نامه‌های سوشیانت هزارم
سه شنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۹۱

سال ِ بی‌حاصلی و بی‌خبری

سال ۹۱ دارد نفس‌های آخرش را می‌کشد. اگر معیار بی‌حاصلی و بی‌خبری را آن‌گونه که حافظ تعریف کرده باقیِ ایامی بدانیم که بی‌دوست سپر شده، امسال سال امتداد این‌ها بود برای من و شاید بسیاری از ما؛ بعلاوه‌ی افزوده شدن حجم عظیمی از دردها بر و رنج‌ها و اندوه‌های پیشین. بگذریم! اجرای خصوصی و کم‌یابی بشنوید با صدای استاد شجریان با همراهی تار مجید درخشانی و نی جمشید عندلیبی در دشتی و به سال ۱۳۶۷. دوست داشتید اضاقه‌اش کنید به عیدانه‌ی قبلی (+).

دوشنبه,۲۱ اسفند, ۱۳۹۱

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر!

بهار چند روزی بیش‌تر نمانده تا بیاید؟ خب بیاید! جان باید بهاری باشد که نیست. هر سال هم دریغ از پارسال که گویا بیش‌تر با عزای دل ما می‌آید. باری! برنامه‌ی شماره‌ی ۵۷۵ گل‌های رنگارنگ در بیات اصفهانِ عزیز را بشنوید تا یادی هم کنیم از مرحوم استاد همایون خرم که امسال رفت به خانه‌ی نغمات. با صدای سیمین غانم و استاد شجریان که عمرشان دراز باد. این هم باشد عیدانه‌ام مثلاً.

یکشنبه,۲۹ بهمن, ۱۳۹۱

چ

به چ رسیدم. به آخر چ در هیـ«چ» که اول «چـ»ـه‌کنم «چـ»ـه‌کنم‌ها ست.
پنجشنبه,۲ آذر, ۱۳۹۱

ژانر: شاسکولاسیون غرب‌زدگی حضرات غرب‌ستیز

تهران را پر کردند از بنر و بیل‌بوردهای گنده‌ی یک جمله‌ی بی‌معنی که فلان مورخ شهیر امریکایی گفته: روح حسین فنا ناپذیر است. انگاری مثلاً روح آقای قالیباف از نظر اسلامی فناپذیر است.

پ.ن. عاشق این‌اند که فلان کس غربی در مورد فلان کس شرقی چی گفته. چه مثبت چه منفی. می‌میرند برای نظر غربی‌ها در مورد خودشان. آب لب و لوچه‌شان سرازیر می‌شود. نمونه‌ی بارزش هم شریعتمداری ست که از فرط حماقت افتاده به جعل نظر آن‌طرفی‌ها در کیهان.

چهارشنبه,۲۶ مهر, ۱۳۹۱

دینی به گردن ما ست

نقد درون دینی حکم سنگسار و حجاب اجباری، بسیار مدیون تلاش‌های «احمد قابل» است. بر ما ست که راه‌اش را ادامه دهیم. پر رهرو باد.

دو کتاب از او:

۱ - نقد فرهنگ خشونت
۲ - مبانی شریعت

پ.ن. قسمت کتاب‌های سایت مرحوم قابل به روز می‌شود. برای دیدن عناوین کتاب‌های تازه منتشر شده و یا دانلود برخی از آن‌ها به این نشانی بروید (+) گاهی هم دسترسی به برخی از کتب مانند احکام بانوان در شریعت محمدی(ص) (+) در خارج از فضای اصلی سایت میسر است که قاعدتاً در بخش اخبار می‌توانید از آن‌ها نیز مطلع شوید.

یکشنبه,۲۳ مهر, ۱۳۹۱

ول معطلی!

ول معطیم. وقتی از بالا تا پایین‌مان دروغ می‌گوییم. وقتی شهامت نداریم. وقتی بدقولی و بدعهدی می‌کنیم. وقتی نارفیقی می‌کنیم. ول معطلیم.
وقتی هنرمند ما شبیه نیسان‌دار ما و او شبیه فیلسوف ما و او شبیه حمّال ما و او شبیه روشنفکر ما و او شبیه پزشک ما و او شبیه نخبه‌ی سیاسی ما و او شبیه بنا و نجار ما و او شبیه مکانیک ما و او شبیه مهندس ما و او شبیه رفتگر ما و او شبیه گدای سر کوچه‌ی ما و او شبیه روزنامه‌نگار ما و او شبیه بقال ما و او شبیه دانشجوی ما و او شبیه … در دروغ‌گویی ست؛ بر انسان‌هایی که ما باشیم، ولایت و حکومت کسانی مانند احمدی‌نژاد رواترین و درست‌ترین امر ممکن است. خشک‌سالی و دشمن حق مسلم ما ست. بی‌کفایتی، نوش جانمان. از این بدتر هم سرمان بیاید سزا ست. همین!

