نامه‌های سوشیانت هزارم » از اندوه گفتن
پنجشنبه,۲۱ مرداد, ۱۳۸۹

رمضانِ شبه جمعه

این ماه رمضان و دل خونی که ما داریم و این اوضاع و احوال، برایم هر روزش، بعد از ظهر جمعه‌ای ست. باید بچشی تا بفهمی این انتظاری که می‌گویند از موت شدیدتر است چیست.

جمعه,۸ مرداد, ۱۳۸۹

سند زیارت عاشورا

دیدم خیلی داری تلاش می‌کنی بفهمی زیارت عاشورا سند معتبر و این آخوندبازی‌های مرسوم را دارد یا نه، گفتم یک ساعت پای حرف دل مادران فرزند شهید شده‌ی این روزگار بنشینی، سند زیارت عاشورا را هم خود به خود کشف می‌کنی. همین!

سه شنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۸۹

رقص زار…

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ خَیْرِ الدُّنْیا وَجَمیعَ خَیْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ  یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّار.ِ

بعضی از ادعیه هستند که زبان‌اش و معانی نهفته در آن تو را از هر شک و تردیدی راحت می‌کند که از لسان خاصی یا ضمیر زلالی یا روح بلندی صادر شده‌اند. این دعای ماه رجب را می‌خوانم و وقتی می‌رسم به وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّ الدُّنْیا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَیْتَ … نمی‌دانم!

فقط یک چیزی… اَللّهُمَ فَکّ کُلّ أسیر. همین!

شنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۸۹

حوالی ۴ بعد از ظهر آن روز

الان ساعت حوالی ۴ بعد از ظهر است. روز‌های من تازه از این ساعت شروع می‌شوند.

یک سال گذشت اما خاطره‌ی ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ زنده‌ترین یادمان تمام زندگی‌ام شد. مینو می‌داند که من در ثبت ذهنی جزئیات یک ماجرا تبحر ندارم اما این روز گویی دقیقه دقیقه‌اش را به مدد کابوس‌هایی که این یک‌سال گاه و بی‌گاه سراغی از من می‌گرفتند در جانم حک کردند. یک سال گذشت و اگر تنها بهره‌ای که باید می‌بردیم همین رسوایی حکومت داعیه‌دار دین به دست خود باشد کافی‌مان است. این خون‌ها که ریخته شد، این بگیر و ببندها و خفقان‌ها که تنه و طعنه به امویان و عباسیان زدند، همین که کار را از هزینه کردند از دین گذراندند و اظهر من الشمس بنای به دروغ‌های شاخ‌دار و وقاحت گذاشتند، همین کفایت می‌کند برای ما که روند استیصال و فروپاشی این کاخ سیاه را به چشم ببینیم و به گوش بشنویم و شاد باشیم که این سنت الهی ست و تغییر ناپذیر. سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا (الفتح / ۲۳)

نمی‌دانم یادتان هست یا نه…. دو-سه روز مانده به ۲۲ خرداد هوا تلاطم داشت. هوا ابری می‌شد بی باران. آسمان تیره و تار می‌شد. خورشید می‌رفت. طوفان بود با گرد و غبار غلیظ. این‌ها من را دل‌نگران کرده بود از قبل از کودتا. هی نگران به آسمان ابری و سیاه قیطریه نگاه می‌کردم و زیر لب شعر می‌خواندم یا ذکری تا شاید کمی آرام شوم. هی قدم می‌زدم و پریشان می‌شدم. هی به دوستانم نگاه می‌کردم و به لبخندهای‌شان و امیدی که در چشم‌هایشان بود و دلواپس می‌شدم….

آن روز اما رسید. با مینو صبح اول وقت راهی حسینیه ارشاد شدیم برای رای دادن. شلوغ بود و شلوغ‌تر هم می‌شد. همه آمده بودند. رای را دادیم و سریع به ستاد قیطره برگشتم برای کمک در قسمت پویش موج سوم. از ده روز قبل‌اش بچه‌های پویش در اوج فعالیت بودند، همه خسته از برنامه‌های فشرده‌ی تبلیغی اما امیدوار تا این روز نتیجه‌ی کار نهایی را ببینند. مثل دوی استقامت. کسی کم نمی‌گذاشت. کسی به حال خودش نبود. همه از جان مایه می‌گذاشتند.

