نامه‌های سوشیانت هزارم » شعر
یکشنبه,۳ مرداد, ۱۳۸۹

خراباتی

دو تصنیف با صدا و نوای خراباتی ایرج بسطامی و پرویز مشکاتیان بشنوید و خراب شوید.

اولی تصنیف «مست و خراب» از آلبوم «افق مهر» با شعری از خواجوی کرمانی ست در همایون و دومی نیز تصنیف «ای مجلسیان» از آلبوم «افشاری مرکب» است با شعری از حضرت سعدی.

ای خوشا مست و خراب اندر خرابات آمده
فارغ از سجاده و تسبیح و طاعات آمده

نفی را اثبات خود دانسته و اثبات نفی
و ایمن از خویش و بری از نفی و اثبات آمده

کرده ورد بلبل مست سحر خیز استماع
باز با مرغ صراحی در مناجات آمده

روح قدسی در هوای مجلس روحانیان
صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده

عقل با زلف چلیپا از تنازع دم زده
روح با راح مصفا در مقالات آمده

گشته مستان را سر کوی مغان بیت الحرام
عاشقان را گوشه‌ی مسجد خرابات آمده

عارفان را نغمه‌ی چنگ مغنی ره زده
صوفیان را باده صافی مداوات آمده

شه‌سوار چرخ بین نزدش پیاده وانگهی
رخ نهاده پیش اسب او و شه‌مات آمده

یک ره از ایوان برون فرمای خواجو را ببین
بر سر کوی تو چون موسی به‌میقات آمده

-

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرام ست
ای مجلسیان راه خرابات کدام ست

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمام ست

برخیز که در سایه‌ی سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیام ست

دام دل صاحب نظرانت خم گیسو ست
وان خال بناگوش مگر دانه‌ی دام ست

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام ست

با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جام ست

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام ست

دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خام ست

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کام ست

دوشنبه,۳ خرداد, ۱۳۸۹

بر صلیب

از زبان مسیحا و مسیحاهای دیگر

بر صلیبم،
میخ‌کوب!
خون چکد از پیکرم، محکوم باورهای خویش.
بوده‌ام دی‌روز هم آگاه، از فردای خویش.

مهرورزی کم گناهی نیست! می‌دانم،
سزاوارم، رواست.
آن‌چه بر من می‌رسد، زین ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهی که زور و دشمنی فروان‌رواست.

-

مهرورزی کم گناهی نیست!
کم گناهی نیست عمری، عشق را،
چون برترین اعجاز، باور داشتن.
پرچم این آرمان پاک را
در جهان افراشتن.
پاسخ آن، این زمان:
تن فرو آویخته!
با نای بی آوای خویش!

-

ساقه‌ی نیلوفری رویید در مرداب زهر!
ای همه گل‌های عطرآگین ِ رنگین!
این جسارت را ببخشایید بر او،
این جسارت را ببخشایید!
جرم نابخشودنی این است:
- «ننشستی چرا بر جای خویش؟»

-

جای من بالای این دار است با این تاج خار!
در گذرگاه شما،
این تاج، تاج افتخار.
جای من، تا ساعتی دیگر، ازین دنیا جداست.
جای من دور از تباهی‌های دنیای شماست؛
ای همه رقصان!
درون قصر باورهای خویش!

فریدون مشیری

دوشنبه,۳ خرداد, ۱۳۸۹

آواز آن پرنده‌ی غمگین

هر چند پای باد درین دشت بسته است؛
روزی پرنده‌ای
خواهد گذشت از سر این خانه‌های تار،
خواهد شنید قصه‌ی خاموشی تو را
از زاری خموشِ درختان سوگ‌وار

-

بر بال ابرهای مسافر
خواهد گریست در دشت.
همراه بادهای مهاجر،
خواهد پرید در کوه.
آن‌گاه، آن پرنده
از چشم‌های گم‌شده در اشک
از دست‌های بسته به زنجیر
از مشت‌های پر شده از خشم
آوازهای غمگین،
خواهد خواند.

-

آوازهای او را
جنگل برای دریا
دریا برای کوه
تکرار می‌کنند
وان موج نغمه‌ها
جان‌های خفته را
در هر کرانه‌ای
بیدار می‌کنند.

این شعر و شعری دیگر به‌نام «یک گردباد اتش» را زنده یاد فریدون مشیری در رثای بزرگ مرد ایران، محمد مصدق و به‌تاریخ اسفند ۱۳۴۶ سروده است. مشیری در ابتدای این دو چکامه نوشته است: دو شعر با یاد بزرگ مردی که برای رهایی ملت‌های شرق برخاست و جان بر سر این کار گذاشت. گفته باشم که حسب الحال خودم قطعاتی از آن را آوردم و کامل نیست. می‌خواندم و یاد فاطمه بودم و این نوشته‌اش و محمدرضا و زهرا و عبدالله و… و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پنجشنبه,۵ فروردین, ۱۳۸۹

عزیز دیر مغان

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند  – که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

پ.ن: ششم فروردین زادروز زرتشت، پیامبر نیکی‌ست. این یک بیت با صدای داوودی حضرت استاد شجریان تقدیم شما (از مجموعه‌ی خصوصی).

