نامه‌های سوشیانت هزارم » شعر
جمعه,۳ شهریور, ۱۳۹۱

تشنه‌ی خون

پنداشتم که آینه‌ای
بگرفته‌ام برابر یاران خودپسند
تا هیأت غریب به خون درنشسته را
نظاره‌گر شوند…
وهنی عظیم بود
آنان به عمد پلک به هم برنمی‌زدند
و ز دست‌هایشان
همه تا مِرفَق،
در خون دوستان موافق فرو شده
گویی

جویی ز خون تازه فرو می‌ریخت
از خویشتن به تنگ
وز هیأت غریب فراموش گشته‌شان
آنک ز پای تا به سر
آئینه غرق ننگ

گفتم
این است آینه
یک لحظه بنگرید!
خود را درون آینه‌ها یادآورید!
دیدم که تشنگانند
باری به خون هرکه
و حتی
به خون خویش
وز ترس‌شان برآمد فریادم از نهاد
از بیم جان ز دست من آیینه اوفتاد…

دیدم در آینه‌ی پریش
هر یک هزار تن شده بودند
خون‌خوارتر ز پیش
بر خون خویشتن شده بودند…

[حمید مصدق | تشنه‌ی خون | از مجموعه‌ی: سال‌های صبوری]

یکشنبه,۲۹ مرداد, ۱۳۹۱

کوتاه‌ترین شعر جهان

من نمی‌دونم چرا به هایکوی ژاپنی می‌گند کوتاه‌ترین گونه‌ی شعر جهان (+) وقتی ما در فارسی با کلمه‌ی دو حرفی ِ «آه» معنایی به وسعت جهان رو خلق می‌کنیم؟

سه شنبه,۲۶ اردیبهشت, ۱۳۹۱

سر کوهِ بلند…

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبر داد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران

سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا، غمگین نشسته
شکست دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته

سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره یا گریزان

سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی

سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
که هستی سایه‌ی ابر است، دریاب

سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

[مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه]

جمعه,۱ مهر, ۱۳۹۰

آمد سحری ندا ز میخانه‌ی ما…

آمد سحری ندا ز میخانه‌ی ما
که‌ای رند خراباتی دیوانه‌ی ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما (خیام)

جامی ست که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش (خیام)

از من رمقی به سعی ساقی مانده ست
وز صحبت خلق بی‌وفایی مانده ست
از باده‌ی دوشین قدحی بـیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده ست (خیام)

ای عشق به درد تو سری می‌باید
صید تو ز من قوی‌تری می‌باید
من مرغ به یک شعله کبابم بگذار
کین آتش را سمندری می‌باید (منسوب به به ابوسعید ابوالخیر)

کارعملی خصوصی و منتشر نشده گوش کنید با صدای حضرت شجریان که امروز، ۷۱ ساله شد.
سایه‌‌ی همای گونه‌اش بر سر دوست‌داران‌اش مستدام.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

پنجشنبه,۲ دی, ۱۳۸۹

راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه‌ی مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره‌ی خورشید تویی خانه‌ی ناهید تویی
روضه‌ی امید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن یا دیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

سه شنبه,۲ آذر, ۱۳۸۹

به‌یاد دو پروانه‌ی فروَهر

دو شعر از پروانه فروهر که دی‌روز، سال‌روز شهادت‌اش بود.

  • کنار این همه ویران

کنار این همه ویران
برای این همه درد
نمی‌شود که پریشان نبود و گریه نکرد.
صدای فاجعه می‌آید
به خون نشسته زمین
ز عشق چه پرسی
که قهرمانان در مسلخ‌اند و جمله اسیر
بیا به‌یاد عزیزش کنار هم بنشینیم
و با صدا به بلندای آسمان
به سرخی سپیده‌دمان
نام بزرگ‌اش را فریاد کنیم
نام آن خورشید به خون تپیده، آن نخل بارور، آن پیر خرد
نمی‌شود که پریشان نبود و گریه نکرد.

۲ اردیبهشت (دهه‌ی هفتاد)

  • ما مردمان

در زیر این بلند
این گنبد کبود
با دست‌های زخمی و خون‌آلود
نقشی کشیده‌ایم
هم‌رنگ آفتاب
هم‌زاد زندگی
در زیر این بلند
ما کاکل سیاوش و سهراب بوده‌ایم

۱۱ خرداد ۱۳۷۰

یکشنبه,۳ مرداد, ۱۳۸۹

خراباتی

دو تصنیف با صدا و نوای خراباتی ایرج بسطامی و پرویز مشکاتیان بشنوید و خراب شوید.

اولی تصنیف «مست و خراب» از آلبوم «افق مهر» با شعری از خواجوی کرمانی ست در همایون و دومی نیز تصنیف «ای مجلسیان» از آلبوم «افشاری مرکب» است با شعری از حضرت سعدی.

ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده
فارغ از سجاده و تسبیح و طاعات آمده

نفی را اثبات خود دانسته و اثبات نفی
و ایمن از خویش و بری از نفی و اثبات آمده

کرده ورد بلبل مست سحر خیز استماع
باز با مرغ صراحی در مناجات آمده

روح قدسی در هوای مجلس روحانیان
صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده

عقل با زلف چلیپا از تنازع دم زده
روح با راح مصفا در مقالات آمده

گشته مستان را سر کوی مغان بیت الحرام
عاشقان را گوشه‌ی مسجد خرابات آمده

عارفان را نغمه‌ی چنگ مغنی ره زده
صوفیان را باده صافی مداوات آمده

شه‌سوار چرخ بین نزدش پیاده وانگهی
رخ نهاده پیش اسب او و شه‌مات آمده

یک ره از ایوان برون فرمای خواجو را ببین
بر سر کوی تو چون موسی به‌میقات آمده

-

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرام ست
ای مجلسیان راه خرابات کدام ست

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمام ست

برخیز که در سایه‌ی سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیام ست

دام دل صاحب نظرانت خم گیسو ست
وان خال بناگوش مگر دانه‌ی دام ست

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام ست

با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جام ست

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام ست

دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خام ست

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کام ست

دوشنبه,۳ خرداد, ۱۳۸۹

بر صلیب

از زبان مسیحا و مسیحاهای دیگر

بر صلیبم،
میخ‌کوب!
خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.
بوده‌ام دی‌روز هم آگاه، از فردای خویش.

مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،
سزاوارم، رواست.
آن‌چه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فروان‌رواست.

-

مهرورزی کم گناهی نیست!
کم گناهی نیست عمری، عشق را،
چون برترین اعجاز، باور داشتن.
پرچم این آرمان پاک را
در جهان افراشتن.
پاسخ آن، این زمان:
تن فرو آویخته!
با نای بی آوای خویش!

-

ساقه‌ی نیلوفری رویید در مرداب زهر!
ای همه گل‌های عطرآگین ِ رنگین!
این جسارت را ببخشایید بر او،
این جسارت را ببخشایید!
جرم نابخشودنی این است:
- «ننشستی چرا بر جای خویش؟»

-

جای من بالای این دار است با این تاج خار!
در گذرگاه شما،
این تاج، تاج افتخار.
جای من، تا ساعتی دیگر، ازین دنیا جداست.
جای من دور از تباهی‌های دنیای شماست؛
ای همه رقصان!
درون قصر باورهای خویش!

فریدون مشیری

دوشنبه,۳ خرداد, ۱۳۸۹

آواز آن پرنده‌ی غمگین

هر چند پای باد درین دشت بسته است؛
روزی پرنده‌ای
خواهد گذشت از سر این خانه‌های تار،
خواهد شنید قصه‌ی خاموشی تو را
از زاری خموشِ درختان سوگ‌وار

-

بر بال ابرهای مسافر
خواهد گریست در دشت.
همراه بادهای مهاجر،
خواهد پرید در کوه.
آن‌گاه، آن پرنده
از چشم‌های گم‌شده در اشک
از دست‌های بسته به زنجیر
از مشت‌های پر شده از خشم
آوازهای غمگین،
خواهد خواند.

-

آوازهای او را
جنگل برای دریا
دریا برای کوه
تکرار می‌کنند
وان موج نغمه‌ها
جان‌های خفته را
در هر کرانه‌ای
بیدار می‌کنند.

این شعر و شعری دیگر به‌نام «یک گردباد اتش» را زنده یاد فریدون مشیری در رثای بزرگ مرد ایران، محمد مصدق و به‌تاریخ اسفند ۱۳۴۶ سروده است. مشیری در ابتدای این دو چکامه نوشته است: دو شعر با یاد بزرگ مردی که برای رهایی ملت‌های شرق برخاست و جان بر سر این کار گذاشت. گفته باشم که حسب الحال خودم قطعاتی از آن را آوردم و کامل نیست. می‌خواندم و یاد فاطمه بودم و این نوشته‌اش و محمدرضا و زهرا و عبدالله و… و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پنجشنبه,۵ فروردین, ۱۳۸۹

عزیز دیر مغان

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند  – که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

پ.ن: ششم فروردین زادروز زرتشت، پیامبر نیکی‌ست. این یک بیت با صدای داوودی حضرت استاد شجریان تقدیم شما (از مجموعه‌ی خصوصی).

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

یکشنبه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۸

صد نمود

(+)

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش: بی‌سبب نفروختم
دعوی بی معنی‌ات را سوختم

«زآن که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود
هم‌چنان در بند خود بودی که بود»

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می‌ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است

دوشنبه,۲۱ دی, ۱۳۸۸

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
هم رونق زمانِ شما نیز بگذرد

وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان، نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزیِ سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان
بعد از دو روز، از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولتِ دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه، مال و جاه
این آبِ ناروانِ شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپانِ گرگِ طبع
این گرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا، که شاهِ بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی

جمعه,۱۸ دی, ۱۳۸۸

فتنه

سرم یه دنیی و عقبی فرو نمی‌آید – تبارک الله از این «فتــنــه‌هـا» که در سر ماست

شنبه,۲۸ آذر, ۱۳۸۸

بزن باران…

بزن باران خدا بازیچه‌ای شد – که با آن کسب ننگ و نام کردند (+)



صفحه قبل»