روز داوری
تمام حرف من در این یک بیت عیان ست. اضافه حرفی ندارم این روزها:
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند (+)
همین!
تمام حرف من در این یک بیت عیان ست. اضافه حرفی ندارم این روزها:
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند (+)
همین!
انتخابات امسال برای من که در حداقلی از یکی از ستادهای انتخاباتی حضور داشتم و از نزدیک و فیالفور با خبرها و شایعات روبرو میشدم شگفتیها بسیار داشت. شما در قلب تبلیغات یک ستاد انتخاباتی که باشید فرصت برای نومیدی بسیار و برای جوگیر شدن فراوان دارید. این است که تجربهی چندین باره پر و خالی شدن از هیجان را هم تجربه میکنید. اما لختی که فرصت فراهم میشود و سکوت میرسد و عقل میانداری میکند، نکات بسیاری هم روشن میشود که همین تجربهی عالی رو-در-رو مرا بس.
شاید روزی بنشینم و یکی یکی برای دوستان شرح بدهم که مثلاً چگونه فروپاشی یکبارهی کاخ اخلاق مدرن و مدعی چاووشی خوان آن را دیدم و از بوی عفن و ناخوشایند اضمحلال آن دو سه روزی سردرد داشتم. میرحسین موسوی در این انتخابات یک جمله یاد من داد: همیشه در پی هر افراطی، تفریط هم میآید. این جملهی حکیمانه را وقتی درک کردم که گریبان چاک زدنهای مدعی پر سر و صدای اخلاق و معنویت در روزگار مدرن را میدیدم که سالهاست اگر چه با تمام اختلاف نظرهایی که با او داشتم؛ وی را مرد اخلاقی میپنداشتم. این حداقل هم از من گرفته شد. صد حیف! روزگاری به ناحق کسی را کتک زدند و من فکر میکردم وی به بیت حافظ ایمان دارد که: به تیغم گر کُشد دستاش نگیرم - وگر تیرم زند منّت پذیرم. گمان برده بودم که وی همچو مولوی که سالهاست با هر مطلب و سخنرانیاش بیتی را به فراخور از او یاد میکند بر لطف و بر قهر معشوق، به جِّد عاشق است. هر چند که کم هم ننالیده بود اما دیگر پاچهگیری را دوست نداشتم از او ببینم که دیدم و فکر کردم چه خوب که مجالی برای او نیز پیدا شد تا تمام بغضهایی که در دل نهفته و انبار بود را بیرون بریزد. برایم معلوم شد که بیست سال گوشهگیری میرحسین اگر چه از او مردی که کمتر در دید و منظر مردمان برآمده ساخته اما بهجایش انسانی ساخته تا بی هیچ سر و صدایی در خصوص اخلاق و مدارا امروزه با افتخار بر بر تخت منزلت مهرورزی و اخلاقگرایی تکیه کند و نجابت به خرج دهد. و العاقل یکفی الاشاره. این تنها یکی از تنویرهای انتخاباتی بود و مجال ذکر دیگراناش نیست.
این روزها همه مشغول بحث در خصوص مناظرهی دیشب هستند؛ شما چهطور؟ راستاش بعد از دیدن مناظرهی دیشب با دوستان ستاد، ابتدای امر کلی غم و ادبار گریبانگیرمان شد. من فقط مانده بودم از این همه کرامت نفس میرحسین که چرا یکبار از شخص آقای خمینی به عنوان تایید کنندهی تمامی اقدامات دولت خود نامنبرد تا تمامی دروغهای مردک را خاتمه ببخشد. میرحسین به سادگی میتوانست از تمامی دول قبلی فقط با ذکر این جمله که تمامی اقدامات دولتها مورد تایید رهبر وقت بودند و علی الخصوص دولت خود وی که تحت نظر آقای خمینی بود دفاع کند و تمام بحث را به سود خود پایان دهد، اما او تنها نگاه کرد تا زقیب مشتهایاش را وحشیانه بکوباند و خالی شود. بعد با دوستان که آمدیم بیرون تا از نزدیک شاهد تاثیر این مناظره بر مردم باشیم، جماعتی را دیدیم هیجان زده که تمام بزرگراه صدر تا پارک وی و از آفریقا به بالا را عنان از کف داده چون نامزد مورد حمایتشان غریو شادی سر داده بودند. غم داشتم و با رفقا بحث میکردم که چرا موسوی با همان استدلال که ذکرش رفت به جنگ احمدینژاد که شرارت و دروغگویی را یکجا در چهرهاش میتوانستی بخوانی نرفت و این واقعیت اعظم را در دل هیجانهای شبانه درک نمیکردم که موسوی برای من انبانی سترگ از اخلاق را بر جای گذاشت که خواهم گفت.
