نامه‌های سوشیانت هزارم
چهارشنبه,۲ آذر, ۱۳۹۰

قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّی آیَةً

شنبه,۲۸ آبان, ۱۳۹۰

حرف نزدن با لال بودن فرق دارد!

محمدعلی ابطحی در فیس‌بوک‌اش نوشته:

امروز هم پسر امام موسی صدر را دیدم و هم به دیدن رباب خانم، خواهر سرشناس امام موسی رفتم. هم با آنان دوست هستم و هم مسئول پیگیری پرونده مفقود شدن ایشان در دوران آقای خاتمی بودم. فکر میکنم خانواده امام موسی صدر باید از این فرصت دولت جدید لیبی استفاده کنند و با کمک دولت فعلی حقیقت را با شجاعت در مورد امام موسی صدر بپذیرند. طبیعی است که در لیبی دولتمردان جدید ترجیح دهند که خود را گرفتار این مقوله نکنند. فرصتهای زیادی برای یافتن حقیقت سرنوشت امام صدر در طول این سه دهه از دست رفت. یکبار دیگر نباید مسئله امام صدر بدون رسیدن به نتیجه فراموش شود.

نمی‌فهمم چرا وقتی نمی‌توانند، مصلحت نمی‌بینند، دردشان می‌آید، حال‌اش را ندارند، وقت‌اش را ندارند، جواب سوال‌های ناشی از حرف‌شان را به هر دلیلی جواب نمی‌دهند، …، اصلاً برای چه حرف می‌زنند؟ آن‌هم چند پهلو، بی در و پیکر، پر سؤ برداشت، و به معنی واقعی کلمه شکمی؟ هان؟ حرف نزدن با لال بودن فرق دارد! ندارد؟

پ.ن. قسمت‌های رنگی شده‌ی متن انگار به هم مرتبط‌اند!

دوشنبه,۲۳ آبان, ۱۳۹۰

عیدانه‌ی حضرت ابوعطا

غدیر برای من سوای تعلق معنوی خاصی که به آن دارم، نقطه‌ی عطفی بوده برای بسیاری از اتفاقات خوب زندگی‌ام. دوست داشتم به شکرانه‌ی این ایام، اثری کم‌یاب و منتشر نشده از حضرت استاد شجریان را تقدیم دوستان کنم. بشنوید و حظ ببرید از صدای ملکوتی استاد.

پ.ن. پیش از این هم تصنیف‌های پایانی این اجرا را گذاشته بودم (+ و +) که لینک اولی به دلایلی پاک شد و دومی هم مربوط به اجرای دیگری ست، حالا علاوه بر آن‌ها آواز اجرای لینک اول را هم خواهید شنید. این فایل را نیز اندکی ویرایش و مختصر کردم. نکته‌ی آخر این که اگر دوست دارید روند انتشار این‌گونه آثار هم‌چنان ادامه داشته باشد، لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آن‌ها تنها به همین‌جا لینک دهید.

جمعه,۲۰ آبان, ۱۳۹۰

رحم ای خدای…

کم‌تر شنیده‌ شده‌ای را بشنوید با صدای حضرت داوود موسیقی ایران، محمدرضا شجریان. نخست چند بیت از مثنوی «بانگ نی» حضرت سایه و بعد تصنیفی میهنی از عارف. این دو قطعه در ادامه‌ی موسیقی قبلی در نوشته‌ی پیشین و در مایه‌ی بیات زند (ترک) است و کل کار را مدیون مهربانی هوشنگ ابتهاج‌ام.

ابیات مثنوی «بانگ نی» بدین قرار است:

باز شوق یوسف‌ام دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت

ای دریغا! نازک‌ارای تنش
بوی خون می‌آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می‌برید؟
این سفر آن گرگ، یوسف را درید…

ای شما آزردگان نازنین!
عمرتان بادا صبوحی بیش از این

یوسفی در چاه و این کنعانیان
بر سر بازار سودند و زیان

چون نمی‌دید آن جمال نورده
چشم یعقوب و زلیخا کور به!

