نامه‌های سوشیانت هزارم » برای رادیو زمانه
یکشنبه,۲۶ آبان, ۱۳۸۷

معروفی! خودت را چند می‌فروشی؟

۱- امروز خسته و کوفته از فرودگاه که به خانه رسیدم به سراغ سایت زمانه رفتم تا ببینم دنباله‌ی داستان‌ها و کتاب‌هایی که قبل از سفر برای انتشار آماده گذاشته بودم‌شان در این ۳-۴ روزی که نبودم ولاجرم دست‌رسی به زمانه با آن سرعت افتضاح شهر مشهد میسر نبود، منتشر شده یا نه که خوب معلوم بود نشده. دلیل: سردبیران عزیر یکی پس از دیگری از زمانه رفته‌اند و کسی متولی انتشار مطالب دبیران نیست و اصولاً فکر هم نمی‌کنم در حال حاضر کسی دل‌اش به حال ضیاء و عشرت و هاسمیک رمان «با خلخال‌های طلا…» بسوزد یا کک‌اش هم برای هانا آرنت و تمرین‌های دموکراسی‌اش بگزد که اوضاع در زمانه سخت شیر تو شیر است و حوصله بس کم!

۲- من با عباس معروفی رفقای مشترک زیادی دارم یا داشتم اما هیچ وقت نشد که او را ببینم یا از نزدیک با هم گفت-و-گو کنیم تا بهتر بشناسم‌اش. از قضای روزگار در این مدت کمی که در زمانه متولی بخش‌های کوچکی شدم، به‌هر حال هم‌کار او هم محسوب می‌شدم اما فرصتی برای این موضوع‌ها دست نداد. پس من بودم و شخصیتی که از معروفی در ذهن‌ام با خواندن یکی-دو کتاب رمان از او و خاطرات غبار گرفته از مجله‌اش که شاید جایی انبار شده‌اش را بتوان‌ام پیدا کنم.

۳- شمایی که کسی به‌نام عباس معروفی می‌شناسید، و شاید بهتر از منی که حتی یک‌بار با او حرف نزدم، با شما هستم. می‌دانید! واقعیت این است که دل‌ام به‌خاطر تمام خوش‌بینی‌ام در طول سال‌هایی که آدم‌ها را جور دیگر می‌پنداشتم‌شان می‌سوزد که همین آدم‌ها تباه‌شان می‌کنند. روضه نمی‌خواهم بخوانم. قصه‌ی این روزهای زمانه بر مدار نامردی می‌چرخد. آن از نبوی که نامروتی‌اش البته از قدیم هم شهره‌ی آفاق بود و ما نمی‌دانست‌ایم و کم کم حالی‌مان شد با چه موجود تحفه‌ای رو-به-رو هستیم این هم از معروفی (+). و البته من حساس که همیشه‌ی خدا دل‌ام به‌حال خاطرات‌ام می‌سوزد.

۴- این نوشته‌ی عباس باعث شد که حس سرخوردگی تاریخی‌ام به سراغ‌ام بیاید. چرا؟ خیلی ساده! تا جایی که در خاطرم هست و در ایمیل‌های کاری‌ام خواندم رییس جدید زمانه ابلاغ کرده بود همه باید ماجرا را تمام شده فرض کنند. این وسط چرا تنور دل معروفی داغ شد؟ می‌گویید عباس دارد به پیدا شدن حقیقت برای خوانندگان رادیو کمک می‌کند؟ می‌گویم خوب در وبلاگ‌اش چرا ننوشت؟ این که در جایی بنویسی که کسی به‌نام مهدی جامی یا هر اسم دیگری که به آن حساس نباشی و در غیاب‌اش؛ نتواند جوابی بدهد، می‌شود زیر علم حقیقت‌جویی سینه زدن؟ نمی‌شود پدرسوختگی را به‌اسم شرافت قلم به جماعت خواننده قالب کردن؟ خوب شما بگو که موجودی به‌نام عباس معروفی را می‌شناختی حتی بیشتر از من. معروفی به قول یکی از همین دوستان مشترک، وکیل بورد است؟ یا وکیل سردبیر ارشد زمانه؟ این کاری که معروفی کرد و ادعای معرفت حرفه‌ای هم دارد تف کردن به صورت مهدی نیست؟ حالا من نمی‌دانم معروفی چقدر برای این حرف‌ها خواهد گرفت اما در هر صورت خاطرات و تصورات شیرین مرا که سخت قهوه‌ای کرد.

پ.ن. معروفی نوشته‌اش را ابتدا از سایت رادیو و بعد از وبلاگ شخصی‌اش با ذکر این توضیح برداشت. اما من می‌خواهم این را به‌عنوان یک خاطره‌ی درس‌آموز برای خودم و کسانی که همیشه از فراموشی تاریخی ایرانی نالان‌ایم نگه دارم. می‌توانید اسم این‌کار را هر چه دوست دارید بگذارید اما هدف من همین است که گفتم و لاغیر. در ضمن جواب مهدی جامی را هم بعد از آن به‌عنوان پایان این بحث خواهم آورد.

