌شود

وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم ِ این‌همه تر نمی‌شود

مادر داغ‌دار من، طعنه‌ی تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی‌شود

کودک بی‌نوای من، گریه مکن برای من
گرچه کسی به‌جای من، بر تو پدر نمی‌شود

باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو:
از چه ز بانگ زاغ‌ها، گوش تو کر نمی‌شود

ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
بی همگان به‌سر شود، بی تو به‌سر نمی‌شود

یکشنبه,۱۱ مرداد, ۱۳۸۸

نگاه

به نگهی که کردمت همه عمر نرود تا قیامت از یادم
نگهی اولین که دل بردی، نگهی آخرین که دل دادم…

پ.ن. کسی نام شاعر این بیت دیوانه را می‌داند؟

جمعه,۹ مرداد, ۱۳۸۸

قاصدک

خوش خبر باشی… اما… اما….

یکشنبه,۱۷ خرداد, ۱۳۸۸

روز داوری

تمام حرف من در این یک بیت عیان ست. اضافه حرفی ندارم این روزها:

گوییا باور نمی​دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند (+)

همین!

شنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۷

کنار آب رکن آباد

فردا به شیراز می‌رویم با بانوی مهربان. سال‌ها قبل که در معیت زنده‌یاد استاد رضوی سروستانی به شیراز رفته بودیم در لحظات آخر بر سر تربت حضرت مولانا حافظ تفألی زدیم به بدرقه. این شعر آمد. حال باز در مقدمه‌ی سفر پیشوازی خواستیم. هم‌آن آمد.

پ.ن. تصنیف بیا تا گل بر افشانیم کاری‌ست از استاد پرویز مشکاتیان. اولی با صدای مرحوم ایرج بسطامی‌ست که در کنسرتی اجرا شده و دومی از کاست کنج صبوری استاد با صدای علی رستمیان و همراهی سپیده رئیس‌السادات.

سه شنبه,۲۴ دی, ۱۳۸۷

مرنجان دل‌ام را که این مرغ وحشی…

مرنجان دل‌ام را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست برخاست
مشکل مشکل مشکل نشیند…

دوشنبه,۹ دی, ۱۳۸۷

به‌نام آب و دشت

سلام بر آب که این روزها به‌نام او آغاز می‌شوند!
و درود نامحدود بر دشت
هنگامی که از خون سیراب می‌شود.

پ.ن. محرم رسید.

دوشنبه,۲۵ آذر, ۱۳۸۷

به‌نام دشنه و سر

آی دشنه‌های زنگ خورده در غلاف
متبرک باد نام شما
در آن هنگامه‌ی خون‌ریزان عاشقان
فریاد می‌کردید
ادعونی استجب لکم!

و شمایان
که چو سروستان‌اید؛
سرهای‌تان را می‌بُرند
مبادا هوس دار انا الحق بکنید

پ.ن. محرم نزدیک است!

جمعه,۱ آذر, ۱۳۸۷

خضر فرخ پی کجاست؟

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟

این «چه شد»های حافظ، بیست سال است که برای من حل نشده. عمر کمی نیست. بیست سال است که درگیر این ابیات‌ام.

پ.ن. آواز خداوندگار آواز ایرانی محمدرضا شجریان گویی با این غزل زاده شده. بشنوید

پنجشنبه,۳۰ آبان, ۱۳۸۷

ظلمات است. بترس!

طی این مرحله بی‌هم‌رهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گم‌راهی

این ظلماتی که حافظ گفته تا بترسی را تا کنون حس کرده‌ای؟ تاریکی سخت سیاه‌گون، بی‌هیچ نوری‌که چشم توان دیدن داشته باشد را ظلمت گویند. همانی که در آسمان‌اش وَعَلامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (النحل/۱۶) هم ندارد. در این‌جا البته کاری به معنای ظلمت مطلق از دید برخی عرفای اشراق ندارم که اعتقادی به «وجود» چنین سیاهی ندارند، بلکه مقصودم بیش‌تر حسی ست که در این مرتبه نصیب‌ات می‌شود مثل این‌که هُرم ترس را یک‌باره بر جان‌ات می‌ریزند. فکر کن جایی باشی که ناگهان تمام نورها بروند. سوت و کور. من چند باری به‌جان حس کردم این ظمت‌ها را. سخت و آتش‌زن است.