و تصنیف عارف:

رحم ای خدای داد[  ُ ]گر کردی نکردی
ابقا به فرزند بشر کردی نکردی [اصل تصنیف عارف: ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی]

از این سپس میدان شاهان جهان را
گر از حلب تا کاشـ[  ُ ]ـغر کردی نکردی

پیش ملل شرمندگی‌مان گشت از این روی
ما را از این شرمنده‌تر کردی نکردی

در کینه‌خواهی [دل] خرابی‌های ایران
ما را ز شه، گر کینه‌بر کردی نکردی [اصل تصنیف عارف: ما را به شه گر کینه‌ور کردی نکردی]

در سایه‌ی این شاخه هرگز گل نروید
با تیشه قطع این شجر کردی نکردی

از تارک شاه قدر قدرت اگر بود [اصل تصنیف عارف: از تارک شاه قدر قدرت اگر دور]*
این تاج [  ُ ] با دست قدر کردی نکردی

با مجلس شورا ز عارف گو جز این کار
فردا اگر کار دگر کردی نکردی

* شاید استاد هم «دور» می‌خواند!

پ.ن. لازم است هم‌چنان بگویم که برای دعوت دیگران به شنیدن آثاری که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید یا خیر؟

چهارشنبه,۱۸ آبان, ۱۳۹۰

یوسف گم‌گشته….

- من: نمی‌خوای بیای عماد؟
- حافظ: یوسف گم‌گشته باز آید…
- من: لامصب! مگه می‌شه غم نخورد؟
- حافظ: …

پ.ن. کم‌تر شنیده شده‌ای از استاد را به گوش جان بشنوید در بیات زند (ترک). فایل موسیقی را اندکی پالایش و ویرایش کردم به چند دلیل. ئر ضمن به نظر شما لازم است هم‌چنان بگویم که برای دعوت دیگران به شنیدن آثاری که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید یا خیر؟

پنجشنبه,۲۸ مهر, ۱۳۹۰

مصیبت مرگ بی محاکمه

مصیبت بزرگی ست کشته شدن قذافی بدون محاکمه. مصیبت خیلی بزرگی ست. حیف… حیف… خستگی تمام این ماه‌ها روی دوش مغزم فشار می‌آورد… حیف.

یکشنبه,۲۴ مهر, ۱۳۹۰

زیر خط فقر

زیر خط فقریم. بدبختانه. اما همه‌ی فقرها مادی یا اقتصادی نیستند. زیر خط «فقر دوست داشتن»ایم. خیلی عمیق‌تر و سهمگین‌تر.

پ.ن. یکبار دوستی از من پرسید چه باید کرد؟ و در برابر هر راهی، کاری، پیشنهادی که به او می‌کردم، مشکلات و موانع و واقعیت‌های اجتماعی بازدارنده‌اش را برمی‌شمرد. همه درست و دقیق و واقع‌گرایانه. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. به او گفتم تو راست می‌گویی. اما، پیش‌شرط هر کاری، نه امکاناتی ست که در اختیار داریم و نه قدرتی که از آن بهره‌مندیم، پیش‌شرط هر کاری، دوست داشتن است. باید اول این ملت، این مردم، این سرزمین را دوست داشت، باید به این سرزمین تعلق داشت، باید به سرنوشت مشترک اندیشید تا بد و خوبش، بد و خوب خودمان باشد و بعد، بتوانیم در جهت تغییرش بکوشیم (از متن سخنرانی سارا شریعتی +)

سه شنبه,۵ مهر, ۱۳۹۰

اگر می‌شد… چی می‌شد!

اول این خبر را بخوانید (+) تیترش را هم خواندید کفایت می‌کند.
حالا جملات پایین را بخوانید؛ بعدش چشمانتان را ببندید و به روزهای خوب فکر کنید:

اگر می‌شد از قاضی صلواتی بابت همین که گفته به این دو جاسوس امکانات ویژه‌تری بدهند شکایت کرد… یا اگر روزی، روزگاری این خبر تکذیب می‌شد و بعد می‌شد تا از خبرگزاری فارس به دلیل نشر اکاذیب شکایت کرد… چی می‌شد….

