نامه‌های سوشیانت هزارم » توهم‌های روزمره
پنجشنبه,۲ آذر, ۱۳۹۱

ژانر: شاسکولاسیون غرب‌زدگی حضرات غرب‌ستیز

تهران را پر کردند از بنر و بیل‌بوردهای گنده‌ی یک جمله‌ی بی‌معنی که فلان مورخ شهیر امریکایی گفته: روح حسین فنا ناپذیر است. انگاری مثلاً روح آقای قالیباف از نظر اسلامی فناپذیر است.

پ.ن. عاشق این‌اند که فلان کس غربی در مورد فلان کس شرقی چی گفته. چه مثبت چه منفی. می‌میرند برای نظر غربی‌ها در مورد خودشان. آب لب و لوچه‌شان سرازیر می‌شود. نمونه‌ی بارزش هم شریعتمداری ست که از فرط حماقت افتاده به جعل نظر آن‌طرفی‌ها در کیهان.

چهارشنبه,۱۷ اسفند, ۱۳۹۰

چند پرسش

این روزها به این‌‌گونه سوال‌ها و جواب‌های‌شان فکر می‌کنم. برخی از این‌ها در واقع پرسش‌هایی قدیمی و با سابقه‌ی دو سه ساله‌اند که باز مجال یافته‌اند تا خودی بنمایانند. فکر می‌کنم حرکت‌های آتی ما حداقل با جواب به این‌گونه پرسش‌ها ست که شکل می‌گیرد وگرنه دستاورد قابلی نخواهد داشت و چه بسا موجب هزینه‌‌های سنگینی شود. این سوال‌ها اولویت و ترتیب خاصی ندارند.

- جنبش سبز چیست؟ آیا نام دیگر جبهه‌ی اصلاحات است که وسیع‌تر شده و اپوزیسون‌های خارجی اعم از سلطنت‌طلبان و مجاهدین و چپ‌ها را هم در بر می‌گیرد؟

- اگر حضور این گروه‌ها در این جنبش از دید بزرگان با رهبرانش منتفی ست چرا خط کشی‌هایش مشخص نیست و چرا اجازه داده شد از نمادهای آن  سود ببرند. اگر منتفی نیست چرا حدود و اهداف متصل و منفصل‌شان تدوین نشده و اگر شده کجاست و چیست؟

- آیا جنبش سبز از لحاظ سیاسی [و نه اخلاقی] پیروز بوده؟ اگر آری چرا و کجا و اگر نه تحلیل کنیم که دلیل‌اش چیست؟

- موارد توهم‌زای جنبش سبز کدام‌ها بودند؟ چرا از آن‌ها جلوگیری نشد؟ چرا تذکر داده نشد؟ و اگر شد چرا کسی به آن‌ها اعتنا نکرد؟

- آیا جنبش سبز هنوز زنده است؟

- آیا قرار است از توده‌ی جنبش سبز سه گروه اکثریت سرخورده، اقلیت میانه و بی‌دست و پا و پشتیبانِ منتظر و چشم به سوی اما و اگرهای آینده [من جزو این گروه هستم؟] و اقلیت محدودتری که راه‌کارهای خشن و چریکی را پیش‌روی خود قرار می‌دهند بوجود بیایند؟

- آیا سیاست‌ورزی خاتمیانه دیگر در این کشور جواب نمی‌دهد و دوره‌اش تمام شده؟ اگر آری راه جایگزین پیشنهادی چیست؟  و اگر خیر با چه تحلیلی و چه دستاوردی؟

- دستاورد رای خاتمی چه خواهد بود؟

- آیا رای اخیر خاتمی تیر خلاص بود به پیکر نیمه‌جان سبزها؟

و…

این سوال – نوشته را تقدیم می‌کنم به صاحب سیبستان که دغدغه‌های نسل من برایش اهمیت دارد.

