نامه‌های سوشیانت هزارم » در سایبر
دوشنبه,۱۷ آبان, ۱۳۸۹

بالاخره فیلترینگ

بالاخره این وبلاگ نیمه‌جان هم فیلتر شد. نمونه‌ی بارز عدم تحمل حتی یک رسانه‌ی کوچک که عمده مطالب گاه به گاه‌اش کوتاه‌نوشته‌هایی ست که به درد هیچ کسی نمی‌خورد الا جان خسته‌ی نویسنده.

گویا تلاش برای در آوردن وبلاگ / سایت فیلتر شده از لیست کذایی هم بی‌فایده است. بسیار بسیار پیش از این به ناحق دچارش شدند و بانیان‌اش سعی کردند و راه به جایی نبردند که هر تلاش مضاعف دیگری را بی‌فایده می‌دانم. اسباب دست‌رسی اما برای دوست‌داران این نوشته‌ها مهیا ست. گوگل ریدر و بسیار جای دیگر است که می‌توانند میهمان فید‌های این‌جا باشند. اگر خواستید بسم الله.

آدرس فید این وبلاگ: http://blog.1saoshyant.com/?feed=rss2

یکشنبه,۴ بهمن, ۱۳۸۸

خواب‌گرد

سید جان، فیلترشدن‌ات مبارک!

سه شنبه,۳ آذر, ۱۳۸۸

بلاک در فرندفید!

وقتی کسی از جماعت مدعی ارزش [مثل ایشان +] می‌نالد که چرا در شبکه‌های اجتماعی یا جاهایی مثل فرندفید، بلاک‌شان می‌کنیم و توجیه می‌کنند این کار یعنی سانسور؛ قبل از هر چیزی ناخودآگاه پوزخند ناجوری در دل‌ام روشن و خاموش می‌شود که یعنی این‌ها چه فکری با خود می‌کنند؟! ساده‌لوحی‌شان را به رخ می‌کشند یا واقعاً می‌دانند و خودشان را به آن راه می‌زنند یا هرچه؟ یعنی ذهن این دسته توانایی تجزیه و تحلیل چرایی این ماجرای به این سادگی را ندارد واقعاً؟

یعنی آهستان و رفقا نمی‌دانند دلیل بلاک کردن‌شان توسط امثال من نتیجه‌ی توهین‌های مستقیمی‌ست که هر روز باید ببینیم و دم نزنیم تا متهم به مقابله به مثل از طرف طیف خودمان نشویم که تا چیزی می‌شود اخطارهای اخلاقی را مثل پتک بر سرمان می‌کوبند؟ یعنی نمی‌‌دانند دلیل این حذف و خاموش کردن توسط ما یکی‌اش همین فضای امنیتی‌ست که توسط رفقای ایشان در جامعه گسترده شده؟ یعنی یکی مانند من برود به یک نمایش‌گاه محقر و دست چندم مثل رسانه‌های دیجیتال بعد یکی جلوی‌ام را بگیرد: تو فلانی هستی؟ بعد که جواب بشنود: شما را به خاطر نمی‌آورم، به رفیق‌اش بگوید این هم یکی دیگر از جانورهای فرندفید و بعد راه‌شان را بگیرند و گاهی به پشت سرشان نگاه کنند که من ِ در بهت مانده را خوب تماشا کنند. یعنی حتی نمی‌توانند بفهمند که این بلاک یعنی حوصله ندارم یا هردلیلی تا حرف‌هایی را ببینم یا بخوانم یا بشنوم که روی اعصاب آدم رژه می‌روند؟ مثل این می‌ماند که تلویزیون را روشن کنی، شبکه یک: حضرت فلانی در باب مفاهیم قرآنی آن هم به غلط داد سخن داده. بزنی کانال دو: باز یک حضرتی دارد در باب نماز و روزه و شرعیات صحبت مبسوطی ایراد می‌کند. شبکه سه هم درباره‌ی نقش عبادات در سلامت روح و جسم میزگردی دارند با حضور حضرت ثالث و کارشناسی که تفاوت‌اش در قیافه با آن حضرت فقط در نداشتن عبا و عمامه است. شبکه استانی دارد آمار فعالیت‌های دینی اجرا شده در سطح استان را به افتخارات دولت مردمی اضافه می‌کند و در نهایت شبکه خبر هم همین موضوع را دارد زیرنویس می‌کند روی صحبت‌های یکی دیگر از حضرات بی‌شمار. بعد می‌بینی مطابق میل‌ات که چیزی نشان نمی‌دهد؛ همه هم یک چیز را دارند می‌گویند با پیش‌فرض‌ها و نتیجه‌گیری‌های عمدتاً اشتباه؛ توانایی دیالوگ با صفحه‌ی بی‌جان تلویزیون را هم که نداری، یعنی حرف سرش نمی‌شود تازه برنامه زنده هم باشد جرات‌اش را نداری تلفن بزنی و حرف دل‌ات را بگویی که با این همه برنامه‌ی دینی و کذا این همه فساد همه‌گیر و شایع از کجا و چرا داخل همین مرز پرگهر و در میان‌گین سنی زیر سی سال یعنی بچه‌های همین حکومت است؟ بعد راحت‌ترین کار چه می‌شود؟ خاموش نمی‌کنی تا حداقل مغزت راحت باشد و از جیب‌ات هم پول اضافی با این اوضاع حذف یارانه‌ها نرود؟