(ادامه مطلب…)

جمعه,۱۷ آبان, ۱۳۸۷

پست‌ترین سلام‌ها تقدیم تو باد

پست‌ترین سلام‌ها تقدیم تو باد جناب آقای سید ابراهیم [داور] نبوی همکار سابق زمانه‌ای!

من قبل از این هم برای تو نامه نوشته بودم (+ و +) و مؤدبانه تو را به‌خاطر نامردی‌ات در نشان ندادن حقیقت شریعتی و بلکه وارونه نشان‌دادن‌اش نکوهیده بودم. امروز که این چند خط را می‌نویسم باز لُب مطلب همان است که گفتم. حرف از نامردی تو ست حالا اگر باز مشتاقی تا ادامه‌ی این نامه‌ی اطلاعیه مانند را بخوانی بخوان!

محض اطلاع؛ گر به شرافت خیانت کنی شرف‌ات، – می‌شناسی‌اش؟ – زودتر بر باد رفته است.

پ.ن. جمله تند است؟ نه! سخت است و تلخ! حقیقت است آخر.

جمعه,۱۷ آبان, ۱۳۸۷

ز انقلاب زمانه

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد (حضرت حافظ)

می‌خواستم چیزکی بنویسم با عنوانی مثل این: به‌نام مرد زمانه، تقدیم به مهدی جامی که برای من در این زمانه‌ی دون پدری کرد، دستم را گرفت و راه نشان‌ام داد و با کسانی آشنای‌ام کرد که از اشراف روزگار خود بودند در شرافت کاری. خوب! ننوشتم چون امر چنین بود که فعلاً آرامشی نیاز است تا شاید مجانینی که گویا تقدیر ایرانی بر این است تا همیشه سفیهان بر وی حکم‌رانی کنند، کمی به‌راه عقل بیایند و خرد جمعی و عمومی را فدای چند یورو بیش‌تر نکنند که فردا روزی هم از خودشان بی‌شک دریغ خواهد شد زیرا نه این‌کاره‌اند و نه عرضه‌ی جمع‌کردن جمعی چنین را برای گرداندن زمانه دارند و خواهیم دید عاقبت این خباثت‌های نهانی را.

سخن دوستان و منتقدان به همت داریوش در وبلاگ دفتر زمانه جمع می‌شود و زیاده بر آن‌چه همگان در مدح یا ذم زمانه گفت‌اند کاری عبث است. زمانه خیالی بود و پنداری خوش که برای من و شاید بسیاری دیگر تمام شده است. من خیلی دیر به جمع همکاران سایت زمانه پیوستم [چیزی حدود هفت یا هشت ماه گذشته] مشغولیت اصلی‌ام هم گرافیک بود و دبیری بخش کتاب‌خانه که عهده‌دار ویرایش و آماده‌سازی کتاب‌ها و در نهایت انتشار آن‌ها در سایت است. حالا هم از کتاب‌ها چند قسمتی مانده روی دستم و مانده‌ام چه کنم با ریشی که مهدی در گرو نویسنده‌ی عاشق گذاشته تا برگی از فرهنگ ایران با هر نوشته‌ی کسی مثل محمد ایوبی و رمان «خلخال‌ها» ورق بخورد ومعطل‌ام که چه کنم با این اعتقاد راسخ که سایت را با نوشته‌های دشوار هانا آرنت به روز می‌کنیم [می‌کردیم!]، نه برای پز و افاده‌ی روشنفکری یا پر کردن فضای سایت که کتاب‌های بسیاری در صف انتشار مانده بودند، بلکه برای ساخت مرجعی که دموکراسی را درست بشناساند و تمرینی باشد برای کسی که شاید بخواهد در اندیشه‌ی سیاسی ورزیده شود و با هر بادی مثل برخی در نظام سیاست‌ورزی‌اش خلل ایجاد نشود!

اما از این داستان‌ها تا زمان حافظ شیراز هزاران هزار بار بوده و تکرار شده و بعد از او نیز تکرار کنان تا ابد خواهد شد. فی‌الجمله نیز همه‌ی ما محتاج درس گرفتن‌ایم. هر کدام از این هزاران هزار فسانه اگر مایه‌ی درس‌آموزی برای یک‌تن شود هم کافی ست. امید دارم مهدی عزیز درس خودش را گرفته باشد. من هم گرفته‌ام.

القصه این اولین نوشته از سری مطالب «دور زمانه» است. در این مدت بلاتکلیفی که اوضاع زمانه معلوم‌مان نبوده و هنوز هم نیست، تکه کلام‌ها و حرف‌هایی در دل‌ام جوانه می‌زند که شاید جمله‌ای کوتاه و یا تحلیلی بلند باشند. بعضی‌هاشان هم دقیقاً مخاطبی خاص دارند که به تدریج خواهید خواند. نوشته‌ی بعدی با عنوان «پست‌ترین سلام‌ها تقدیم تو باد» تقدیم به داور نبوی است.