نامه‌های سوشیانت هزارم » با یک مخاطب
چهارشنبه,۷ مهر, ۱۳۸۹

صداقت دل و دست

وقتی حرف دل وبلاگت یا زبانت با رفتار عملی‌ات نمی‌خواند این می‌شود که اثر کلام را از تو می‌گیرند. عدم این انطباق یا صداقت را شاید جزیی کوچک بدانند و ببینند، اما شک نکن که دامنه‌ی آن را بسیار فراتر از حد تصورت رسم می‌کنند.  یا این روده درازی‌ها را بس کن یا صادقانه رفتار کن. هزار نفر هم مطلب را بخوانند و لینک‌اش کنند به هزار نفر دیگر، یکی را هم از آن سودی نیست. خدای مهربان عزت آدمی را به دست خود آدمی نهاده. گفتم که بدانی. همین!

شنبه,۲۸ فروردین, ۱۳۸۹

آی آقا! با شما هستم! سؤال دارم…

آی آقا! با شما هستم! بله شما. شمایی که این خبر را لابد برایتان خواندند و احتمال قریب به یقین که اجازه‌اش را هم از شما گرفته‌اند. با خود شما هستم! امشب راحت می‌خوابی؟ اصلاً الان که نزدیک اذان مغرب است می‌توانی نماز درست و درمانی بخوانی که در حکومتی که شما بر مصدر امورش نشستی اصلاً چنین احکامی بشود صادر کرد چه رسد به اجرای این چرندیات؟ اصلاً حال شما خوب است؟ من نمی‌دانم بعد از این‌که در این ماه‌ها خبر این همه خون‌های بر زمین ریخته را می‌شنیدی چه حالی به تو دست می‌داد اما، این که «نوری‌زاد» است. قرار است چون به شما نامه نوشته و خدای احد و واحد را شاهد می‌گیرم که در نامه‌های‌اش حتی کلمه‌ای توهین نبود؛ انذار بود فقط و امر به معروف و نهی از منکر، و همین‌ها را هم تازه رقیق شده نوشته بود، سه سال و نیم زندان و پنجاه ضربه شلاق… جل‌الخالق. می‌گویند در نامه‌هایش توهین بوده و همین چیزهایی که هر روز گوشمان به شنیدن‌اش عادت دارد، تبلیغ علیه نظام مقدس و الخ! اگر مصداق توهین این نامه‌ها باشد، شما فکر می‌کنی این خزعبلاتی که آن مردک سفیه هر روز در بوق و کرنا می‌کند اسمش چیست؟ آقا شما و نظام‌تان از صدقه سر ریس چمهوری که حرف فردایش صد و هشتاد درجه با امروزش منافات دارد از بس که لاطائلات است، در دنیا جوک شدید و وسیله‌ی استهزا. می‌فهمید؟ راستش من که رو سیاه عالم و آدمم اما اگر آبرویی از سر صفای بزرگانی که در مکتب‌شان زندگی کردم برایم باقی مانده باشد آن را بارها در پیش خدای مهربان جلو  آورده‌ام که شما را شفا دهد. از این خواب بیدارتان کند. حداقل اگر بیدار نمی‌شوید وسیله‌ای ساز کند شاید کم‌تر در چشم عالمیان، تحقیر شویم. آمین!

پنجشنبه,۱۹ فروردین, ۱۳۸۹

به مسعود ده‌نمکی

تو همیشه مشغول تجاوز به حقوق من بوده‌ای. چه آن روز که در خیابان هدایت، بعد از مراسم سالگرد سلاخی فروهرها یقه‌ام را کشیدی و مشتی حواله‌ام کردی چون به دفاع از پسرکی که دستی به دست مادر گریان‌اش داشت و دست دیگرش را جانوری از جنس شما داشت می‌کشید؛ برخاسته بودم، چه امروز که به شلیک بی‌امان تیر سریال و فیلم‌هایی عاری از هرگونه نگرشی واقع‌بینانه و صرفاً پوپولیستی از تفنگ صدا و سیمای میلی و دروغ‌گو به اذهان بی‌دفاع مردمان این وطن اقدام می‌کنی؛ که ناف شمایان را با تجاوز بریدند و لاغیر.

