نامه‌های سوشیانت هزارم » از اصلاحات
چهارشنبه,۱۷ اسفند, ۱۳۹۰

چند پرسش

این روزها به این‌‌گونه سوال‌ها و جواب‌های‌شان فکر می‌کنم. برخی از این‌ها در واقع پرسش‌هایی قدیمی و با سابقه‌ی دو سه ساله‌اند که باز مجال یافته‌اند تا خودی بنمایانند. فکر می‌کنم حرکت‌های آتی ما حداقل با جواب به این‌گونه پرسش‌ها ست که شکل می‌گیرد وگرنه دستاورد قابلی نخواهد داشت و چه بسا موجب هزینه‌‌های سنگینی شود. این سوال‌ها اولویت و ترتیب خاصی ندارند.

- جنبش سبز چیست؟ آیا نام دیگر جبهه‌ی اصلاحات است که وسیع‌تر شده و اپوزیسون‌های خارجی اعم از سلطنت‌طلبان و مجاهدین و چپ‌ها را هم در بر می‌گیرد؟

- اگر حضور این گروه‌ها در این جنبش از دید بزرگان با رهبرانش منتفی ست چرا خط کشی‌هایش مشخص نیست و چرا اجازه داده شد از نمادهای آن  سود ببرند. اگر منتفی نیست چرا حدود و اهداف متصل و منفصل‌شان تدوین نشده و اگر شده کجاست و چیست؟

- آیا جنبش سبز از لحاظ سیاسی [و نه اخلاقی] پیروز بوده؟ اگر آری چرا و کجا و اگر نه تحلیل کنیم که دلیل‌اش چیست؟

- موارد توهم‌زای جنبش سبز کدام‌ها بودند؟ چرا از آن‌ها جلوگیری نشد؟ چرا تذکر داده نشد؟ و اگر شد چرا کسی به آن‌ها اعتنا نکرد؟

- آیا جنبش سبز هنوز زنده است؟

- آیا قرار است از توده‌ی جنبش سبز سه گروه اکثریت سرخورده، اقلیت میانه و بی‌دست و پا و پشتیبانِ منتظر و چشم به سوی اما و اگرهای آینده [من جزو این گروه هستم؟] و اقلیت محدودتری که راه‌کارهای خشن و چریکی را پیش‌روی خود قرار می‌دهند بوجود بیایند؟

- آیا سیاست‌ورزی خاتمیانه دیگر در این کشور جواب نمی‌دهد و دوره‌اش تمام شده؟ اگر آری راه جایگزین پیشنهادی چیست؟  و اگر خیر با چه تحلیلی و چه دستاوردی؟

- دستاورد رای خاتمی چه خواهد بود؟

- آیا رای اخیر خاتمی تیر خلاص بود به پیکر نیمه‌جان سبزها؟

و…

این سوال – نوشته را تقدیم می‌کنم به صاحب سیبستان که دغدغه‌های نسل من برایش اهمیت دارد.

شنبه,۲ مرداد, ۱۳۸۹

آن‌ها می‌ترسند!

آن‌ها از کسانی که در تنگ سلول‌های داغ نیمه‌شب‌های تابستان بلند می‌شوند و نماز شب می‌خوانند می‌ترسند. آن‌ها از کسانی که دل‌شان بعد از چند ساعت مداوم بازجویی پس دادن، قرآن می‌خواهد می‌ترسند. آن‌ها از کسانی که در لای به لای هر جمله‌ی دروغی که اولیای حکومتی می‌گویند، قرینه‌ی ضدّش از نهج البلاغه‌ی امیر در ذهن‌شان می‌جنبد می‌ترسند. آن‌ها از صحیفه‌ی سجادیه خوان‌ها می‌ترسند. کدام حکومت جائری را پس از ظهور اسلام دیدید که از مردمانی چنین نترسد؟ حکومت از زندانیانی می‌ترسد که از ابتدای شب تا اذان صبح بازجویی پس داده‌اند و موقع نماز به بازجویش تذکر می‌دهد که مبادا دوگانه‌شان قضا شود. امویان و عباسیان و صد حکومت مانند ایشان که همگی‌شان نیز داعیه‌ی ولایت امر از جانب نبی (ص) بر تمامی مسلمین جهان داشتند، در زمان خود موی دماغ خویش را نخبه‌هایی از جنس حجر ابن عدی و ابن سکیت می‌دانستند که حاضر نشده بودند همچو چارپایان صمٌ بکم و با اندک تشری در برابر ولایت حاکمان و فقهای حکومتی وقت سر فرو بیاورند. این است که مدعیان دروغین ولایت صدای نکره‌شان را به‌نام خدا و دین بلند می‌کنند که ساده‌لوحان فکر کنند همه‌ی دین همین است ولاغیر.

