نامه‌های سوشیانت هزارم » از اندوه گفتن
پنجشنبه,۱۱ خرداد, ۱۳۹۱

هر لاله‌ای که از دل این خاک‌دان دمید…

آذر نیست که یادشان کردم اما خرداد که هست. این خرداد لعنتی. یک سالی از مرگ – شهادت سحابی‌ها می‌گذرد و چند روز دیگر داغ ماتم هدی صابر هم یک‌ساله می‌شود. اما زخم کهنه‌ای ست نشسته بر دل که کافی ست اندکی یادش کنی تا سر باز کند و خونی بجهد که گویا الی الابد جوشان است. هنوز سوگ‌دار داریوش و پروانه فروهرم.

عکسی می‌گذارم از ایشان که شاید ندیده باشید. غیر از دو شهید – سوژه‌ی اصلی، مجسمه‌ای قدیمی و مربوط به دوران مبارزات پیش از انقلاب ۵۷ را می‌بینید که خون‌آلود است و شیار و شیار. نام‌اش «شکنجه» است و یادآور پوستی شلاق خورده و خونین. داستان‌ها دارد این مجسمه…. روان تمام آزادگان این خاک در آرامش.


پ.ن. عکس‌هایی از داریوش و پروانه (+)

سه شنبه,۲۶ اردیبهشت, ۱۳۹۱

سر کوهِ بلند…

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبر داد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد

سر کوه بلند ابر است و باران
زمین غرق گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران

سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا، غمگین نشسته
شکست دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته

سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره یا گریزان

سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی

سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
که هستی سایه‌ی ابر است، دریاب

سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم

[مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه]

چهارشنبه,۲ آذر, ۱۳۹۰

قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّی آیَةً

چهارشنبه,۱۸ آبان, ۱۳۹۰

یوسف گم‌گشته….

- من: نمی‌خوای بیای عماد؟
- حافظ: یوسف گم‌گشته باز آید…
- من: لامصب! مگه می‌شه غم نخورد؟
- حافظ: …

پ.ن. کم‌تر شنیده شده‌ای از استاد را به گوش جان بشنوید در بیات زند (ترک). فایل موسیقی را اندکی پالایش و ویرایش کردم به چند دلیل. در ضمن به نظر شما لازم است هم‌چنان بگویم که برای دعوت دیگران به شنیدن آثاری که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید یا خیر؟

سه شنبه,۱۶ فروردین, ۱۳۹۰

تراژدی آفرینش

تو داستان آفرینش همه تراژدی می‌زنن. آدم نمی‌دونه دلش واسه کی بسوزه. خدا؟ آدم؟ حوا؟ شیطان؟ فرشته‌های احمق؟
من دلم خیلی می‌گیره وقتی داستان رو می‌خونم.

پنجشنبه,۱۱ فروردین, ۱۳۹۰

صبر و دعا و … اشک

میرحسین را که از حصر خانگی با مشایعت جماعت نامحرمانِ حربی برای وداع آخر بر بالین پدر آورده بودند، بر لب ذکر صبر داشت. گفته بود دعا کنید. بعد پارچه را لابد کنار زده بود و بوسیده بود پیشانی خسته‌ی پدر را. صبر و دعا را بشنوید که سخت زبان حال است:


پ.ن. دوستی در گودرش چنین نوشته بود: وَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا یعنی صبر کن ما تو را رها نکرده‌ایم.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

پنجشنبه,۲۱ مرداد, ۱۳۸۹

رمضانِ شبه جمعه

این ماه رمضان و دل خونی که ما داریم و این اوضاع و احوال، برایم هر روزش، بعد از ظهر جمعه‌ای ست. باید بچشی تا بفهمی این انتظاری که می‌گویند از موت شدیدتر است چیست.

جمعه,۸ مرداد, ۱۳۸۹

سند زیارت عاشورا

دیدم خیلی داری تلاش می‌کنی بفهمی زیارت عاشورا سند معتبر و این آخوندبازی‌های مرسوم را دارد یا نه، گفتم یک ساعت پای حرف دل مادران فرزند شهید شده‌ی این روزگار بنشینی، سند زیارت عاشورا را هم خود به خود کشف می‌کنی. همین!

سه شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۹

رقص زار…

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ  یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّار.ِ

بعضی از ادعیه هستند که زبان‌اش و معانی نهفته در آن تو را از هر شک و تردیدی راحت می‌کند که از لسان خاصی یا ضمیر زلالی یا روح بلندی صادر شده‌اند. این دعای ماه رجب را می‌خوانم و وقتی می‌رسم به وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ … نمی‌دانم!

فقط یک چیزی… اَللّهُمَ فَکّ کُلّ أسیر. همین!

شنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۸۹

حوالی ۴ بعد از ظهر آن روز

الان ساعت حوالی ۴ بعد از ظهر است. روز‌های من تازه از این ساعت شروع می‌شوند.

یک سال گذشت اما خاطره‌ی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ زنده‌ترین یادمان تمام زندگی‌ام شد. مینو می‌داند که من در ثبت ذهنی جزئیات یک ماجرا تبحر ندارم اما این روز گویی دقیقه دقیقه‌اش را به مدد کابوس‌هایی که این یک‌سال گاه و بی‌گاه سراغی از من می‌گرفتند در جانم حک کردند. یک سال گذشت و اگر تنها بهره‌ای که باید می‌بردیم همین رسوایی حکومت داعیه‌دار دین به دست خود باشد کافی‌مان است. این خون‌ها که ریخته شد، این بگیر و ببندها و خفقان‌ها که تنه و طعنه به امویان و عباسیان زدند، همین که کار را از هزینه کردند از دین گذراندند و اظهر من الشمس بنای به دروغ‌های شاخ‌دار و وقاحت گذاشتند، همین کفایت می‌کند برای ما که روند استیصال و فروپاشی این کاخ سیاه را به چشم ببینیم و به گوش بشنویم و شاد باشیم که این سنت الهی ست و تغییر ناپذیر. سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا (الفتح / ۲۳)

نمی‌دانم یادتان هست یا نه…. دو-سه روز مانده به ۲۲ خرداد هوا تلاطم داشت. هوا ابری می‌شد بی باران. آسمان تیره و تار می‌شد. خورشید می‌رفت. طوفان بود با گرد و غبار غلیظ. این‌ها من را دل‌نگران کرده بود از قبل از کودتا. هی نگران به آسمان ابری و سیاه قیطریه نگاه می‌کردم و زیر لب شعر می‌خواندم یا ذکری تا شاید کمی آرام شوم. هی قدم می‌زدم و پریشان می‌شدم. هی به دوستانم نگاه می‌کردم و به لبخندهای‌شان و امیدی که در چشم‌هایشان بود و دلواپس می‌شدم….

آن روز اما رسید. با مینو صبح اول وقت راهی حسینیه ارشاد شدیم برای رای دادن. شلوغ بود و شلوغ‌تر هم می‌شد. همه آمده بودند. رای را دادیم و سریع به ستاد قیطره برگشتم برای کمک در قسمت پویش موج سوم. از ده روز قبل‌اش بچه‌های پویش در اوج فعالیت بودند، همه خسته از برنامه‌های فشرده‌ی تبلیغی اما امیدوار تا این روز نتیجه‌ی کار نهایی را ببینند. مثل دوی استقامت. کسی کم نمی‌گذاشت. کسی به حال خودش نبود. همه از جان مایه می‌گذاشتند.

آن روز قرار بود هنرمندان بیایند در استدیوی موج سوم (جایی که در جریان دادگاه‌های نمایشی به دروغ استدیوی تهیه‌ی خبر برای بی بی سی خوانده شد) جلوی دوربین از رای‌شان بگویند و حس و حال‌شان. قرار بود تا تمام ۲۴ ساعت را به صورت زنده اطلاع‌رسانی کنیم. قرار بود هنرمندان پارچه‌ی سبزی که متبرک به ضریح و به نام حضرت ثامن الحجج بود را امضا کنند برای تقدیم به مهندس موسوی. همه از صبح آمده بودند و جایی نمی‌رفتند. ستاد و خصوصاً طبقات پویش مملو بود از اهل هنر و معرفت.

ساعت اندکی مانده بود به چهار عصر که گویی چیزی در ساختمان ستاد ترکید. لباس شخصی‌ها بی حکم رسمی اما گویا به فرمان شخص قاضی مرتضوی درست در روز انتخابات به ستاد حمله کردند (+). از پایین ساختمان می‌زدند و بالا می‌آمدند به هوای استدیو یا پویش. اولین کتک‌های جنبش سبز را بچه‌های پویش و ستاد قیطریه خوردند. اولین گاز اشک‌آور و گاز فلفل کودتا را در این ساختمان نوش جان کردیم. اولین فیلم‌برداری غیرقانونی از چهره‌ها در این محل اتفاق افتاد. من با هنرمندان بودم. از همه فیلم‌برداری کردند. با دشنام و عربده؛ به شیوه‌ی لات و لمپن‌های چهل-پنجاه سال پیش. محمدرضا جلایی‌پور از فاصله‌ی نزدیک به چشم‌هایش گاز اشک‌آور خورده بود، سر یکی شکسته بود، صورت یکی سرخ از سیلی بود، مچ پا و دست خودم درد می‌کرد، فاطمه شمس گویی گاز فلفل خورده بود، هنرمندان ترس‌خورده گاهی گوشه‌ای کز می‌کردند و اشک می‌ریختند بر این سفاکی‌ها، پرچم علی ابن موسی الرضا هم زیر دست و پای لباس شخصی‌ها له می‌شد تا بالاخره جمع‌اش کردیم. در آن شلوغی وحید آن‌لاین را دوستی صدا زد و معرفی کرد. فرز و بی‌قرار از لحظه‌های جنایت عکس و فیلم می‌گرفت و آپلود می‌کرد (+). پس از این ماجرا وحید مصداق بارزی شد از کسی که بخاطر عدم امنیت جانی و مالی پس از انتخابات، در کشوری که ریس جمهورش مدعی آزادی ۳۶۰ درجه‌ای‌ست آواره شد.