دوشنبه,۱۵ آذر, ۱۳۸۹

توهمات فراماسونری، صهیونیستی، کابالایی، آرماگدونی و … در هنر

از توهم و اثرات‌اش که دیر وقتی ست در تمامی امور گوناگون دینی و ملی تا سیاسی و اجتماعی گریبان‌مان را گرفته، در این وبلاگ چیزهایی نوشته بودم. اما نوعی حقیقتاً مضحک که توهمی در حوزه‌ی هنر است را چند سالی ست طرف‌داران نظریه‌ی آخرالزمانی پنداشتن روزگار، سخت پی‌گیری می‌کنند و هر از چندگاهی با ذره‌بین نادقیق خیال‌شان چیزی را تحت عناوینی مانند نشانه‌های شیطانی، علایم ماسونی، کابالای شیطانی و از این دست که یک‌سرش هم حتماً به اسرائیل و صهیونیسم گره می‌خورد کشف و علم می‌کنند. استاد بی‌بدیل این نوع مغلطه‌های آشکار را هم تقریباً اکثر کسانی که با آن‌چه در همین چند خط نوشتم آشنایی دارند، می‌شناسند. جناب پرفسور حسن عباسی! وارد بحث‌های آخرالزمانی نمی‌شوم و تداخلی که در این زمینه‌ها افکار مریض امثال عباسی با سنت‌گرایان قدری مانند رنه گنون، بورکهارت، شوان پیدا می‌کنند را به وقتی دیگر موکول می‌کنم.

اما می‌خواستم جهت حضراتی که هرجا مثلاً ستاره‌ی شش‌پری می‌بینند، رگ غیرت‌شان برجسته و خون‌شان به‌جوش و داد وا اسلاماشان هوا ست که آی در کشور امام زمان و ام‌القرای جهان اسلام و الخ، دشمنان با علایم شیطانی مشغول تدارک جنگ نرم و رخنه در امور دنیوی و معنوی جوانان هستند، چند نمونه از همین ستاره‌ی شش‌گوش را در هنر اسلامی خودمان با قدمت چندصد ساله بنمایانم؛ شاید هر وقت چیزی از این دست دیدند لااقل قبل از توهم توطئه داشتن، کمی فکر کنند. مسلماً در زمان ایلخانیان نه دولت اسرائیلی وجود داشت و نه تشکیلات جنگ نرم و نه جماعت‌های ماسونی که دانشمندی مثل دکتر عباسی با این همه کمالات بنشینند و وقت بگذارند در رمزشکافی این علایم شیطانی که معلوم نیست در آن روزگار چرا بر مقدس‌ترین بناهای اسلامی شیعی نقش بسته‌اند.

پ.ن. اگر علاقه‌ای به مباحث مطرح شده‌ی امثال این مدل از آخرالزمانی‌ها دارید لازم به جستجوی زیادی نیست. همین کلمات کلیدی عنوان متن را که در گوگل جستجو کنید از کثرت مقالات عموماً کپی شده از یک‌دیگر در این زمینه خنده‌تان می‌گیرد.

دوشنبه,۴ مرداد, ۱۳۸۹

توهم زدایی از ایران باستان – ۱

بارها گفته‌ام که توهم بد دردی ست که گریبان بسیاری از مردمان ایرانی را گرفته، ریشه دوانده و مانند سرطان رشد کرده و بسیاری را در تمامی سطوح اعم از سیاسی و فرهنگی و اجتماعی از پای درآورده است. درمان این مرض هم جز با نیروی عقل و بحث و مطالعه درست نمی‌شود. یکی از نمونه‌های بارز خیال‌پردازانه‌ای که در این روزگار شیوع ناجوری پیدا کرده، بحث دین‌های ایرانی بخصوص دین زرتشتی و به موازات آن ساخت افسانه‌های عجیب و غریب در خصوص مزیّت این دین‌ها بر سایر ادیان و فرهنگ‌های سایر ملل است. قصد من در این‌جا ریشه‌یابی این بیماری نیست. چیزی که ممکن است هزار دلیل درست یا نادرست داشته باشد. سعی من در این نوشته صرفاً معرفی منابع خوب موجود در بازار ایران است که اگر چه مطالعه‌ی همه‌ی آن‌ها شاید بدون راه‌نمایی‌های استادان فن امری سخت و دشوار باشد اما حداقل مزیتی که می‌توان بر آن امید داشت بوجود آمدن یک لیست اولیه و نه کامل به‌صورت آن‌لاین از کتاب‌هایی ست به زبان فارسی که در مقاطع کارشناسی و ارشد رشته‌ی ادیان مورد استفاده‌ی دانش‌جویان این رشته قرار دارد و در تخصصی بودن و آکادمیک بودن و نیز دانش نویسندگان و مترجمان آن‌ها به آن‌چه نوشته‌اند کم‌تر می‌توان تردید داشت. بدیهی ست که منابع غیر فارسی بسیار بیش‌تر و پرمایه‌تر از این لیست هستند.