آن روز قرار بود هنرمندان بیایند در استدیوی موج سوم (جایی که در جریان دادگاه‌های نمایشی به دروغ استدیوی تهیه‌ی خبر برای بی بی سی خوانده شد) جلوی دوربین از رای‌شان بگویند و حس و حال‌شان. قرار بود تا تمام ۲۴ ساعت را به صورت زنده اطلاع‌رسانی کنیم. قرار بود هنرمندان پارچه‌ی سبزی که متبرک به ضریح و به نام حضرت ثامن الحجج بود را امضا کنند برای تقدیم به مهندس موسوی. همه از صبح آمده بودند و جایی نمی‌رفتند. ستاد و خصوصاً طبقات پویش مملو بود از اهل هنر و معرفت.

ساعت اندکی مانده بود به چهار عصر که گویی چیزی در ساختمان ستاد ترکید. لباس شخصی‌ها بی حکم رسمی اما گویا به فرمان شخص قاضی مرتضوی درست در روز انتخابات به ستاد حمله کردند (+). از پایین ساختمان می‌زدند و بالا می‌آمدند به هوای استدیو یا پویش. اولین کتک‌های جنبش سبز را بچه‌های پویش و ستاد قیطریه خوردند. اولین گاز اشک‌آور و گاز فلفل کودتا را در این ساختمان نوش جان کردیم. اولین فیلم‌برداری غیرقانونی از چهره‌ها در این محل اتفاق افتاد. من با هنرمندان بودم. از همه فیلم‌برداری کردند. با دشنام و عربده؛ به شیوه‌ی لات و لمپن‌های چهل-پنجاه سال پیش. محمدرضا جلایی‌پور از فاصله‌ی نزدیک به چشم‌هایش گاز اشک‌آور خورده بود، سر یکی شکسته بود، صورت یکی سرخ از سیلی بود، مچ پا و دست خودم درد می‌کرد، فاطمه شمس گویی گاز فلفل خورده بود، هنرمندان ترس‌خورده گاهی گوشه‌ای کز می‌کردند و اشک می‌ریختند بر این سفاکی‌ها، پرچم علی ابن موسی الرضا هم زیر دست و پای لباس شخصی‌ها له می‌شد تا بالاخره جمع‌اش کردیم. در آن شلوغی وحید آن‌لاین را دوستی صدا زد و معرفی کرد. فرز و بی‌قرار از لحظه‌های جنایت عکس و فیلم می‌گرفت و آپلود می‌کرد (+). پس از این ماجرا وحید مصداق بارزی شد از کسی که بخاطر عدم امنیت جانی و مالی پس از انتخابات، در کشوری که ریس جمهورش مدعی آزادی ۱۸۰ درجه‌ای‌ست آواره شد.

اول گفتند کسانی که حمله کردند از افراد خودسر بودند اما حمل سلاح و گاز و لباس‌های متحد الشکل که پس از انتخابات و در درگیری‌های خیابانی نیز بارها بر تن بسیاری از همین قماش دیده شد این دروغ را برملا می‌کرد. یکی دو ساعتی بیرون و داخل ساختمان جو ملتهبی داشت تا بچه‌های ستاد بالاخره توانستند چموشی لباس شخصی‌ها را آرام کنند. یکی‌شان هم از در پشتی ساختمان گویا به مدد شلیک هوایی فرار کرده بود. گذشت تا بالاخره حضرات تشریف آوردند برای تحویل گرفتن لباس شخصی‌هایی که بعد از مدتی به اسم شاکی برگشته بودند که خسارت دیدیم و کتک خوردیم و الخ! امین‌زاده آمد بیرون و با بلندگوی دستی مردم را آرام کرد و برگشت داخل. در ساختمان همه دست به تلفن بودیم برای گرفتن اخبار. مینو هر چند دقیقه یک‌بار زنگ می‌زد و از حال من می‌پرسید و می‌خواست که برگردم؛ اما نمی‌شد. درب‌ها را قفل کرده بودند….

شب بود. آمدند ستاد و پویش را پلمپ کردند. هنوز ساعات رای گیری تمام نشده بود.

سه شنبه,۳ فروردین, ۱۳۸۹

از اندوه زندگی

راست نتوانم گفتن،
که من راستی آغاز کردم، مرا بیرون کردند.
اگر تمام راست کنمی،
به یک‌بار،
همه‌ی شهر، مرا بیرون کردندی.*

امروز آغاز سی و یکمین سال زندگی بود. به مرگ نزدیک‌تر می‌شوم. پریشان مرغ مرگ اندیش باشم.

* خط سوم. شمس تبریز.