آن‌ها از علمای غیر حکومتی واهمه دارند. آن‌ها از نخبگان جوان ترس دارند. آن‌ها به همین دلیل است که علوم انسانی را بلای جان‌شان می‌پندارند. نه که از دیگر علوم نترسند! نه! آن‌ها از هر چه عقل و درایت آدمی را تحریک کند می‌ترسند. نمی‌بینی به کنسرت موسیقی عرفانی هم رحم نمی‌کنند؟ هنر روح می‌دمد به کالبد آدمی و باعث و بانی تعقل می‌شود. آن‌هایی که اصل دین را تعطیل کردند و از آن خرافه‌هایش را گستراندند، شکی نیست که از اندیشه و هر آن‌چه به آن بی‌انجامد بیش‌تر هراس‌ناک‌اند.

چنین حاکمانی محکومان ابدی‌اند به شکست. در تمامی طول تاریخ چنین بوده و ایشان می‌دانند و از این امر سخت ترسیده‌اند ولی چاره‌ای نمی‌توانند اندیشید. گرگان و سگان هاری که پروراندند را چه کنند؟ مارهایی که بر دوشان تنیده چه کنند؟ آن‌ها که گرسنه‌ی عقول آدمیان هستند وگرنه به صاحبان خویش رحم نمی‌کنند که از رگ گردن به ایشان نزدیک‌ترند. این‌ها ترسیده‌اند چرا که تمام پل‌های پشت سرشان را خراب کردند در توهم خود حق بینی. فکر می‌کردند تمام است، و تمام حقیقت نزد ایشان است. مانند هر دیکتاتور ابله دیگری خود را بر جای‌گاه منزهی می‌نشاندند که هر که در مخیله‌اش نیز شکی بر آن می‌برد محکوم به فنا بود. حالا فهمیده‌اند که کسانی هستند که می‌اندیشند، پس ترسیده‌اند. حالا دیده‌اند که کسانی در بی‌دادگاه‌های خودشان حرف‌های غیورانه می‌زنند. دم از علی و عدالت علوی می‌زنند، در رگ‌های‌شان خون حسین و زینب جریان دارد و زیر بار هر خفتی نمی‌روند، پس هراس برشان داشته. نمی‌شود نترسید! عمری سعی کردند علی و حسین و زینب و صادق دروغین بپرورند و به‌خورد عوام‌الناس بدهند، اسلام ریاکارانه تحویل مردم بدهند، خدای وارونه بسازند و امر به پرستش خرافه کنند، حالا کسی را می‌بینند که دلش نمی‌خواد زیر این همه تعفنی که روی هم تل‌انبار می‌کنند بماند و بپوسد، لذا می‌ترسند. یکی را که تبر برداشته و بت‌های دروغین‌شان را می‌شکند برایشان خطرساز است. دشمن دشمن گفتنشان را نمی‌بینید؟ تمام این سال‌ها مردمان را از دشمنی کسانی ترساندند که پیش رذالت‌های خودشان و ضدیت‌شان با منافع ملی این مردم هیچ‌اند.

حقارت‌هایشان را ببینید. ترس‌شان را ببینید. این‌قدر بدبختی را در چشمان چه کسانی می‌توانستید ببینید؟ خوب تماشای‌شان کنید. از دخترکان و کودکان نیز واهمه دارند. کافی‌ست شاهد قتل مظلومی به دست یکی از عمله‌های حکومت ظلمه‌شان باشی. می‌ترسند. به زندان می‌برند تا شاید صداها بخوابد. نمی‌فهمند که خون مظلوم می‌جوشد و دامن‌شان را می‌گیرد. هنوز نفهمیده‌اند یا فهمیده‌اند و همان که گفتم! مارهایی که رویاندند بر دوش‌های‌شان امان و قرارشان را بریده‌اند.

امروز به وضوح بیش‌تری درک می‌کنم آن‌چه معصوم (ع) فرمود: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

دوشنبه,۲۴ خرداد, ۱۳۸۹

این کلمات زلال

نوشته‌ای که در پی می‌آید در همین ساعات ابتدایی انتشارش بارها بازنشر شده است. این سخنان را سید مصطفی تاجزاده  – که گویی مردانگی و آزادگی را از پدرش حسین (ع) به ارث برده است – پس از اولین مرخصی‌اش از زندان که به دیدن‌اش رفتیم نیز حضوری گفته بود. متن جامع و وزینی ست که حرف‌های روی لب خشک شده‌ی بسیاری از ما را در خود جای داده است. عمر پر برکت‌اش مستدام!