پ.ن. مشخص است که وقتی از این نوع ضمیرهای شخصی ِ متصّل و منفصّل استفاده می‌کنم؛ خودم را هم مد نظر دارم. احیاناً تصوری ایجاد نشود که منظورم از این نوشته، چیزی شبیه اداهای بوگرفته‌ی «نویسنده خوب و بقیه بدند» باشد.

جمعه,۱۴ مهر, ۱۳۹۱

سانسور چیزی که روزگار سانسورش کرده!

مانی و مانویت: این دو کلمه هرگز نتوانسته‌اند از ملعنتی که از آغاز بر آن‌ها بار شده رهایی یابند. به‌رغم کارهای چندتن از نادر کارشناسانی که کوشیده‌اند واقعیت تاریخی را روشن کنند، هرگز یک دادرسی عمومی برای اعاده‌ی حیثیت به این انسان‌ها و آیین‌شان صورت نگرفته است. … گروهی که از نظر جماعات انشعابی مسیحی «بلشویک‌های قرن چهارم بودند، ستون پنجمی که از خارج آمده بودند تا در کلیسای مسیحیت رخنه کنند و آن را به اختیار خود درآورند.»

از کتاب مانی و سنت مانوی، نوشته‌ی فرانسوا دکره، ترجمه‌ی عباس باقری، انتشارات فرزان روز، مجموعه‌ی گفتگوی تمدن‌ها، ۱۳۸۰.

مانویت دینی ست که از میان رفته و از بخت خوب یا بد، موضوع پایان‌نامه‌ی من این بود: آگوستینوس و مانویت. منابع فارسی جز انگشت شماری نبودند و منابع انگلیسی به راحتی در دسترس قرار نمی‌گرفتند؛ که خودش قصه‌ی پر غصه‌ای ست. در آخرین جستجوهایم کتاب مانی و سنت مانوی به نظرم مهم آمد. وقتی با ناشرش تماس گرفتم تا ببینم می‌تواند برایم نسخه‌ای از آن را بفرستد یا نه، به نظرم با صدای همراه با نیم‌پوزخندی مواجه شدم که می‌گفت مدت‌ها ست جلوی انتشارش را گرفته‌اند. دو سه بار اسم کتاب و نویسنده و مترجم‌اش را از سر تعجب بردم و خانمی که پاسخ‌گو بود هم موضوع جلوگیری را تاکید می کرد. مشکلم با جستجوی دوستان‌ام که کتاب‌های نایاب را می‌یابند حل شد، اما جز یافتن قسمت‌های مورد نظرم برای ارجاع‌دهی‌های معمول در پایان‌نامه‌های دانشگاهی، بیش‌تر عطش آن را داشتم تا بدانم برای چه مجوز انتشار مجدد آن را ندادند. کتاب را حداقل دو بار از ابتدا تا انتها خواندم فقط به همین دلیل. اول فکر می کردم شاید اسطوره‌ی آفرینش مانوی که گاه صحنه‌هایی از اعمال جنسی و تولید مثل و افشردن مایه‌ی حفظ بقا و تناسل را در خود دارد مانع از انتشار مجددش شده اما چنین نبود. حقیقتاً دلیلی نیافتم تا سانسور دینی که روزگار قرن‌ها ست سانسورش کرده را با آن توجیه کنم.

با خودم می‌گفتم: بد جایی گیر کردیم امیر!

برای رضا خوابگرد.

جمعه,۳ شهریور, ۱۳۹۱

تشنه‌ی خون

پنداشتم که آینه‌ای
بگرفته‌ام برابر یاران خودپسند
تا هیأت غریب به خون درنشسته را
نظاره‌گر شوند…
وهنی عظیم بود
آنان به عمد پلک به هم برنمی‌زدند
و ز دست‌هایشان
همه تا مِرفَق،
در خون دوستان موافق فرو شده
گویی

جویی ز خون تازه فرو می‌ریخت
از خویشتن به تنگ
وز هیأت غریب فراموش گشته‌شان
آنک ز پای تا به سر
آئینه غرق ننگ

گفتم
این است آینه
یک لحظه بنگرید!
خود را درون آینه‌ها یادآورید!
دیدم که تشنگانند
باری به خون هرکه
و حتی
به خون خویش
وز ترس‌شان برآمد فریادم از نهاد
از بیم جان ز دست من آیینه اوفتاد…

دیدم در آینه‌ی پریش
هر یک هزار تن شده بودند
خون‌خوارتر ز پیش
بر خون خویشتن شده بودند…

