نامه‌های سوشیانت هزارم » اشراق
یکشنبه,۳ مهر, ۱۳۹۰

پُر شو از او چون آینه

سید خلیل است و اشراق و خاصیت آینه‌گی…
حرف دیگری ندارم. همین!

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

یکشنبه,۵ تیر, ۱۳۹۰

از آیات اشراقی

وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى صابر…

 

جمعه,۹ اردیبهشت, ۱۳۹۰

تکرار کن… بخوان‌ام به مهربانی‌ام

قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَیًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى وَلاَ تَجْهَرْ بِصَلاَتِکَ وَلاَ تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلًا – وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَم یَکُن لَّهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُن لَّهُ وَلِیٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیرًا (إسرا / ۱۱۰-۱۱۱)

نکته‌اش در «أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ» ست. الرَّحْمَن اسم عجیبی ست. بسیار.

سه شنبه,۱۶ فروردین, ۱۳۹۰

ای کسانی که بر خویشتن ستم روا داشته‌اید…

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ… الزمر / ۳۹
بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده‌روى روا داشته‌اید و ستم کردید از رحمت خدا نومید مشوید در حقیقت خدا همه‌ی گناهان را مى‌آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است…

نکته‌اش در «جَمِیعًا»اش است.

جمعه,۳۰ مهر, ۱۳۸۹

قبض و بسط روح

آن لحظات خاص اشراقین که می‌بینی کم کم قبض روح سرکش به مدد اشک باز می‌شود. روانی جوی آتش از گدازه‌های مذاب آتش‌فشانی را دیدی؟ بسط روح برای برخی، تنها، رسیدن به منتهای درجه‌ی قبض کوره‌ی دل است. بسط‌شان قبض است و قبض‌شان عین بسط.
جز در صفای اشک دلم وا نمی شود – باران به دامن است هوای گرفته را (حضرت شهریار)

چهارشنبه,۳۱ شهریور, ۱۳۸۹

شعور شناخت شجریان

اول مهرماه سال ۱۳۵۸ درست در روز تولد استاد محمدرضا شجریان اجرایی در شور و ابوعطا با همراهی استاد حسن کسایی در منزل استاد محمد موسوی صورت می‌پذیرد که در نهایت صلابت و شیرینی است و خواهید شنید. انتهای این کار نیز چنان‌چه مرسوم اکثر اجراهای خصوصی استاد است، به صحبت‌هایی ختم می‌شود که مبنی بر معرفی حضار و مکان و تاریخ اجرا ست و در این یکی به مطایبه و طنز هم کشیده می‌شود که بخشی از آن جنبه‌ای سخت خصوصی و خانوادگی دارد و لذا مجبورم کرد تا چند ثانیه‌ای را حذف کنم. اما اهم  اوضاع و احوال موسیقی آن روزگار و پیش از آن و حرف‌هایی که در خصوص استاد شجریان از زبان خداوندگار نی می‌‌شنوید هنوز تر و تازه است که قدر زر، زرگر شناسد – قدر گوهر، گوهری. متاسفانه نوار این کار  از نوع ۶۰ دقیقه‌ای بوده و قسمت‌هایی از صحبت استاد کسایی در انتها ضبط نمی‌شود. توصیه می‌کنم با دقت به همین اندکی که هست گوش جان بسپارید که نکته‌ها دارد.

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به می‌خانه و خوش بنشینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک‌دلی بگزینم
بر دلم گرد ستم​ها ست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که تو می​بینی و کمتر زینم

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

پنجشنبه,۱۸ شهریور, ۱۳۸۹

مرا عاشق چنان باید…

خدای را بندگانند که کسی،
طاقت «غم» ایشان ندارد!
و کسی، طاقت «شادی» ایشان ندارد!
صراحی‌یی که ایشان، پر کنند هر باری،
و در کشند،
هر که بخورد، دیگر با خود، نیاید!
دیگران مست می‌شوند، و برون می‌روند، و او،
بر سر خُم، نشسته…  (شمس تبریزی، خط سوم)

چنان کسانی که شمس گفته بود چنین‌اند که مولانا از زبان حضرت باری سروده است که:

مرا عاشق چنان باید، که هر باری که برخیزد،
قیامت‌های پرآتش ز هر سویی برانگیزد
دلی خواهیم چون دوزخ، که دوزخ را فرو سوزد
دو صد دریا بشوراند، ز موج بحر نگریزد
ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد
چراغ لایزالی را، چو قندیلی درآویزد
چو شیری سوی جنگ آید، دل او چون نهنگ آید
بجز خود هیچ نگذارد، و با خود نیز بستیزد
چو هفت‌صد پرده دل را به نور خود بدراند
ز عرشش این ندا آید، بنامیزد بنامیزد
چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد
از آن دریا چه گوهرها، کنار خاک درریزد

پ.ن. این رمضان نیز تمام شد. به همان نرمی و سبکی که آمد، رفت…

سه شنبه,۱ دی, ۱۳۸۸

برای یلدایی که گذشت

صبح امروز که صبح یلدایی‌ترین شب تمام سال‌های عمر بود، وفتی از خانه بیرون زدم هنوز سیاهیِ عظیم در آسمان بود. اما اندکی بعدتر گویی مکاشفه‌ای بود یا دریافتی که دیدم شراره‌های آفتاب درست درجایی که دل آسمانِ متصل به ظلمت سخت خونین رنگ گشته بود؛ به تیغی از نور سینه‌ی سیاهی را می‌شکافتند.