نوروز: سید مصطفی تاج زاده عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در سالروز دستگیری خود پس از انتخابات سال گذشته در نوشته ای به تحلیل برداشت خود از شرایط زندان، اتهامات، کیفرخواست و مسائل دیگر پرداخته و نوشته خود را تقدیم ندا آقا سلطان شهید جنبش سبز تقدیم کرده است. براساس این نوشته که جهت انتشار در اختیار سایت امروز و پایگاه اطلاع رسانی نوروز قرار گرفته است، سیدمصطفی تاج زاده از علاقه مندان درخواست کرده سوالات و نظرات خود را در خصوص این نوشته درج کنند و ایشان در فرصت مناسب به آنها پاسخ خواهد داد. متن کامل نوشته سیدمصطفی تاج زاده به شرح زیر است:

(ادامه مطلب…)

چهارشنبه,۱۲ خرداد, ۱۳۸۹

تفنگت را زمین بگذار

همین روزها. سال پیش. میرحسین به رادیو آمده بود….

یکشنبه,۱۶ اسفند, ۱۳۸۸

مقصد، در آغاز راه بود

نوشته: عماد بهاور

این آخرین نوشته‌ی عماد است که دیروز در روزآنلاین منتشر شد. وبلاگ‌اش را دو قفله کرده‌اند. یکی را حضرات فیلترچی و دیگری را بلاگفا – لابد به دستور همان حضرات – که برداشته و بالکل وبلاگ را خذف کرده. عماد همین امروز رفته است به جایی. برای او دعا کنیم.

———-

اکنون برای ما روشن است که تمام آنچه پیش و پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رخ داد، حاصل راه حل بسیار ناشیانه ای برای حل مسئله “بحران رهبری” در آینده نظام جمهوری اسلامی بود که توسط بخشی از نیروهای امنیتی و نظامی طراحی شده بود. راه حلی که نه تنها بحران مذکور را مرتفع نکرد بلکه صدمات و لطمات جبران ناپذیری به ساختار و مشروعیت نظام سیاسی وارد ساخت.

(ادامه مطلب…)

چهارشنبه,۵ اسفند, ۱۳۸۸

اصلاح طلب بومی و رادیکالیسم مهاجر

نوشته‌: عماد بهاور

این یادداشت در پاسخ به یادداشت “خانم فریبا داوودی مهاجر” در سایت گویانیور با عنوان “چه تندرو باشیم چه کندرو، ما را ذبح می کنند!” نوشته و در سایت “ندای سبز ایران” منتشر شده است.

یادداشت «فریبا داوودی مهاجر» با عنوان «چه تندرو باشیم چه کندرو، ما را ذبح می کنند!» در پاسخ به سخنان محمد توسلی در نقد تندروی، فضای مناسبی برای نقد رادیکالیسم بدست می دهد. «مهدی معتمدی مهر» در دو قسمت نقدی بر آن یادداشت نوشت و سعی کرد تعریف خود را از تندروی و رادیکالیسم با تعریف خانم مهاجر مقایسه کرده و تفاوت ها را نمایان سازد. تا به این جای کار از لحاظ عملی حق با داوودی مهاجر است؛ معتمدی مهر که مخالف رادیکالیسم و تندروی بود اکنون در زندان بوده و به تعبیر خانم مهاجر، ذبح شده است. اما این نقطه پایان داستان نیست.

(ادامه مطلب…)