کتاب‌هایی برای دین زرتشتی، اسطوره شناسی و ایران باستان به‌صورت عام

  • اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، تهران، نشر مروارید، ۱۳۸۱.
  • جهانگیر اوشیدری، دانش‌نامه‌ی مزدیسنا، تهران، نشر مرکز، ۱۳۷۸.
  • فرنبغ دادگی، بندهشن، گزارش مهرداد بهار، تهران، نشر توس، ۱۳۸۰.
  • مینوی خرد، ترجمه‌ی احمد تفضلی، تهران، نشر توس، ۱۳۷۹.
  • گزیده‌های (ورزیدگی‌های) زادسپرم، ترجمه‌ی محمد تقی راشد محصل، تهران، پژوهش‌گاه علوم انسانی، ۱۳۷۶.
  • روایت پهلوی، متنی به زبان فارسی میانه، ترجمه‌ی مهشید میرفخرایی، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۷۶.
  • شایست ناشایست، ترجمه‌ی کتایون مزداپور، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۹.
  • ماریان موله، ایران باستان، ترجمه‌ی ژاله آموزگار، ۱۳۷۷.
  • آرتور کریستسن سن، مزدا پرستی در ایران قدیم، ترجمه‌ی ذبیح الله صفا، تهران، نشر هیرمند، ۱۳۷۶.
  • همو، نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌های ایرانیان، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۳.
  • آر. سی. زنر، تعالیم مغان، ترجمه‌ی فریدون بدره‌ای، تهران، توس، ۱۳۷۷.
  • همو، طلوع و غروب زرتشتی‌گری، ترجمه‌ی ؟، تهران.
  • جیمز هوپ مولتون، گنجینه‌ی مغان، ترجمه‌ی تیمور قادری، تهران، امیر کبیر، ۱۳۸۴.
  • بابک عالیخانی، بررسی لطایف عرفانی در نصوص عتیق اوستایی، تهران، هرمس، ۱۳۷۹.
  • ژاله آموزگار و احمد تفضلی، اسطوره‌ی زندگی زردشت، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۲.
  • جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمه‌ی ژاله آموزگار و احمد تفضلی، تهران، ۱۳۷۵.
  • حسن پیرنیا، عصر اساطیری تاریخ ایران، به کوشش سیروس ایزدی، تهران، هیرمند، ۱۳۸۳.
  • احمد تفضلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار، تهران، سخن، ۱۳۷۸.
  • مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، پاره‌ی نخست و دویم، تهران، نشر آگاه، ۱۳۷۸.
  • همو، ادیان آسیایی، تهران، نشر چشمه، ۱۳۷۵.
  • فتح الله مجتبایی، شهر زیبای افلاطون و پادشاهی آرمانی در ایران باستان، تهران، انجمن فرهنگ ایران باستان، ۱۳۵۲.
  • مهر در ایران و هند باستان (مجموعه مقالات)، به کوشش بابک عالیخانی، تهران، ققنوس، ۱۳۸۴.
  • مارتین ورمازن، آیین میترا، ترجمه‌ی بزرگ نادرزاده، تهران، نشر چشمه، ۱۳۸۰.

کتاب‌هایی برای دین مانوی

  • ابوالقاسم اسماعیل پور، اسطوره‌ی آفرینش در آیین مانی، تهران، کاروان، ۱۳۸۱.
  • مهشید میرفخرایی، فرشته‌ی روشنی، مانی و آموزه‌های او، تهران، ققنوس، ۱۳۸۳.
  • برادز اکتور شروُو، عناصر ایرانی در کیش مانوی، ترجمه‌ی محمد شکری فومشی، تهران، طهوری، ۱۳۸۲.
  • در شناخت آیین مانی، تحقیق و ترجمه‌ی امید بهبهانی، تهران، بندهش، ۱۳۸۴.

کتاب‌هایی برای دین مزدکی

  • آرتور کریستسن سن، سلطنت قباد و ظهور مزدک، ترجمه احمد بیرشک، تهران، طهوری، ۱۳۷۴.
  • اوتاکر کلیما، تاریخچه‌ی مکتب مزدک، ترجمه‌ی جهانگیر فکری ارشاد، تهران، توس، ۱۳۷۱.

