آنچه که به عنوان ولایت در سنت شیعه مطرح می شود چیزی است که در بطن خود معناهای باطنی و ظاهری که سیاست نیز جزئی از آن است را باهم در بر میگیرد بی هیچ تفکیکی. در سنت شیعه وصایت پیامبر هم در امور باطنی و هم در امور ظاهر و تشریع و حکومت بر مردم است. پیامبر اسلام در روز غدیر ملت را معطل خویش نکرد که ولایت باطنی کسی را به مردمی اعلام کند که بعد او حتی به ظاهریش هم عمل نکردند چه رسد به باطنیاش. تاکید بارها بارهی پیامبر بر وصایت و خلافت علی پس از خویش چه مفهومی میتواند داشته باشد که سروش عملا دست به تفکیک قوهی ولایت زده است؟ مفهوم خاتمیت محمد واضحتر از آن است که بخواهیم با تمسک به تفکیک و تشکیک در معنا و مفهوم ولایت، اثباتاش کنیم. از سروش بعید است اما با این ادعا گویا حتی معنای نبوت را نیز از یاد برده است. در علم کلام به وضوح بیان شده که نبی؛ انسانی را گویند که از جانب خدا «خبر دهد» آنهم بدون «واسطهی بشری» خاتمیت نیز اختتام نبوت به محمد با این دو شرط است. امام اما با واسطهی نبی از جانب خداوند پیغام میآورد و در تعریف نمیگنجد. بنابر اصل امامت، نبی «علوم نبوی» خویش را در اختیار امام گذارده و این سلسله امتداد مییابد تا آخرین امام. این امام از تشریع محمدی قاعدتا عبور نمیکند. وقتی از شئون حقیقی و حقوقی نبی سخن به میان میآید یادمان میرود که هردو در قامت رسای یک تن بروز پیدا کرده است. الزامات حقوقی دین درست پس از پذیرفتن حق پیامبری پیامبر (شأن حقیقی) لازمالاجراست. غیر این است؟ آیا میتوان بدون در نظر گرفتن شأن حقوقی دم از شأن حقیقی زد و بالعکس؟ تا کنون پیامبری را دیدید که در پی احقاق حق هر دو جنبه حقیقی و حقوقی دین خویش نباشد؟ اگر قرار بر تشکیک اصل امامت و تفکیک حقوقی که توسط همان پیامبر به واسطهی همان وحی بر او الزام شده و او در اختیار امام نهاده است میباشد واضح بگویند تا تکلیف مشخص باشد. نیازی هم به دادن آدرس اشتباه و قلب معنای وحی نبوی با هدایت باطنی در داستان زنبور مذکور نباشد. بله هدایت باطنی برای همه هست نیازی هم نمیبینیم اینجا اثباتاش کنیم چرا که جایش اصولا اینجا نیست.
اینکه مانند داریوش بگوئیم میتوان عمیقاً به ولایت باطنی و حقیقی معتقد و ملتزم بود، اما مخالف تجلی ولایت باطنی و حقیقی در قالب سیاست و تشریع و قانونگذاری بود دیگر آن ولایت؛ ولایت امامان شیعه نخواهد بود و میشود مثلا مثل قبول ولایت پدر بر فرزند و امثالهم. با این حساب اگر درد ایناست که بگوئیم: در بابِ تشریع و وضع حقوقِ دینی تازه بنا به باور اسلامی بعد از حضرت رسول بر سایر انسانها بسته است، بله درست است اما امام شیعه در این میان بر حسب وظایفاش از ویژگیهائی برخوردار است که باید ادامه دهندهی نبوت به صورت اکمل باشد و میبینیم که منافاتی هم نیست در عمل و ادعای امامان. علم نبوی به او رسیده ولذا مدعی سنتی تازهتر نمیشوند و قصد بنا نهادن حقوقی تازهتر نیز ندارند که تمام هم و غمشان احیای سنن رسول بود و چیزی هم خلاف این گزارش نشده از امامی. حال این احیای سنت بدون لزوم آن جنبهی حقوقی و گردن نهادن خلایق به آن، اصلا چگونه ممکن است را حتما سروش راهاش را بلد است. البته تا حالا حتما فرصتاش پیش نیامده و الا گفته بود!!!