شنبه,۲۴ بهمن, ۱۳۸۸

توهم‌های رنگین

پیش‌تر هم از توهم و قدرت آن نوشته بودم. اما این ماجرا گویا دارد بدجوری آزار دهنده می‌شود؛ خاصه این‌که اگر تا به‌حال این رسانه‌های اقتدارگرا بودند که دیدگاهی همراه با جعل و قلب واقعیت داشتند و سعی در نشر عبارت‌های حاکی از برنده بودن بواسطه‌ی توهم حداکثری بودن در جاهایی که واقعاً چنین نبود می‌کردند، حالا بعد از روز بیست و دوم بهمن، این رسانه‌های سبز و بعضی از سبزها هستند که چنین می‌کنند. خنک‌تر این‌که سند این پیروزی توهمی را عکس‌های گوگلی و ردیف اتوبوس‌هایی می‌دانند که جماعت راه‌پیمایی‌کننده در آن روز را به محل‌های مورد نظر آورده بودند. این تحلیل‌ها اما به نظر من همه از دو جا نشأت می‌گیرد: الف) ندیدن توده‌ی کثیر حریف و ب) ملاک برحق بودن را بر همین توده‌ای بودن قرار دادن. فرقی نمی‌کند که تو برادر حسین کیهانی باشی یا برادر حسن جنبش سبز. اگر منطق شما برای حقانیت خود فقط و صرفاً کثرت جمعیت در یک برنامه‌ی خاص باشد، همین که از این نقطه احساس شکست داشته باشی، ناگهان دنیا را تیره و تار می‌بینی، کار را تمام شده می‌دانی و لاجرم اولین کاری که به ذهنت می‌رسد این است که دوست داری قلب واقعیت کنی و در این میان هدف شما وسیله را هم توجیه می‌کند و لذا دیده می‌شود هی در بوق می‌کنیم که بوسیله‌ی عکس‌های گوگل فلان!

بوسیله‌ی عکس‌های گوگل و مشاهده‌ی میدانی خودم در آن روز، جمعیت کثیری را دیدم که بوسیله‌ی اتوبوس‌های کثیری نیز به محل‌های راه‌پیمایی آورده شده بودند. آدم‌های بسیار وسیله‌ی نقلیه‌ی بسیاری هم می‌خواهد. این که از طبیعی‌ترین امور در برگزاری یک مراسم در گوشه‌ای از یک کلان شهر است، چه چیزی دوستان را این‌قدر هیجان زده کرده است؟ یکی از کسانی که سوار یکی از این اتوبوس‌ها شده بود خود من بودم که به هوای هم‌راهی با جماعت سبز سوار BRT قرمز رنگی شدم که به دلیل ازدحام جمعیت بیش‌تر از میدان امام حسین نتوانست پیش برود و لذا متوقف شد. آوردن عامل انسانی همیشه و در تمام تجمع‌هایی که مورد نظر حکومت ایران بوده امر عادی شده‌ای محسوب می‌شود. اما چیزی که مغفول می‌ماند و کل ماجرا وسیله‌ی دست‌انداختن طرف مقابل می‌شود این است: بالاخره آدمی وجود دارد که می‌آید و با جان و دل هم شرکت می‌کند یا نه؟ این انسان‌ها که از کره‌ای دیگر نیامده‌اند. تا کی می‌خواهیم ایشان را نبینیم؟ جماعت ساده‌ای که برای یک عکس از رهبری نظام که با کیفیت بالا و روی یونولیت‌های سفید توسط شرکت سایپا چاپ شده بود -کاری ندارم که این کار اسراف است یا نه؛ آن‌هم در سال مثلاً اصلاح الگوی مصرف!- سر و دست می‌شکستند و پیر و جوان حتی گاهی بر سر همین عکس کارشان نزدیک به زد-و-خورد می‌کشید. تعجب من از قدرت نابینا شدن توسط توهم است که مثلاً در عکس سخنرانی احمدی نژاد دوستان قسمت‌های خالی میدان را که می‌تواند به هزار دلیل مسدود و دور از دسترس شده باشد را می‌بینند و نوارهای سیاه انبوه جماعتِ راهی به میدان را نمی‌بینند که اگر بخواند به طرفة‌العینی می‌توانند کل میدان را چند بار پر و خالی کنند!

این روز خاص همیشه برای مردم عادی روز شرکت در راه‌پیمایی و استفاده از برخی از ویژگی‌های آن که توسط نیروهای دولتی ایجاد می‌شد، مثل انواع جنگ‌های شادی، ساندیس و کیک خوری و… در کنار مسیر طولانی راه‌پیمایی بوده. برای امسال نیست. سی سال است این روز با کمی تفاوت در غلظت و شدت، همین بوده که امسال بود. حال اگر استراتژی درستی نداشتیم برای شرکت و رسوخ در دل جمعیت و بردن بهره‌ی کافی از حضور، دلیل نمی‌شود که توهم بزنیم و غیرمنطقی‌ترین کلمات را در «بالاترین» و «جرس» و … بنویسم که سبزها در این روز بیش‌تر بودند اما نتوانستند یک‌دیگر را پیدا کنند و شعار بدهند و الخ! ترس داشتیم که نمادهای سبزمان را در بیاوریم. از کتک خوردن و زندان رفتن ترسیده بودیم؟ قبل از این روز این همه ننوشته بودیم که دیگر ترسمان ریخته؟ پس چه بود دلیل دیده نشدنمان در میان جمع؟