 

شنبه,۲۴ بهمن, ۱۳۸۸

توهم‌های رنگین

پیش‌تر هم از توهم و قدرت آن نوشته بودم. اما این ماجرا گویا دارد بدجوری آزار دهنده می‌شود؛ خاصه این‌که اگر تا به‌حال این رسانه‌های اقتدارگرا بودند که دیدگاهی همراه با جعل و قلب واقعیت داشتند و سعی در نشر عبارت‌های حاکی از برنده بودن بواسطه‌ی توهم حداکثری بودن در جاهایی که واقعاً چنین نبود می‌کردند، حالا بعد از روز بیست و دوم بهمن، این رسانه‌های سبز و بعضی از سبزها هستند که چنین می‌کنند. خنک‌تر این‌که سند این پیروزی توهمی را عکس‌های گوگلی و ردیف اتوبوس‌هایی می‌دانند که جماعت راه‌پیمایی‌کننده در آن روز را به محل‌های مورد نظر آورده بودند. این تحلیل‌ها اما به نظر من همه از دو جا نشأت می‌گیرد: الف) ندیدن توده‌ی کثیر حریف و ب) ملاک برحق بودن را بر همین توده‌ای بودن قرار دادن. فرقی نمی‌کند که تو برادر حسین کیهانی باشی یا برادر حسن جنبش سبز. اگر منطق شما برای حقانیت خود فقط و صرفاً کثرت جمعیت در یک برنامه‌ی خاص باشد، همین که از این نقطه احساس شکست داشته باشی، ناگهان دنیا را تیره و تار می‌بینی، کار را تمام شده می‌دانی و لاجرم اولین کاری که به ذهنت می‌رسد این است که دوست داری قلب واقعیت کنی و در این میان هدف شما وسیله را هم توجیه می‌کند و لذا دیده می‌شود هی در بوق می‌کنیم که بوسیله‌ی عکس‌های گوگل فلان!

بوسیله‌ی عکس‌های گوگل و مشاهده‌ی میدانی خودم در آن روز، جمعیت کثیری را دیدم که بوسیله‌ی اتوبوس‌های کثیری نیز به محل‌های راه‌پیمایی آورده شده بودند. آدم‌های بسیار وسیله‌ی نقلیه‌ی بسیاری هم می‌خواهد. این که از طبیعی‌ترین امور در برگزاری یک مراسم در گوشه‌ای از یک کلان شهر است، چه چیزی دوستان را این‌قدر هیجان زده کرده است؟ یکی از کسانی که سوار یکی از این اتوبوس‌ها شده بود خود من بودم که به هوای هم‌راهی با جماعت سبز سوار BRT قرمز رنگی شدم که به دلیل ازدحام جمعیت بیش‌تر از میدان امام حسین نتوانست پیش برود و لذا متوقف شد. آوردن عامل انسانی همیشه و در تمام تجمع‌هایی که مورد نظر حکومت ایران بوده امر عادی شده‌ای محسوب می‌شود. اما چیزی که مغفول می‌ماند و کل ماجرا وسیله‌ی دست‌انداختن طرف مقابل می‌شود این است: بالاخره آدمی وجود دارد که می‌آید و با جان و دل هم شرکت می‌کند یا نه؟ این انسان‌ها که از کره‌ای دیگر نیامده‌اند. تا کی می‌خواهیم ایشان را نبینیم؟ جماعت ساده‌ای که برای یک عکس از رهبری نظام که با کیفیت بالا و روی یونولیت‌های سفید توسط شرکت سایپا چاپ شده بود -کاری ندارم که این کار اسراف است یا نه؛ آن‌هم در سال مثلاً اصلاح الگوی مصرف!- سر و دست می‌شکستند و پیر و جوان حتی گاهی بر سر همین عکس کارشان نزدیک به زد-و-خورد می‌کشید. تعجب من از قدرت نابینا شدن توسط توهم است که مثلاً در عکس سخنرانی احمدی نژاد دوستان قسمت‌های خالی میدان را که می‌تواند به هزار دلیل مسدود و دور از دسترس شده باشد را می‌بینند و نوارهای سیاه انبوه جماعتِ راهی به میدان را نمی‌بینند که اگر بخواند به طرفة‌العینی می‌توانند کل میدان را چند بار پر و خالی کنند!

این روز خاص همیشه برای مردم عادی روز شرکت در راه‌پیمایی و استفاده از برخی از ویژگی‌های آن که توسط نیروهای دولتی ایجاد می‌شد، مثل انواع جنگ‌های شادی، ساندیس و کیک خوری و… در کنار مسیر طولانی راه‌پیمایی بوده. برای امسال نیست. سی سال است این روز با کمی تفاوت در غلظت و شدت، همین بوده که امسال بود. حال اگر استراتژی درستی نداشتیم برای شرکت و رسوخ در دل جمعیت و بردن بهره‌ی کافی از حضور، دلیل نمی‌شود که توهم بزنیم و غیرمنطقی‌ترین کلمات را در «بالاترین» و «جرس» و … بنویسم که سبزها در این روز بیش‌تر بودند اما نتوانستند یک‌دیگر را پیدا کنند و شعار بدهند و الخ! ترس داشتیم که نمادهای سبزمان را در بیاوریم. از کتک خوردن و زندان رفتن ترسیده بودیم؟ قبل از این روز این همه ننوشته بودیم که دیگر ترسمان ریخته؟ پس چه بود دلیل دیده نشدنمان در میان جمع؟