اما این جمله را بگویم که لایق دفاع از منِ «ندار» نیستی. تو «دارا» هستی و اتفاقاً نامشروع‌ترین «دارایی» را هم داری. تو رانتی داری که هر مدل خزعبلاتی را صبح و شام به خورد مردم می‌دهی و جیب‌ات را از پول من و امثال من پر می‌کنی و من حتی از احساس داشتن یک زندگی آرام برخوردار نیستم. ده‌نمکی! تو لایق هیچی نیستی! حتی گاهی فکر می‌کنم که معاویه چه انسان خوشبختی بود که کسی چون علی – که سلام خدا و بندگان شریف خدا بر او باد – برای‌اش نامه می‌نوشت و او را نصیحت می‌کرد. شمایان حتی لایق امر به معروف و نهی از منکر هم نیستید. شرمتان باد این زندگی تا ابد.

خدای عزوجل جماعتی که فرقی ندارد نصیحت‌شان کنی یا نکنی را چنین توصبف کرده. اگر خواستی بگو تا برایت از تک تک این آیات مصداق بیاورم از رفتار خودت و هم‌پالکی‌هایت:

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ ﴿۶﴾ خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِیمٌ ﴿۷﴾ وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِینَ ﴿۸﴾ یُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا یَشْعُرُونَ ﴿۹﴾ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَلَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ ﴿۱۰﴾ وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿۱۱﴾ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِن لاَّ یَشْعُرُونَ ﴿۱۲﴾ وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُواْ کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُواْ أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاء أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاء وَلَکِن لاَّ یَعْلَمُونَ ﴿۱۳﴾ وَإِذَا لَقُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَکْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ ﴿۱۴﴾ اللّهُ یَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَیَمُدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ ﴿۱۵﴾ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا کَانُواْ مُهْتَدِینَ ﴿۱۶﴾ مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لاَّ یُبْصِرُونَ ﴿۱۷﴾ صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَرْجِعُونَ ﴿۱۸﴾ أَوْ کَصَیِّبٍ مِّنَ السَّمَاءِ فِیهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ یَجْعَلُونَ أَصْابِعَهُمْ فِی آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِیطٌ بِالْکافِرِینَ ﴿۱۹﴾ یَکَادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ کُلَّمَا أَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِیهِ وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قَامُواْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿۲۰﴾

براى کافران یکسان است چه هشدارشان بدهى چه هشدارشان ندهى، ایمان نمى‏آورند (۶) خداوند بر دل‌ها و بر گوش‌هایشان مهر نهاده است، و بر دیدگانشان پرده‏اى است و عذابى بزرگ [در پیش‏] دارند (۷) و کسانى از مردم هستند که مى‏گویند به خداوند و روز بازپسین ایمان آورده‏ایم، ولى آنان مؤمن نیستند (۸) مى‏خواهند به خداوند و مؤمنان نیرنگ بزنند، در حالى که جز به خودشان نیرنگ نمى‏زنند، و نمى‏دانند (۹) در دل‌هایشان بیمارى‏اى هست و خداوند بر بیماریشان بیفزاید، و به کیفر دروغى که مى‏گفتند عذابى دردناک [در پیش‏] دارند (۱۰) و چون به آنان گفته شود در [این‏] سرزمین فساد نکنید، گویند ما که اهل اصلاحیم‏ (۱۱) بدانید که ایشان اهل فسادند، ولى خود نمى‏دانند (۱۲) و چون به ایشان گفته شود چنانکه [سایر] مردم ایمان آورده‏اند، شما هم ایمان آورید، گویند آیا ما هم مانند کم‏خردان ایمان بیاوریم؟ بدانید که خودشان کم‏خردند، ولى نمى‏دانند (۱۳) و چون با مؤمنان روبه‏رو شوند، گویند ایمان آورده‏ایم، و چون با پیشوایان خویش تنها شوند، گویند ما با شما هستیم، ما فقط ریشخند مى‏کنیم‏ (۱۴) خداوند ریشخندشان مى‏کند و در طغیانشان سرگشته مى‏دارد (۱۵) اینان کسانى هستند که گمراهى را به بهاى راهیابى خریدند، و سوداى آنان سودى نکرد، و راهیاب نشدند (۱۶) داستان ایشان همچون داستان کسانى است که آتشى افروختند، و چون پیرامونشان را روشن کرد [بناگاه‏] خداوند نورشان را خاموش کرد، و در تاریکى‏اى که [چیزى را] نمى‏بینند واگذاشت‏ (۱۷) ناشنوا و گنگ و نابینا هستند و به راه نمى‏آیند (۱۸) یا چون [گرفتاران در] بارانى سخت که از آسمان مى‏بارد و همراه با تاریکى و رعد و برق است از بیم مرگ ناشى از صاعقه‏ها انگشتانشان را در گوش‌هایشان مى‏کنند، و خداوند بر کافران چیره است‏ (۱۹) نزدیک است که برق [نور] چشمانشان را برباید هرگاه که [برق راهشان را] روشن کند، پیش روند، و چون [راهشان را] تاریک کند، بایستند و خداوند اگر مى‏خواست شنوایى و بیناییشان را از بین مى‏برد چرا که خداوند بر هر کارى تواناست‏ (۲۰) – سوره‌ی مبارکه‌ی بقره. آیات۶-۲۰