این همه گفتم و لقمه را جویدم تا شاید این دوستان دلیل‌های به این وضوح را بفهمند و هی در بوق نکنند که شما سانسورچی هستید. من تعجب‌ام بیش‌تر از این روست که مساله‌ی به این سادگی را نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند بفهمند بعد خواستار بحث‌های عمیق و دیالوگ‌های آن‌چنانی هست‌اند. شما باشید چه فکری می‌کنید؟

بله! در جامعه‌ی آرمانی من همه حق دارند حرف بزنند، اما همه هم حق دارند انتخاب کنند. با امکانات یک‌سانی که حاکمیت در اختیار همه‌ی ما گذاشته من ِ سبز تبلیغ‌ام را می‌کنم شمای غیر سبز هم همین‌طور. بعد دیگر این حق انتخاب مردم است که  دور کدامین گروه و جریان و تفکر جمع شوند. این را هم فکر می‌کردم اظهر من الشمس است برای اهل‌اش. اما کار از دو جا می‌تواند خراب باشد. یا مغلطه و سفسطه‌ی رفقا را شاهدیم یا اصلاً دید و تفکر ایشان در غیر مباحث دیکتاتورمنشانه راهی ندارد و بالاخره جایی راه به افراط و تفریط می‌برند. والله اعلم!

یکشنبه,۷ مهر, ۱۳۸۷

پنجره‌ای به آزادی

از این پس فتوبلاگ سوشیانت را با عنوان «پنجره‌ای به آزادی» در آدرس زیر می‌توانید ببینید و مرا از نظرات خود بهره‌مند کنید. باشد که هر خط و تصویری که از ما در جایی از این جهان پهناور منتشر می‌شود، روزنی باشد برای نگریستن به آزادی؛ تا این حقیقت زیبا هیچ‌گاه در لابه‌لای غبارهای تیره‌ی روزمره‌گی از خاطرات‌مان محو نشود. تا باد چنین بادا!

http://photos.1saoshyant.com

دوشنبه,۱ مهر, ۱۳۸۷

نشانی جدید

خبر کوتاه است. از این پس می‌توانید نامه‌های سوشیانت را از آدرس زیر دنبال کنید. دوستان هم زحمتی را متقبل خواهند شد برای تغییر آدرس لینک‌هایی که لطف کرده بودند.
http://blog.1saoshyant.com
پ.ن. برای مینو می‌نویسم: کرم نما و فرودآ که خانه، خانه‌ی توست.
یکشنبه,۱۹ خرداد, ۱۳۸۷

