نامه‌های سوشیانت هزارم » دسته‌بندی نشده
پنجشنبه,۲۱ شهریور, ۱۳۸۷

خط و ربط

بعد از دو سال تمرین نکردن خطاطی، ناگهان دیروز تصمیم گرفتم که باز شروع کنم. نتیجه‌ی نهایی برای خودم راضی کننده بود.



یکشنبه,۱۷ شهریور, ۱۳۸۷

حرفِ نیست

حرفی که نیست، عشقی که نیست، سازی و دم‌سازی که نیست، از عرفان و عرفان‌بازی تحت وب که دیگر نگو! نه یاری و نه دوستی، نه بادی و نه بهاری…. نیست‌ها زیادند اخوی. القصّه چیزهای خوب هم نیست و ناپدید شدند و گرنه مثلاً چه باک که فلان مسئول بی‌شعور سیاسی نیست شود یا حتی خیلی‌های دیگر؟ حافظ هم که نیست، جای‌اش را بچه‌باز و شاهدباز و عرق‌خور و لات و قمه کش گرفته. مگر نگفته «به تیغم گر کشد دست‌اش نگیرم» و الخ. بیا! نمونه‌ای از رجزخوانی و قداره‌بندی‌اش هم پیدا شد! [قابل توجه حسین نوروزی حافظ دوست] خلاصه گاهی دل‌ام برای خودم تنگ می‌شود. برای چیزهایی که روزگاری بود یا داشتم‌شان و حالا هیچ اثری ازشان نیست. عیبی هم ندارد البته! قدیمی‌ها می‌گفتند روزگار است دیگر. جفای دوران و همین چیزها. ورد چه شد، چه شدِ حافظ را که لابد شنیده‌اید؟ همان غزل معروف «یاری اندر کس نمی‌بینم یاران را چه شد…» حال من همان است.
خدایا این شب‌های قدر را زودتر برسان. شاید رفیقی، دوستی، کسی آخر پیدا شود. یکی باشد که چند ساعت با او بشود چهار کلام درد دل باز گفت. حرفی از عوالم سکوت زد. خسته شدم بس که نفهمی دیدم. خسته شدم از بس ادعا دیدم طبق طبق. همه جوره عارف‌بازی، مهندس بازی، موسیقی بازی، بازی، بازی، فقط بازی. باز هم بگویم؟ خسته می‌شوی. بی‌خیال. زودتر برسان این شب‌ها را.
پ.ن.۱: یک جوشن کبیر خرج‌اش می‌شود که برسیم بالای کوه. مگر نه عزیز دل؟
پ.ن.۲: کامنت این یکی را بسته‌ام. به همان دلایل که دیگران می‌بندند. شما هم خواستی حرف دل‌ات را پای این مطلب بنویسی، ننویس. نمی‌شود؟ کار که نشد ندارد آخر.
جمعه,۱۵ شهریور, ۱۳۸۷

سحر بارانی

امروز سحر گویا نظری بوده یا چیزی که نگاهم به صفحه‌ی سید یاسر افتاد تا این‌جا را بیابم. سحر امروز سخت بارانی بود از این جمله‌‌ای که سید مهدی قوام گفته بود: به ما نمی خورد مشتری باشیم؟!
چهارشنبه,۱۳ شهریور, ۱۳۸۷

حس نم‌دار خاطرات دور

بابا شروع می‌کند:
- پدر جان! لااقل این وقت شب که قرآن می‌خوانی، آرام‌تر بخوان. شاید همسایه نخواهد برای سحر بیدار شود.
- از لیلا خانم پرسیدم که اذیت نمی‌شوید؟ گفته که نه. گفته بهتر از صدای قرآن شما چه بهتر؟ فکر کردی بی‌جهت بلند می‌خوانم؟
- پس بخوان بابا جان. بلند بخوان.
- وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُواْ لِی وَلْیُؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ….
[زنگ در به‌صدا در می‌آید] یعنی کیست این وقت سحری؟
- سلام علیکم. بفرمایید. برای باباتون خرما اووردم. خدا خیرتان بدهد. ماشالا چه صدای پر طنین و خوبی هم دارند.
[محمد آقا پسر لیلا خانوم کلمات را پشت سر هم ردیف می‌کند و بدون این‌که منتظر حرفی باشد راه‌اش را می‌کشد به سمت درب خانه‌ی خودشان]. مادر سفره چیده. پدر پیچ رادیو را می‌چرخاند که صدای دعای سحر آرام آرام به صدای قل‌قل سماور ملحق شود. من هنوز در خواب و بیداری‌ام. بابا باقر قرآن‌اش را می‌بوسد می‌گوید امیرجان، بابا، زنده‌دل باشی بابا. می‌خندم. می‌روم روی پایش یله می‌کنم که یعنی خواب‌ام می‌آید. پیشانی‌ام را می‌بوسد. یواش به پدرم می‌گوید: بچه را بیدار نکن. تا بابا بخواهد جواب بدهد می‌گویم: بابا جون خودم بیدار شدم به خدا. می‌خندد. پنجره باز است. چراغ‌ها همه روشن است.
رجعت می‌کنم به زمان حال. سحرهای سیاه. کسی قرآن در گوشم نمی‌کند تا بیدار شوم. با زنگ موبایل از جا می‌پرم. بابا مثل همیشه آرام است و مشغول خواندن قرآن پدر بزرگ. او حدفاصل من است با گذشته‌ای که گذشته. دیگر نیست. دیگر نیست. اشکم می‌آید. غذا از گلویم پایین نمی‌رود چرا؟ بی‌خیال‌اش می‌شوم. یک لیوان آب هورت می‌کشم و به انتظار اذان می‌نشینم.
شنبه,۹ شهریور, ۱۳۸۷

