نامه‌های سوشیانت هزارم » سروش‌نامه
پنجشنبه,۹ دی, ۱۳۸۹

درباره‌ی یک ویژه‌نامه

دوستان سایتی را بالا بردند که مجموعه نوشتارهای ویژه‌نامه‌ی شصت و پنجمین سال‌روز تولد دکتر سروش که قبلاً در روز آن‌لاین منتشر شده بود را مستقلاً در خود جای داده است. اما چند نکته‌ که در رابطه با این سایت به نظرم آمد را ذکر می‌کنم:
۱- جای حداقل چهار – پنج تن در مصاحبه‌ها خالی بود. اسامی‌ای که دوست داشتم برای سروش بنویسند این‌ها بود: استاد ملکیان، دکتر شبستری، دکتر فنایی و سعید حجاریان. نمی‌دانم دوستان دست‌اندرکار از این افراد برای نوشتن دعوت کرده بودند یا خیر؛ اما برای من جالب بود که در کنار سایر نام‌ها از این چند تن نیز مطالبی را با روی‌کرد به شخص سروش یا آثارش بخوانم.
۲- با سایتی به‌غایت نشسته و نرفته، با طراحی‌ای بس نازیبا در هدر و سایر قسمت‌ها مواجه شدم. انتظار نداشتم این‌جوری حال‌ام از دیدن‌اش گرفته شود. بازخوردهایی را هم از چند تن از دوستانم داشتم که البته نظر آن‌ها هم کم و بیش همین بود. به‌نظرم شأن شخص سروش هدیتی شکیل‌تر می‌طلبید. هرچند چنان‌چه می‌شناسیم‌اش خودش به هیچ روی در این وادی‌ها نیست. این انتقاد تند و بی‌تعارف را بگذارید به‌حساب سخت‌گیری اذیت‌کننده‌ای که در مواجهه با گرافیک و طرح و این‌طور چیزها دارم.
۳- معمول در این گونه کارها که شمایلی نشریه مانند را به خود می‌گیرند، انتشار یک نسخه کتاب‌چه‌ی الکترونیک است شامل تمامی نوشتارها تا اشخاص احیاناً برای مطالعه‌ی مکرر یا مراجعات بعدی مجبور نباشند به سایت رجوع کنند. جای این نسخه هم خالی بود.
۴- می‌خواستم از وزن مداحی‌ها در این ویژه‌نامه هم نکته‌ای بگویم. چند باری نوشتم و برداشتم و دست آخر درز گرفتم. راست‌اش حوصله‌ی قدیم را ندارم، وقت‌اش را هم ایضاً تا بخواهم ناز حضراتی که به اندکی آزرده می‌شوند قهر می‌روند و به‌خودشان می‌گیرند و الخ را بکشم یا بنشینم و غصه‌ی تبعات نوشته را بخورم که عده‌ای منتظر بودند تا یک‌جای‌اش را بگیرند و علم‌اش کنند و بکوبند بر سر آن طرفی‌ها.

پنجشنبه,۱۶ اسفند, ۱۳۸۶

سروش و نگاه – ۱

دیری‌ست علاقه‌ی مفرطی که به دکتر سروش وطبعاً برخی جریان سازی‌ها و برانگیختگی‌های او در حوزه‌ی فهم و معرفت دینی داشتم، جایش را به نوعی بی‌تفاوتی یا بهتر بگویم بی‌اعتمادی نسبت به آن‌چه او بیان می‌کند و نه خود وی، داده است. عمده دلیل من برای بروز این بی‌اعتمادی به شخصیت علمی سروش، عمل‌کرد وی در برخورد با نظریات خویش، یا نظریات کسانی که وی آن‌ها را احیا می‌کند است. او در بسیاری از موارد نظریات شاذی را عنوان کرده و به‌خاطر بُرد رسانه‌ای که دارد، پس از مطرح شدن آن در میان طیف‌های گوناگون، اساساً از ادامه‌ی بحث و جدل درباره‌ی همان نظریه‌ای که خود مطرح کرده؛ یا طفره می‌رود یا آن را بالکل کناری نهاده، سراغ موضوع دیگری می‌رود. برای من دانش‌جو، این کار در بهترین حالت، و اگر وی را مؤمن به حرف و نظری که بیان کرده بدانم و نه منافقی و بزدلی، یک معنی دارد، و آن لوث کردن ماجراست*. در مرحله‌ی بعدی این گمان پدید می‌آید که چنان‌چه سروش تنها به احیای نظریات قدما بپردازد و با این کار خودی بنمایاند، بدین معناست که، سروش را تمام شده باید دانست. گشتن در میان کتب کلامی قدیم و جدید و بیرون کشیدن آرایی که در حال حاضر با روحیات جامعه تناسبی ندارد و سپس با زدن رنگ عرفان و مولوی به آن‌ها، کاری که شخصاً آن را به‌شدت قبیح دانسته و در نتیجه‌ی عدم پختگی و تبلور واقعی جان نظر در ذهن گوینده می‌دانم تا دانش و وقوف وی به ظرایف کلامی و عرفانی**، برای توجیه، کار عجیب و غریبی به‌نظر نمی‌رسد. حال آن‌که شخصی مانند دکتر مهاجرانی یا افرادی همانند ایشان، عنوان می‌کنند که باید از وی برای گشودن این‌گونه بحث‌ها متشکر بود. که به‌نظر می‌رسد این سپاس‌گذاری در حالی باید باشد که خود وی نیز در میان گود بحث قرار گیرد و چالش‌ها و نظرات دیگران را بشنود و اگر به‌حق بود، حتی از خصم خویش، پذیرای آن باشد.

