معروفی! خودت را چند میفروشی؟
۱- امروز خسته و کوفته از فرودگاه که به خانه رسیدم به سراغ سایت زمانه رفتم تا ببینم دنبالهی داستانها و کتابهایی که قبل از سفر برای انتشار آماده گذاشته بودمشان در این ۳-۴ روزی که نبودم ولاجرم دسترسی به زمانه با آن سرعت افتضاح شهر مشهد میسر نبود، منتشر شده یا نه که خوب معلوم بود نشده. دلیل: سردبیران عزیر یکی پس از دیگری از زمانه رفتهاند و کسی متولی انتشار مطالب دبیران نیست و اصولاً فکر هم نمیکنم در حال حاضر کسی دلاش به حال ضیاء و عشرت و هاسمیک رمان «با خلخالهای طلا…» بسوزد یا ککاش هم برای هانا آرنت و تمرینهای دموکراسیاش بگزد که اوضاع در زمانه سخت شیر تو شیر است و حوصله بس کم!
۲- من با عباس معروفی رفقای مشترک زیادی دارم یا داشتم اما هیچ وقت نشد که او را ببینم یا از نزدیک با هم گفت-و-گو کنیم تا بهتر بشناسماش. از قضای روزگار در این مدت کمی که در زمانه متولی بخشهای کوچکی شدم، بههر حال همکار او هم محسوب میشدم اما فرصتی برای این موضوعها دست نداد. پس من بودم و شخصیتی که از معروفی در ذهنام با خواندن یکی-دو کتاب رمان از او و خاطرات غبار گرفته از مجلهاش که شاید جایی انبار شدهاش را بتوانام پیدا کنم.
۳- شمایی که کسی بهنام عباس معروفی میشناسید، و شاید بهتر از منی که حتی یکبار با او حرف نزدم، با شما هستم. میدانید! واقعیت این است که دلام بهخاطر تمام خوشبینیام در طول سالهایی که آدمها را جور دیگر میپنداشتمشان میسوزد که همین آدمها تباهشان میکنند. روضه نمیخواهم بخوانم. قصهی این روزهای زمانه بر مدار نامردی میچرخد. آن از نبوی که نامروتیاش البته از قدیم هم شهرهی آفاق بود و ما نمیدانستایم و کم کم حالیمان شد با چه موجود تحفهای رو-به-رو هستیم این هم از معروفی (+). و البته من حساس که همیشهی خدا دلام بهحال خاطراتام میسوزد.
۴- این نوشتهی عباس باعث شد که حس سرخوردگی تاریخیام به سراغام بیاید. چرا؟ خیلی ساده! تا جایی که در خاطرم هست و در ایمیلهای کاریام خواندم رییس جدید زمانه ابلاغ کرده بود همه باید ماجرا را تمام شده فرض کنند. این وسط چرا تنور دل معروفی داغ شد؟ میگویید عباس دارد به پیدا شدن حقیقت برای خوانندگان رادیو کمک میکند؟ میگویم خوب در وبلاگاش چرا ننوشت؟ این که در جایی بنویسی که کسی بهنام مهدی جامی یا هر اسم دیگری که به آن حساس نباشی و در غیاباش؛ نتواند جوابی بدهد، میشود زیر علم حقیقتجویی سینه زدن؟ نمیشود پدرسوختگی را بهاسم شرافت قلم به جماعت خواننده قالب کردن؟ خوب شما بگو که موجودی بهنام عباس معروفی را میشناختی حتی بیشتر از من. معروفی به قول یکی از همین دوستان مشترک، وکیل بورد است؟ یا وکیل سردبیر ارشد زمانه؟ این کاری که معروفی کرد و ادعای معرفت حرفهای هم دارد تف کردن به صورت مهدی نیست؟ حالا من نمیدانم معروفی چقدر برای این حرفها خواهد گرفت اما در هر صورت خاطرات و تصورات شیرین مرا که سخت قهوهای کرد.
پ.ن. معروفی نوشتهاش را ابتدا از سایت رادیو و بعد از وبلاگ شخصیاش با ذکر این توضیح برداشت. اما من میخواهم این را بهعنوان یک خاطرهی درسآموز برای خودم و کسانی که همیشه از فراموشی تاریخی ایرانی نالانایم نگه دارم. میتوانید اسم اینکار را هر چه دوست دارید بگذارید اما هدف من همین است که گفتم و لاغیر. در ضمن جواب مهدی جامی را هم بعد از آن بهعنوان پایان این بحث خواهم آورد.