جمعه,۲۳ بهمن, ۱۳۸۸

نقل حال یک اندوهگین

قلم من خشکیده است رفیق. نه مرکبی، نه رنگی! که اگر بود هم، نه دلی حتی که قلمی را برانگیزاند به نوشتن سیاهه‌ای. هیچ! حال قلمم خراب است رفیق. حال دلم نیز. پریشانی امان بریده‌ام رفیق. تاب و توانی که هست، برای دمی آسوده بودن و فکر کردن و زیستن در پناه کتاب و تحقیق و تفحص کفاف مرا نمی‌دهد عزیز.

نمد را دیدی چطور می‌سازند؟ چند مرد کاری الیافی که باید بهم بپیوندند را در لوله‌ای از پشم، هی لگدمال می‌کنند. آن‌قدر که پشم و الیاف در هم تنیده و یکی می‌شوند. مرا نمد مال کرده‌ است این روزگار گویی. خسته از هجوم بی‌امان لگدهای ایام بر سر و صورتم؛ به نیّت یکی شدن دردها با روح.

مرا این روزها می‌کُشند. به فلاکت اما. این روزها حس غریبی دارم از دل‌تنگی برای یک مرگ خوب که متاع سخت‌یابی‌ست. مرگ در کوه را همیشه دوست داشتم. زیباتر از این نیست که خدا را در سقوط یا صعودی به زیارت بنشینی. چقدر حسودی این کوه‌نوردان اخیراً گرفتار بهمن شده را کردم؛ خدا می‌داند.

پ.ن: این نوشته ربطی به حال من پس از ماجرای بیست و دوم بهمن امسال ندارد. هرگونه سؤ برداشتی تکدیب می‌شود.

پنجشنبه,۵ آذر, ۱۳۸۸

اسپند بی‌هوا

از ایران که بریم دیگه کسی بی‌هوا اسپند دود نمی‌کنه تا هوایی بشی….
دوشنبه,۱۸ آبان, ۱۳۸۸

رسم عاشق کشی

کاش هامون بودم. یهو دلم هامون خواست. نه! اصلاً اسد کاش بودم در فیلم پری و خلاص.

پنجشنبه,۱۴ آبان, ۱۳۸۸

از اندوه گفتن

حسین مطلبی نوشته به اسم جهان اندوه. اول باید تبریک‌اش گفت که جایی پیدا کرده تا به قول خودش حالا که نتوانسته سریال‌اش را بسازد، حداقل جایی پیدا شده بتواند غم‌های‌اش را ثبت کند. توفیق بزرگی‌ست در کل اما… داستان درست از همین‌جا شروع می‌شود. این را هم اضافه کنم بد نیست جهت یادآوری: دوستان نزدیک می‌دانند؛ حسین از معدود رفیقان من است که دوست‌اش دارم؛ نان و نمک هم را خوردیم و الخ. حالا لابد کمی رفیق‌ترها هم می‌دانند یا شاید غریبه‌ها حتی. پس این نوشته را دوستانه قرائت کنید. یعنی اگر جایی دیدی که آن روی غم‌بارم -یا هر چیزی که دوست داری جای این غم‌بار بگذارید- بالا آمد خودتان تن صدای‌اش را تنظیم کنید که گوش‌خراش نشود.

گفتم داستان از همین‌جا شروع می‌شود که حسین قرار است مطالبی را اندوهگین کند و با ژانر سریال‌های معمول هفتگی، لای کاغذ یک روزنامه‌ی اقتصادی بپیچد و بدهد به من و توی خواننده تا محموله‌ی اندوه‌های مطلبی ِ تلنبار شده‌ی او یا دیگری را با چشم‌هایی که قاعدتاً قرار است درباره‌ی اقتصاد بخوانند و نه اندوه خرج کنیم به قیمت روی روزنامه. همین قضیه را داشته باشید! اندوه از این بالاتر؟

از این که بگذریم حسین مرد صادق مویه‌های خالصانه‌ی ما بود و هست. درباره‌ی خلوص‌اش که شک ندارم. او هیچ‌وقت نمی‌داند که چه می‌خواهد بنویسد. اکثر مواقع فکر می‌کنم چنین باشد که تا اندوهی می‌آید قلم‌اش هم خود اش راه می‌افتد. مثل آن خطیب و مستمعی که نه خطیب می‌داند حالا که بالای منبر است چه می‌خواهد بگوید و نه مستعمین از قبل آماده شده‌اند برای شنیدن یک مطلب در خصوص فلان. این عین خلوص است و حسین برای من چنین بود. تفاوت در این‌جاست: با این‌که این بار هم حسین به گفته‌ی خودش نمی‌داند دقیقاً چه می‌خواهد اما جنس این ندانستن‌اش با دیگر مواقع فرق می‌کند. حالا خلوص این ندانستن با این قیدها که مطلبی باید نوشته شود و این نوشته باید عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی خدشه دار شده. این یعنی نویسنده از سطح وحیانی که داشت به مرتبه‌ی سفارشی نوشتن نزول کرده و این برای کسی که قلم‌اش خالص بود از قیودات چیز جالبی نباید باشد. مقایسه کنید این نوشته‌ی اخیر حسین را با نوشته‌های قدیمی‌اش. این هم یک اندوه.