یکشنبه,۳ مهر, ۱۳۹۰

پُر شو از او چون آینه

سید خلیل است و اشراق و خاصیت آینه‌گی…
حرف دیگری ندارم. همین!

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

جمعه,۱ مهر, ۱۳۹۰

آمد سحری ندا ز میخانه‌ی ما…

آمد سحری ندا ز میخانه‌ی ما
که‌ای رند خراباتی دیوانه‌ی ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما (خیام)

جامی ست که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش (خیام)

از من رمقی به سعی ساقی مانده ست
وز صحبت خلق بی‌وفایی مانده ست
از باده‌ی دوشین قدحی بـیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی مانده ست (خیام)

ای عشق به درد تو سری می‌باید
صید تو ز من قوی‌تری می‌باید
من مرغ به یک شعله کبابم بگذار
کین آتش را سمندری می‌باید (منسوب به به ابوسعید ابوالخیر)

کارعملی خصوصی و منتشر نشده گوش کنید با صدای حضرت شجریان که امروز، ۷۱ ساله شد.
سایه‌‌ی همای گونه‌اش بر سر دوست‌داران‌اش مستدام.

×لطفاً برای دعوت دیگران به شنیدن آثار موسیقایی که این‌جا منتشر می‌کنم تنها به همین‌جا لینک دهید.×

جمعه,۱ مهر, ۱۳۹۰

اندر مزایای جاسوس بودن

جاسوس باش! رأفت اسلامی شامل حالت می‌شود. در ضمن، بلند بگو: مرگ بر امریکا.
عضو ستاد انتخابات رقیب اما نباش. ده سال حبس و تبعید و … روی شاخ‌اش است. در ضمن مرتیکه‌ی فتنه‌گر سبز جلبکی.

جاسوس باش! هواپیمای اختصاصی، بدرقه‌‌ی رسمی هم اگر بودیم در ایران حتماً خدمت می‌رسیم. کت شلوار هاکوپیان فراموش نشود راستی.
عضو ستاد انتخابات رقیب اما نباش. زندانی بی‌ملاقاتی، بدون مرخصی، بدون حقوق اولیه‌ی انسانی، …، روی شاخ‌اش است. در ضمن این‌ها قبلاً اعدام شده‌اند.

جاسوس باش! نباشی با پررو بازی می‌دزدیمت، بعد که خوب کتک خوردیم و خونین و مالین فهمیدیم مثل ملت بدبخت خودمان نمی‌شود با هر چیزی بازی کرد، با آن لبخندهای عوضی پس‌تان می‌دهیم، شاخه گلی چیزی هم می‌دهیم دستتان، در عین حال به بچه‌ها می‌گوییم رأفت اسلامی را شامل حال‌شان کردیم.
عضو ستاد انتخابات رقیب اما نباش. باشی باز با پررو بازی می‌دزدیمت، اما چون از ملت بدبخت خودمان هستی، می‌گوییم آزاد هستی، زندانی نیستی، هرجور هم که شده خفه‌ات می‌کنیم و خلاص. زورمان به آن طرفی‌ها نمی‌رسد اما چون پررو هستیم به زیردست خودمان که می‌توانیم ضرب شستی نشان بدهیم و فشاری که رویمان آورده می‌شود را به آن‌ها انتقال بدهیم.

