نامه‌های سوشیانت هزارم » از تأملات
یکشنبه,۲۹ مرداد, ۱۳۹۱

کوتاه‌ترین شعر جهان

من نمی‌دونم چرا به هایکوی ژاپنی می‌گند کوتاه‌ترین گونه‌ی شعر جهان (+) وقتی ما در فارسی با کلمه‌ی دو حرفی ِ «آه» معنایی به وسعت جهان رو خلق می‌کنیم؟

یکشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۹۰

زیر خط فقر

زیر خط فقریم. بدبختانه. اما همه‌ی فقرها مادی یا اقتصادی نیستند. زیر خط «فقر دوست داشتن»ایم. خیلی عمیق‌تر و سهمگین‌تر.

پ.ن. یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابر هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعی بازدارنده‌اش را برمی‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما، پیش‌شرط هر کاری، نه امکاناتی ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره‌مندیم، پیش‌شرط هر کاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشت مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوب خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهت تغییرش بکوشیم (از متن سخنرانی سارا شریعتی +)

سه شنبه,۱۶ آذر, ۱۳۸۹

والدین و حق تربیت فرزندان

حدود دو سال پیش بود که با حامد قدوسی در کافه‌ای نشسته بودیم به تعریف از همه جا و نمی‌دانم چه شد که رسیدیم به بحث تربیت فرزندان. حامد سوالی را مطرح کرد و من هم سردستی جوابی دادم. اما سوال جدی بود و هنوز گوشه‌ی ذهن‌ام مانده و گاهی حتی کلافه‌ام می‌کند. سوال این بود: اصلاً من به عنوان پدر یا ولی فرزند، چه حقی دارم که او را تربیت کنم؟ با این توضیح که در هر تربیتی خواه ناخواه یک سری از بایدها و نبایدها را در نهاد کودک جا سازی می‌کنیم. و آیا این ظلم نیست؟ این حق چگونه و چرا به پدر و مادر یک فرزند داده می‌شود تا در ضمیر او دست‌کاری کند؟

راست‌اش امروز در گوگل ریدر دو مطلب خواندم هر دو با روی‌کرد به فرزند خردسال و شیوه‌ی تربیت او. یکی در خصوص مطلبی بود که طعنه‌ها نصیب فرناز قاضی‌زاده کرده بود (+) بابت این مطلب‌اش (+) و دیگری اطلاعیه‌ی همایش شیرخوارگان حسینی (+) که خیلی‌ها را برانگیخته بود و بساط فحش و فضیحت به‌راه. هر دوی این موارد نگاهای متفاوت از دیگری را بر سر یک موضوع دارند: تربیت دینی. سوال حامد اگرچه کلی‌تر بود و تمام انواع تربیت را در بر می‌گرفت اما با دیدن این دو باز سوال برایم زنده شد. فرصت‌اش نبوده که بنشینم به تحقیق تا بدانم علمای اخلاق یا متخصصان علوم تربیتی چه جواب‌هایی برای این موضوع دارند. شما احیاناً چیزی نشنیدید؟

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

ولایت صفوی و شیعیانش

این که ولایت / ولی چیست یا کیست و چه معناهایی بر آن  مترتب است از آن بحث‌های ریشه‌دار در علوم دینی خصوصاً اسلامی است که گستره‌ای در معنا و تفسیر دارد به پهنای این دانش‌ها از حدیث و فقه گرفته تا عرفان و تصوف و لذا کمتر شاخه‌ای از علوم دینی‌ ست که در آن اشاره‌‌ای به یکی از وجوه این کلمه نشده باشد. در برهه‌هایی از زمان نیز که از دید جمعی، آن‌که مظهر ولایت بود بر مسند حکومت نشست، این کلمه که خواه ناخواه بار اصلی معناهای آن دینی بود دارای وزن سیاسی نیز گشت.