سه شنبه,۲۷ بهمن, ۱۳۸۸

باری، برای حقارت، پست فطرتی و دون‌مایه بودن اندکی بی‌شرمی و لجاجت لازم است که تو از هر دوی‌اش به اندازه‌ی کافی برخورداری. فقط وقتی می‌خواهی آن مدفوع متعفنی که در دل داری را بالا بیاوری اندکی از من دور شو. بوی‌ات خفه‌ام می‌کند. می‌دانی که مشامم زیادی قوی‌ست.

شنبه,۲ خرداد, ۱۳۸۸

من اگر زورم می‌رسید…

من اگر زورم می‌رسید، می‌رفتم و ریش آن پدرسگ را می‌گرفتم و از قلب حاشیه‌ی امن خیابان پاستور تا قلب حاشیه‌ی داغ شهر با هر متری دو پس‌گردنی و اردنگی به ماتحت مقدس‌اش، می‌کشاندم تا وقتی رسیدیم به محلی که مردمان‌اش چنین‌اند که کورش علیانی وصف کرده، چشمان خمارش باز شده باشد برای دیدن این اوصاف.

من اگر زورم می‌رسید می‌رفتم تک تک بنیادها و مؤسسات و موزه‌ها و کوفت و زهرمارهایی که به اسم «علی» ساخته‌اند تا سمبه‌ی کت-و-کلفت ریا کاری و دغل را تا دسته بتپانند به مغز من و تویی که عمری‌ست الاغ فرض شدیم، بر سر هر بی‌شرف متولی این بناها خراب می‌کردم. که آی مفت خور بی‌ناموس! علی از ترس فقر و نداری مردمان‌اش صورت‌اش را تا یک وجبی آتش تنور می‌گرفت تا بسوزد و مزه‌ی درد را بچشد. بعد توی حیله‌ساز….

من اگر زورم می‌رسید خیلی کارها دوست داشتم بکنم.

یکشنبه,۲۹ دی, ۱۳۸۷

به‌خاطر طعم گس انسانیّت

۱- می‌گویی: بنویس! تو جبرائیل من، می‌گویی: مخوان، بنویس! می‌گویم‌ات: از که؟ از چه؟ می‌گویی: بنویس به‌نام انسان، این یادگار دیرینه‌ی خداوندگار پدران‌ات، *El، الوهیم، الله، که سخت وامانده است در میانه‌ی تقدیر خویش تا بماند بر این نام یا درگذرد.
بنویس! دیر وقتی‌ست که زمان «اقرأ» گذشته است. تو بنویس.

۲- کور باد چشمی که نخواهد فاجعه‌ی کشتار کودکان و زنان غزه را ببیند! کور باد! به آن دخترک چشم سیاه چه که برادرش، پدرش، همسایه‌ی دیگرش خمپاره‌های جنگ را آتش کردند. به آن زن حامله چه که حماس که برادرش بود صبح تا شب زیر علم صدام و زرقاوی سینه می‌زد و به خون شیعه و ایرانی تشنه، نه! حتی خون ایرانی را نمی‌پذیرد چون که شیعه است و من اطلاع موثق دارم از همین لبنان و فلسطین رفته‌های دوست. من برای تو زن و کودک بی‌دفاع چه می‌توان‌ام کرد؟ جز نوشتن از دردی که بر جان‌ام نشسته؟ حیف! شاید اگر آن‌جاها بودم یک کتاب شازده کوچولو یا هر کتابی که وقتی هم‌سن تو بودم می‌خواندم، بر می‌داشت‌ام. آرام آرام با آن عربی نیم‌بند دانشگاهی برای‌ات ترجمه می‌کردم. شاید آسوده‌تر می‌خوابیدی.

عزیز من! هیچ از تو کینه به دل ندارم. دولت‌مردان ما از من و پدر و مادرم مالیات می‌گیرند و سلاح می‌کنند برای برادرت، پدرت، همسایه‌ات که حماس است. بعد وقت صلح برای صدام که ۸ سال و اندی خون ما را در شیشه کرد و هر کوچه‌ی این دیار را به نام شهیدی مزین، یا برای زرقاوی که شیعه را خوک می‌دانست و نجس و واجب القتل و مراسم‌های عاشورای عراق را به تکه تکه کردن مردم عزادار می‌گذراند، در مراسم ختم‌شان درق درق فشنگ هوا می‌کنند و وقت جنگ هم که می‌بینی… من اطلاع موثق دارم از این پول‌ها هیچ به تو و مادر مریض‌ات نرسیده. چرا کینه داشته باشم. من و تو دل‌مان به یک کتاب خوش می‌شود.