* برای مثال نگاه کنید به نتیجه‌ی مصاحبه‌ی وی در خصوص قرآن و پیامبر و باز خوردهای بی‌شمار آن (برای مثال + و + و غیره در وبلاگستان و مجامع دانشگاهی) و نحوه‌ی طفره رفتن و به‌شوخی و طنز گرفتن ماجرا در مصاحبه‌ی وی با روزنامه‌ی کارگزاران. گو این‌که وی اساساً چنین سخنانی نگفته است!
** این سنت را واعظان و خطیبان بر سر منبر به‌راه انداخته‌اند که برای دل‌نشین کردن و نفوذ سخنان نزد عوام، چاشنی مثنوی و شعر و عرفان هم در لابه‌لای سخنان خود به عنوان شاهد و مثال می‌آورند. حال آن‌که اهل فن می‌دانند، به‌میان آوردن عرفانیات برای توجیه نظریات کلامی، اگر حمل بر تبختر گوینده نشود، نشان از ناتوانی وی در موجه ساختن بحث «حتی» در همان نگاه اول است. کاری که سروش به کرات انجام می‌دهد تا گویی فقط زهر کلام را برای بار نخست بگیرد و به‌دنبال ریشه‌یابی و ریزخوانی موضوع، هم تلخی ماجرا آشکار می‌شود و هم سروشی که دیگر وجود ندارد تا نظریه را به‌دور از بیت و قافیه توضیحی در خور بدهد.
در این باره مرحوم علامه طباطبایی با آن‌که دریایی از معانی و لطایف عرفانی بودند، معروف بود که در بحث‌های فقهی و کلامی، هیچ به‌گرد عرفان نمی‌گشت و سخن را پیراسته و قرص و محکم ادا می‌کردند، تا تکلیف مخاطب بی‌هیچ شبهه‌ای در برخورد با آن نظر، روشن باشد. رحمة الله علیه.

—–

پ.ن. ۱: همین حالا متوجه شدم که دکتر سروش جوابی شسته و رفته در خصوص بحث قرآن و کلام رسول در جواب آیت الله سبحانی نگاشته. از این‌که ایشان لزوم جواب دادن را در خویش احساس کرده و چون بسیاری از مواقع دیگر از کنار آن به‌سادگی نگذشته، سخت خشنودم. و از آن راضی‌ترم که بحث را به تیغ تفکیک مباحث پیراسته کرده و کم‌تر در جواب، خلط موضوعات گوناگون نموده. این شیوه اگر ادامه یابد [که کاش زودتر شروع می‌شد] و نکات بغرنجی که در سایر نظریات کلامی‌شان وجود دارد نیز با همین روش روشن و واضح گردد، مسلماً نتیجه‌اش، هم‌آن‌گونه که در خود مطلب نیز اشاره کردم، پدیده‌ی مبارکی‌ست. اما چیز دیگری که جدای از این ماجرا بوقوع پیوست، به‌کار افتادن دستگاه تکفیر سازی از سوی رسانه‌های بو دار بود که حتی هنرمندی چون مجیدی را هم به جنبش واداشت(+)! حالا جواب دکتر در سایت شخصی وی منتشر شده و مدعیان اخلاق مداری رسانه‌ای را می‌نگریم که دریغ از حتی اشاره‌ای به‌این جواب!

پ.ن. ۲: اگر مجالی و عمری باشد باید در خصوص مجیدی و این رسانه‌های مدعی اخلاق و دین نیز جداگانه‌هایی بنویس‌ام.