آن‌چه مرا به عنوان کسی که به بحث و نظر در معناهای ولایت و ولی به عنوان یکی از شاخه‌های مورد پژوهش علمی‌اش علاقه‌مند است، در این روزگار آزار می‌دهد، عدم تفکیک بین این معانی گوناگون است که روز به روز هم افزایش می‌یابد و طبیعی نیز هست و از مردم عادی نیز انتظاری نیست که وسط دعواهای این روزها دقت کنند تا این معانی درست بکار برده شوند. مانند همه چیزی که حکومت ظلمه سال‌هاست که از مردم این دیار دریغ می‌کند و توده‌های مستضعف از دین و دنیا و فرهنگ و هنر و علم و انسانیت و شعور و روابط انسانی و اجتماعی تولید می‌کند، این نیز بعید نیست که واژه‌ها را به سخیف‌ترین صورت ممکن دست‌مالی کنند و به من و شما تحویل دهند و اصرار کنند که معنی این کلمه همین است ولاغیر. این دو خط را نوشتم تا بدانیم و بدانید که ولی و ولایت را هم بدجور به ابتذال کشیدند. به واسطه‌ی فراخی معنوی این کلمات از آن هر سؤ نیت و پلیدی‌ای که در ذهن داشتند برداشت کردند. دشت پر گل را یافتند و از وسعت آن برای انباشت زباله‌های متعفن‌شان سود جستند. این امر البته بی‌سابقه نیست. تاریخ نمونه‌ها دارد از این سؤ برداشت‌ها.

وقتی امروز کسانی به اسم ولایت‌ مداری دست به هر جنایتی می‌زنند و حتی در اقدام اخیر خود (+) بر بیوت مراجع مسلم دینی نیز وحشیانه و سبعانه می‌تازند، مرا یاد آدم‌خوارهای صفوی می‌اندازند. در دربار شاهان صفوی بودند کسانی که به اندک اشاره‌ی ابروی شاه و از فرط ولایت جور پذیری‌شان، زنده زنده طرف را با ناخن و دندان تکه تکه می‌کردند و در حضور جناب ولیّ‌شان می‌خوردند. آن‌ها هم شاه صفوی را ولیّ بر حق می‌دانستند و ولایت او را واجب چرا که شیعه‌ی او بودند. اما ولایت شاه صفوی کجا و ولایت علی (ع) کجا. ولایت مداری سلمان و مالک کجا و ولایت پذیری این آدم‌خوران کجا. این بود که دکتر شریعتی در یک دسته بندی کلی بین تشیع علوی و صفوی فرق اساسی نهاد.

دوست داشتم این چند خط را بی هیچ طول و تفسیری و تنها از دید کسی که چندی در این‌باره مطالعه کرده بنویسم تا اگر جایی جفایی دیدیم به اسم ولی و ولایت‌مداری یا نوشته‌ای  خواندیم در طعن به این دو، باعث نشود این کلمه را مغضوب الی الابدمان قرار دهیم.

چهارشنبه,۱۱ دی, ۱۳۸۷

باید آرام بود

باید آهسته بودن را بیاموزم. خسته و کوفته بودن را نه! آهسته چنان‌چه به فکر مجال بدهی تا تصمیم درست بگیرد. آهسته و آرام که باشی همه چیز برجای خویش قرار می‌گیرند. کمی بیش‌تر به ذهن باید فرصت داد؛ فرصتی که سال‌هاست از او دریغ می‌شود.

ما خواهی نخواهی نسل محصور در ایدئولوژی‌ها هستیم و شکستن این حصارها فرصت می‌طلبد. بیا ذهن‌های‌مان را آزاد کنیم. حداقل زندگی را ساده‌تر پشت سر می‌گذاریم.

یکشنبه,۱ دی, ۱۳۸۷

و مرگ عین زندگی ست

پدر مینو با حال نزارش دو سالی ماند و ماند تا رخت سپید را در بر دخترش ببیند و بعد که مطمئن شد تا دختر را به کسی که دوست‌اش داشت سپرده، درست شب عید غدیر یعنی شبی که فردای‌اش عروسی دخترش بود رفت تا به خانه‌ی نغمات. دو برادر مینو که تهران بودند اما عجیب مردانگی کردند و به‌وضوح با سیلی گونه سرخ می‌کردند و با دل خونین، لبی خندان هم‌چو جام می‌آوردند تا مراسم‌های معمول به خوبی و خوشی برگزار شود؛ که شد و صبح فردای عروسی اول پدرم، کم کم حالی خودم کرد ماجرا را و بعد من با چه مصیبت عظمایی آن‌قدر در گوش مهربان‌ام خواندم و گفت‌ام تا اصل موضوع را عاقبت دریافت. از این خبر فقط دو روزی گذشت تا امروز صبح، مرگ پدر بزرگ خودم را هم باور کردم.