ما جماعت وبلاگ نویس

ما جماعت وبلاگ نویس آدم‌هایی هستیم که گاهی راه می‌رویم، گاهی فکر می‌کنیم (+ و +)، گاهی عاشق می‌شویم، گاهی برای فرداهای وبلاگ یا سایت‌مان نقشه می‌کشیم، گاهی از حرف‌های هم تعجب می‌کنیم، گاهی با هم مذاکره می‌کنیم، گاهی فیلتر می‌شویم، و حتی گاهی با گشت ارشاد رو-به-رو می‌شویم.
× نفرات عکس آخر [یادگاری با گشت ارشاد] از راست به چپ حضرات خوابگردگاوخونیملکوت. با عرض پوزش که عکس‌ها را همین‌جا قرار ندادم. اینترنت پرسرعت قطع است و بلاگر جان به لبم کرد برای هر آپلود و آخر هم نشد که نشد!
پ.ن. یادم رفت اضافه کنم که ما هرچه باشیم در دام عنکبوتی به‌نام اینترنت گرفتاریم. عکس خوابگرد از این www را ببینید. در ضمن به توصیه‌ی همین رفیق معلوم الحال یک عکس از اسباب طرب هم در بالا اضافه کردم باشد که رستگار شوم. راستی کسی می‌تواند حدس بزند این قوری مهربان چند بار پُر و خالی شد؟
دوشنبه,۲۴ دی, ۱۳۸۶

کسی می‌داند چرا؟!

کسی می‌داند چرا اساتید شاخص موسیقی ایرانی برای سایت‌های شخصی‌شان، کمی سلیقه به‌خرج نمی‌دهند؟ این اصل سوال من است. سایت مشکاتیان را دیدید؟ سایت دل آواز شجریان را چه طور؟ اصلاً سایت اختصاصی لطفی کجای این جهان است؟ در این میان گویا تنها گروه دستان و علیزاده هستند که سایتی درخور دارند و باقی؟ هیچ! تعجب‌ام از شجریان‌هاست که سایت دل آواز را به جای خوش آوازه‌ای مثل رادکام سپرده‌اند، اما نه سلیقه‌ای در طراحی به‌کار رفته و نه سایتی با معیارهای معمول روز را تحویل گرفته‌اند. هم‌این که سایت قابلیت اضافه کردن خبر و عکس را داشته باشد کافی‌ست؟ مشکل در چیست؟ همه‌ی این اساتید دور-و-برشان پر است از طراح و گرافیست. مشکل مالی‌ست؟ شما باور می‌کنید؟ نام حسین علیزاده را که در گوگل جستجو می‌کنید، در صفحه‌ی اول گوگل، تنها لینکی که به سایت اختصاصی وی می‌رسد بر پیشانی صفحه‌اش نوشته: Invalid access، چرا؟ ساخت یک سایت سبک، روزآمد با گرافیکی در خور، به خدا در این زمانه کار چندان صعب و مشکلی نیست. آن‌هم در این روزگار که سایت‌های شخصی چند زبانه، به نوعی شناسنامه‌ی بین‌المللی افرادی چو ایشان است. کمی به آن طرف آبی‌ها نگاه کنید. من که شرم‌ام می‌شود اساتید موسیقی‌ام را بر صفحه‌ی اینترنت چنین کج سلیقه، بی‌محتوا و پر از غلط‌های فاحش ببینم. شما چه‌طور؟
یکشنبه,۶ آبان, ۱۳۸۶

تصاویری از کتاب حمله

به‌خانه‌ی بخت رفتن حضرت فاطمه گالری هنرهای ایرانی را با هشت مجلس از کتاب «حمله‌ی حیدری» به‌روز کردم. کتاب مذکور قدمتی ۱۶۵ ساله دارد و چاپ سنگی‌ست. محتوی آن مثنوی‌ست و تماماً در وصف و نعت رسول و اهل بیت و جنگ‌های صدر اسلام. نام شاعر هم در ابتدای آن «ملا بو مانعلی کرمانی» ثبت شده. آن‌را سال‌ها پیش در دیار پدری‌مان، خوانسار، به‌معنی واقعی کلمه از زیر خاک پیدا کردم. می‌دانم بسیار به‌کار سازندگان گرافیکِ ایرانی می‌آید. امید آن دارم تا اهلش هم در به‌کار بردنش اهلیت را رعایت کنند و حق گردآورنده را محفوظ بدارند.
برای دیدن سایر تصاویر، می‌توانید به بخش آرشیو مراجعه کنید.
پ.ن. خدا پدر اینترنت را بیامرزد. فهمیدم نقاش این چاپی که من در اختیار دارم، به احتمال بسیار زیاد، از اجداد یکی از بستگان نزدیکمان است. میرزا هاشم خوانساری. توضیح بیشتر را اینجا بخوانید.
سه شنبه,۱ آبان, ۱۳۸۶