استدلال من این بود که تلویزیون برای جا خوش کردن در دل مردمانی که مخاطبان همیشگی این رسانه هستند فرصت مناسبی بود و این فرصت را مهندس سوزانده. و گر نه برای من که خیلی وقت است دست از دیدن این رسانهی میلی شستم فرقی نمیکرد اصلاً مناظرهای برگزار شود یا نه. من خواه ناخواه به یکی از دو نامزد اصلاحطلب رای میدادم و بر این امر هم مصر بودم. پس مناظرهای که میتوانست جور دیگری رقم بخورد یا نشان دادن فیلم تبلیغاتی که از دید قشری که من در آن قرار دارم ناامید کننده باشد تاثیری روی من نوعی نخواهد گذاشت. درد من از تاثیر این رسانهی نا-ملّی بر توده بود که نگونبختانه هنوز بسار تحت تاثیر جوسازیهای مضحک آن قرار میگیرند. اما وقتی که از قیل و قالهای مناظره برکنار شدم، چند استدلال قوی یافتم که برندهی واقعی این مناظره را موسوی بدانم چه ظاهری و چه باطنی و حتی برای این برداشت در آنچه دیشب دیدم قرینههایی هم در مردمان عادی یافتم.
ساعت حدود دو یا سه بامداد بود که با دوستان در جلوی یک آژانس شبانه روزی مسافربری خداحافظی کردم تا به خانه بیایم. تا نشستم راننده که جوانی جا افتاده بود پرسید: به کدام نامزد رای میدهی؟ گفتم: موسوی. گفت: من مناظره را ندیدم و از خستگی خوابم برد اما شنیدم که موسوی خیلی با ادب جواب میداد و احمدینژاد نه! به او گفتم: خوشحالم که مردم هنوز فرق با ادب و بیادب را میفهمند و باور دارند. گفتگوی دیشب چه بخواهیم و چه نخواهیم و از دید عامه هم که نگاه کنیم، دو قطب داشت [گویا این تقدیر ما ایرانیهاست که همواره میان دو امر خیر و شر سرگردان باشیم!]. یکی با بیرحمی، با دغل و دروغ، با انکار حقیقتهای مسلم برای ادامهی سیطره بر قدرت که به خودی خود هم به زعم من از منفورترین اشتغالهاست میکوشید و دیگری با نگاهی آرام و ساده و صمیمی و گاه که از آمارها تعجب میکرد عاقل اندر سفیه به معنای واقعی کلمه، تلاش میکرد تا به مخاطبانی که دلخوش به دستاوردهای این دولتاند حالی کند این همه جز دروغ و ریا چیزی نیست. بحث را اگر بخواهم از این منظر پی بگیرم سخن بسیار است. کوتاه اینکه انجام مناظره با فرار به جلو و انداختن توپ در زمین دیگری اگر چه شیوهایست برای پیروز جلوه دادن آن اما مسلماً از هرچه پر باشد از اخلاق تهیست. بحث ناسزا و تهمتزنی بدون حضور طرفهای مورد ادعا هم که جای بحث و جدل ندارد و میرحسین هم به آن اشاره کرد. برای تک تک جملات احمدینژاد میتوان پرونده ساخت. هم حقوقی و هم اخلاقی. میتوان در صحت و سقم تمام حرفهای او به راحتی شک کرد و از او بازخواست کرد تا ببینیم با آن همه کاغذ و دفتر و دستک که با خود آورده بود میتواند بدون هوچیگری با طعم مظلومیت نمایی و مثل یک انسان بالغ پاسخ قانع کننده بدهد یا خیر.
