نامه‌های سوشیانت هزارم » از روزگار
یکشنبه,۵ تیر, ۱۳۹۰

از آیات اشراقی

وَالسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى صابر…

 

سه شنبه,۱۰ خرداد, ۱۳۹۰

دعایش مستجاب شد…

ای خدای بزرگ، ای تغییر دهنده قلب‌ها و فکرها، یا حال و روز ما را دگرگون کن یا مرگ مرا برسان.
رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ وَلِیًّا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنکَ نَصِیرًا (نساء، ۷۵)

عزت الله سحابی
۲۱ فروردین  ۱۳۸۹ (+)

پ.ن. دعایش مستجاب شد و از قریه‌ی ظالمان خارج… امروز ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ است.

یکشنبه,۲۱ فروردین, ۱۳۹۰

کلاس‌های فرهنگی هنری موسسه کارنامه

موسسه‌ی فرهنگی، هنری کارنامه را بسیاری به اعتبار نگار اسکندرفر و زنده‌یاد هوشنگ گلشیری خوب می‌شناسند. کلاس‌های این موسسه را نام‌های برجسته‌ای اداره می‌کنند که افتخار حضور پای درس‌شان و آموختن نکته‌ها از زبان‌شان بدون شک می‌تواند برای بسیاری راه‌گشا باشد. دوره‌ی جدید این کلاس‌ها به شرح زیر و توسط افرادی که نام‌شان می‌آید برگزار می‌شود:

 

هنر و ادبیات:

  • تحلیل نقاشی مدرن – آیدین آغداشلو
  • نظریه انتقادی – بابک احمدی
  • فیلم‌نامه‌نویسی – ناصر تقوایی
  • نگاه روان‌شناختی به هنر و ادبیات – دکتر محمد صنعتی
  • اقتباس ادبی و سینما – محمدعلی سجادی
  • کارگاه شعر – حافظ موسوی
  • نمایش‌نامه‌نویسی – دکتر حمید امجد
  • داستان‌‌نویسی – حسین آبکنار
  • داستان‌نویسی – شیوا ارسطویی
  • عکاسی – دکتر محمدرضا شریف‌زاده
  • عکاسی – محمد غفوری

سینما:

  • کارگاه فیلم‌سازی – عباس کیارستمی
  • فیلم‌نامه‌نویسی – ناصر تقوایی
  • سینما (از ایده تا اجرا) – اصغر فرهادی
  • تاریخ سینمای ایران – دکتر امید روحانی
  • سینمای مستند – شادمهر راستین
  • تحلیل و درک فیلم – امیر پوریا
  • اصول و مبانی کارگردانی کلاسیک – شهرام مکری
  • سیر بداهه تا اجرا (بازیگری) – هدایت هاشمی
  • کارگاه بازیگری – پیام دهکردی
  • کارگاه بازیگری – رضا بهبودی

نشانی: میدان تجریش، خیابان شهید ملکی (سعدآباد)، خیابان شهید افراز، کوچه انوش، پلاک ۵
تلفن: ۸۰-۲۲۷۴۵۱۷۷ / ۲۲۲۷۳۹۱۸ / ۲۲۲۷۳۹۱۷ (۰۲۱)

جمعه,۱۹ فروردین, ۱۳۹۰

آتش فراق

برای محمدرضا جلایی‌پور، فاطمه شمس، عماد بهاور، مریم شفیعی و دیگر دوستانی که دست پرجفای سیاست ولایت سیاه دروغ و دغل به‌دور از یارشان نگاه‌شان داشته. تا کی اشک‌های پیدا و پنهان چشم‌های معصوم و مظلوم‌شان دادشان بستاند که تک تک ابیات این تصنیف و ضربی پایانی را با چشم سر و دل در صورت‌های دوستان‌ام دیده‌ام.