گالری هنرها و «ما و غرب»

فکر ایجاد یک نمایشگاه مجازی از هنرهای ایرانی، زمانی در ذهنم جرقه زد که مهدی جامی عزیز [صاحب سیبستان] دعوتمان کرد به گفتگوی من ایرانی با غرب. آن موقع چیزکی هم من نوشتم، اما دیدم در این میانه که همه مشغول بررسی ماجرا به نحو فلسفی هستند، منی که نه سوادی دارم و نه عرضه‌ای تا مثل بقیه حرفم را با واژه‌های پر طمطراق به گوش غرب برسانم، یک گالری هنری درست کنم از آرشیوهایی که دارم و تا کنون روی اینترنت قرار نگرفته. حالا بعد از مدت‌ها معطلی، بالاخره امروز چند تابلوی خطاطی و نقاشی از سده‌های مختلف را گرد آوردم و بر سایت قرار دادم. این نمایشگاه مجازی مسلماً ادامه‌دار خواهد بود و هر از چند گاهی با تابلوهایی بی‌نظیر به‌روز می‌شوند. تحفه‌ای هم باشد به اهلش که هم استفاده کنند و هم اگر بتوانند از این دریچه ایران را به جهانیان معرفی کنند. چیزی که من ایرانی انتظار دارم، تا غرب مرا با آن بشناسد و نه چیزی در مایه‌های احمدی نژاد و اخلاف و اسلافش. آدمیانی از جنس رنگ‌های شاد و نقش اسلیمی‌های تنیده در هم، تا به همه نشان دهیم که چقدر ظریفیم و سخت جان و پیچ در پیچ.
جمعه,۳۰ شهریور, ۱۳۸۶

مقام عظما و YouTube

دیروز سفارش طراحی یک مجله‌ی تخصصی گرفتم. صاحب کار کچلم کرد که صفحه‌ی پشت جلد حتماً باید عکس مقام عظما باشد. جستجویی کردم در گوگل که عکس‌های سایز بزرگ را پیدا کند، دوتای اولی را که می‌زدم، وسط کار با ADSL 256 صفحه بی‌خیال کامل شدن می‌شد. من هم سمج، اما نشد که نشد. اینترنت فیلتری مثل این‌که به سایت آقا هم گیر داده بود. باید نامه بنویسم ۴ تا فحش از جنس انصار بدهم به وزیر ارتباطات و مثلا فن آوری. ده دفعه‌ای که سعی کردم و نشد، برای خستگی در کردن رفتم YouTube بازی. همین که یک کمدی باز کردم دیدم به! عکس مثل فرفره شروع به دانلود شدن کرد. متعجب شدم شدید. نیاز به محرک داشت؟
پنجشنبه,۱ شهریور, ۱۳۸۶