ما سبزها کم پشت این دولت ریا و دروغِ اموی مسلک را به خاک نمالیده‌ایم. بارها اعتراض کردیم و ایشان را به ورطه‌ی دروغ‌بافی به وسعت کیهان کشاندیم. لازم نیست کاری بکنیم که آن ارزش‌های سخت بدست آمده را هم فدای خواب و خیالات دروغین و توهم‌های رنگین کنیم. بهتر است اتحادمان را از دست ندهیم. بهتر است کم‌تر به خزعبلات رسانه‌های آن‌سوی مرز گوش بدهیم. خودمان باشیم و دستی به مردی به زانو بزنیم و یک بار دیگر یا علی مددی بگوییم و نو شویم. راه پیروزی ما از میان خودمان می‌گذرد. از میان مردم همین کوی و برزن.

پنجشنبه,۱۷ دی, ۱۳۸۸

محکوم به شنیدن صدا!

این چه کار بی‌هوده‌ای‌ست که در هر تجمعی هی با گوگل و عکس و فیلم و این‌ها متر می‌کنیم کدام طرف بیش‌ترند یا کم‌تر؟ مثل نوشته‌ی قبلی خودم که گفته بودم تجمع محدود…؛ بعد یکی در قسمت نظرات چنان توهم نامحدودی برش داشته بود که گویی عنقریب قرار بود یک سر آن تجمع کذایی از میدان انقلاب به میدانی در وسط آسمان‌ هفتم وصل باشد! فکر کنیم که سبزها کم‌اند. اقلیت محض‌اند. خوب باشند! مگر قرار است هر طرف نفرات بیشتری داشت حق هم بر مدار او بگردد؟

مگر نه این است که هر کدام از ما حق داریم تا نفس بکشیم، حرف بزنیم، اعتراض کنیم؟ این حاکمیت است که باید بفهمد صداها را باید شنید؛ حتی اگر این صداها اندک و نارس باشند. حاکمیت همین که خود را به هر دلیلی بر جامعه مسلط دید، محکوم به شنیدن است. همین‌جا بگویم که معتقدم، اگر چنین نباشد و کسانی که مدعی مدیریت جامعه‌اند، اگر گوشی برای شنیدن و عقلی برای درک واقعیات نداشته باشند؛ مسلم می‌دانم که تسلط مورد ادعای‌شان هم پوشالی و دروغین است. این قدرت توهمی‌ست که به‌جای دیدن و تعقل در واقعیات بر همه‌ی ناراستی‌ها و کژی‌های‌اش درپوش می‌گذارد. چون قدرت حل ماجرا را ندارد خون می‌ریزد، ترور می‌کند، دغل‌بازی و شیادی می‌کند تا کمی بیش‌تر بماند و شاید فرجی برسد.

من و تویی که سبزیم نیاز نداریم مثل کیهان و تلویزیون ضد ملی هر روز دست به دامان عکس و فیلم بشویم تا حقانیت خودمان را ثابت کنیم. البته ارزش تکه فیلم‌هایی که می‌گیریم و آرشیو غنی‌ای که در این ماه‌ها از خودمان ثبت کردیم به مدد گوشی‌های همراه جای خود. ما رسانه‌ای شدیم که یک‌تنه توانستیم حضور بی‌چون و چرای خودمان را در برابر این همه رسانه‌های عریض و طویل دنیا تثبیت کنیم آن هم بدون هیچ مرکز مدیریتی و استدیوهای آن‌چنانی. کسی منکر این واقعیت شگفتی آور دنیای رسانه در این عصر نیست اما مهم‌تر از این وقت‌گذاری برای اندازه‌گیری طول و عرض جمعیت‌های دو‌طرف را اندیشیدن به راه‌کارها و چگونگی ایجاد تاثیرات جدیدتر و مؤثرتر می‌دانم که آن‌هم بی‌مدد مطالعه و تامل و تفکر بدست نمی‌آید. مختصر این‌که معتقدم و بر آن برای سبز بودن بودن خود دنیال کیفیت و اثر گذاری مطلوب باشیم نه کمیّت.