یادهای به‌خیر

یاد پاکت‌های قهوه‌ای میوه به‌خیر. یاد پدرها با پاکت میوه به‌خیر. یاد تلفن‌های دوزاری – پنج‌زاری با کیوسک‌های زرد به‌خیر. یاد علی کوچولو، آن مرد کوچک به‌خیر. یاد زهره و زهرای ماه رمضون‌ها به‌خیر. یاد آقای حکایتی و دار-و-دسته‌اش به‌خیر. یاد خونه‌ی مادر بزرگه به‌خیر. خودش و نوک طلا و نوک سیاه و مخمل و هاپوکومار را یادت هست؟ حکایتی بود برای خودش‌ها! یاد کودکی به‌خیر. به‌خیر.
شما نسل جدید آیا هیچ از زندگی فهمیده‌اید؟ شما با این همه دک-و-پز، تیزر ساده‌ی برنامه کودک را درک نکردید. مدرسه‌ی موش‌ها را نفهمیدید. حیف! ما برای شما متاسفیم. آن روزها که همه کشته می‌شدند، ملودی‌ها زنده‌تر بود. رنگ‌ها شادتر بود. ساده بودند همه. مهربانی هنوز بود. شما نسل جدید هیچ از مهربانی دیده‌اید؟ حیف! ما برای شما متاسفیم که مهربانی در بین مردم را به‌یاد ندارید و با آن خاطره ندارید.
پ.ن.۱: از نسل سال‌های ۵۷ و ۵۸، کسی از اسم‌های دیگری که خاطره‌اند چیزی یادش مانده؟ بگویید تا اضافه کنم. یادمان نرود لااقل.
پ.ن.۲: ممنون‌ام از مینوی عزیزم که مدرسه‌ی موش‌ها را برای‌ام هدیه آورد. ممنون از ساغر برای یادآوری «علی کوچولو» که باعث این نوشته شد و از امشاسپندان برای همراهی‌اش در یادها و خاطره‌ها.
پ.ن.۳: آهنگ سراسر خاطره‌ی «شب به‌خیر کوچولو» را با لطف و مهربانی مریم مهتدی دریافت کردم. شما هم اگر می‌خواهید از این‌جا دانلود اش کنید.
شنبه,۹ شهریور, ۱۳۸۷

از آداب ذکر گفتن

- من خیلی وقت‌ها بهت نمی‌گم. ولی نگاهت که می‌کنم، انگار ذکر گرفتن‌ام می‌گیره به خدا.
- چی بگم؟؟؟

پ.ن. این مکالمه حقیقی‌ست!

جمعه,۸ شهریور, ۱۳۸۷

باقی مانده

آدم‌ها هم مثل تفریق یا تقسیم باقی مانده دارند. مثلاً فکر می‌کنی اگر از حسین نوروزی دل‌اش را کم کنی، باقی‌مانده‌اش چه می‌شود؟ جواب من این است: یک مشت خاکستر سیگار. همین.