[حمید مصدق | تشنه‌ی خون | از مجموعه‌ی: سال‌های صبوری]

یکشنبه,۲۹ مرداد, ۱۳۹۱

کوتاه‌ترین شعر جهان

من نمی‌دونم چرا به هایکوی ژاپنی می‌گند کوتاه‌ترین گونه‌ی شعر جهان (+) وقتی ما در فارسی با کلمه‌ی دو حرفی ِ «آه» معنایی به وسعت جهان رو خلق می‌کنیم؟

سه شنبه,۱۰ مرداد, ۱۳۹۱

چه می‌توانم گفت؟

اى مردم، اینک در روزگارى آکنده از ستم و لبریز از ناسپاسى به سر می‌بریم، که نیکوکار، بدکار به شمار می‌آید و ستم‏گر، بر سرکشى خویش می‌افزاید، نه آنچه را می‌دانیم، به کار می‌بریم و نه آن چه را که نمی‌دانیم، می‌پرسیم و نه از هیچ فاجعه‌ای تا فرودآمدنش می‌هراسیم.

در این محیط، مردم چهار گروه‏‌اند: گروهى سیاست‌بازان پلیدى هستند که اگر زمین را به فساد نمی‌کشند، تنها به سبب ناتوانى، احساس زبونى، خودکم‏‌بینی، کندى تیغ و کمبود امکان‌هاى مادى است. در برابر اینان اشرار سیاسی‌اند که با شمشیرهاى آخته‏‌شان، آشکارا دست به شرارت می‌زنند و با سواران و پیادگان خود بر مردم یورش می‌آورند و براى اندکى از حطام دنیا که غنیمت برند، یا گروهکى که بر ایشان فرماندهى یابند، یا بلنداى منبرى که بر آن فراز آیند، خود را فروخته‏‌اند و دین را به تباهى کشانده‏‌اند. و چه سوداگرى زشتى است که انسان، دنیا را بهاى خویشتن خویش بشناسد و ثواب‌هاى الهى و ارزش‌هاى خدایى را با دنیا و ضد ارزش‌هایش سودا کند. و گروهى نیز مزورانی‌اند که به جاى آن که با تلاش و کار در دنیا آخرت را بجویند، با عبادت‌هاى ریایى و قدیس‌مآبانه، در جستجوى دنیایند. با وقارى دروغین، گام‌هایى کوتاه بر می‌دارند و دامن جامه‏‌ى خویش بر می‌چینند و امانت فروشى را آرایه‏‌ى خود مى‏‌کنند و پرده‏‌پوشى خداى را ابزار گناه مى‏‌سازند و در نهایت چهارمین گروه آنان‏‌اند که به دلیل نداشتن موقعیت و امکان، بازمانده از جاه و مقام، منزوى شده‏‌اند. اما درماندگی‌شان را قناعت نام داده‏‌اند و خود را به لباس زهد آراسته‏‌اند، در حالى که از قناعت و زهد بویى نبرده‏‌اند.

در این میان گروه انگشت شمارى هستند که یاد معاد و هنگامه‏‌ى بازگشت چشم‌هاشان را بر همه چیز فرو بسته است و هول محشر، ریزش اشک‌هاشان را افزون و افزون‌تر کرده است. پس شمارى‏‌شان آواره و دور افتاده، برخى نگران و سرکوبى شده، گروهى زیر فشار دم فرو بسته و کسانى دعوت‌گرانی مخلص و فریادگرانی دل سوخته‏‌اند. آرى اینان ، آتش‌هایى هستند در زیر خاکستر تقیه، که گمنامى و خوارى فراشان گرفته است، بدان سان که گویى با لب‌هاى شوره زده و قلب‌هاى پاره پاره در دریاى نمک فرو افتاده‏‌اند، چندان اندرز داده‏‌اند که به ستوه آمده‏‌اند و چنان سرکوب شده‏‌اند که شکوهى ندارند و چندان قربانى داده‏‌اند که انگشت شمار اند.

اینک بکوشید که دنیا در چشمانتان از تفاله‏‌ى دباغان و پر قیچى دام‌داران ناچیزتر باشد، و پیش از آنکه مایه‏‌ى پند آیندگان شوید، از گذشتگان پند گیرید، و با بى‏‌اعتنایى هر چه بیشتر، به دورش افکنید، که دنیا کسانى را به دور افکنده است که از شما بسى دلباخته‏‌ترش بوده‏‌اند.

علی – خطبه‌ی شماره ۳۲ نهج البلاغه.