پ.ن. ناگفته پیدا ست که صدای حضرت استاد است؛ بدون ساز، ساخته‌ی مرحوم شیدا در مایه‌ی دشتی و از آرشیو خصوصی.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

 

پنجشنبه,۱۱ فروردین, ۱۳۹۰

صبر و دعا و … اشک

میرحسین را که از حصر خانگی با مشایعت جماعت نامحرمانِ حربی برای وداع آخر بر بالین پدر آورده بودند، بر لب ذکر صبر داشت. گفته بود دعا کنید. بعد پارچه را لابد کنار زده بود و بوسیده بود پیشانی خسته‌ی پدر را. صبر و دعا را بشنوید که سخت زبان حال است:


پ.ن. دوستی در گودرش چنین نوشته بود: وَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا یعنی صبر کن ما تو را رها نکرده‌ایم.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

یکشنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۸۹

دعای تحویل و تحول با صدای استاد

ایام می‌آیند و گریزی از آن نیست. دعای تحویل سال را با صدای حضرت شجریان بشنوید:


باشد تا در ایامی که می‌آیند فراز پایانی دعا در حق‌مان مستجاب شود.

شنبه,۲۸ اسفند, ۱۳۸۹

داستان سالی که ۳۶۵ روز نبود!

برای من سالی که به گفته‌ی دیگران گذشته است، دوازده ماه نداشت. امتداد خرداد سال هشتاد و هشت بود و احتمالاً ادامه‌دارتر از این حرف‌ها ست. پیوستگی و انسجام هول و هراس و درد و مرگ و زندان‌اش بی‌نظیر بود. گاهی البته به لبخند یار از بند رسته‌ای در پیوستگی بی‌امان چرخه‌ی بازتولید غم وقفه‌ای حاصل می‌شد اما هر که رسته بود را اگر باز به حبس فرا نمی‌خواندند، افراد دیگر جای‌گزین‌های حتمی بودند. روزهایی داشت که در تاریخ جدید ایرانی جماعت مشخص کرد اوضاع از آن‌چه فکرش را می‌کردیم هم می‌شود که بدتر شود. این است که دلم نمی‌خواهد بنویسم و مصیبت‌ها را پشت سر هم بیاورم تا بعدش به سبک برخی رفقای قدیم، کم کم احساس پدر-مادر بودن برای جنبش سبز هم به دلم بی‌افتد و آب ببندم به شکم تحلیل‌های آب‌دوغ-خیاری که سر و تهش را که جمع کنی دو خط هم نمی‌شود. یعنی مصیبت را که زندگی کنی دیگر وقت نمی‌کنی بنشینی بر درد، رساله‌ی شرح اغراض بنویسی. [گاهی فکر می‌کنم: عمده مشکل همان برخی حضرات مفسر این است که حالشان خوب نیست. یعنی کتک نخورده‌اند، حال‌شان جا بیاید که هیچ، مثلاً ترس وافر از انتشار یک نظر محترمانه پای همان تحلیل‌های آبکی‌شان گاهی تا دم انتحار سایبری و شاید حقیقی هم می‌بردشان. چنین مفسرین و  تئوریسین‌های گوگولی-مگولی و نازی داریم!] اگر یادم بماند روزی در مورد این «تحلیل-مُردگان» بیش‌تر خواهم نوشت.

داشتم می‌گفتم که سال من ۳۶۵ روز نداشت. برای خودم وقتی می‌خواستم مثلاً بنویسم ۱۳۸۹/۳/۲۵ می‌نوشتم ۲/۱۳۸۸/۳/۲۵ این‌جوری تاریخ در سال هشتاد و هشت تکثیر می‌شد و زندانی که حقیقتاً بود اما دیده نمی‌شد را برای خودم ملموس‌‌تر می‌ساختم. زندانی که محمدرضا را بیرون از اوین به بند کشیده بود تا فاطمه‌اش…. زندانی که سمیه و الپر و خوابگرد و مسیح و مهدی جامی و هزاران دوست را با هم در خود داشت. من، در روزهایی که سیاهی شب در برابرش لنگ می‌انداخت، دردهای زایدالوصفی را گاه در خودم نهادینه کردم به ضرب و زور و سیلی زیر دوش آب سرد، گاه فریادشان زدم. نمی‌شد همیشه خفه شد. سازش‌کار نبودم.
-
روزهایی که در پیش است کُردی خواهم آموخت. زبانی بی‌نهایت عرفانی است. زبانی ست حاصل سوختن جماعتی عاشق. بعدش لری که گویش مادری‌ام یعنی خوانساری با آن پیوندی عمیق دارد. هر دو باستانی‌اند و مقدمه‌ای بر ادبیات شیدایی و مردانگی. عاشق ایرانی بی فهم این دو گویی جایی از حرف زدن‌اش با معشوق الکن می‌شود.
-
برای روزهایی که در پیش است بشنوید:


-
روزهایی که در پیش است باید پایان‌نامه‌ام را تمام کنم. پایان‌نامه‌ای با موضوع مانویت و آگوستینوس قدیس که پیش از این نام‌های دیگر داشت. بعدش، روزهایی که در پیش است باید بروم. راهی که سال‌ها ست در ایران می‌روم به این‌جا ختم شده که این‌بار از ایران بروم. حقیقتاً کجایش برایم مهم نیست. جایی باشد که کمی هوا باشد و اندکی خدا تا بشود باهم قدم بزنیم و نگران ریه‌هایمان نباشیم.

سه شنبه,۲۷ مهر, ۱۳۸۹

طریق دایره‌وار

جای اختصاصی‌ای هست در صحن عتیق رضوی یا همان صحن «سقاخانه اسماعیل طلا» که اسمش را گذاشته‌ام «سرِ قرار». رفقای نزدیک و مینو که باهم مشرف شدیم می‌دانند کجاست. هم نزدیک به محل دفن یکی از اولیا ست و هم منظره‌ی بدیعی از حرم و گنبد و بارگاه جلوی روی‌ات است. سیر من در زیارت از این نقطه شروع می‌شود و باز به همان نقطه ختم می‌شود. مسیر دایره واری درست مثل عقربه‌های ساعت طی می‌شود. همیشه و قبل از تشرف اصلی ۳ نفر دیگر را هم در مسیر صحن‌ها زیارت می‌کنم. طی طریق دایره‌وار و خوبی ست و البته سخت اختصاصی و شاید شبیه آن قوس صعود و نزول همیشگی.
چهارشنبه,۳۱ شهریور, ۱۳۸۹

شعور شناخت شجریان

اول مهرماه سال ۱۳۵۸ درست در روز تولد استاد محمدرضا شجریان اجرایی در شور و ابوعطا با همراهی استاد حسن کسایی در منزل استاد محمد موسوی صورت می‌پذیرد که در نهایت صلابت و شیرینی است و خواهید شنید. انتهای این کار نیز چنان‌چه مرسوم اکثر اجراهای خصوصی استاد است، به صحبت‌هایی ختم می‌شود که مبنی بر معرفی حضار و مکان و تاریخ اجرا ست و در این یکی به مطایبه و طنز هم کشیده می‌شود که بخشی از آن جنبه‌ای سخت خصوصی و خانوادگی دارد و لذا مجبورم کرد تا چند ثانیه‌ای را حذف کنم. اما اهم  اوضاع و احوال موسیقی آن روزگار و پیش از آن و حرف‌هایی که در خصوص استاد شجریان از زبان خداوندگار نی می‌‌شنوید هنوز تر و تازه است که قدر زر، زرگر شناسد – قدر گوهر، گوهری. متاسفانه نوار این کار  از نوع ۶۰ دقیقه‌ای بوده و قسمت‌هایی از صحبت استاد کسایی در انتها ضبط نمی‌شود. توصیه می‌کنم با دقت به همین اندکی که هست گوش جان بسپارید که نکته‌ها دارد.

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به می‌خانه و خوش بنشینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک‌دلی بگزینم
بر دلم گرد ستم​ها ست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که تو می​بینی و کمتر زینم

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

یکشنبه,۷ شهریور, ۱۳۸۹

ربنای رپ!

آقاشون فرموده:

تفاقا نسل من اصلا خاطره خوبی از ربنای این مثلا استاد ندارد. یعنی کل روز را در اولین سنین بلوغ روزه گرفته ای و نشسته ای سر سفره افطار و این ربنا مگر تمام می شود! حالا کش نده، کی کش بده. اساسی روی مخ بود. جوانان را نه از دین که لااقل از روزه زده می کرد. بد ساعتی پخش می شد. خیلی بی موقع بود. البته ربنا دقایق روزه داری ما را بیشتر نمی کرد اما تلقین بدی بود. سختی کل روز یک طرف، این ربنای طولانی یک طرف.

