نامه‌های سوشیانت هزارم » مینوی نامه
دوشنبه,۱۵ فروردین, ۱۳۹۰

برای با تو بودن

 

فروردین ۹۰ | ساحل فرح‌آباد ساری

به دوردست‌ها خیره شو! سه سال پیش، امروزمان از ما به‌قدر سه سال دور بود. سه سالی که نصفش برای من به‌قدر سی سال درد و تجربه بود و برایت، به‌گمانم، به قدر سی سال تحمل مردی خسته و دل‌زده از روزگار. تو که آمدی قرار نبود بارکش این غصه‌ها شوی که با من همراه شد. اما شدی. نشستی به صبوری و من که نفرین بر من باد، تن نازک‌ات و روح ساده‌ات را خستم. حتی گاهی می‌فهمیدم از پشت سر که داری به من نشسته روبروی صفحه‌ی شیشه‌ای خیره می‌شوی و غم‌دار می‌شوی و من پیر می‌شدم. چاره‌ای نبود. با کسی همراه شدی که درد داشت.

به دوردست‌ها خیره شو! به ته آن! رسم این است که می‌گویند از سه سال که گذشتی دیگر می‌توانی تا ته‌اش بروی. ته‌اش فرق نمی‌کند کجا ست. اما اسم‌اش مرگ است. شاید مرگ، سه ساعت دیگر، سه روز دیگر باشد یا سی‌سال بعد.

به دوردست‌ها خیره شو! لحظه‌ها دورند از ما. باید به آن‌ها خیره شد. فکر می‌کنیم که نزدیکیم به زندگی. نزدیکی تنها با یکی شدن است که به‌دست می‌آیند. مثل من و تو. باقی همه دوری ست. و دوری، رنج است. مثل همان که بودا گفت: زندگی رنج است. نتیجه می‌گیریم که زندگی، دوری ست مگر وقتی که یکی شوی. و گاهی به‌تو گفته بودم که زندگی من هستی. یادت هست؟

پایان سه‌سالگی‌مان مبارک است. دوستت دارم.
با شرم
امیر

شنبه,۱۴ فروردین, ۱۳۸۹

حریم حرم و دو سالگی یک رویا

تو میزبان بودی یا او؟ تو پذیرایی می‌کردی یا او؟ تو نشستی در کنارم یا او؟ تو دعا می‌خواندی یا او؟ تو مستجاب می‌کردی یا او؟ راستی آن‌جا حریم حرم تو بود یا او که من هر چه می‌دیدم تو بودی؟

یادت هست که چه جان‌های پاک دعای‌شان بدرقه‌ی ره کردند؟ یادت هست چقدر سخت بود و چه شیرین گذشت؟ یادت هست ایام را؟ چند سال از آن نگاهِ کوتاه من گذشت؟ چند سال صبوری‌ام را محک زد؟ راستی چند سال گذشت از آن همه ماجراها؟

دوسال تمام شد که میزبان لحظه لحظه‌ی دل منی. مبارک‌ام باد این نعمت.

پنجشنبه,۱۳ فروردین, ۱۳۸۸

یک سالگی یک رویا

یک سال از زندگی مشترک من با کسی که بیش از همگان دوست‌اش دارم یعنی مهربان بانویی به‌نام «مینو» گذشت. به همین سادگی؟ نه! یک سال که تابستان‌اش بیماری سنگ کلیه، یک ماهی امانم را برید، بعدش افتادم در طوفانی که فکرش را هم نمی‌کردم. در کنکور ارشد قبول شده بودم و نه اداره‌ی دولتی که ده – یازده سال برای‌شان کار کرده بودم حاضر بود به من اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل بدهد و نه دانشگاه مقطع کارشناسی‌ام کارهای مربوط به فارغ التحصلی را درست انجام می‌داد. فلاکتی کشیدم تا بالاخره مجبور به استعفای از اداره شدم آن هم درست در ابتدای شروع زندگی مشترک. بگذریم که بروکراسی اداری و کاغذ بازی‌ها و حسودی‌ها و چشم هم چشمی‌های معمول ایرانی مرا تا حد جنون برد تا خلاصم کرد. در اواسط ترم اول بود که بالاخره با کلی نامه نگاری و ریش گرو گذاشتن‌ها تا مجوز کارت پایان خدمتم را اداره‌ی سابق صادر کند به سر کلاس‌های نفس‌گیر کارشناسی ارشد رسیدم. تازه داشتم گرم درس می‌شدم که ناگهان گفت‌اند عروسی‌ات یک ماه دیگر است. در این مدت دو باری هم مجبور به اسباب کشی از خانه شدیم. گذشت تا فردای عروسی که خبر شوم درگذشت پدر مینو را به ما حالی کردند، یک هفته بعدش هم خبر درگذشت پدر بزرگ خودم را و ….

این‌ها را ننوشتم که شرح سالی که گذشت را بدهم. نوشتم که ارجی به قلم به یادگار گذاشته باشم برای کسی که حقیقتاً صبوری‌ها کرد در این مدت ایام. با محنت نفس‌گیر دوری از یار و دیار ساخت و مرا با این اخلاقی که فراتر از طاقت هر کسی‌ست پذیرا شد. حالا من دستم و حتی ذهنم خالی‌ست از هر کلمه‌ای یا چیزی که بتواند ذره‌ای حق این مهربانی‌اش را ادا کند فقط گاهی زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم می‌خوانم که: خداش در همه حال از بلا نگه دارد. بیش از این حرف در چنته ندارم. همین هم از تصدق حافظ است و گرنه دیگر هیچ!

یکشنبه,۳ آذر, ۱۳۸۷

تصمیم در کافه بیسکوئیت

قبل از آن‌که خواسته باشم حرفی از خواستگاری‌ات بزنم، برای خودم هزار کیلومتر راه را ضرب در چندین بار کردم، می‌شد هزاران کیلومتر. اما می‌ارزید! بسیار بسیار بیش از این هزاران. بعد که قدم پیش گذاشتم، آن‌قدر سختی کشیدم و کشیدی که هزاران پیش چشم‌های‌مان هیچ شد. مردانگی‌ات را که در ثبات قدم دیدم، به‌تو حسودی‌ام شد. به‌خاطر هم‌این‌ها بود که بعدها فکر کردم تنها تصمیم درست زندگی‌ام را روزی در «کافه بیسکوئیت خیابان فلسطین» گرفتم.

سه شنبه,۳۰ مهر, ۱۳۸۷

صفتی از خدای

تو صفتی از خدای داری که من همواره بر آن رشک و حسد می‌برم. تو به اندکی نیز قانعی. همین‌قدر که بدانی که مهیای تو هستم. دستمالی برداشته‌ام و اتاق کوچک‌ام را تمیز می‌کنم. به‌اندازه‌ای که بدانم دل کوچک‌ات رضایت می‌دهد. پاک و مرتب می‌شوم برای فردایی که می‌دانم خواهی آمد. ببخش مرا که همه چیز را قاطی و در هم می‌نویسم. خواستم فقط جایی ثبت بشود تا اگر عمری بود و قد داد که روزگاری بنشینیم و با هم مرور ایام کنیم از این رفت و آمدن‌های تو و من، چندتایی هم در این دفتر باشد.

منتظرم. همین!