۳- من روشن‌فکر نیست‌ام اما قهوه را دوست دارم. هم مرهم است برای ترک اعتیاد کرده‌ها و تنظیم مواد تخدیری خون و هم برای شب‌های امتحان رفیق خوب و بی‌دردسری‌ست. من قهوه را یا از زیر پل فردوسی یا از ده متری ارامنه‌ی میدان گرگان می‌خرم. هر دو ارمنی‌های ارتدکسی‌اند و آسیاب دارند و دست‌ساز‌ترین قهوه‌ی دنیا را همان‌جا تحویل آدم می‌دهند که هیچ شکی در اصل بودن‌شان نکنی. اما حوصله اگر نباشد و قهوه‌ی به‌قول یکی‌شان چارخ‌کرده** هم نباشد، از همین آماده‌ها یا فوری‌هایی که مد شده، نستله و جاکوبز و همین‌ها. چند روز پیش دیدم که سر و صدایی برپا شده که آی، هر که از این‌ها بخورد در خون شهدای غزه شریک است و الخ. دیدم باز قصه همان خاله خشتک‌بازی‌های چند سال اخیر است که فکر می‌کنند اسرائیل ناف‌اش به نستله یا قهوه‌های ما بسته است و تو گویی این‌ها را از او بگیری از روی نقشه‌ی جهان محو می‌شود. خواست‌ام اعلام نظری در این باره و به‌قول سید رضا روضه‌خوانی که دیدم تمام حرف را داریوش تماماً خوب نوشته (+). همان‌ها را بخوانید حرف دل است.

۴- من و تو رفیق فلسطینی که می‌دانیم چه بوهای عفنی دارند این حنجره‌های الکی پاره‌ی مشتی دجاله‌ی نان به نرخ روز خور! فقط از من کینه نداشته باش. از دولت‌مردان عوضی یا هر که می‌خواهی داشته باشی به خودت و طرف‌ات مربوط است. اما از من نه! همه‌ی این نوشته را گفتم بنویس‌ام فقط برای همین جمله که: حساب حرف مرا، حمایت مرا از بقیه‌ای که انگار داغ‌کرده‌گان خدایی هست‌اند جدا کنی.

* – El نام خدای اعلی در منطقه‌ی کنعان باستان [اوگاریتی] بود. همان که ابراهیم را فراخواند و تعهدش داد که چو از خویش بگذری، فرزندان‌ات را سروران بنی‌آدم خواهم کرد. همو که گشت تا در یهود، الوهیم و بعد در اسلام الله خوانده شد.
** – چرخ کرده. آسیاب شده.

پ.ن. عکس را اول بار در بلاگ عباس معروفی دیدم و پریشان شدم.

یکشنبه,۲۶ آبان, ۱۳۸۷

معروفی! خودت را چند می‌فروشی؟

۱- امروز خسته و کوفته از فرودگاه که به خانه رسیدم به سراغ سایت زمانه رفتم تا ببینم دنباله‌ی داستان‌ها و کتاب‌هایی که قبل از سفر برای انتشار آماده گذاشته بودم‌شان در این ۳-۴ روزی که نبودم ولاجرم دست‌رسی به زمانه با آن سرعت افتضاح شهر مشهد میسر نبود، منتشر شده یا نه که خوب معلوم بود نشده. دلیل: سردبیران عزیر یکی پس از دیگری از زمانه رفته‌اند و کسی متولی انتشار مطالب دبیران نیست و اصولاً فکر هم نمی‌کنم در حال حاضر کسی دل‌اش به حال ضیاء و عشرت و هاسمیک رمان «با خلخال‌های طلا…» بسوزد یا کک‌اش هم برای هانا آرنت و تمرین‌های دموکراسی‌اش بگزد که اوضاع در زمانه سخت شیر تو شیر است و حوصله بس کم!

۲- من با عباس معروفی رفقای مشترک زیادی دارم یا داشتم اما هیچ وقت نشد که او را ببینم یا از نزدیک با هم گفت-و-گو کنیم تا بهتر بشناسم‌اش. از قضای روزگار در این مدت کمی که در زمانه متولی بخش‌های کوچکی شدم، به‌هر حال هم‌کار او هم محسوب می‌شدم اما فرصتی برای این موضوع‌ها دست نداد. پس من بودم و شخصیتی که از معروفی در ذهن‌ام با خواندن یکی-دو کتاب رمان از او و خاطرات غبار گرفته از مجله‌اش که شاید جایی انبار شده‌اش را بتوان‌ام پیدا کنم.