کاری به اون دلیل اصلی جفنگی که گفته ندارم، که همه از سر سوزش بیش از حده؛ پیشنهادم به صدا و سیماشون اینه: برای این که امثال ایشون در نوجوانی عقده‌ای نشوند تا بعداً در بزرگ‌سالی به ماله کشی و سایر چیزکشی‌هایی که این روزها از بالا تا پایینشون دارند می‌کشند بی‌افتند، یک ربنای رپ  با سرعت بالا را هم بدهند قاطی این سَمبلی‌های یه بار مصرفی که تولید می‌کنند، یا افتخاری می‌خواند، درست کنند. حداقل وجدانشون راحت بشه یه کاری هم برای نسل جوون و نوجوون کردند که دین و ایمانشون به‌خاطر ربنای کش‌دار شجریان در معرض خطر واقع شده.

پ.ن. کلاً اسباب خنده‌اند این جماعت.

یکشنبه,۲۴ مرداد, ۱۳۸۹

دوره‌ی رهایی فرا می‌رسد

این دو تصنیف جاودانه را با صدای صدیق تعریف بشنوید. اولی که «فریاد» نام دارد و شعرش از حضرت اجل سعدی ست، آن‌طور که از شعرش پیدا ست حال و هوای دوری از یار در آن هویدا ست. دومی اما با شعری از فریدون مشیری عزیز همه سخن از وصل و زمان رسیدن و رهایی ست. هر دوی این آواها با این روزگار سنخیتی تام دارند. بسیاری از دوستانم در بند حکومت ظلم گرفتارند و عزیزی در فراق‌شان نالان اما چیزی که بدیهی ست مژده‌ی آزادی ست که دیر یا زود فرا می‌رسد.

پنجشنبه,۲۱ مرداد, ۱۳۸۹

رمضانِ شبه جمعه

این ماه رمضان و دل خونی که ما داریم و این اوضاع و احوال، برایم هر روزش، بعد از ظهر جمعه‌ای ست. باید بچشی تا بفهمی این انتظاری که می‌گویند از موت شدیدتر است چیست.

شنبه,۲ مرداد, ۱۳۸۹

آن‌ها می‌ترسند!

آن‌ها از کسانی که در تنگ سلول‌های داغ نیمه‌شب‌های تابستان بلند می‌شوند و نماز شب می‌خوانند می‌ترسند. آن‌ها از کسانی که دل‌شان بعد از چند ساعت مداوم بازجویی پس دادن، قرآن می‌خواهد می‌ترسند. آن‌ها از کسانی که در لای به لای هر جمله‌ی دروغی که اولیای حکومتی می‌گویند، قرینه‌ی ضدّش از نهج البلاغه‌ی امیر در ذهن‌شان می‌جنبد می‌ترسند. آن‌ها از صحیفه‌ی سجادیه خوان‌ها می‌ترسند. کدام حکومت جائری را پس از ظهور اسلام دیدید که از مردمانی چنین نترسد؟ حکومت از زندانیانی می‌ترسد که از ابتدای شب تا اذان صبح بازجویی پس داده‌اند و موقع نماز به بازجویش تذکر می‌دهد که مبادا دوگانه‌شان قضا شود. امویان و عباسیان و صد حکومت مانند ایشان که همگی‌شان نیز داعیه‌ی ولایت امر از جانب نبی (ص) بر تمامی مسلمین جهان داشتند، در زمان خود موی دماغ خویش را نخبه‌هایی از جنس حجر ابن عدی و ابن سکیت می‌دانستند که حاضر نشده بودند همچو چارپایان صمٌ بکم و با اندک تشری در برابر ولایت حاکمان و فقهای حکومتی وقت سر فرو بیاورند. این است که مدعیان دروغین ولایت صدای نکره‌شان را به‌نام خدا و دین بلند می‌کنند که ساده‌لوحان فکر کنند همه‌ی دین همین است ولاغیر.