پنجشنبه,۱۰ دی, ۱۳۸۸

بازخوانی یک «صبوحی»

پس از اجرای سناریوی عاشورای امسال یا همان کارناوال شماره‌ی دو توسط ایادی و جیره‌خواران دولتی که به بروز احساسات مردمانی ساده‌باور و تجمع‌شان -هرچند محدود- منتهی شد، دو سه بند از موثق‌ترین مقتل موجود به ‌لحاظ ثقه بودن راوی آن یعنی سید ابن طاووس مدام در خاطرم می‌آید. در حال حاضر به متن عربی آن دسترسی ندارم، اما ترجمه‌ی آن قسمت‌ها را یک‌بار دیگر در این‌جا منتشر کرده بودم (+). عزیز سفر کرده‌ام مرحوم حاج میرزا محمد اسماعیل دولابی که از نوادر اهل محبت و ولاء بود بارها این قسمت‌ها را با همان ابتهاج و سرور عجیب‌اش برای‌مان نقل می‌کرد تا در خاطره‌مان بماند به ماجرای حسین (ع) تنها با گریه و سینه‌زنی و چیزهایی که امروز مرسوم است نباید نگریسته شود.

البته و صد حیف، این شعوری‌ست که همواره دریغ می‌شود از مردمان که بفهمند می‌شود جور دیگری هم به آن ماجرا پرداخت تا اگر اشکی هم ریخته شد تبدیل به قلوه سنگ خارای تحجر و جمود نشود.

چهارشنبه,۹ دی, ۱۳۸۸

دخترکی که در سوم امام کف زد و…

امروز سوم امام بود. سه روز از کشته شدن حسین ابن علی و فرزندان و کسان و یارانش می‌گذرد و این داغ زنده است هنوز که سوم روز پس از عزای اوست. همایشی محدود به مدد بوق و کرنای نامحدود صدا و سیمای ضد ملی در اطراف میدان انقلاب برگزار کردند -قرار بود وسعت این نمایش از میدان امام حسین تا میدان آزادی باشد که نشد و محدود به همان اطراف میدان انقلاب شد- به این بهانه که در روز عاشورا به حسین و عزای او بی‌حرمتی شده با دست و پای‌کوبی کسانی که نامعلوم‌اند در تصاویر تلویزیونی. نامعلوم زیرا من به شخصه در این مدت  فقط مونتاژ کهنه شده‌ای از صدای کمی سوت و کف را می‌شنیدم روی تعدادی تصویر تکراری از آتش زدن و تخریب. بنا را بر راست بودن شادی عده‌ای هم که بگذاریم از این تعدد یقه درانی‌های دولتی است که انسان به اصل ماجرا شک می‌کند. بگذریم!

اول این‌که در این همایش تا توانستند به موسوی که فرزند حسین است بی‌حرمتی کردند. باز هم مهم نیست. می‌گذریم! لابد فکر می‌کنند در این جهان فقط آقای خامنه‌ای است که سید آفریده شده و هتک حرمت‌اش مساوی سب نبی و علی و کلاً چهارده معصوم است. می‌گذاریم این‌گونه فکر کنند! دیروز در دانشگاه علوم و تحقیقات یکی از همین دوستان سعی داشت برای بقیه‌ای که از غافلان‌ بودند توضیح دهد که جناب خامنه‌ای دارای عصمت اکتسابی‌ست و بعد که موفق به اثبات این مهم نشد گویا خواسته بودند با هم‌فکران‌اش سری هم به دفتر آقای جاسبی بزنند -لابد برای ارشاد و توضیح در باب عصمت و ولایت- که نبودند و حراست دانشگاه دخالت کرده بود و خبری موثق به بیرون درز کرده بود که مقر فرماندهی حضرات مفسران را مشخص می‌کرد که از کجا خط می‌گیرند به چه کاری.

اما وقتی خطیب ماجرا معترضان را مشتی بزغاله و گوساله خطاب کرد -کثرت ادب را داشته باشید!- لحظاتی در وسط کادر تلویزیون دختری نمایش داده شد که از شدت ذوق کف می‌زند و وقتی با تشر بغل‌دستی‌اش رو برو می‌شود، دست‌اش را پس می‌زند به جمله‌ای شبیه: برو بابا! و ادامه می‌دهد. تصویر کات می‌شود روی مردانی که یکی در میان نیش‌شان تا بنا گوش باز است و هلهله می‌کنند. عجب! از این هم می‌گذریم. هلهله و تبعاتش اصولاً از آداب بی‌قراری است دیگر. چه فرقی بین کسانی که در یک لحظه خود را پیروز می‌بینند و بی‌قرار می‌شوند و لذا شادی می‌کنند؟