یکشنبه,۳۱ تیر, ۱۳۸۶

دانش و ارزش «سروش»

فعلا کتاب «دانش و ارزش / پژوهشی در ارتباط علم و اخلاق» از دکتر سروش را بعد از مدت‌ها دارم بازخوانی می‌کنم که حتی در سایت ایشان نیز در بخش تالیفات حضرتشان به آن اشاره نشده! کتابی‌ست در «فلسفه‌ی اخلاق» با بررسی اخلاق علمی، تکاملی، مارکسیستی و واقع بین.
برای خودم در تابستان امسال یک ترم «سروش شناسی» گذاشته‌ام و قصدم خواندن، تجزیه و تحلیل و حاشیه نویسی بر برخی از کتب مهم نظری ایشان است. برای بررسی سیر افکار و بسط اندیشه‌ی وی به عقیده‌ی من، خواندن کتب انقلابی (کتاب‌هائی که در دوره‌ی خود به نوعی برای حکومت انقلابی در غیبت شریعتی، ایدئولوژی سازی می‌کردند.) سروش، به همان اندازه مهم است که پرداختن به اندیشه‌های کنونی وی.
علی ایحال به نظر می‌رسد این کتاب در این زمانه نایاب یا شاید هم ناباب باشد که حتی از اشاره‌ای هم به آن دریغ شده. از کسانی که دل به ایشان و بررسی افکار ایشان دارند، کسی هست که این کتاب را بخواهد و نداشته باشد؟
چهارشنبه,۲۷ تیر, ۱۳۸۶

سخنی

خیلی دوست داشتم می‌توانستم «دکتر سروش» را ببینم و این چند جمله [یادم نمی‌آید که کجا خواندم و به خاطر سپردم!] از وصیت مولایمان علی به پسرش حسین را برای او بازخوانی کنم. شاید بفهمد که چه می‌گویم و از او چه توقعی دارم.

… ثم قال للحسین: یا بُنیّ! ما شَرُّ بعدَه الجنّةُ بشر ٍ و لا خیرُ بعدَه النارُ بخیر و کلُّ نعیم ٍ دونَ الجنةِ محضورٌ و کلُّ بلاءٍ دون النار عافیةٌ. اعلم یا بُنیّ أنَ مَن أبصرَ عیبَ نفسِهِ شُغِلَ عن غیره و من رضِیَ بقسم ِ اللهِ لمْ یحزنْ علی مافاتَه و مَن سَلّ سیفَ البغی قُتِل به وَ مَن حَفَر لِأخیهِ حُفرةً وَقَعَ فیها و من هتَکَ حجابَ غیرهِ انکشف عوراتُ بیتهِ علی الناس و مَن نَسِیَ خَطیئتَهُ استعظمَ خطیئةَ غیره …
… سپس به حسین فرمود: پسر عزیزم! حقیقتا شری که بعد از آن بهشت باشد شر نیست و خیری که بعد از آن دوزخ باشد [نیز] خیر نیست و هر نعمتی جز بهشت محرومیت است و هر مصیبتی جز آتش دوزخ سلامتی‌ست. بدان ای فرزند عزیزم که هر کسی عیب خود را ببیند؛ از عیب دیگری روی‌گردان شود و هر کس به تقدیر الهی راضی گردد؛ بر آن‌چه که از دستش می‌دهد، اندوهگین نمی‌شود و هر که شمشیر ستم از نیام برکشد؛ با همان کشته شود و هرکس برای برادرش چاله‌ای کنَد؛ خود در آن افتد و هر کسی که پرده‌ی آبروی کسی بدَرَد؛ زشتی‌های خاندانش بر مردم آشکار می‌گردد و هرکس خطای خود را فراموش کند؛ خطای دیگری را بزرگ می‌شمرد …

از رفقا هم می‌خواهم که دیگر بی‌خیال هرچه انقلاب فرهنگی و غیرفرهنگی و خاطرات رنگارنگِ در این خصوص شوند. وقت ایشان حیف که ثانیه‌ای تلف موضوعاتی شود که خیلی از ما حتی حضوری در آن زمان نداشتیم.

جمعه,۲۲ دی, ۱۳۸۵

سیاست ما عین دیانت ما نیست!