بعد این که، آخر عزیز من! اندوه را که رسانه‌ای نمی‌کنند. اندوه فوق‌اش برای وبلاگ‌هایی با مخاطب خاص است که هیچ‌کس هم نتواند نظر بدهد پای مطالب‌اش. چرا لذت این درک عمیق را باید در روزنامه‌ای اقتصادی فروش کرد؟ از همه بدتر این که بیایی از «طریقت اندوه» بنویسی. این که تو به درکی رسیده‌ای که اندوه را طریقتی‌ست مشمول خراب‌های روزگار، دلیل نمی‌شود مثل این نخبه‌های بی‌جنبه که تا اکتشافی می‌کنند، هزارجا هم ثبتش می‌کنند تا فلان وزیر نرود احیاناً به اسم خودش از آن پولی به جیب بزند و اقتصادی به‌هم، تو هم تا به این اشراق «ابوالحسن»ی وار رسیدی جارش را در روزنامه‌ای با فلان تیراژ بزنی آن هم با این همه معذوریتی که روزنامه‌های ج.ا.ا دارند تا تو مجبور شوی آن حسی که در بند قبل به آن اشاره کردم را به هم بزنی و بشوی سفارشی اندوه نویس. نکن عزیز من!

بگذریم. اصلاً فدایت!

دوشنبه,۲۳ شهریور, ۱۳۸۸

می‌گذرد؟

هزار کار نکرده مانده روی دست‌ها و هنوز، حس انجام هیچ کدام‌اش نیست. همین!

یکشنبه,۲۱ تیر, ۱۳۸۸

خلخال‌ها

خوش ‌به حال خلخال‌های زن یهودی ۱۴۰۰سال پیش.

پ.ن. نوشتن‌ام نمی‌آید. یعنی در حال خفگی‌ام. تا محمدرضا جلایی‌پور، سمیه توحیدلو، عماد بهاو که از دوستان‌اند و سعید حجاریان همگی آزاد نشوند امید فرجی در آزاد شدن زبان من هم نمی‌رود. حرف‌ها می‌آیند بعد ناگهان در فضایی تیره و تار محو می‌شوند….

شنبه,۲ خرداد, ۱۳۸۸

من اگر زورم می‌رسید…

من اگر زورم می‌رسید، می‌رفتم و ریش آن پدرسگ را می‌گرفتم و از قلب حاشیه‌ی امن خیابان پاستور تا قلب حاشیه‌ی داغ شهر با هر متری دو پس‌گردنی و اردنگی به ماتحت مقدس‌اش، می‌کشاندم تا وقتی رسیدیم به محلی که مردمان‌اش چنین‌اند که کورش علیانی وصف کرده، چشمان خمارش باز شده باشد برای دیدن این اوصاف.

من اگر زورم می‌رسید می‌رفتم تک تک بنیادها و مؤسسات و موزه‌ها و کوفت و زهرمارهایی که به اسم «علی» ساخته‌اند تا سمبه‌ی کت-و-کلفت ریا کاری و دغل را تا دسته بتپانند به مغز من و تویی که عمری‌ست الاغ فرض شدیم، بر سر هر بی‌شرف متولی این بناها خراب می‌کردم. که آی مفت خور بی‌ناموس! علی از ترس فقر و نداری مردمان‌اش صورت‌اش را تا یک وجبی آتش تنور می‌گرفت تا بسوزد و مزه‌ی درد را بچشد. بعد توی حیله‌ساز….

من اگر زورم می‌رسید خیلی کارها دوست داشتم بکنم.