دوشنبه,۲ مرداد, ۱۳۹۱

مغنی کجایی؟

نمی‌دانم چرا اما احساس می‌کنم حضرت شجریان حضوری پر رنگ در ابیات این غزل فروغی بسطامی دارد. هر جور که نگاه می‌کنم شجریان در لابه‌لای کلمات آن خودی می‌نمایاند و مصداقی را پیش رویم قرار می‌دهد. عمرش دراز باد.
آن دو سه بیتی هم که از ساقی‌نامه‌ی حافظ می‌خواند اما گویا زبان حال ما ست. مغنی کجایی؟ نوایت کجا ست؟….

غزل تصنیف: فروغی بسطامی

گر عارف حق‌ بینی،  چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی، نی با دل خرم زن

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن

گر دردی از او بردی… صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی… صد طعنه به مرهم زن

یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

یا خازن جنت شو، گل‌های بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

یا بنده‌ی عقبا شو… یا خواجه‌ی دنیا شو
یا ساز عروسی کن… یا حلقه‌ی ماتم زن

زاهد، سخن تقوا بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی… یعنی که نفس کم زن

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

سلطانی اگر خواهی، درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش، نه سکه به درهم زن

چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن؟
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن

آواز: ساقی نامه‌ی حضرت حافظ

مغنی کجایی؟… نوایت کجاست؟
نوای خوش غم‌زدایت کجاست؟

مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهید چنگی به رقص آوری

پنجشنبه,۱ تیر, ۱۳۹۱

از مناجات شعبانیه

می‌خواستم بگویم قلب مناجات شعبانیه این فراز است:

إِلَهِی إِنْ أَخَذْتَنِی بِجُرْمِی أَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِذُنُوبِی أَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّی أُحِبُّکَ
معبودا، اگر مرا به جرم و جریرتم گیری، تو را به عفو و گذشتت گیرم؛ و اگر مرا به گناهم‌گیری، تو را به آمرزشت گیرم؛ و اگر مرا به آتشم اندرسازی، به دوزخیان گویم که: منم دوستدار تو!

اما دیدم تمام مناجات قلب شده است.

جمعه,۲۶ خرداد, ۱۳۹۱

مرگ در خرداد ماه

ترس‌شان از مردم خیلی واقعی ست. در خرداد گویا به نقطه‌ی اوج‌اش می‌رسد. اموات متشخص را نمی‌گذارند در روز دفن کنند. فقط شبانه و خیلی سریع. آن از هاله سحابی این هم از استاد حسن کسایی(+). دیکتاتورها یک جنبه‌ی پنهان اما بسیار بسیار بزرگ دارند. ترس. اسم‌اش را هم می‌گذارند: با توجه به «شرایط ویژه‌»ای که وجود دارد. یک مشت بی دل و جرات و ترسو و بی‌خاصیت‌‌اند. همه‌شان. از بالا تا پایین‌شان. کسی از تشییع جنازه‌ی متوفی هنرمندی که آن‌قدر بزرگ بود که هیچ وقت، هیچ کاری به هیچ حکومتی نداشته، هم می‌ترسد، حال و کارش خیلی خراب است.

حسن آقا کسایی اما حالا در تخت فولاد که هر وجب‌اش قطعه‌ای ست از بهشت به دیگر یار زنده‌رودی‌اش پیوسته  و لابد دارد به ریش ترسوها می‌خندد و لطیفه‌های اصفانی تعریف می کند برای دور-و-بری‌های‌اش.

پ.ن. شاید دلیل خفت و خواری‌شان را باید در این جست که یکی از دوستان نقل کرده:

یادمه که اون آقا تشریف آورده بودند اصفان. اگه اشتبا نکنم سالی ۸۱ بود. حسن آقا کسای وایسادن جلوشون و گفتن بنده استاد حسن کسای هستم نی‌نوازِ شهیر. یعنی هنوز اون جمله و اون نگاه و اون لحن و اون ابهت تو ذهنمه.

.

پنجشنبه,۲۵ خرداد, ۱۳۹۱

یاد استاد حسن کسایی

عموماً مرحوم استاد حسن کسایی را با ساز نی به یاد دارند یا می‌شناسند. درست‌تر اما این است که او در نواختن سه‌تار نیز دستی به استادیِ تمام داشت و آواز را هم سخت جان‌دار و به سبک اصفهان می‌خواند. تکه فیلمی ببینید از سه‌تار نوازی ایشان به همراه بیتی آواز از حکیم صفای اصفهانی. روح‌اش قرین رحمت حضرت یزدان.

شعر آواز:
چنین شنیدم که لطف یزدان، به روی جوینده در نبندد
دری که بگشاید از حقیقت، بر اهل عرفان دگر نبندد



صفحه قبل»