ما سبزها کم پشت این دولت ریا و دروغِ اموی مسلک را به خاک نمالیده‌ایم. بارها اعتراض کردیم و ایشان را به ورطه‌ی دروغ‌بافی به وسعت کیهان کشاندیم. لازم نیست کاری بکنیم که آن ارزش‌های سخت بدست آمده را هم فدای خواب و خیالات دروغین و توهم‌های رنگین کنیم. بهتر است اتحادمان را از دست ندهیم. بهتر است کم‌تر به خزعبلات رسانه‌های آن‌سوی مرز گوش بدهیم. خودمان باشیم و دستی به مردی به زانو بزنیم و یک بار دیگر یا علی مددی بگوییم و نو شویم. راه پیروزی ما از میان خودمان می‌گذرد. از میان مردم همین کوی و برزن.

پنجشنبه,۱۷ دی, ۱۳۸۸

محکوم به شنیدن صدا!

این چه کار بی‌هوده‌ای‌ست که در هر تجمعی هی با گوگل و عکس و فیلم و این‌ها متر می‌کنیم کدام طرف بیش‌ترند یا کم‌تر؟ مثل نوشته‌ی قبلی خودم که گفته بودم تجمع محدود…؛ بعد یکی در قسمت نظرات چنان توهم نامحدودی برش داشته بود که گویی عنقریب قرار بود یک سر آن تجمع کذایی از میدان انقلاب به میدانی در وسط آسمان‌ هفتم وصل باشد! فکر کنیم که سبزها کم‌اند. اقلیت محض‌اند. خوب باشند! مگر قرار است هر طرف نفرات بیشتری داشت حق هم بر مدار او بگردد؟

مگر نه این است که هر کدام از ما حق داریم تا نفس بکشیم، حرف بزنیم، اعتراض کنیم؟ این حاکمیت است که باید بفهمد صداها را باید شنید؛ حتی اگر این صداها اندک و نارس باشند. حاکمیت همین که خود را به هر دلیلی بر جامعه مسلط دید، محکوم به شنیدن است. همین‌جا بگویم که معتقدم، اگر چنین نباشد و کسانی که مدعی مدیریت جامعه‌اند، اگر گوشی برای شنیدن و عقلی برای درک واقعیات نداشته باشند؛ مسلم می‌دانم که تسلط مورد ادعای‌شان هم پوشالی و دروغین است. این قدرت توهمی‌ست که به‌جای دیدن و تعقل در واقعیات بر همه‌ی ناراستی‌ها و کژی‌های‌اش درپوش می‌گذارد. چون قدرت حل ماجرا را ندارد خون می‌ریزد، ترور می‌کند، دغل‌بازی و شیادی می‌کند تا کمی بیش‌تر بماند و شاید فرجی برسد.

من و تویی که سبزیم نیاز نداریم مثل کیهان و تلویزیون ضد ملی هر روز دست به دامان عکس و فیلم بشویم تا حقانیت خودمان را ثابت کنیم. البته ارزش تکه فیلم‌هایی که می‌گیریم و آرشیو غنی‌ای که در این ماه‌ها از خودمان ثبت کردیم به مدد گوشی‌های همراه جای خود. ما رسانه‌ای شدیم که یک‌تنه توانستیم حضور بی‌چون و چرای خودمان را در برابر این همه رسانه‌های عریض و طویل دنیا تثبیت کنیم آن هم بدون هیچ مرکز مدیریتی و استدیوهای آن‌چنانی. کسی منکر این واقعیت شگفتی آور دنیای رسانه در این عصر نیست اما مهم‌تر از این وقت‌گذاری برای اندازه‌گیری طول و عرض جمعیت‌های دو‌طرف را اندیشیدن به راه‌کارها و چگونگی ایجاد تاثیرات جدیدتر و مؤثرتر می‌دانم که آن‌هم بی‌مدد مطالعه و تامل و تفکر بدست نمی‌آید. مختصر این‌که معتقدم و بر آن برای سبز بودن بودن خود دنیال کیفیت و اثر گذاری مطلوب باشیم نه کمیّت.