اما از تمام این حرفها و بحثها که بگذریم یک نکته برای من همچون سوالی بزرگ قرار دارد. فرض را بر این میگذاریم که تهمتهای ناشیانه و دروغهای احمدینژاد به دولتهای قبلی همگی درست و واقعی باشد. من پرسش میکنم اصولاً تکیهگاه احمدینژاد برای کشیدن خط بطلان بر تمامی دستآوردهای ۲۶ سال گذشته چیست یا کیست؟ تمام دولتهای پیشین توسط رهبران وقت و علیالخصوص دولت میرحسین توسط شخص رهبر فقید مورد تایید قرار داشتند. نفی تام و تمام آنها به معنی خاصی تعبیر میشود و آن اینکه رهبران ایران در ۲۰سال از ۲۶ سال قبل از دولت نهم اشتباه میکردند و خدای نکرده انسانهایی سفیه بودند که گرگانی چون خاتمی و هاشمی و موسوی تا توانستند بدی کردند و شخص رهبر نظام فقط نشسته بود و تایید میکرد. تکلیف دوران آقای خمینی که معلوم است. ایشان اصولاً انسانی با قوت رای خاص خود بود که هیچ یک از دولتمردان معاصر ایران از آن بهره نداشتند. او فردی کاریزماتیک برای عامه و مسلح به قوهی تیزبینی خاص سیاسی به همراه ابزار فقه بود که در کنار آنها استقلال رای وی در تمامی عرصهها همچنان زبانزد خاص و عام است و اصولاً در زمان وی اشرافیت بر تمامی مواضع سیاسی و اجتماعی دولت چنان بود که نمونهی دیگری برای آن متصور نیست. شرایط انقلابی تاره متولد شده نیز بر این حساسیتها هم صحه میگذاشت و هم باعث میشد تا این حساسیتها از سوی دیگر نهادهای ناظر تشدید شود. کاری به رفتارهای غیز معقول و رادیکال در تمامی دورانهای پس از انقلاب از هر کس و ناکسی ندارم اما شیوهی رهبری در ایران به صورتی بوده است که رهبری در هر صورت خود را از مناسبات سیاسی و اجتماعی و حتی فرهنگی و تا حدی هنری برکنار نمیداند و خود را مجاز میشمارد تا عندالزوم با تذکر و حتی با حکم حکومتی به لغو یک عملکرد دولتی و قضایی بپردازد. پس با این حساب جواب به سوالی که توسط احمدینژاد ایجاد شده از سوی رهبر کنونی به عنوان کسی که در طی ۲۰ سال گذشته همواره به تایید اساس و حتی تشویق شخص رییس جمهور به عنوان عاملیت اصلی تمامی حرکات و سکنات دولتی خصوصاً در زمان آقای هاشمی میپرداخت، در اذهان باقی میماند و پروندهایست مفتوح و ما بیصبرانه منتظر شنیدن آن هستیم.
بگذریم! این مناظره برای ابد باقی خواهد ماند تا به وقتش تاریخ تصمیم خود را بگیرد و پیروز واقعی آن را مشخص کند.
پ.ن. بیشتر رویکرد داریوش (+) به مناظرهی دیشب از دید اخلاق گرایانه است. اکثر اوقات با داریوش همزبان و همفکر هستیم. این نوشتار را از دست ندهید.
من اگر زورم میرسید، میرفتم و ریش آن پدرسگ را میگرفتم و از قلب حاشیهی امن خیابان پاستور تا قلب حاشیهی داغ شهر با هر متری دو پسگردنی و اردنگی به ماتحت مقدساش، میکشاندم تا وقتی رسیدیم به محلی که مردماناش چنیناند که کورش علیانی وصف کرده، چشمان خمارش باز شده باشد برای دیدن این اوصاف.
من اگر زورم میرسید میرفتم تک تک بنیادها و مؤسسات و موزهها و کوفت و زهرمارهایی که به اسم «علی» ساختهاند تا سمبهی کت-و-کلفت ریا کاری و دغل را تا دسته بتپانند به مغز من و تویی که عمریست الاغ فرض شدیم، بر سر هر بیشرف متولی این بناها خراب میکردم. که آی مفت خور بیناموس! علی از ترس فقر و نداری مردماناش صورتاش را تا یک وجبی آتش تنور میگرفت تا بسوزد و مزهی درد را بچشد. بعد توی حیلهساز….
من اگر زورم میرسید خیلی کارها دوست داشتم بکنم.
۱- سیّد محمّد روی تکه سرامیک خام، درشت با قلم ثلث مینویسد: الله اکبر. بعد رنگ فیروزهای را بر میدارد و بر دل خطوط مینشاند تا نقش بهشتی شود. کمی که گذشت خدای خشت خام را در اسفل السافلین جهنم کورهی سوزان میگذارد تا نقش خداییاش ثبات ابد گیرد.