لبخند زدم. درست می‌شود. آن روز می‌آید. آن روز که دل آدمیان به خیل سپاهیان سیاهی خون شده… آن روز… «تو» خواهی آمد.

جمعه,۸ آبان, ۱۳۸۸

و آن‌گاه باز هم خدا…

خدا / عشق / مرگ / و آن‌گاه باز هم خدا.

پ.ن. دخترک پرسیده بود: مردن از چه جنسیه؟ جواب دادم: از جنس عشق و عشق از جنس خدا. انا لله و انا الیه راجعون.

سه شنبه,۵ آبان, ۱۳۸۸

حذر از باران

باران عشق است و عشق تمام ِ خداست. از باران حذر مکن!

پنجشنبه,۲۹ مرداد, ۱۳۸۸

بخشش

ربنای جاودان شجریان این خاصیت را برای من دارد تا بعد شنیدنش به این درک نایل شوم که: خدای مهربان هم بخشنده است و هم بخشنده!

پنجشنبه,۲۴ اردیبهشت, ۱۳۸۸

صلواتی

این مردم ایده می‌دهند برای نوشتن. سوژه‌هایی که گم شده‌اند، ناگهان پیدا می‌شوند. این‌جا ایران است. کشور من. شاید وطن‌ام باقی بماند. هر چی! این‌جا هنوز بروی در صف نانوایی بایستی، شاید یادت برود که ایام فاطمیه است اما نان سنگک داغ که می‌گیری و مش قربون شاطر می‌گوید صلواتی، می‌فهمی خبری است. این جا ایران است. جایی که شاید وطن ام باقی بماند.

یکشنبه,۱۳ اردیبهشت, ۱۳۸۸

مجنونی‌ها

بی‌وقت است؟ آل یاسین را صلاة ظهر گذاشته‌ام که بخواند. گاهی که دلم برای خودم تنگ می‌شود می‌گذارم که بخواند. تکرار می‌کنم مثل قدیم: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ فی آناءِ لَیْلِکَ وَاَطْرافِ نَهارِکَ… السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ… بعد می‌شکنم در خودم.این عَلمٌ منصوب، خصوصاً منصوب بودنش آدم را از هرچه منصب و نسبت و منسب و کوف و درد و زهرمار خلاص می‌کند. خلاص! قدیمی می‌شوم. یاد قدیم همیشه زیباست. قدیم صداهایی بود که وقتی حرف می‌زدند دلت را پاره می‌کردند. صاعقه بود بر سنگ خارای دل. خیلی وقت است که از این صداهای آرام و مطمئن خبری نیست. دلم تنگشان شده. دلم دل پاره پاره شده می‌خواهد. مثل دریایی که موج دارد. چه سودی که دلت را با هر چیزی سنگین کنی؟ با هر چیزی. فرقی نمی‌کند. یکی با دین سنگی می‌شود، یکی با بی‌دینی. بگذار خودم باشم. فارغ و سبک‌بال. سر به هوا! یاد شب‌هایی می‌کنم که سه جلد دیوان شهریار در دست یکی، نهج البلاغه در دست دیگری، مست می‌کردیم و سه – چهار ساعتی راه می‌رفتیم. مست می‌کردیم واقعاً. شده بود که حتی رفتگران شهرداری به ما شک کنند و بفرما بزنند که کمی در ماشین‌شان خستگی در کنیم از بس یک مسیر را می‌رفتیم و می‌آمدیم که بِأَییِّکُمُ الْمَفْتُونُ؟

این داستان ادامه دارد….

جمعه,۲۵ بهمن, ۱۳۸۷

فصلی در عشق عاشق و معشوق*

در عرف، عشق عاشق اصل‌ست و عشق معشوق فرع. زیرا که عشق در معشوق از تابش عشق عاشق است و این سخن را مدار بر اصلی‌ست و آن اصل آن‌ست که نیاز و درد و سوز و قلق و ضجرت و ولع و نزاع و شوق و احتراق در عشق عاشق یافت شود و بی این‌جمله ناقص بود و مدار کار عشق به‌اتفاق ارباب عقول بدین جمله است و احوال عشاق دلیل صحت این اصل‌ست. باز آن‌چه وقتی بسط و قبض و انس و روح روی نماید آن کلمات لطف محبوب‌ست که به کرشمه و ناز و دلال گوید:

معشوقه تو باش؛ عاشقی کار تو نیست. این شراب قهر در می‌دهد اما چون در جام لطف است لذت‌اش در ظاهر است و الم‌اش در باطن. زیرا او را به‌طعن از مقام عاشقی به‌در می‌کند و خود می‌داند که ازو معشوقی نیاید. اما در عالم حقیقت عشق معشوق اصل است و عشق عاشق فرع و سرّ این معنی در «یُحِبُّهم وَ یُحِبُونَهُ» [سوره ۵ - آیه ۵۹] یافت شود.

(ادامه مطلب…)



صفحه قبل»