یکشنبه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۸

صد نمود

(+)

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی‌ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش: بی‌سبب نفروختم
دعوی بی معنی‌ات را سوختم

«زآن که می‌گفتی نی‌ام با صد نمود
هم‌چنان در بند خود بودی که بود»

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می‌ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی‌دردی علاجش آتش است

دوشنبه,۲۱ دی, ۱۳۸۸

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
هم رونق زمانِ شما نیز بگذرد

وین بومِ محنت از پیِ آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان، نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزیِ سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان
بعد از دو روز، از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولتِ دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه، مال و جاه
این آبِ ناروانِ شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپانِ گرگِ طبع
این گرگیِ شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا، که شاهِ بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی

جمعه,۱۸ دی, ۱۳۸۸

فتنه

سرم یه دنیی و عقبی فرو نمی‌آید – تبارک الله از این «فتــنــه‌هـا» که در سر ماست

شنبه,۲۸ آذر, ۱۳۸۸

بزن باران…

بزن باران خدا بازیچه‌ای شد – که با آن کسب ننگ و نام کردند (+)

پنجشنبه,۱۹ آذر, ۱۳۸۸

ای دیو سیاه رسته از بند

ای دیو سیاه رسته از بند
ای کرده دل آدمیان به‌خون خود رنگ

ماران تو بر دوش چپ و راست
ضحاک‌وشی کردی و هیهات از این ننگ

بی‌هوده خیالی که سهراب دگر باره نمیرد
سهراب کُشان رسم تو گشت است بدین جنگ

ماییم همه جمله ز یاران اهوارا
تو رهبر یک مشت سیاهی، همه از زنگ

ماییم و دل خویش و خدایی که بزرگ است
تو وامانده، چو دجّال گنه پیشه‌ی صد رنگ

آن کشته که گشته‌ست ندایی به جهانی
یک روز دَم‌اش سخت بگیردت بسی چنگ

۱۸ آذر ۱۳۸۸ – روزهای پر از سپاهیان سیاهی

پ.ن: ناگفته پیداست که این مثلاً شعر، پر از ایراد است و سست بنیان. وصف حالی بود که همین‌جور سر کلاس دانشگاه آمد بر زبانم. همین!

دوشنبه,۱۶ شهریور, ۱۳۸۸

دشت ارغوان

حمید مصدق را بسیار دوست دارم. رفیقی به تلنگری دو شب پیش بود که مرا باز هوایی کرد که سراغ از شاعر سیب بگیرم. عموماً مصدق را با منظومه‌ی عاشقانه‌ی «آبی، خاکستری، سیاه» می‌شناسند و از اشعار دیگر او غافل‌اند. مصدق غزلی دارد به نام «دشت ارغوان» که در روزهای جنگ سروده بود. بی‌مناسبت نمی‌بینم که در این ایام غزل را به تمامی بیاورم.

آه چه شام تیره‌ای، از چه سحر نمی‌شود
دیو سیاهِ شب چرا جای دگر نمی‌شود

سقف سیاه آسمان سوده شده‌ست از اختران
ماه چه، ماه آهنی، این که قمر نمی‌شود

وای ز دشت ارغوان، ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم ِ این‌همه تر نمی‌شود

مادر داغ‌دار من، طعنه‌ی تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی‌شود

کودک بی‌نوای من، گریه مکن برای من
گرچه کسی به‌جای من، بر تو پدر نمی‌شود

باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو:
از چه ز بانگ زاغ‌ها، گوش تو کر نمی‌شود

ای تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من
بی همگان به‌سر شود، بی تو به‌سر نمی‌شود

یکشنبه,۱۱ مرداد, ۱۳۸۸

نگاه

به نگهی که کردمت همه عمر نرود تا قیامت از یادم
نگهی اولین که دل بردی، نگهی آخرین که دل دادم…

پ.ن. کسی نام شاعر این بیت دیوانه را می‌داند؟

جمعه,۹ مرداد, ۱۳۸۸

قاصدک

خوش خبر باشی… اما… اما….

یکشنبه,۱۷ خرداد, ۱۳۸۸

روز داوری

تمام حرف من در این یک بیت عیان ست. اضافه حرفی ندارم این روزها:

گوییا باور نمی​دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند (+)

همین!

شنبه,۱۲ بهمن, ۱۳۸۷

کنار آب رکن آباد

فردا به شیراز می‌رویم با بانوی مهربان. سال‌ها قبل که در معیت زنده‌یاد استاد رضوی سروستانی به شیراز رفته بودیم در لحظات آخر بر سر تربت حضرت مولانا حافظ تفألی زدیم به بدرقه. این شعر آمد. حال باز در مقدمه‌ی سفر پیشوازی خواستیم. هم‌آن آمد.

پ.ن. تصنیف بیا تا گل بر افشانیم کاری‌ست از استاد پرویز مشکاتیان. اولی با صدای مرحوم ایرج بسطامی‌ست که در کنسرتی اجرا شده و دومی از کاست کنج صبوری استاد با صدای علی رستمیان و همراهی سپیده رئیس‌السادات.



صفحه قبل»