این روزها فقط باید دید و ندید. شنید و نشنید. گذاشت و گذشت که این نیز بگذرد و روزی که خورشید بدمد این سیاهی است که به چهره‌ی روسیاهان باقی خواهد ماند. خواستم که فقط اشارتی کنم و بگذرم تا معلوم شود کف و سوت یک انعکاس ناخودآگاه هم می‌تواند باشد که ربطی به هتک حرمت امام و عاشورا و محرم نداشته باشد؛ گو این‌که در شب و روز عاشورای سال شصت و یک نیز حبیب ابن مظاهر یا یکی دیگر از پیران و یاران سرخوش و حتی خود امام (ع) هم کم با رفقای‌شان به شوخی و خنده نگذرانده بودند. مگر این‌که بخواهید امام و یاران‌اش را هم شماتت کنید برای این خنده‌ها. بگذریم از این هم. کمی شعور هم چیز نایابی‌ست در این روزگار. همین!

یکشنبه,۶ دی, ۱۳۸۸

عاشورای هشتاد و هشت

امسال عاشورای‌اش عاشورا بود. تمام ویژگی‌هایی که یک روز عاشورا باید داشته باشد را با خود داشت. مردم در شهر و شهرستان رستاخیزی عظیم داشت‌اند. این در خاطرم می‌ماند که در ماهی حرام، بعد از هزار و اندی سال، حسین‌ها را همچنان سر می‌برند و اما… زنده می‌کنند!

عاشورای هشتاد و هشت را به خاطر داشته باش که پروازی بود. هرچند که شاید فردا، پرنده را «کشته» باشند!

پ.ن: به خدا قسم که از هر منظر می‌نگرم، به وضوح می‌بینم این حکومت دارد جا پای امویان می‌گذارد؛ بدون حتی ذره‌ای تحریف. والله قسم.

سه شنبه,۱ دی, ۱۳۸۸

روشن کردن تکلیف!

بالاخره یکی برای من روشن کند که سیاست ما عین دیانت ما باشد – هست – یا برعکس یعنی نباشد یا نیست؟ شاید حالت سومی هم دارد که من نمی‌دانم. اسم‌اش را هم در دل‌ام چیزی می‌گذارم که سزا نیست این‌جا بنویسم. اما برای من جالب است که چطور در این سی سال تمام فلسفه‌ای که از دین به خورد ایرانی جماعت می‌دادند توجیه سیاسی می‌شد و برعکس اما حالا که به جنبش سبز رسیده حتی ماجرای عاشورا که اگر نگوییم تمام فلسفه‌اش بر مبنای حرکتی سیاسی بود، لااقل برای همه روشن است که امام حسین علیه حکومت وقت «قیام» کرد و این یعنی درصدی هم انگیزه‌ی سیاسی در این حرکت دخیل بود، نباید عزاداری‌ها رنگ و بوی سیاسی به خود بگیرد؟ تا حالا سکولاریسم یعنی کفر و ذنب لایغفر اما حالا با تبصره و ماست مالی می‌توان مذهبی غیر سیاسی هم بود؟ ماجرا چیست؟ تکلیف ما را با آن جمله‌ی مرحوم مدرس روشن بفرمایید.

فکر می‌کنم جواب‌اش یک کلمه باشد: ترس. قیام حسین ابن علی از سال شصت و یک هجری تا امروز همواره برای حکومت‌های دیکتاتوری جنبش‌زا و خطرآفرین بوده است و این یعنی احساس ترس و لرز شدید برای حکومتی که تا خرخره در منجلاب قدرت اموی‌مانند خود غوطه می‌خورد.

سه شنبه,۱ دی, ۱۳۸۸

مرگ و زندگی بعضی‌ها

یک) مرگ بعضی‌ها عین زندگی‌ست. زندگی هم تنها یک بعد ندارد یعنی این مساله در عین این‌که [به‌هر دلیلی] ساری و جاری‌ست، زنده می‌سازد و زندگی‌بخش هم می‌شود. مرگ کسی در طول مدت حیات‌اش یا حداقل آن دوره‌ای که برای دیگران در حکم جریان‌سازی بوده است، دغدغه‌ی اصلی و محوری‌اش حیات‌بخشی به دیگرانی که در خطر مرگ قرار داشتند بود یا حتی برعکس اگر فردی در کار جان‌ستانی هم بوده باشد، از دید من مهم‌ترین دلیل برای این‌گونه شدن است. از هر دو طرف که بنگریم کسی که در طول حبات‌اش سر-و-کارش با جان باشد -چه بدهد و چه بستاند- پس از مرگ‌اش شاید هر روز علایم حیاتی بیشتری از زمان زندگی‌اش به اهلش مخابره کند.