چهارشنبه,۲۸ اسفند, ۱۳۸۷

بهار با طعم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

۱- بهار که می‌رسد من کمی نگران می‌شوم، کمی شاد شاید و گاهی غمگین. بهار فصل من است چون در آن زاده شدم و همین است که گاهی ترس و نگرانی‌ام را از آمدن این فصل موجب می‌شود. ترس از زمانی که از دست می‌رود و نگرانی از سالی که در پیش روی است. این‌جا ایران است و شاید بگویی دیگر باید بعد از این همه مدت عادت کرده باشی خصوصاً تویی که در آستانه‌ی سی سالگی‌ات ایستاده‌ای. اما من هنوز از این روزها گاهی می‌ترسم. نمی‌دانم! شاید اگر فرصتی قد دهد به قول سایه‌ی عزیز: بنشینم و بیندیشم! اما برای دوستان دور یا نزدیک‌ام این نوشته‌ی روبرو را آماده کردم و تصنیفی با صدای استادمان شجریان در گل‌های تازه شماره ۱۳۳که کمتر شنیده‌اید. از عید برای من همین‌های‌اش باقی می‌ماند و بس؛ باقی‌اش را هم که گفتم. یک – دو سالی هم بود که برای خودم برنامه‌ای یا شاید عهد نامه‌ای می‌نوشتم (+ و +) بلند یا کوتاه، آرمانی و ایده‌آلیستی یا واقع گرا. هر چه هست و بود را یکی یکی سعی در رسیدن‌اش داشتم. امسال هیچ برنامه‌ای را از پیش تعیین نمی‌کنم. مستاصل‌تر از آن‌ام که مانند سال‌های پیش قول و قرارهایی را تنظیم کنم و بخواهم در این گیر و داری که به‌نام انسان گرفتارش هست‌ایم به آن‌ها پای‌بند بمانم. فقط می‌دانم که باید سال آینده سخت کار کنم و سخت‌تر درس بخوانم. همین!

۲- شادمانه نوشتن را بلد نیست‌ام. چیزی هست که گم شده و سال‌هاست که به دنبال‌اش می‌گردم و نمی‌یابم‌اش. حتی نمی‌دانم که چیست فقط می‌دانم که چیزی باید باشد اما نیست. این هم درد کمی نیست که ندانی گم شده‌ات چیست! به بهانه‌ی عید خانه را مرتب می‌کنیم، کتاب‌خانه‌ی نامرتب را سر-و-سامان می‌دهیم، لباس نو می‌خریم، قیافه‌ی خوشحال‌ها را به خود می‌گیریم و آن‌چه باید باشد نیست. شاید «یاد»ی باید باشد که نیست. شاید نگاهی باید باشد که نیست. کسی که ماورای من و تو و این تن، این سیاه زندان دهشت‌ناک و روح خوره گرفته است شاید باید باشد و نیست…. فکر همین شایدها هم گاهی دیوانه‌ام می‌کند، آن‌قدر که در پی این معنی دویدیم و نرسیدیم. عید و شادمانی و شادمانه نوشتن باشد برای کسانی که بهارشان دل‌کش است. حزن شاعر دو بیت روبرو که درویش علی اکبر خان شیدا باشد با بهار در کش و قوس نیست. اصلاً سرمستی بهاری‌اش می‌چربد بر تلخی روزگار درویش. همین است که بهانه‌اش برای به دل معشوق نشینی بهار می‌شود و دل‌کشی بهارینه.

۳- عین القضاة که شهید شد به دست نامردمانی که نسل‌شان هم‌چنان در طول تاریخ این کشور مستدام و برقرار است، کلماتی دارد که مدت‌هاست همچون ابلاغیه‌ای مؤکد و همیشه زنده در کنار این دفتر مجازی نصب‌العین همگان است. گفته: در هر حرفی از این نوشته، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم…. نمی‌خواست‌ام که بهاریه‌ام مثل باقی نوشته‌های این دفتر مجازی تلخ باشد. می‌خواست‌ام مثل همین چند نوشته‌ی اخیر با دو بیت یا چهار خط نوشته سر-و-ته قضیه را هم بیاورم. چه کنم؟ بخواهی نخواهی این مجازستان در دید عموم است. از نوشته‌های قاضی هم روزگاری بالاخره رونمایی شد. چه سود؟ مهم این‌که نه در روزگار وی و نه در روزگار ما، کسی نیست که با او دمی بزنیم!

پ.ن. شاد بودن را یاد نگرفته‌ایم/ مصاحبه‌ای به همت لیدا حسینی‌نژاد عزیز (+)

سه شنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۸۷

از روزمرگی‌ها

شب که می‌خوابی معلوم‌ات نیست در فردایی که اگر باشد باید منتظر چه باشی. یعنی خو کرده‌ایم به این وضع گم‌گشتگی یا هرج و مرج. طبیعت ثانویه‌ی ما شده گویا. عادت کردیم یا عادتمان دادند. این مهم نیست.



صفحه قبل»