پ.ن.۱: مرا ببخش حسین. مینو دارد امشب می‌رود و جور تنهایی‌ام را باید تو و داریوش بکشید.
پ.ن.۲: یادم آمد که خدا هم باقی مانده دارد. بَقِیَّةُ اللّهِ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ وَمَا أَنَاْ عَلَیْکُم بِحَفِیظ (هود – ۸۶)

جمعه,۸ شهریور, ۱۳۸۷

نیازمندی

یک عدد ابوالحسن خرقانی لازم داریم. کسی سراغ دارد؟
دوشنبه,۴ شهریور, ۱۳۸۷

عریضه

بر پادشاه مُلک رضا سلام و درود.
زبان از شدت لطف شما قاصر است لذا از لسان حضرت لسان الغیب عرض حال می‌کنم که:

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما

دوشنبه,۴ شهریور, ۱۳۸۷

روزگار من و تنوع حجاب ایرانی

اگر از حال این‌جانب پرسیده باشید ملالی نیست. خیلی اوقات می‌شود که گفتن این جمله حتی اگر خیلی کلیشه‌ای هم باشد جرأت و جسارت می‌طلبد اما حالا که حال ما خوب است. دلیل‌اش هم سیاحت چند روزه‌ام از شمال ایران با مینو بود که طبق معمول اکثر اوقات را در جنگل‌های بکر رامسر که چشم بد از ایشان دور باد! گذراندیم. [کاش بشود یک کلبه‌ی کوچک در دل جنگل‌های رامسر یا عباس آباد برای خودم دست-و-پا کنم و به آرزوی چند ساله‌ام برسم! شاید یک کلبه‌ی چند متری که پنجره‌ای رو به دره‌ای پر از مه و ابر و جنگل‌های بکر داشته باشد از دیرینه‌ترین آرزوهای من باشد. جایی که بشود در آن مثل «اسد» فیلم «پری» زندگی کرد و عاقبت به خیر شد!]
اما یکی از نکاتی که برای‌ام به‌یک‌باره جالب شد نوع حجاب زنان شمالی بود. در ذهن‌ام ایشان را با زنان جنوبی مقایسه کردم که در زیر آفتاب سوزان جنوب چه حجاب سنگین و سیاهی دارند. این تفاوت را شاید بتوان به حساب نوع اسلام پذیری دیار طبرستان در قرون نخست اسلامی گذاشت و این که اصولاً مردمان شمال ایران، اسلام را با سنت شیعی دریافت کردند که لابد در آن روزگار مثال بارزی از سهل‌الطریق بودن مسلمانی به روایت امام‌زادگان شیعه بود. امام‌زادگانی بی‌شمار که کثرت بقاع آن‌ها در جای جای خطه‌ی شمال و حتی در دل رفیع‌ترین کوه‌ها گاهی باعث تعجب است.
پ.ن. سوغات هم بخواهید داریم. این دو تصویر را نگاه کنید.


شنبه,۱۹ مرداد, ۱۳۸۷

کاربرد فرهنگی اجتماعی وبلاگ

- آقا یک خواهش دارم.
- بفرمایید.
- لطف می‌کنی از فضای وبلاگ برای داد و ستد دل و قلوه و … و … و اینا استفاده نکنی؟
- …
دوشنبه,۱۴ مرداد, ۱۳۸۷

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

اگر در این رفت-و-آمدهای با هواپیما چیزی‌ات شود، مطمئن باش می‌روم دربند، سوار آن دو پاره آهن‌هایی که از روی درّه می‌گذرند می‌شوم. یادت می‌آید؟ همان‌ها که می‌ترسیدی سوارشان بشوی. به بالاترین نقطه که رسید، سریع خودم را به تو می‌رسانم.
جمعه,۱۱ مرداد, ۱۳۸۷

شیدایی در دالاهو

خیلی دوست دارم به کرمانشاه و خصوصاً شهرستان «صحنه» سفر کنم. دیدن مردمانی که شیدایی از سر-و-روی‌شان می‌بارد لابد تاثیر خوبی بر آدم می‌گذارد. دوست کرمانشاهی زیاد دارم اما دیدن دالاهو و اهل حق‌اش شده یکی از آرزوهای دیرینه‌ام. حس می‌کنم یک آدم خاص لازم دارم تا با هم به این سفر برویم. یکی که حاضر باشد شب‌ها در کوه بخوابد و غذای کوهستانی بخورد. یکی که غم داشته باشد، غصه‌دار باشد، نیاز به تحول داشته باشد. خلاصه نمی‌دانم. حس عجیبی مرا به دیوانه بازی‌های از یاد رفته می‌خواند.

پ.ن. مسبب همه‌ی این‌ها دیدن این تکه فیلم از سید خلیل بود که اشک‌ام را درآورد.

دوشنبه,۷ مرداد, ۱۳۸۷

دل‌ات می‌آید؟

یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (الإنفطار-۶)



صفحه قبل»