سرانجام شکایت

زندگی دیجیتالی در ایران فاقد امنیت است! این جمله را یک وکیل زبده، وقتی که پی‌گیر شکایت از شرکت دل آواز بودم، به من گفت. نوشته بودم بعد از کنسرت‌های استاد شجریان، قصد شکایت از مجری و مسئول انفورماتیک شرکت دل آواز را دارم. جهد و تلاشی کردم، هرچند همان‌طور که فکرش می‌کردم حاصلی نداشت، اما حداقل برای منی که اصلا نمی‌دانستم شکوایه چیست، دادگاه‌های عام و خاص کدامند و… تا حدی مفید بود. گفتم «تا حدی» که بدانید بلبشویی‌ست در این آشفته بازار که اگر در همین اندازه هم از اوضاع شیر تو شیری حقوق و دعاوی، چیزی دستگیرتان شود باید شکر خدا را بجای آورید.
اوضاع به همین راحتی هم که فکر می‌کنید نیست. من در یک جمله می‌خواستم یک شکوایه تنظیم کنم که در آن از عدم توجه و عاقبت اندیشی مسئولان ذیربط در شرکت مزبور گفته باشم و فشاری بیاورم تا از ایشان یک عذرخواهی رسانه‌ای بگیرم. اما تا الان هیچ مرجعی برای این کار وجود ندارد! چرا؟ چون از طرفی مسأله مالی و طرف قرارداد یک بانک خصوصی‌ست، از طرفی شما در فرایند «خرید اینترنتی» بلیط کنسرت با مشکل مواجه بودید، و این بر می‌گردد به امور رایانه و اینترنت که هیچ کس در هیچ دادگاهی حاضر به بررسی آن نیست. اما ماجرا به همین جا هم ختم نمی‌شود. مسئول فنی سایت دل آواز درواقع پیمانکار [و نه کارمند رسمی] شرکت بوده و هیچ تعهدی درین رابطه نداشته. اگر مشکل بر سر امنیت اطلاعات و یا شرکت‌های هرمی بود کار باز راحت‌تر بود، چون گویا فعلا فقط به این شکایات رسیدگی می‌شود. خلاصه احتیاج به صرف وقت و هزینه‌ی بسیار بالایی است که از عهده‌ی من یکی بر نمی‌آمد. تا الان هم به قدر مجموع ۵ شب بلیط کنسرت با جایی نزدیک به بغل دست استاد به خرج افتاده‌ام!
اگر فرصتی دست دهد تا خود شجریان را از نزدیک ببینیم، ماحصل شکایت را به خود او هم می‌رسانم، چنانچه در خود مدت زمان کنسرت به اشاره‌ای و بعد از آن با ایمیلی به همایون که مدیرعامل شرکت است، ماجرا را مفصل توضیح دادم.
انگار تقدیر این چنین است که فاصله‌ی ما و کشورهای متمدن، در احقاق حقوق شهروندی، صدها سال باشد. اگر در این کشورها هم نیاز به وقت و هزینه هست اما حداقل امیدی به بررسی ماجرا وجود دارد، چیزی که در کشور ما از همان ابتدای کار وضعش معلوم است. پس بهتر است بنشینی و سرت به کار خودت گرم باشد و با خیال راحت نوارهای شجریان را بگذاری و زندگی کنی!
این را هم برای کسانی نوشتم که در گوشه‌ی ذهنشان خاطره‌ای از ایام برگزاری کنسرت و داغ کردن ما موجود بود و گرنه حوصله‌ی زیاد نویسی را خیلی وقت است از دست داده‌ام.
یکشنبه,۳۱ تیر, ۱۳۸۶

یادداشت‌های شهر شلوغ

۱- رفتم به بانک سامان شعبه کالج که کارت خریدی ابتیاع کنم برای کنسرت استاد. صف خرید کارت شلوغ بود. شلوغ‌تر از همیشه و متصدیان باجه هم جوان و تازه کار و الخ. ملت فهیم ما از ۲۰ سال پیش که من یادم می‌آید برای کنسرت شجریان همین بودند که امروز دیدم، بی‌صبر و پرخاشگر. بی‌اینکه امیدی داشته باشی که بفهمند هدف از خریدشان و مقصد نهائی‌شان، شنیدن صدائی‌ست از درون خود که با سر-و-صدا و قیل و قال قبل و حین و بعدش بدست نمی‌آید؛ چه آن زمان که شبی را تا صبح پشت درب‌های تالار وحدت کشیک می‌کشیدیم و چه امروز که خرید را منوط به اینترنت کرده‌اند. با خود لختی اندیشیدم همین کسان‌اند که در وقت کنسرت هم زنگ موبایل‌هاشان لحظه‌ی آرام نمی‌گیرد.
۲- من برای دیدار اولم با سیمین عزیز که آخرین نیز بود، چیزی نوشته بودم که بدهم دستش و بی‌اینکه حرف بزنم فقط شنوای سخن او باشم با این مضمون که وقتی «سنگی بر گوری» را از کارتن‌های خاک گرفته‌ی دائی‌ام دزدیدم نمی‌فهمیدم که اسپرم و تخمک چیست و فقط فهمیدم که بچه‌ای در کار نیست که مهم نبوده و نیست. حالا بیا و برای ما مادری کن و … که خندید و … آن زمان هم بچه بودم و هنوز نیز. می‌دانم از دوست عزیزی چندباری سراغی گرفته بود و حالی از دور پرسیده بود و باز نرفتم که معذور بودم [معذور بودم؟ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!] و حالا مثل سگ پشیمان.
شاید بشود رفت به بیمارستان پارس برای دیدن این همه لوله و دم و دستگاه عجیب و پارچه‌های سپید و آبی که در بین‌شان محصور مانده. با اشکی که نه. باید لعنت را دم به دم بر خودم بفرستم. یعنی دیگر معذور نیستم!؟
یک توجه: شاید بسیاری نمی‌دانند همین آزادی نیم‌بندی که در این حکومت به فرمان آیت‌الله صادر شد از موسیقی و ادبیات؛ یک سرش مدیون همین زن به خواب رفته است که در همان اوان استقرار حکومت با گروهی از اهل هنر به دیدار وی شتافتند تا جلوی بسیاری از خرابی‌ها را بگیرند که گرفتند. کسانی چون او و حشمت سنجری و ….
دوشنبه,۲۸ خرداد, ۱۳۸۶