پ.ن. یادم آمد یکی‌اش در باغ‌های دیار پدری‌ام خوانسار بود که کودکانه در غروبی به قصد یافتن گنج راهی مسجدی نیمه مخروبه به‌اسم «سُرخه» شدم و در برگشت به سیاهی شب بر خوردم که تا نزدیک سکته رفتم و نیمه‌شب‌اش تب کردم از ترس. اما نتایج این ماجراجویی برای من سبب خیر و بعدها منبع معرفتی بیش‌تر و بزرگ‌تر شد. یکی این که معنی ظلمت تا عمق وجودم برای همیشه رسوخ کرد یا حداقل این شانس را داشتم تا معنی این بیت یا خود کلمه را هم با علمی حضوری درک کنم و هم علمی حصولی و یا در فهم بعدی‌ام از جهان متافیزیک، اسطوره‌های آفرینش، ادیان ابتدایی و قدیم و مفاهیم cosmological که بسیاری افراد در رشته‌ی تحصیلی‌ام با آن‌ها دست-و-پنجه نرم می‌کنند سخت مؤثر افتاد. به‌قول حافظ عیب می جمله بگفتی، هنر اش نیز بگو!

چهارشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۷

محروم ز دیدار

منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ
ماییم و لبالب شدن از یار و دگر هیچ

بر لوح مزارم بنویس‌اید پس از مرگ
کای وای ز محرومی دیدار و دگر هیچ

مولانا عرفی شیرازی

چهارشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۸۷

نیم‌گام جدایی

به این‌که کعبه نمایان شود ز پا منشین
که نیم‌گام جدایی، هزار فرسنگ است

مولانا عرفی شیرازی

جمعه,۱۹ مهر, ۱۳۸۷

زن در نقاشی‌های ایرانی

همان‌قدر که حضور زن در منظر عامه‌ی جامعه‌ی سنتی ایران در پس پرده و حجاب است، در نقاشی‌های سنتی ایران نمودی عینی و جدّی دارد. گویا این موجود لطیف به هر صورت تاب مستوری ندارد. شاید به‌ندرت بتوان تابلویی از نقاشی ایرانی یافت که عنصری از آدمی در آن باشد و زن در آن جلوه‌ای نکرده باشد. نقاشی ایرانی البته سخت وام‌دار شعر است و در شعر است که سخن از معشوق به بی‌تکلفی آورده می‌شود. زنِ پیچیده در حجاب، از روزن شعر وارد ساحت تصویر شده و زیبا‌ترین جلوه‌ها را در این دو هنر شریف می‌کند.

در شعر کهن ایران عرفان جای‌گاه رفیعی دارد که قابل چشم‌پوشی نبوده و نیست. هم‌چنین نمی‌توان به درستی تفکیک قابل ملاحظه‌ای در اشعار پارسی [حداقل از شعر سنایی به بعد] داشت که مرز شعر عارفانه از عاشقانه جدا باشد. در منظومه‌هایی چون لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین که به‌ظاهر روایت یک عشق زمینی هست‌اند شاعر می‌کوشد با عشق پلی بسازد از زمین تا آسمان. نقاشی ایرانی نیز که در کار تصویر سازی صحنه‌های این عشق است لاجرم متاثر از این امر است. برای روشن شدن این نکته بهتر است مثالی بزنم. ابتدا به منظومه‌ی «خسرو و شیرین» جناب نظامی مراجعه می‌کنم و سپس صحنه‌ای که توسط نقاشان به تصویر کشیده شده را پیش‌روی شما قرار می‌دهم و در نهایت تفسیری مختصر از این سیر و سلوک بصری را باز می‌گویم.

(ادامه مطلب…)



« صفحه بعد صفحه قبل»