پنجشنبه,۲۴ شهریور, ۱۳۹۰

سوال‌هایی در مورد امام موسی صدر

اخیراً در صفحه‌ی فیس بوکی امام صدر نیوز (+) زیر یکی از پست‌های منتشر شده با عنوان «صبر تا کی؟ سکوت تا کجا؟» که تصویر امام را میان دو رهبر سیاسی سبز در بند نشان می‌داد (+) بحث‌هایی درگرفت که بهانه‌ای شد برای پرسیدن چند سوال از دوستان و خانواده‌ی امام. شاید این‌هایی که نوشتم «سوال» به معنی دقیق کلمه «استفهام» نباشد اما دغدغه‌ی حال حاضر من در مورد امام موسی بُعد انسانی کسی ست که گم شده و باید پیدایش کرد لذا من را بر آن داشت تا از کسانی که در این ۳۳ سالی که از ربایش امام می‌گذرد به هر نحوی بر مصدر امور دولتی یا پیگیری اوضاع امام بودند، بخواهمشان.

نوشته‌ام در صفحه‌ی مذکور به صورت اشاره‌ی عینی به اصل نظر دوستان و پرسش از آن بود. این‌جا برای آن‌که دغدغه‌ها صورتی کلی‌تر و اساسی‌تر از یک بحث فیس بوکی داشته باشد، به شکل و شمایل وبلاگی نزدیک‌تر گردد و کمی هم از زهر نوشته یا شاید احساساتی که غلبه کرده بود کم شود، از آوردن رفرنس‌هایی که به سخنان دیگران شده بود و درج برخی عبارات درمی‌گذرم و به بیان کلیات موضوع و پرسش‌ها می‌پردازم و کلماتی را اضافه می‌کنم. به زعم من این کلیات، قشرهای ضخیمی از رسوبات ذهنی دوستان و نزدیکان امام را تشکیل می‌دهند. حق می‌دهم که پاسخ به این دغدغه‌ها در واقع کنار زدن این حجم سنگین رسوبات است و لذا سخت است و همیشه معذوریت‌هایی که تراشیده می‌شوند مانع از جواب دقیق است. اما بعد از ۳۳ سال انتظار این حق را بدهید که نیاز امروز ما – که بسیار هم دیر شده – کاری زینبی کردن است. یک نفر باید از داخل خودمان هم که شده تکانی به‌خودش بدهد شاید اندک روزنی باز شد و نوری تابید. هرچند که حق همیشه اظهر من الشمس است.

اگر دوست داشتید اصل این نوشته و نظراتی که دوستان بر آن دارند و جواب‌هایم را هم می‌توانید از این‌جا (+) بخوانید.

* دوستانی بر این باورند که ابعاد پنهان پرونده‌ی امام موسی را نمی شود زیاد باز کرد. با این استدلال / نگرانی که این کار مشابه گل به دروازه‌ی خودی زدن است.
سوال: من دلیل باز نکردن این بحث را در این ۳۳ سال نفهمیدم. هم نفهمیدم هم بهانه‌ی سهل‌انگاری دولت‌مردان را چه در ابتدای انقلاب، چه در زمان جنگ، چه در زمان سازندگی، چه در زمان اصلاحات، چه در زمان دیوانه‌سالارها و پوپولیست‌ها و چه در هر زمان دیگری همین بازنکردن‌ها می‌دانم. گل به خودی را نمی‌فهمم وقتی قرار است با گل به خودی زدن تکلیف ۳۳ ساله‌ی یکی معلوم شود. من دلیل این مصلحت‌اندیشی‌ها را نمی‌فهمم. ۸ سال از این دوران دست دولت اصلاحات بود ماجرا، ۲۵ سال دیگرش دست کسان دیگر، چه فرقی می‌کند؟ از خاتمی سوال کنید تا جوابگو باشد. از میرحسین از همه. در کنارش از ۲۵ ساله‌هایش هم سوال بپرسید. می‌دانند کجاست. ترس از گل به‌خودی در کشف حق با روش علی (ع) متفاوت است و من نمی‌فهمم‌اش. من شخصاً وقتی موضع مرحوم آبت الله منتظری را در داستان امام متوجه شدم دیگر از حیث عدالت ایشان را ساقط دیدم ضمن این‌که در تمام دوران از حصرش تا وفات‌اش به دلیل ظلمی که بر او می‌رفت گله داشتم و فریادم را زدم.