اول گفتند کسانی که حمله کردند از افراد خودسر بودند اما حمل سلاح و گاز و لباس‌های متحد الشکل که پس از انتخابات و در درگیری‌های خیابانی نیز بارها بر تن بسیاری از همین قماش دیده شد این دروغ را برملا می‌کرد. یکی دو ساعتی بیرون و داخل ساختمان جو ملتهبی داشت تا بچه‌های ستاد بالاخره توانستند چموشی لباس شخصی‌ها را آرام کنند. یکی‌شان هم از در پشتی ساختمان گویا به مدد شلیک هوایی فرار کرده بود. گذشت تا بالاخره حضرات تشریف آوردند برای تحویل گرفتن لباس شخصی‌هایی که بعد از مدتی به اسم شاکی برگشته بودند که خسارت دیدیم و کتک خوردیم و الخ! امین‌زاده آمد بیرون و با بلندگوی دستی مردم را آرام کرد و برگشت داخل. در ساختمان همه دست به تلفن بودیم برای گرفتن اخبار. مینو هر چند دقیقه یک‌بار زنگ می‌زد و از حال من می‌پرسید و می‌خواست که برگردم؛ اما نمی‌شد. درب‌ها را قفل کرده بودند….

شب بود. آمدند ستاد و پویش را پلمپ کردند. هنوز ساعات رای گیری تمام نشده بود.

سه شنبه,۳ فروردین, ۱۳۸۹

از اندوه زندگی

راست نتوانم گفتن،
که من راستی آغاز کردم، مرا بیرون کردند.
اگر تمام راست کنمی،
به یک‌بار،
همه‌ی شهر، مرا بیرون کردندی.*

امروز آغاز سی و یکمین سال زندگی بود. به مرگ نزدیک‌تر می‌شوم. پریشان مرغ مرگ اندیش باشم.

* خط سوم. شمس تبریز.

جمعه,۲۳ بهمن, ۱۳۸۸

نقل حال یک اندوهگین

قلم من خشکیده است رفیق. نه مرکبی، نه رنگی! که اگر بود هم، نه دلی حتی که قلمی را برانگیزاند به نوشتن سیاهه‌ای. هیچ! حال قلمم خراب است رفیق. حال دلم نیز. پریشانی امان بریده‌ام رفیق. تاب و توانی که هست، برای دمی آسوده بودن و فکر کردن و زیستن در پناه کتاب و تحقیق و تفحص کفاف مرا نمی‌دهد عزیز.

نمد را دیدی چطور می‌سازند؟ چند مرد کاری الیافی که باید بهم بپیوندند را در لوله‌ای از پشم، هی لگدمال می‌کنند. آن‌قدر که پشم و الیاف در هم تنیده و یکی می‌شوند. مرا نمد مال کرده‌ است این روزگار گویی. خسته از هجوم بی‌امان لگدهای ایام بر سر و صورتم؛ به نیّت یکی شدن دردها با روح.

مرا این روزها می‌کُشند. به فلاکت اما. این روزها حس غریبی دارم از دل‌تنگی برای یک مرگ خوب که متاع سخت‌یابی‌ست. مرگ در کوه را همیشه دوست داشتم. زیباتر از این نیست که خدا را در سقوط یا صعودی به زیارت بنشینی. چقدر حسودی این کوه‌نوردان اخیراً گرفتار بهمن شده را کردم؛ خدا می‌داند.

پ.ن: این نوشته ربطی به حال من پس از ماجرای بیست و دوم بهمن امسال ندارد. هرگونه سؤ برداشتی تکدیب می‌شود.

پنجشنبه,۵ آذر, ۱۳۸۸

اسپند بی‌هوا

از ایران که بریم دیگه کسی بی‌هوا اسپند دود نمی‌کنه تا هوایی بشی….
دوشنبه,۱۸ آبان, ۱۳۸۸

رسم عاشق کشی

کاش هامون بودم. یهو دلم هامون خواست. نه! اصلاً اسد کاش بودم در فیلم پری و خلاص.



صفحه قبل»