با جواب داریوش به محمدرضا ویژه بحث من نیز بالکل منتفی شد و برای خودم حداقل مکشوف شد که سروشیان در این باب چه می­گویند و حرف ایشان چیست و اعتراف هم می­کنم که به بخش اعظم بحث جز در قسمتی کوتاه که حالا به آن هم پی­بردم؛ روزگار درازی است که ایمان قلبی دارم و آن جزئی لاینفک از برداشت مدرن از دین می­شمارم و آن همان مفهوم سکولاریته­ی دین است. پندار من از اوان کودکی حداقل چنان بود که به زبان کودکی از خود می­پرسیدم: این که سیاست بی پدر و مادر است یعنی در آن دروغ هست، دو رنگی و چند رنگی هست خلاصه کژی و ناراستی برای حفظ قدرت هست، این کجای­اش با اسلام هم­رنگ است که اینان که بر سر قدرت­اند، سیاست را عین دیانت می­خوانند؟ بعدها نتیجه گرفتم که سیاست می­تواند روزگاری عین دیانت شود و انتظار داشته باشی که گوهر دین از سیاست ورزی­های رایج پاک می­شود و آن همان وقتی­است که کسی که خود دارنده­ی ذات دین به مفهوم نبوی است و گوهر دین را از مصادیق غیر الهی پاک کرده، خود به حکومت برسد و اعمال سیاست کند. آن زمان برای من ِ مولی علیه اثبات شده است که سیاست مولی سیاستی منطبق با دین است و پذیرش آن هم لاجرم بی­اشکال. هنوز هم بر این خط مشی مصرم که مولی علیه اگر روزگاری «در زمان مولی» حاضر بود سیاست­اش را باید منطبق بر سیاست اتخاذ شده­ی مولایش قرار دهد یعنی شیوه­ی زندگی دنیوی و اجتماعی او همان باشد که مولی از او می­خواهد وگرنه در ولایت­مداری­اش ناقص است (بحث جبری یا اختیاری بودن آن هم بماند برای بعد!) این یک. اما در این که سیاست امری دنیوی است و نه الهی و ماورائی سخنی است که با آن­که به آن معتقد بودم اما در من نهفته بود و برای­اش مثالی نساخته بودم که حالا به آن هم رسیدم و مصداق­اش را هم که داریوش گفت (نامه­های حضرت امیر به مالک و شیوه­ی حکومت­ورزی­اش) و راه را برایم روشن­تر کرد.
باز هم تکرار می­کنم در این­که در زمان حال (مدرن یا معاصر) دین با سیاست باید از هم تفکیک شوند و برای پاک ماندن دین یا بهتر بگویم در امان ماندن دین از تبعات سیاست راه حلی بهتر از این نیست هیچ شکی ندارم. بحث من نیز از آن­جا شور حسینی به خود گرفت که زمانی را مطرح می­کردم که امام معصوم به قول داریوش غایب نبود. یعنی حاضر بود و تکلیف عبد نیز مشخص بود وگرنه در سخن بالا شکی نداشته و ندارم چرا که حداقل برای خودم به طور کاملا شخصی و بدون تحت تاثیر این و آن قرار گرفتن؛ شاید۱۲-۱۰سالی باشد که پذیرفته شده و جای بحث ندارد برایم. دلیل آن هم، پندار من از شیوه­ی بندگی مولی مدارانه بود که عبد در برابر مولی اصولا اختیاری ندارد (چون امام را معصوم می­داند و دستور او شرط است) و فارغ از مولی­سازی­های رایج و اصطلاح لگد مال شده­ی ذوب در ولایت؛ چنان عبدی را کامل نمی­دانم که شیوه­ی زندگی دنیوی­اش «در زمان حضور مولی» چیزی جز آن باشد که خواست مولی است. بحث دقیقا مربوط به همان زمان است. اگر در این قسمت هم بحثی باشد خوشحال می­شوم که داریوش توضیحی بیشتر یا نظرش را مثلا در خصوص داستان خضر و موسی ارائه کند ببینیم نظر ایشان در تبعیت از ولی با توجه به داستان خضر چگونه است. (البته بحث شاید مربوط به حوزه­ی شخصی ایشان شود که لزومی هم ندارد جواب ارائه کنند.)
به هر تقدیر اگر در این میان وقتی از کسی به واسطه­ی بحث من تلف شد عذر خواهم. از داریوش و هم از محمدرضا ویژه نیز کمال سپاسگذاری را دارم. قضیه برای من حل شد حالا برای محمدرضا را نمی­دانم.
دوشنبه,۱۸ دی, ۱۳۸۵