* دوستانی گفته‌اند: انصاف بدهید و از امام صدر برای هیچ کس مایه نگذارید!
سوال: این دوستان جوری صحبت از مایه گذاشتن می‌کنند که انگار خود امام از خودش برای هیچ امری مایه نگذاشت و حالا جماعتی شدند کاسه‌ی داغ‌تر از آش و ما هم همین‌جوری بی دلیل صرفاً عاشق صورت امام شدیم و سیرت‌اش را فراموش کردیم!؟ ما از موضع انسانیت داریم صحبت می‌کنیم و نه جناح سیاسی. چه جناحی؟ چه کشکی؟ چه پشمی؟ آخر ترا به خدا بس کنید. ایران کی جناح سرش می‌شده که حالا بشود؟ داستان یک طرف ظلم و قدرت باطل‌اش است و یک طرف مظلوم و حق‌اش. حرف سبز و سرخ و بنفش نیست که. حرف انسان‌هایی ست که در بندند و کسانی فکر می‌کنند که مظلومانه در بندند. همین. به همین سادگی. مثلاً ۴ دپلمات ربوده شده‌ی ایرانی هم همین‌طور. چه فرقی می‌کند؟ حالا چون حکومت سرمایه گذاری کرده روی این ۴ نفر، من مخالف حکومت ظلمه نباید داد بزنم کجا هستند؟ مگر می‌شود آخر؟ بفهمید تمام حرف و بحث سر موجودی ست به‌نام انسان. حداقل برای من این‌طور است. یعنی شما تا حالا نفهمیدید که داستان امام ربطی به سیاست جناحی ندارد؟ یاللعجب! نیت و اراده‌ قدرت قاهره‌ی حکومت ایران در تمامی این ۳۳ سال همواره بر اخفای امام بوده. به دلیلی خیلی ساده. دو امام در یک اقلیم نمی‌گنجیدند. این اقلیم می‌تواند ایران باشد یا وقتی داعیه‌ی حکومت جهانی و مزخرفاتی از این قبیل می‌شود کل جهان اسلام را در بر گیرد. بس کنید. بگردید دنبال ریشه‌ها.

* دوستانی فکر می‌کنند اگر امام را به یک شکل خاصی که حکومت نمی‌خواهد معرفی کنیم، فضای فعلی موجود بسته می‌شود!
سوال: فضای موجود الان برای شما باز است؟ واقعاً این‌جوری فکر می‌کنید؟ والله قسم که خنده‌دار است این سطح تحلیل. ۳۳ سال می‌شود که هر جور خواستند با امام تا کردند، هر بلایی، هر بلایی، هر بلایی که می‌شود سر یک انسان درآوردند، بعد نشستیم به این خیال خوش که فضا از این تنگ‌تر نشود؟ دیگر می‌خواهد چه شود؟ ۳۳ سال بی‌خبرند جماعتی. بس نیست؟ کی باید عین ابوذر غفاری داد کشید؟ رفقا! ظالم آن کاری که دل‌اش بخواهد را انجام می‌دهد. برویم از تک تک مسئولانی که زنده هستند بخواهیم تا تمام ابعاد پنهان پرونده‌ی امام موسی را روشن کنند.

* دوستانی فکر می‌کنند چون در موسسه‌ی امام هستند به هر نحو که بخواهند می‌اتونند استراتژی تعیین تکلیفی در رابطه با امام پیاده سازی کنند و حتماً و حکماً این استراتژی درست هم هست و این توهم را هم دارند که درست عمل می‌کنند. و فکر می‌کنند مشغول جذب حداکثری هستند و الخ.
سوال: شما یا منطق حکومت را در مسائل مختلف کشف نکردید یا متوجه شدید و خود را به راه دیگری می‌زنید. نگران موسسه هستید که از حمایت مالی حکومت برخوردار است؟ خب این یک بحث جدی می‌تواند در پی داشته باشد. و چراهای جدی بسیاری پدید می‌آورد. ضمن این‌که دلیل این نمی‌شودها و نبایدها هم مشخص می‌شود. و البته تفاوت حرکت‌های جنبشی غیر حکومتی مثل «امل» در رابطه با جستجوی امام با روش‌های التماسی هم مشخص می‌شود. خود دانید.