۳- شمایی که کسی به‌نام عباس معروفی می‌شناسید، و شاید بهتر از منی که حتی یک‌بار با او حرف نزدم، با شما هستم. می‌دانید! واقعیت این است که دل‌ام به‌خاطر تمام خوش‌بینی‌ام در طول سال‌هایی که آدم‌ها را جور دیگر می‌پنداشتم‌شان می‌سوزد که همین آدم‌ها تباه‌شان می‌کنند. روضه نمی‌خواهم بخوانم. قصه‌ی این روزهای زمانه بر مدار نامردی می‌چرخد. آن از نبوی که نامروتی‌اش البته از قدیم هم شهره‌ی آفاق بود و ما نمی‌دانست‌ایم و کم کم حالی‌مان شد با چه موجود تحفه‌ای رو-به-رو هستیم این هم از معروفی (+). و البته من حساس که همیشه‌ی خدا دل‌ام به‌حال خاطرات‌ام می‌سوزد.

۴- این نوشته‌ی عباس باعث شد که حس سرخوردگی تاریخی‌ام به سراغ‌ام بیاید. چرا؟ خیلی ساده! تا جایی که در خاطرم هست و در ایمیل‌های کاری‌ام خواندم رییس جدید زمانه ابلاغ کرده بود همه باید ماجرا را تمام شده فرض کنند. این وسط چرا تنور دل معروفی داغ شد؟ می‌گویید عباس دارد به پیدا شدن حقیقت برای خوانندگان رادیو کمک می‌کند؟ می‌گویم خوب در وبلاگ‌اش چرا ننوشت؟ این که در جایی بنویسی که کسی به‌نام مهدی جامی یا هر اسم دیگری که به آن حساس نباشی و در غیاب‌اش؛ نتواند جوابی بدهد، می‌شود زیر علم حقیقت‌جویی سینه زدن؟ نمی‌شود پدرسوختگی را به‌اسم شرافت قلم به جماعت خواننده قالب کردن؟ خوب شما بگو که موجودی به‌نام عباس معروفی را می‌شناختی حتی بیشتر از من. معروفی به قول یکی از همین دوستان مشترک، وکیل بورد است؟ یا وکیل سردبیر ارشد زمانه؟ این کاری که معروفی کرد و ادعای معرفت حرفه‌ای هم دارد تف کردن به صورت مهدی نیست؟ حالا من نمی‌دانم معروفی چقدر برای این حرف‌ها خواهد گرفت اما در هر صورت خاطرات و تصورات شیرین مرا که سخت قهوه‌ای کرد.

پ.ن. معروفی نوشته‌اش را ابتدا از سایت رادیو و بعد از وبلاگ شخصی‌اش با ذکر این توضیح برداشت. اما من می‌خواهم این را به‌عنوان یک خاطره‌ی درس‌آموز برای خودم و کسانی که همیشه از فراموشی تاریخی ایرانی نالان‌ایم نگه دارم. می‌توانید اسم این‌کار را هر چه دوست دارید بگذارید اما هدف من همین است که گفتم و لاغیر. در ضمن جواب مهدی جامی را هم بعد از آن به‌عنوان پایان این بحث خواهم آورد.

(ادامه مطلب…)

جمعه,۱۷ آبان, ۱۳۸۷

پست‌ترین سلام‌ها تقدیم تو باد

پست‌ترین سلام‌ها تقدیم تو باد جناب آقای سید ابراهیم [داور] نبوی همکار سابق زمانه‌ای!

من قبل از این هم برای تو نامه نوشته بودم (+ و +) و مؤدبانه تو را به‌خاطر نامردی‌ات در نشان ندادن حقیقت شریعتی و بلکه وارونه نشان‌دادن‌اش نکوهیده بودم. امروز که این چند خط را می‌نویسم باز لُب مطلب همان است که گفتم. حرف از نامردی تو ست حالا اگر باز مشتاقی تا ادامه‌ی این نامه‌ی اطلاعیه مانند را بخوانی بخوان!

محض اطلاع؛ گر به شرافت خیانت کنی شرف‌ات، – می‌شناسی‌اش؟ – زودتر بر باد رفته است.

پ.ن. جمله تند است؟ نه! سخت است و تلخ! حقیقت است آخر.