اما در گورستان «خواجه اباصلت» مشهد که نشسته بودم به تفکر، دیدم که حقیقتاً مرگ پایان نیست. زندگی جریان داشت، حتی در شیون‌های گاه و بی‌گاه زنان. همه جا بوی زندگی می‌داد. مراسم تدفین چیزی جز به‌خاک سپاری مشتی خاک نبود اما زندگی از آن می‌تراوید. گویا این خاک چیزی غیر از آن عناصر معمول را در خود داشت. چیزی که در جدول مندلیف هم یافت نمی‌شود. حسی بود؛ که وادار می‌شدی درک کنی زایشی جدید در راه است. نمی‌خواهم بحث را به فلسفه و عرفان گره بزن‌ام اما سیر قوس صعود و نزول آدمی با سرعتی حیرت‌زا در چرخه بود، آن‌قدر که نمی‌توانستی با بی‌خیالی از آن بگذری.

پ.ن. ایمیل‌ها و نوشته‌های کوتاه و بلند دوستان زیادی، کشید بار مصیبت را بر من و مینو سهل‌تر کرد. از ایشان ممنون‌ایم. از آن جمله‌اند دوستان عزیزم مهدی جامی، دکتر بهشتی‌معز، داریوش محمدپور، رضا شکراللهی، حسین نوروزی و بانو، مریم مهتدی، و هر که نام شریف‌اش در پای این نوشته هست یا حالا ذهن‌ام یاری نمی‌کند نام‌اش را. بقای عمری با عزت و شرف را برای‌شان آرزومندیم.

یکشنبه,۲۸ مهر, ۱۳۸۷

غم آخرتان باشد؟

۱- این جمله را دوست ندارم چون در آن پنداری که دروغ و دغل و چاپلوسی می‌بینم. غم آخر یعنی چه؟ اصلاً کسی که آن را برای تسلای مصیبت‌زده‌ای ادا می‌کند، می‌فهمد که چه می‌گوید؟ من هر وقت کسی این جمله را در مجلسی به من گفت در دل‌ام جواب‌اش می‌دهم غم آخر خودتان باشد!

یکی از معانی این جمله این است: تمام مصیبت‌های عالم بر سرت بیاید تا تو غم آخرت باشد. مگر می‌شود که کسی در زندگی‌اش غمی دوباره را حس نکند؟ اصلاً آدمی با غم است که می‌تواند زنده باشد. با غم است که امید می‌تواند شکوفه کند، مرهمی خیال کنی که هست و شاید امیدی به تکیه‌گاهی که داری. همه رفتنی‌اند؛ بی برو برگرد. چشم‌های همه‌مان عاقبت از دیدن مصیبت‌های سخت‌تر به‌تدریج خیس خواهد شد. اما فرض کنید مصیبت چنان باشد که بعد از آن دیگر قرار نباشد غمی ببینیم. یعنی نقطه‌ی صفر. یعنی تو باشی و جلوی‌ات یک دیوار به بلندی تمام عمر باقی مانده‌ات. همه‌ی کسان‌ات از دست بروند، زندگی‌ات، روح و روان‌ات، همه چیزی که داری را یک‌باره بگیرند از تو. این حالتی‌ست که معنی غم آخر را می‌رساند. ناسزا از این جمله بالاتر؟

۲- در مراسم ختم یا کفن و دفن عزیزی شرکت کرده‌اید؟ تا به‌حال شده بروی گوشه‌ای را دنج گیر بیاوری و اگر مصیبت را بتوانی تحمل کنی از دور به ماجرا و آدم‌ها توجه کنی؟ کمی که نگاه کنی می‌بینی مرگ در لحظه‌ای از آدمی شکست می‌خورد. کسانی که شیون می‌کنند، غسالی که میت را می‌شوید، کسی که گوری را آماده می‌کند، عده‌ای که فریاد شهادتین سر می‌دهند، همه زنده‌اند. همه قائل به حرکت و زمان. فرد متوفی در مراسم‌اش بازیگر اصلی است. این فرد نمی‌تواند مرده‌ای باشد که تمام و خلاص! در طول زمان، زندگان هر بار به نوعی یادی از وی می‌کنند و این نشان از حضور فردی که دیگر این‌جا نیست در زندگی زند‌گان دارد. «یاد نفرات» حداقل ریسمان میان فرد با بازماندگان‌اش است.

پ.ن. ساغر بانو غم‌دار از دست دادن عموی گرامی‌اش است و مسبب اصلی این نوشته، جملات تسلی‌گونه‌ی دوستان است برای ایشان که در فرندفید می‌خواندم.