تشکیک در مفهوم امامت

این یادداشت جوابی­است به نوشته­ی داریوش محمدپور تحت عنوان: ولایت حقیقی و حقوقی
آنچه که به عنوان ولایت در سنت شیعه مطرح می شود چیزی است که در بطن خود معناهای باطنی و ظاهری که سیاست نیز جزئی از آن است را باهم در بر می­گیرد بی هیچ تفکیکی. در سنت شیعه وصایت پیامبر هم در امور باطنی و هم در امور ظاهر و تشریع و حکومت بر مردم است. پیامبر اسلام در روز غدیر ملت را معطل خویش نکرد که ولایت باطنی کسی را به مردمی اعلام کند که بعد او حتی به ظاهریش هم عمل نکردند چه رسد به باطنی­اش. تاکید بارها باره­ی پیامبر بر وصایت و خلافت علی پس از خویش چه مفهومی می­تواند داشته باشد که سروش عملا دست به تفکیک قوه­ی ولایت زده است؟ مفهوم خاتمیت محمد واضح­تر از آن است که بخواهیم با تمسک به تفکیک و تشکیک در معنا و مفهوم ولایت، اثباتاش کنیم. از سروش بعید است اما با این ادعا گویا حتی معنای نبوت را نیز از یاد برده است. در علم کلام به وضوح بیان شده که نبی؛ انسانی را گویند که از جانب خدا «خبر دهد» آن­هم بدون «واسطه­ی بشری» خاتمیت نیز اختتام نبوت به محمد با این دو شرط است. امام اما با واسطه­ی نبی از جانب خداوند پیغام می­آورد و در تعریف نمی­گنجد. بنابر اصل امامت، نبی «علوم نبوی» خویش را در اختیار امام گذارده و این سلسله امتداد می­یابد تا آخرین امام. این امام از تشریع محمدی قاعدتا عبور نمی­کند. وقتی از شئون حقیقی و حقوقی نبی سخن به میان می­آید یادمان می­رود که هردو در قامت رسای یک تن بروز پیدا کرده است. الزامات حقوقی دین درست پس از پذیرفتن حق پیامبری پیامبر (شأن حقیقی) لازم­الاجراست. غیر این است؟ آیا می­توان بدون در نظر گرفتن شأن حقوقی دم از شأن حقیقی زد و بالعکس؟ تا کنون پیامبری را دیدید که در پی احقاق حق هر دو جنبه حقیقی و حقوقی دین خویش نباشد؟ اگر قرار بر تشکیک اصل امامت و تفکیک حقوقی که توسط همان پیامبر به واسطه­ی همان وحی بر او الزام شده و او در اختیار امام نهاده است می­باشد واضح بگویند تا تکلیف مشخص باشد. نیازی هم به دادن آدرس اشتباه و قلب معنای وحی نبوی با هدایت باطنی در داستان زنبور مذکور نباشد. بله هدایت باطنی برای همه هست نیازی هم نمی­بینیم این­جا اثبات­اش کنیم چرا که جایش اصولا این­جا نیست.
این­که مانند داریوش بگوئیم می‌توان عمیقاً به ولایت باطنی و حقیقی معتقد و ملتزم بود، اما مخالف تجلی ولایت باطنی و حقیقی در قالب سیاست و تشریع و قانون‌گذاری بود دیگر آن ولایت؛ ولایت امامان شیعه نخواهد بود و می­شود مثلا مثل قبول ولایت پدر بر فرزند و امثالهم. با این حساب اگر درد این­است که بگوئیم: در بابِ تشریع و وضع حقوقِ دینی تازه بنا به باور اسلامی بعد از حضرت رسول بر سایر انسان‌ها بسته است، بله درست است اما امام شیعه در این میان بر حسب وظایف­اش از ویژگی­هائی برخوردار است که باید ادامه دهنده­ی نبوت به صورت اکمل باشد و می­بینیم که منافاتی هم نیست در عمل و ادعای امامان. علم نبوی به او رسیده ولذا مدعی سنتی تازه­تر نمی­شوند و قصد بنا نهادن حقوقی تازه­تر نیز ندارند که تمام هم و غمشان احیای سنن رسول بود و چیزی هم خلاف این گزارش نشده از امامی. حال این احیای سنت بدون لزوم آن جنبه­ی حقوقی و گردن نهادن خلایق به آن، اصلا چگونه ممکن است را حتما سروش راه­اش را بلد است. البته تا حالا حتما فرصت­اش پیش نیامده و الا گفته بود!!!