اما دلایل سروش و دوستان هم قابل توجه است. داریوش نوشته: ولایت سیاسی و حقوقی در روزگار مدرن مؤدی به فسادها و آفاتی است که منجر به تباهی نفسِ ولایت میشود. نمیدانم چرا این واژهی مدرن بدجور در ذوقام میزند. یکی جواب دهد که در کدام یک از برهههای تاریخی نامدرن بعد از وفات پیامبر اسلام ولایت سیاسی چنانچه گفتند و شنیدیم به آفات و فسادها آلوده نبوده؟ این ولایت در دست چه کسانی بوده؟ امامان شیعه یا کسانی که معتقد به تفکیک ولایت تشریعی از ولایت حقیقی امامان بودند؟ و آیا با تمام اینها امام شیعه از خیر ولایت حقوقیاش گذشت یا هرجا که فرصتی پیش آمد علم نارضایتی علنی بلند کرد و خواستار بازگیری حق ولایتاش شد که مغصوب خلفای بنی امیه و بنی عباس شده بود؟ حالا هم وضع به همین منوال است. هیچ فرقی نیست. مساله این است که دقیقا حکام جور در هیچ برههای از زمان گردن بر غایاتی چون اخلاق، عدالت وآزادی نخواهند نهاد و از طرفی امام شیعه نیز چنان چه گذشت چون محمد نظامی خودکامه بر پا نمیکند. مگر آنکه حکومت رسول را نیز خودکامه بدانیم که حرف دیگریاست. سروشیان که خود بهتر میدانند آنچه اکنون به نام امامت شیعه به خورد عوام میدهند با آنچه که باید باشد چه تفاوت فاحشی دارد. روش امامان در برخورد با مخالفان فکری و عقیدتی خویش کجا و بغض و کینه و عداوتی که داعیه داران امامت در بین مردم میافکنند کجا!
کاش داریوش که دوستی عزیز است برایم و دوستی با او فرصتیاست مغتنم؛ دلیلهای عقلیاش را ذکر میکرد، مثالهایش را میگفت که حرف من استقرائی بودنش نقض شود و میگفت چرا کسانی هم که در روزگار مدرن ادعای ولایت سیاسی و حقوقی میکنند، به ظنِ غالب بیبهره از هر گونه ولایت حقیقی و باطنی هستند. این روزگار مدرن که داریوش از آن دم میزند فعلا فقط قیافهاش مدرن است وگرنه فکر نمیکنم تعاملات انسانیاش در باطن فرقی با روزگار غار نشینی بشر داشته باشد. که انسان همان انسان است. خاک گرفته و پر شور و شر و به خون دیگری همچنان تشنهی تشنه.
پ.ن. ۱: سروش لِنگ بعضی نظریاتاش که ناپختهاند را وسط کار در هوا ول میکند. به نظر من ناپخته را بروز دادن دردی را دوا نمیکند. دغدغه زاست اما بیحاصل. این نظر را هم یا شما چشم بسته قبول میکنید یا جای بحثی برایاش نمیگذارد. جای این سروش شکافی هم اینجا نیست و فرصتی دیگر میطلبد. اما بهتر است سروش یا کاملا درست به جراحی سنگین و دقیق مغز بپردازد یا مغز را با کارد سلاخیاش تکه تکه نکند و بعد که به او اعتراض شد قیافهی مظلوم نمائی به خود بگیرد که آدم دلش کباب شود. لااقل سالم بماند برای حرف حق دیگری. اما حیف که گویا او خود را به واسطهی شهرت بینیاز از ملزم کردن به قواعد کار میداند درست مثل مصباح یزدی. هر دو زخم خورده هم که هستند، دیگر نظراتشان نور علی نور است.
پ.ن. ۲: هیچ باکی از برداشتهای جدید حتی در اصول اولیه دین مثل توحید، نبوت و… نیست. بسیار هم اگر تر و تمیز باشند، خوشآیند هستند اما آیا هر برداشتی؟ برداشتی که سادهانگارانه است یا به دلیل زخمی که شخص برداشته و در حال بیماری ارائه کرده هذیان نماست؟ متاسفم اما چنین نظری هرگز بوی خوش سلامتی فکر را نمیدهد.
پ.ن. ۳: من بنیادگرا نیستم اما خوشم هم نمیآید بنیان اعتقاداتم را کسی به سخره بگیرد بیدلیل عقلی مسلم. دلیل بیاورند و به بحث بنشینند و اگر درست گفتند ناخلف باشم اگر بدان عمل نکنم که حق است.
پ.ن. ۴: شدیدا توصیه میشود بخش نظرگاه این مطلب را خوب بخوانید که هم خواندنیست و هم آموختنی. روشنگریهای داریوش، تذکرات مشفقانهاش و … بسیار کارگشاست. منتظر میمانیم تا او سرش کمی خلوتتر شود تا بیشتر برایمان بنویسد.