از روزگاران

ساعت ۷٫۳۰ صبح. برای بار دوم دارم می‌نویسم. چرا؟ خوب کافی‌ست بقیه مطلب را بخوانید، می‌فهمید.
مصمم شدم که بنویسم. برای این کار ابتدا تمامی مسئولین لشگری و کشوری متولی اینترنت را به همراه جماعت نسوان سببی و نسبی‌شان در خاطرم می‌گذرانم و در ذهن‌ام مشغول ترتیب اثر دادن به ایشان می‌شوم بعدش که ازین عمل شنیع خلاص شدم، لعنتی هم به جد و آبادشان چاشنی ماجرا می‌کنم. این از مرحله‌ی اول. باشد که از آدمیان شوند.
بار اول که نوشتم، حین Publish اینترنت قطع شد. Blogger هم حاضر نشد نوشته را پس بدهد.
در مرحله‌ی دوم باید هر چه را یک ساعتِ پیش نوشتم را به خاطر بیاورم و بازنویسی کنم. با خودم هم عهد کردم که تا این نوشته را منتشر نکنم، درس را شروع نکنم.
ساعت ۶ صبح بعد از ۲ساعت درس خواندن، اینترنت هوشمند دقیقه‌ای ۵ تومان را چاق کردم. مثل سیگار که مقدمات دارد. با کلی فس فس فس و … غژ غژ و ور ور وارد می‌شود. ۱ دقیقه‌ای اول که تا IP را نشناسد و یک دور در سیستم‌ات نگردد بی خیال عدم داد-و-ستد اطلاعات نمی‌شود. بعدش می‌آیم با کلی بدبختی و سرعت مزخرف از Blogger اجازه می‌گیرم که جان مادرت بگذار می‌خواهم ببینم خلق‌الله نظر داده‌اند یا نه که خوش‌بختانه یا بدبختانه کسی چیزی ننوشته. می‌روم بالاترین را نگاهی بی‌اندازم که بعله، فیلترچی‌ها .info را هم به ملکوت اعلا فرستادند. فکر می‌کنم که در مغز این جماعت فیلترچی چه می‌گذرد که مثلا بالاترین را فیلتر می‌کنند و مزخرفات و چرندیات احمدی نژاد که این همه باعث بدبختی در سطح جهانی برای مملکت می‌شود را خودشان منتشر می‌کنند. قاعدتا به نتیجه‌ای هم نمی‌رسم. ۴تا Tab باز می‌کنم از ۴تا لینک که ۴تا [به خدا فقط ۴تا] عکس را ببینم. از بس سرعت بالاست صفحات همه هنگ می‌کنند. ۳دفعه، ۴دفعه، ۵ دفعه Refresh می‌کنم. باز نمی‌کند یا وسط کار، عکس، مثل توپ، یکهو بادش خالی می‌شود و جانش در می‌رود. یک دفعه دیگر اساسی Refresh می‌کنم و می‌روم ۲ طبقه پائین‌تر. آرام و یواش که کسی بیدار نشود. آب در کتری می‌ریزم و کلیدش را می‌زنم تا به جوش بیاید. صبر نمی‌کنم. می‌پرم بالا. در ذهنم هم هی دارم کانتر می‌اندازم که دقیقه‌ای ۵تومان الکی نیست‌ها…. خیر.عکس‌ها همه مثل میوه‌ای کال ِ خشک شده نگاهم می‌کنند. عصبانی می‌شوم. در لپ‌تاپ را محکم می‌بندم و این بود نیم ساعت جان کندن من در این فضای مجازی و ۱۵۰ تومان از جیب دادن.