اما دلایل سروش و دوستان هم قابل توجه است. داریوش نوشته: ولایت سیاسی و حقوقی در روزگار مدرن مؤدی به فسادها و آفاتی است که منجر به تباهی نفسِ ولایت می‌شود. نمی­دانم چرا این واژه­ی مدرن بدجور در ذوق­ام می­زند. یکی جواب دهد که در کدام یک از برهه­های تاریخی نامدرن بعد از وفات پیامبر اسلام ولایت سیاسی چنان­چه گفتند و شنیدیم به آفات و فسادها آلوده نبوده؟ این ولایت در دست چه کسانی بوده؟ امامان شیعه یا کسانی که معتقد به تفکیک ولایت تشریعی از ولایت حقیقی امامان بودند؟ و آیا با تمام این­ها امام شیعه از خیر ولایت حقوقی­اش گذشت یا هرجا که فرصتی پیش آمد علم نارضایتی علنی بلند کرد و خواستار بازگیری حق ولایت­اش شد که مغصوب خلفای بنی امیه و بنی­ عباس شده بود؟ حالا هم وضع به همین منوال است. هیچ فرقی نیست. مساله این است که دقیقا حکام جور در هیچ برهه­ای از زمان گردن بر غایاتی چون اخلاق، عدالت وآزادی نخواهند نهاد و از طرفی امام شیعه نیز چنان چه گذشت چون محمد نظامی خودکامه بر پا نمی­کند. مگر آن­که حکومت رسول را نیز خودکامه بدانیم که حرف دیگری­است. سروشیان که خود بهتر می­دانند آن­چه اکنون به نام امامت شیعه به خورد عوام می­دهند با آن­چه که باید باشد چه تفاوت فاحشی دارد. روش امامان در برخورد با مخالفان فکری و عقیدتی خویش کجا و بغض و کینه و عداوتی که داعیه داران امامت در بین مردم می­افکنند کجا!
کاش داریوش که دوستی عزیز است برایم و دوستی با او فرصتی­است مغتنم؛ دلیل­های عقلی­اش را ذکر می­کرد، مثال­هایش را می­گفت که حرف من استقرائی بودنش نقض شود و می­گفت چرا کسانی هم که در روزگار مدرن ادعای ولایت سیاسی و حقوقی می‌کنند، به ظنِ غالب بی‌بهره از هر گونه ولایت حقیقی و باطنی هستند. این روزگار مدرن که داریوش از آن دم می­زند فعلا فقط قیافه­اش مدرن است وگرنه فکر نمی­کنم تعاملات انسانی­اش در باطن فرقی با روزگار غار نشینی بشر داشته باشد. که انسان همان انسان است. خاک گرفته و پر شور و شر و به خون دیگری هم­چنان تشنه­ی تشنه.
پ.ن. ۱: سروش لِنگ بعضی نظریات­اش که ناپخته­اند را وسط کار در هوا ول می­کند. به نظر من ناپخته را بروز دادن دردی را دوا نمی­کند. دغدغه زاست اما بی­حاصل. این نظر را هم یا شما چشم بسته قبول می­کنید یا جای بحثی برای­اش نمی­گذارد. جای این سروش شکافی هم این­جا نیست و فرصتی دیگر می­طلبد. اما بهتر است سروش یا کاملا درست به جراحی سنگین و دقیق مغز بپردازد یا مغز را با کارد سلاخی­اش تکه تکه نکند و بعد که به او اعتراض شد قیافه­ی مظلوم نمائی به خود بگیرد که آدم دلش کباب شود. لااقل سالم بماند برای حرف حق دیگری. اما حیف که گویا او خود را به واسطه­ی شهرت بی­نیاز از ملزم کردن به قواعد کار می­داند درست مثل مصباح یزدی. هر دو زخم خورده هم که هستند، دیگر نظراتشان نور علی نور است.
پ.ن. ۲: هیچ باکی از برداشت­های جدید حتی در اصول اولیه دین مثل توحید، نبوت و… نیست. بسیار هم اگر تر و تمیز باشند، خوش­آیند هستند اما آیا هر برداشتی؟ برداشتی که ساده­انگارانه است یا به دلیل زخمی که شخص برداشته و در حال بیماری ارائه کرده هذیان نماست؟ متاسفم اما چنین نظری هرگز بوی خوش سلامتی فکر را نمی­دهد.
پ.ن. ۳: من بنیادگرا نیستم اما خوشم هم نمی­آید بنیان اعتقاداتم را کسی به سخره بگیرد بی­دلیل عقلی مسلم. دلیل بیاورند و به بحث بنشینند و اگر درست گفتند ناخلف باشم اگر بدان عمل نکنم که حق است.
پ.ن. ۴: شدیدا توصیه می­شود بخش نظرگاه این مطلب را خوب بخوانید که هم خواندنی­ست و هم آموختنی. روشن­گری­های داریوش، تذکرات مشفقانه­اش و … بسیار کارگشاست. منتظر می­مانیم تا او سرش کمی خلوت­تر شود تا بیشتر برایمان بنویسد.
یکشنبه,۵ شهریور, ۱۳۸۵