* دوستانی تلاش می‌کنند که امام به تفکراتی که کوچکتر از او هست وصل نشود. یکی از مصادیق این تفکرات کوچک، سیاست‌ها ست!
سوال: دقیقاً چه تفکری کوچک‌تر از امام هست؟ و چرا تفکر را کوچک فرض می‌کنیم؟ آیا این نحوه برخورد نمی‌تواند باعث دست کم گرفتن برخی مسائل شود؟ خود امام در برخورد با مسائل آن‌ها را کوچک فرض نمی‌کرد. شما به چه حقی تقسیم بندی می‌کنید که چه چیزی کوچک و چه چیزی بزرگ است؟ و چه کسی این حق را برای شما قائل شده و برای من نوعی قائل نشده؟

* دوستی گفته بود: امام تا چند سال اول فعالیت علیه شاه موضع علنی نگرفت و بخاطر همین حرف های زیادی هم شنید.
سوال: این دوستان مطمئن‌اند موضع امام در همان سال‌ها دقیقاً منطبق با مثلاً شخص آقای خمینی بوده که باید موضع مشابه ایشان می‌گرفت یا تصور می‌کنید تمامی علماً موضع مشترکی درخصوص شاه داشتند در تمامی دوران یا چه تصور دگری دارید؟ احتمال نمی‌دهید موضع امام بعدها فرق کرده و از ابتدا این‌جور که شما تصور می‌کنید نبوده؟

* دوستی که نگران تعطیل شدن موسسه‌ امام در ایران است گفته بود: از حق دفاع کن.. از موسوی دفاع کن. از امام هم دفاع کن. اما جدا از هم. نمیشه؟
سوال: روش امام علی (ع) تفکیک گذاشتن بین مظلومین نبود. برایش فرقی بین زن یهودی و غلام نصرانی و عرب و عجم مسلمان نبود. روش امام موسی هم تا جایی که موجوده و دیدیم و خوندیم چنین نبوده. فلاکت شیعیان همون قدر براش مهم بوده که مسیحیان. این مرزبندی‌ها را از کجا می‌آورند رفقا؟

* دوستی پرسیده بود: با پوستری که امام را میان موسوی و کروبی نشان داده بود به جنگ چه رفته‌اید؟
جواب: فراخوان می‌دهم عکس هر مظلومی را که می‌شناسید از هر جناح سیاسی با هر دین و مسلکی در طول تاریخ سیاسی ایران و جهان برایم ایمیل کنید، پوستر دست جمعی مظلومانی که در بند حکومت‌های خودکامه گرفتار شدند را تحویل بگیرید حتی اگر با او سر سوزنی اتفاق سلیقه نداشته باشم جایش می‌دهم در پوستر. تا بفهمید قصد از آن پوستر جنگ با توهم‌های مصلحت‌اندیشانه است. دعوت به بیداری ست. دعوت به نساختن مفقودان سیاسی دیگر است. دعوت به بلند کردن صدا برای پیدا کردن و خبر گرفتن است. امام مظلومانه مفقود شد، دیگرانی نیز چنین شدند و دارند می‌شوند و تمام سعی حکومت‌های دیکتاتوری بر پاک کردن خاطره‌ی این مصلحان اجتماعی از ذهن ماست. اگر الان نکنیم ۳۳ سال بعد بنشینیم مثل امروز به خودمان فحش بدهیم که چرا سکوت کردیم خوب می‌شود؟