آن‌ها از علمای غیر حکومتی واهمه دارند. آن‌ها از نخبگان جوان ترس دارند. آن‌ها به همین دلیل است که علوم انسانی را بلای جان‌شان می‌پندارند. نه که از دیگر علوم نترسند! نه! آن‌ها از هر چه عقل و درایت آدمی را تحریک کند می‌ترسند. نمی‌بینی به کنسرت موسیقی عرفانی هم رحم نمی‌کنند؟ هنر روح می‌دمد به کالبد آدمی و باعث و بانی تعقل می‌شود. آن‌هایی که اصل دین را تعطیل کردند و از آن خرافه‌هایش را گستراندند، شکی نیست که از اندیشه و هر آن‌چه به آن بی‌انجامد بیش‌تر هراس‌ناک‌اند.

چنین حاکمانی محکومان ابدی‌اند به شکست. در تمامی طول تاریخ چنین بوده و ایشان می‌دانند و از این امر سخت ترسیده‌اند ولی چاره‌ای نمی‌توانند اندیشید. گرگان و سگان هاری که پروراندند را چه کنند؟ مارهایی که بر دوشان تنیده چه کنند؟ آن‌ها که گرسنه‌ی عقول آدمیان هستند وگرنه به صاحبان خویش رحم نمی‌کنند که از رگ گردن به ایشان نزدیک‌ترند. این‌ها ترسیده‌اند چرا که تمام پل‌های پشت سرشان را خراب کردند در توهم خود حق بینی. فکر می‌کردند تمام است، و تمام حقیقت نزد ایشان است. مانند هر دیکتاتور ابله دیگری خود را بر جای‌گاه منزهی می‌نشاندند که هر که در مخیله‌اش نیز شکی بر آن می‌برد محکوم به فنا بود. حالا فهمیده‌اند که کسانی هستند که می‌اندیشند، پس ترسیده‌اند. حالا دیده‌اند که کسانی در بی‌دادگاه‌های خودشان حرف‌های غیورانه می‌زنند. دم از علی و عدالت علوی می‌زنند، در رگ‌های‌شان خون حسین و زینب جریان دارد و زیر بار هر خفتی نمی‌روند، پس هراس برشان داشته. نمی‌شود نترسید! عمری سعی کردند علی و حسین و زینب و صادق دروغین بپرورند و به‌خورد عوام‌الناس بدهند، اسلام ریاکارانه تحویل مردم بدهند، خدای وارونه بسازند و امر به پرستش خرافه کنند، حالا کسی را می‌بینند که دلش نمی‌خواد زیر این همه تعفنی که روی هم تل‌انبار می‌کنند بماند و بپوسد، لذا می‌ترسند. یکی را که تبر برداشته و بت‌های دروغین‌شان را می‌شکند برایشان خطرساز است. دشمن دشمن گفتنشان را نمی‌بینید؟ تمام این سال‌ها مردمان را از دشمنی کسانی ترساندند که پیش رذالت‌های خودشان و ضدیت‌شان با منافع ملی این مردم هیچ‌اند.

حقارت‌هایشان را ببینید. ترس‌شان را ببینید. این‌قدر بدبختی را در چشمان چه کسانی می‌توانستید ببینید؟ خوب تماشای‌شان کنید. از دخترکان و کودکان نیز واهمه دارند. کافی‌ست شاهد قتل مظلومی به دست یکی از عمله‌های حکومت ظلمه‌شان باشی. می‌ترسند. به زندان می‌برند تا شاید صداها بخوابد. نمی‌فهمند که خون مظلوم می‌جوشد و دامن‌شان را می‌گیرد. هنوز نفهمیده‌اند یا فهمیده‌اند و همان که گفتم! مارهایی که رویاندند بر دوش‌های‌شان امان و قرارشان را بریده‌اند.

امروز به وضوح بیش‌تری درک می‌کنم آن‌چه معصوم (ع) فرمود: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

سه شنبه,۲۹ تیر, ۱۳۸۹

برای دل‌های داغ‌دار

مرد را دردی اگر باشد خوش است…

 

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن یا دیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×



« صفحه بعد صفحه قبل»