دکتر نصر و باقی قضایا!

۱- داریوش ملکوتِ عزیز در ذیل نوشته­ی قبلی­ام چند خطی را به اختصار و البته پر نکته در خصوص اخلاق سلوکی دکتر نصر نوشته است. من همین­جا اعلام می­کنم که اتفاقا من در بسیاری از نکات گفته شده تا آن­جا که بواسطه­ی مطالعه­ی آثار نصر مطلع هستم، با داریوش هم­داستانم.
اما چنان­چه خود وی هم گفته همان­گونه که مقام علمی نصر محفوظ است اما توجیه­گر عمل وی نیست. من نیز دقیقا همین جمله را با زبانی دیگر برای سروش به­کار بردم و همین امر اتفاقا باعث شد که از «لحن» سروش برنجم. حرف من و گله­ی من نیز دقیقا برای همین لحن وی بود و نه باورهای متضاد او با نصر. انتظار من از سروش این بود که لحنش یادآور ادبیات کسانی که اتفاقا خود وی بارها از ایشان آزارها دیده، نباشد. به باور من سروش «وزن کلمات» را می­داند و درشتی کلامش –که از قدر و قدرت علمی­اش نمی­کاهد- نیز کاملا آگاهانه بوده. لحن او را نه داریوش و نه هیچ کس دیگر نیز نمی­تواند توجیه علمی کند. استفاده از واژه­­های دفتر فرح پهلوی و سلطنت، دیر زمانی­است که از سوی کسانی برای سرکوب­های «علمی-شخصیتی» افراد به­کار برده شده است. طوری که با از میان بردن فرد تمام شخصیت علمی فرد نیز به ورطه­ی فراموشی سپرده می­شود.
اما روی دیگر سخنم با داریوش است. گفتم که نبرد را گاهی استفاده از درشتی چاره ساز است. اما آیا هر درشتی و ناسزائی؟ مخدوش کردن «ذهن ایرانی» با ترفندی که در بن این کلمات نهفته است، اگر چه شاید باعث جا خالی کردن حریف برای مدتی شود اما آیا به­جاست که ما هم در مقام نظاره­گر آن­را گوارای وجود حریف بخت برگشته بدانیم؟ این سخن علی است که برای دشمنت هر چند کافر هم عدالت بخواه. همگان نیز دیدند که وقتی از سوابق سروش سخنی و سوالی به میان می­آید، هرچند جوابی تکراری و غیر قابل توجیه در آستین دکتر باشد، رنگ صورت وی نمائی دیگر به­خود می­گیرد!

۲- اما نظر خودم را هم در خصوص نصر گفته باشم که خیال همه راحت شود و این قصه پایانی درخور بیابد. نصر فیلسوفی است که سالیان سال است با رشته حکمای سنتی آمد و شد دارد. این بواسطه­ی سابقه­ی خانوادگی و محیط رشد و نمو وی در تمام سال­های زندگیش است. یک اتفاق ساده رخ داده. او رنگ محیطی به خود گرفته که در آن زیسته. سادگی صوفیانه زیستن را با زندگی در دم و دستگاه دولتی پیوند داده. پدرانش همه صوفی بودند. صوفی­هائی در سلک عظیم و گسترده و زنجیروار ِرابطه­ی مرید و مرادی. خود وی نیز چنین است و پیرو فرقه­ای است. سرسپرده است به پیری و رفتار سلوکی­اش در همین محدوده شکل گرفته است. بر او نمی­توان خرده گرفت که چرا در دنیای معاصر چنینی. ذهن وی در عرفان قدیم مانده و اتفاقا آن­را ناب می­شمارد. حداکثر تلاش وی به­زعم من –اگر به مریدی وی متهم نشوم- پاک ماندن در همین حیطه است.
می گویند ریاکار است و طرفی از عرفان نبسته. لق لقه­ی زبانش معرفت است وگرنه او دو روئی پارسانماست. دلیلش هم کتبی است که نگاشته. وی در اکثر [یا تمام؟] آنها از «خود» لافی زده است. اگر عارف و اهل طریق است این دم زدن پیاپی­اش از «خود» چه معنا دارد؟ در این­جا من نظری نمی­توانم داد. من از تهمت زدن می­ترسم و گریزانم. اما چیزی که واضح است، نصر در کتاب­هایش بسیار به تمجید از خود پرداخته است. در این امر با داریوش هم­عقیده­ام. این را دیدم. اما در نهان و خلوت وی نبودم که بدانم در خلوت نیز آن کار دیگر می­کند یا نه تا آن­را بلکل خارج از کرانه­ی معرفتی بدانم.
با این همه وی بسیار در علوم عرفان، ادبیات و هنر کار کرده. فعالیت علمی­اش گشوده به روی همه کس است. مقالات بسیار دارد و کلا حیات علمی پرباری دارد. از این رو برایم بسیار قابل احترام است و نه به هیچ دلیل دیگری.