-
به ADSL 256 عادت کرده بودم. به خاطر این‌که شرکت هزینه‌ی شارژ را دیگر دستی قبول نمی‌کند و باید واریز کنیم [حتما دزدی‌ شده دیگر] و چون بنده برایم سخت‌ترین کار ممکن رفتن به بانک و سر-و-کله زدن با اهل بانک است که مثلا چندرغاز را بخواهیم واریز کنیم، نرفتم، تا مخابرات برایم بلکل ADSL را از بیخ کند. حالا باید بروم باز فیش آخرین پرداخت ببرم و کپی شناسنامه و این فلاکت‌ها. می‌روی برای واریز پول، ۲ساعت با گیجی و منگی به در-و-دیوار نگاه می‌کنی که باجه‌ی صندوق را بیابی. یک باجه از همه شلوغ‌تر است. قاعدتا باید خودش باشد. می‌روی با التماس از این و آن می‌پرسی که صندوق همین است. بله خودش است. مرحله‌ی بعدی عملیات محیرالعقول دریافت فیش نقدی‌ست. می‌روی لای مردم تا فیش را بتوانی بعد از کلی خواهش و تمنا از مسئول باجه بگیری که اصلا سرش را بلند نمی‌کند که ببیند تو چه می‌خواهی. فیش را گرفتی؟ هول هولکی پرش می‌کنی که جایت در صف به غارت نرود که آخر سر هم می‌رود و بجای دست به یقه شدن با خلق‌الله و فحش‌کاری، ترجیح می‌دهی بروی ته صف. نیم‌ساعت-یک‌ساعت در صفی نوبتت می‌رسد. دنیا برایت رنگ دیگری می‌گیرد. فیش و پول را می‌گذاری جلوی متصدی. با قر-و-قنبیل(؟) سرشان را بلند می‌کنند. نگاه عاقل اندر سفیه می‌اندازد و می‌گوید می‌خواهی واریز کنی؟ می‌گویم: آره دیگه. از خودتون فیش گرفتم. می‌گوید: واریز، باجه‌ی دوم….
جمعه,۲۸ اردیبهشت, ۱۳۸۶

پرونده‌ی ما و غرب

مدتی‌ست که دارم برای پرونده‌ی ما و غربِ آقا مهدی جامی، پرونده سازی می‌کنم. البته با زبان تصویر این بار. تا کنون حدود ۳۰تائی نقاشی ایرانی از قرون ماضی و تعداد کثیری از هنر خطاطی ایرانی را گردآوری کردم تا در مجموعه‌ای، کتابچه‌ای یا وب‌سایتی بگنجانم تا به ضمیمه‌ی نامه‌هائی که برای نادیده دوستی که آن‌طرف آب‌ها در مغرب زمین نشسته و می‌خواهد نگاه‌ها را بازخوانی کند، می‌نویسم؛ بفرستم. نمی‌دانم مطابق نظر صاحب سیبستان خواهد بود یا نه. اما وقتی ایده‌ای در گستره‌ی اینترنت مطرح شد، باید منتظر بازخوردهای متفاوت نیز بود. شاید هم زیاد دور از ذهن نمی‌نمود.
فعلا هم این قطعه تصویر «گذر کردن سیاوش از آتش» را داشته باشید که به مناسبت روز حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگ منتشرش کردم. تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.

گذر کردن سیاوش از آتش