* برخی از کسانی که معتقدند امام موسی در لبنان هفتاد رنگ، وجدان لبنان لقب می‌گیرد (به دلیل روش و منش خاص امام در آن دیار) از این امر نتیجه می‌گیرند این ملاحظاتی که هست برپایه‌ی همین روش و عین اندیشه‌ی امام موسی ست.
سوال: من دلیل یک‌سان سازی میان ایران و لبنان برایم موضوع لاینحلی ست که در باره‌اش سوال جدی دارم. ظاهراً چکیده‌ی این مماشات و مصلحت‌اندیشی‌های مکرر دوستان و خانواده‌ی امام با اربابان قدرت و ظلم همین تصوری هست که بیان شده. من برایم مفهوم نیست این دوستان با چه دیدی و یا منطقی نگاه می‌کنند که لبنان را مطابق ایران، مردم‌اش را مثل مردم ایران و لذا دوست دارند شیوه‌ی عمل امام در لبنان را دقیقاً همین‌جا پیاده کنند. طوری عمل می‌کنند انگار امام در لبنان هیچ دشمنی نداشته و اسرائیلی به عنوان نماد کفر و ظلم وجود خارجی نداشته و امام تنها با نار کشیدن و شیوه‌های علامه مجلسی پسندانه با طرف مقابل برخورد می‌کرده. برای من این هم‌پنداری لبنان و ایران که اتفاقاً به نظرم یکی از دلایل یکی از انواع سهل‌انگاری این ۳۳ سال بوده جای سوال جدی ست. بفهمید که لبنان هیچ وقت ذوب شده‌گان در ولایت ظلم و جور که پایش برسد زنده زنده طرف مقابل را جلوی سلطان می‌خورند نداشته یا اگر داشته زمان امام بر مصدر حکومت نبودند. شکل و شمایل کمپین‌ها و توده‌های طرف‌دار حزب الله لبنان را با ایران مقایسه کنید. به نتایج ملموس‌تری می‌رسید. این دو مورد حداقل‌های پیش پا افتاده‌ای هستند که به ذهن هر کسی می‌رسد.

* برخی از دوستان معتقدند امام را فدای راه اش نکنیم؛ اگر به حیات اش اعتقاد داریم!
سوال: مختصات تمام حکومت‌های دیکتاتوری، تمام نظام‌هایی که برای انسان و جان‌اش پشیزی ارزش قائل نیستند و اصولاً نوع بشر را صرفاً وسیله‌ای می‌دانند برای حفظ خود در تمامی طول تاریخ یک‌سان بوده. به‌جای جمله‌ی تاریخی امام در مورد اسرائیل هر دولت بی‌شرفی را می‌توان گذاشت. فرقی هم ندارد. لذا سوال این است: از شیوه‌های نهایی رفتار و عملکرد این حکومت‌ها در برخورد با عقلای مردم و مصلحان اجتماعی باخبرید یا خیر؟ می‌دانید بالاخره کار خودشان را می‌کنند یا خیر؟

* دوستی هم گفته بود: اشل آقا موسی اشل مصلحی اجتماعی در سطح منطقه‌ای ست که ارتباطش با بطن جامعه و محروم‌ترین افراد جامعه بود. اصلا قیاس چنین شخصیتی با رجل سیاسی و وزیر و وکیل و این‌ها، قیاس مع الفارقی ست.
سوال: ببخشید رجل سیاسی و وزیر و وکیل اشل‌شان باید مصلح آسمانی و رتق و فتق امور سماوی و بهشت و دوزخ باشد که قیاس امام با ابشان قیاس مع الفارق است؟

فعلاً همین!

دوشنبه,۳۱ مرداد, ۱۳۹۰

به مردم لیبی

این‌جا – در ایران – شب قدر بود و داشتیم می‌خواندیم: یَا مَفْزَعَ الْمَلْهُوفِینَ* که خبر پیروزی‌تان را دوستی در نیمه‌های شب داد. شاد شدم برای شما و بغض کردم، بسیار، برای خودمان. دیدم «قدر» شما رسیده و ما فقط در شب‌اش، در تاریکی و ظلمات‌اش گرفتاریم هنوز. برای شما چه مبارک سحری بود. خوش به‌حال‌تان که شدید دست خدا و وعده‌ی الهی را محقق کردید که گفته: إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ،** شادی‌تان افزون.