۳- اما داستان مرید و مریدپروری. من به دلایلی کاملا شخصی که دوست هم ندارم آن­را وسط وبلاگ جار بزنم، با چیزی به­نام رابطه­ی مرید و مرادی مشکل دارم و آن­را نمی­پذیرم. آن­را تجربه کردم. هم در حلقه­های علمی و هم صوفیانه. پاسخ خود را در این حلقه­ها که مدت مدیدی نیز در آن­ها چرخ زدم، نیافتم. تا در نهایت رفیق راهی پاسخ را در کلامی بی هیچ منت و زحمت در اختیارم گذاشت. در نهایت به «رفیق راه» معتقدم تا پیر و مرشدیِ مرسوم. همین. باقی همه اضافات است.

۴- دوستان زحمت نکشند و برای این مورد آخر مخصوصا، از آسمان ریسمان کشی نکنند به کره­ی خاکی. من همه­ی آن ابیات و نکته­ها و ظرایفی را که می­خواهید بگوئید را خوانده­ام و درک کردم اما با آن­ها مخالفم. خیال همه راحت؛ خضر راهی را هم که حضرت حافظ برای طی طریق بدان معتقد بود را هم مرشد و پیری این چنینی که مرسوم است نمی­د انم. دلیل؟ لطف کرده اسم مرشد جناب حافظ را ذکر فرمائید!

چهارشنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۴

نقد بر ملکوت

۱- حرفهای دکتر سروش در باره ی سیاست و انتخابات
۲- نقد داریوش میم بر صحبت های دکتر
من نمیدانم چرا ما اینقدر دوست داریم بدون جواب دادن به پرسشهای مطرح شده ی اولیه ، برای خودمان بگویم و سوال مطرح کنیم و ایجاد اشکال کنیم . قاعدتا روش درست پله پله طی کردن مسیر است یعنی شبهات “اولیه ی” ایجاد شده که نسبت به یک ماجرا پیش آمده را پاسخ بدهیم بعد ماجرا را گسترش بدهیم و به این و آن گیر بدهیم، سوال مطرح کنیم و جواب بخواهیم.
با اعتزالی خواندن یک عقیده ی مفید یعنی مبارزه ی منفی مخالفم . هنوز جواب سوال های اولیه داده نشده تا نسبت به ماجرا تصمیم بگیریم . سوالهای اولیه هم مشخص است : دولتی که نه مجلس دارد نه تشخیص مصلحتی که معلوم نیست بعد از انتخابات چه تغیراتی میخواهد پیدا کند و متاسفانه کسی هم به آن توجه نمی کند و نه نیرو و قدرت و حتی پشتیبانی ضمنی رهبری را که هر از چند گاهی سیخی به جناحش میزند ، چگونه میتواند از پس شعارها ، برنامه ها ، لوایح و مصوبات و هزار و یک آرزوی در خاک خفته ی زیبای دیگر بر بیاید ؟؟؟
حالا در این میان یکی هم مثل دکتر سروش کاملا بدور از هیاهوی انتخاباتی نظری مبتنی بر قدرت گیری مجدد و ایجاد فضای تنفس و تجدید نیرو برای جناح اصلاحات می دهد . بد کرده ؟ میداند که آخر و عاقبت معین مانند خاتمی است . چرا باید معین نفر بعدی باشد که خوب تا جائی که میتواند از دانشجوها که مثلا قشر فرهنگی تر این سرزمین گل و بلبل است ، از عارف و عامی فحش بخورد به هیچ ؟ میگوید بگذارید نفسی تازه کنیم . مردم را بفهمیم و بدانیم که این استراتژی وانهادن قدرت – که در اختیار کسانی به قول مرحوم شریعتی خاکشیر خاصیت و البته با چانه زنی بالا ی مریض و دلاکی قرار بگیرد – حداقل سودش تجدید قواست برای نیرو های اصلاح طلب .
خاتمی با تمام توان و قدرت ناشی از رای بالای مردم حتی حاضر نشد یا نگذاشتند که بشود تا استعفا بدهد .و قدرت را آنگونه که هست به نمایش عمومی بگذارد . مرگ یک بار شیون یک بار میتواند برای بعضی اوقات نسخه ی خوبی باشد .
حالا که جوانانی را می بینم که خسته از ۸ سال گذشته دارند دسته دسته به ستاد X و Y که دیدیم و شناختیمشان ، می پیوندند که همان شعارهای ۸ سال پیش خاتمی را با معجون خود قاطی کرده و به خورد ملت میدهند با خودم تکرار میکنم به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ‍ژنده ی خود را …
شنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۴

برمنار آشنایی ها نمی سوزد چراغی

راستی شنیده ای سروش اهل راز چه گفته؟
بر منار آشنائی ها نمی سوزد چراغی / آتش اندر تیرگی افتد که آتش زد به جانم
سینه مالامال در دست ای دریغا غمگساری / دل ز تنهائی به جان آمد خدا را دلستانم
عجب روزگار غریبی است