حسین ابن علی و یزید ابن معاویه همواره زنده ماندند. یکی در کار جان بخشی بود و دیگری جان ستانی. هر دو جریان ساز بودند و دیدیم که پس از مرگ، حسین و شهادت‌اش چگونه ماندگار گشت و سرچشمه‌ی آب حیات مردمانی شد که به شیوه‌ی او در پایمردی‌شان در حفظ شرف زندگی کردند و زندگی‌بخش شدند و هم‌چنان می‌بینیم و در این روزگار که ملموس‌مان است با پوست و خون، ادراک می‌کنیم که شیوه‌ی یزیدانه چگونه سر برآورده به زندگی و سرمشق کسانی شده که امروز نان‌شان با اقتدا به سنت اموی سخت در روغن – شما بخوانید در خون مردمان – است.

دو) آیت الله منتظری وفات یافت. برای من چهره‌ی او بدون یاد و خاطره‌ی عکس‌های سیاه و سفید از دیوارهای شهری سوخته و سوراخ سوراخ شده از ترکش‌ها که گراور چهره‌ی آرامش را با جمله‌ای در وصف رزمندگان با خود داشتند بی‌معناست. در کودکی فهمیدم که عزیز بود و در همان کودکی بودم که وقتی کتاب «خاطرات سیاسی» نوشته‌ی «ری‌شهری» را چند بار خواندم کسی نبود که به من بفهماند داستان از چه قرار است و حتی پدر که در بیان مسائل رک و راست بود هیچ‌وقت شیرفهمم نکرد و چه خوب که همین شد تا در روزگار جوانی در به در دنبال برگه‌های خاطرات شیخ از آن روزگار یا تهیه‌ی نواری از صحبت‌هایش در روزگار حصر خانگی‌اش باشم و بفهمم همو بود که نظریه‌ی «ولایت فقیه» را که خود بی‌واسطه از مبدع یا بهتر بگوییم احیاگرش یعنی آیت الله خمینی فرا گرفته بود و در بسط‌ و گستراندنش در میان جامعه جدی‌ترین کوشش‌ها را کرده بود، به شاگردی تدریس کرد که بعدها همین شاگرد استادش را به جرم ضدیت با ولایت فقیه به حصر کشاند! و او بود که شرافت به خرج داد و از حق قانونی و طبیعی خودش در انتقاد از زمامداران استفاده کرد که هم فقیه بود و مجتهد و هم انسان بود و زندگی‌بخش. شک ندارم که مرگ وی عین حیات می‌شود با این تفاوت که دیگر در قید و حصری نخواهد ماند تا چند صباحی بتوانند سد صدایش شوند. شک ندارم که آیت الله تکرار می‌شود اما نه آن‌چنان که ملالت آورد. در هر دوره و روزگاری به شکلی و طریقی که اثراتش را تاریخ باید ببیند و بنویسد. او زنده و جاوید شد.

پنجشنبه,۵ آذر, ۱۳۸۸

پشت به «تیان آن مِن»

نوشته‌: عماد بهاور

درباره‌ استراتژی «گل در برابر گلوله» در روز ۱۶ آذر ۱۳۸۸

آیا در روز شانزدهم آذر امسال فاجعه «تیان آن من» دیگری رخ خواهد داد؟ برخورد سخت حزب کمونیست چین با دانشجویان در میدان «تیان آن من» در ۴ ژوئن ۱۹۸۹، منجر به کشته و زخمی شدن صدها تن از مردم چین شد. به ظاهر اعتراضات سرکوب شد و حکومت کمونیستی به راه خود ادامه داد. ضمن آنکه «ژائو زیانگ»، رهبر چین و دبیرکل حزب کمونیست، نیز که خواهان مذاکره و رسیدن به توافق با دانشجویان بود، از طرف حزب برکنار و به مدت ۱۶ سال تا زمان مرگش در حبس خانگی به سر برد. برای آن ها که مدینه فاضله شان کشور چین است، احتمالا سرکوب چینی نیز الگوی مناسبی برای برخورد با جنبش سبز خواهد بود.

(ادامه مطلب…)



صفحه قبل»