حتماً درایت و فکر خواهید داشت که بعد از پیروزی انقلاب‌تان بایدها و نبایدهای یک جامعه‌ی آزاد را اندک اندک پیاده کنید، از ما و بدبختی‌هایی که تا خرخره در آن فرو رفتیم درس بگیرید. ما کشور خوبی برای نمونه هستیم، برای این‌که به ما نگاه کنید و راه‌های به‌اشتباه طی شده را باز نروید، زمانی ما هم مثل شما با آرمان‌هایمان انقلاب کردیم، و حالا… حتی بارها سعی کردیم که درست‌اش کنیم. ولی دیگر سخت بود، هنوز امید داریم اما. بگذریم….

خواهشی داشتم، جایی از قلب من و خیلی‌های دیگر که از انقلاب‌تان شاد است، برای گم‌شده‌ای می‌طپد که باعث و بانی‌ گم شدن‌اش همین دیکتاتور ملعونی ست که دارید می‌گردید تا پیدایش کنید. ۳۳ سال پیش آمد به کشورتان و بعد قذافی ناپدیدش کرد. چرا؟ دیکتاتورها که زیاد به چراها فکر نمی‌کنند. خلاصه گم شد. اسمش را هم لابد شنیده‌اید: امام موسی صدر.

می‌دانید رفقا؛ ما ایرانی‌ها در این ۳۳ سال گذشته دنبال خیلی از گم‌شده‌هامان گشتیم. برخی را پیدا کردیم بعضی را نه، بعضی دگر را هنوز امید داریم که پیدا کنیم. ما که خودمان دست و بالمان بسته ست و اسیریم اما عکس گم‌شده‌هامان را سال‌ها ست با خودمان حمل می‌کنیم و به آدم‌های آزاد شده نشان‌شان می‌دهیم شاید خبری ازشان بگیریم. حالا شما آزاد شدید و ما مثل پیرزنان چشم انتظار فرزند، ازتان توقع داریم جواب‌مان را بدهید. بگویید، فرزندمان زنده است یا مثل خیلی‌های دیگر در این سال‌ها کشته شده. هر چه بود بگویید. طاقت ما دیگر زیاد شده. اما انتظار سخت است رفقا.

۳۳ سال پیش قیافه‌اش این‌طور بود، کسی او را در این سال‌ها ندیده؟

 

* ای پناه ستم‌دیده‌گان
** حقیقتاً‏ خدا حال قومى را تغییر نمى‏‌دهد تا آنان خود احوال خود را تغییر دهند (الرعد / ۱۱)

جمعه,۲۱ مرداد, ۱۳۹۰

رمضانیه‌ی دل‌خون – ۱۲

مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْغَنِىُّ وَ اَنَا الْفَقیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ اِلا الْغَنِىُّ؟
یعنی: رفیق من، تو از همه چیز مستغنی هستی، کاملی، همه چیز داری، و من فقیر تو ام. فقیر جز خانه‌ی غنی جایی ندارد که برود. دارد؟ من هر جایم را نگاه می‌کنم چیزیش لنگ است، روحم، جسمم، همه چیزم می‌لنگد. اما تو نه! خودت بگو جز آ‌نکه چنین زار و نزار است چه کسی لایق مرحمت و لطف تو ست؟

مَوْلاىَ یا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمُعْطى وَ اَنَا السّاَّئِلُ وَ هَلْ یَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى؟
یعنی: کسی که می‌گوید غنی ست و بی‌نیاز و کامل اگر عطا نکند در غنی بودن‌اش باید شک کرد. از تو که چیزی کم نمی‌شود، می‌شود؟ اگر می‌شد که دیگر غنی نبودی، حالا که هستی بریز و پر کن کاسه‌ی گدایی‌ام را. اما از صفت غنی اگر عطایش را گفتم از صفت گدا هم بی‌طاقتی ست؛ عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش؟* رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس.* که جز تو کسی رحم به حال ما نکند.

* هر دو از حضرت لسان الغیب حافظ



صفحه قبل»