۲- حتی خدای رحمان را به آتش میگذارند. هرجند که این آتش، عشق دارد و شوق؛ آتش است. مثلاش ابلیسیات عین القضاة شهید است گویا. مکاشفهها بر من هجوم میآورند که خدای خشت خام آدمی هم بی آتش سوزان نه ابدی میشوند و نه بهشتی. خواه آتشی از عذاب فراق باشد خواه از عذاب عتاب. و لله الحمد! و باز، خدایی که همه جا هست حتی در دل اسفل السافلین جهنم. اصل اوست. ابلیس بیچاره بهانه بود برای اثبات اویی که در دل دوزخ نیز هموست نه آن سوخته جان لعین. و لله الحمد!
- مهارم نگیری، روحی مذاب را میبینی که با تازیانههای خودت فوران میکنند. بگیر و ببخش.
این مردم ایده میدهند برای نوشتن. سوژههایی که گم شدهاند، ناگهان پیدا میشوند. اینجا ایران است. کشور من. شاید وطنام باقی بماند. هر چی! اینجا هنوز بروی در صف نانوایی بایستی، شاید یادت برود که ایام فاطمیه است اما نان سنگک داغ که میگیری و مش قربون شاطر میگوید صلواتی، میفهمی خبری است. این جا ایران است. جایی که شاید وطن ام باقی بماند.
بیوقت است؟ آل یاسین را صلاة ظهر گذاشتهام که بخواند. گاهی که دلم برای خودم تنگ میشود میگذارم که بخواند. تکرار میکنم مثل قدیم: اَلسَّلامُ عَلَیْکَ فی آناءِ لَیْلِکَ وَاَطْرافِ نَهارِکَ… السَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ… بعد میشکنم در خودم.این عَلمٌ منصوب، خصوصاً منصوب بودنش آدم را از هرچه منصب و نسبت و منسب و کوف و درد و زهرمار خلاص میکند. خلاص! قدیمی میشوم. یاد قدیم همیشه زیباست. قدیم صداهایی بود که وقتی حرف میزدند دلت را پاره میکردند. صاعقه بود بر سنگ خارای دل. خیلی وقت است که از این صداهای آرام و مطمئن خبری نیست. دلم تنگشان شده. دلم دل پاره پاره شده میخواهد. مثل دریایی که موج دارد. چه سودی که دلت را با هر چیزی سنگین کنی؟ با هر چیزی. فرقی نمیکند. یکی با دین سنگی میشود، یکی با بیدینی. بگذار خودم باشم. فارغ و سبکبال. سر به هوا! یاد شبهایی میکنم که سه جلد دیوان شهریار در دست یکی، نهج البلاغه در دست دیگری، مست میکردیم و سه - چهار ساعتی راه میرفتیم. مست میکردیم واقعاً. شده بود که حتی رفتگران شهرداری به ما شک کنند و بفرما بزنند که کمی در ماشینشان خستگی در کنیم از بس یک مسیر را میرفتیم و میآمدیم که بِأَییِّکُمُ الْمَفْتُونُ؟
این داستان ادامه دارد….
دیروز بود که در فیس بوک از طرف خانم هنگامه شهیدی دعوتی دیدم عمومی برای عضویت در گروهی با این عنوان: I vote for karroubi-karbaschi in Iran’s 2009 Presidential Election. کاری به نام این گروه ندارم که خالی از اشکال نیست و عبارت «کروبی-کرباسچی» چیزی نست که رای دهندهی حامی کروبی باید در برگهی روزانتخابات بنویسد؛ چیزی که مرا شگفت زده کرد و باعث شد تا باب بحثی را که البته به سرنوشت تاسفباری هم دچار شد با ایشان بگشایم، جملهای است ذیل نام گروه، که ادعایش، کلمه به کلمه چنین است: نمیخواهیم با انتخاب موسوی، سیاستهای احمدی نژاد را برای ۴ سال دیگر تجربه کنیم. با کنارهگیری خاتمی اکنون تنها گزینه برای اصلاحطلبی، کروبی است. [برخی از علامتهای سجاوندی و نیمفاصلهها از من است]

عبارت فوق ۲جمله دارد. در جملهی اول تهمتی ناجوانمردانه را با استعانت از تیرگی دوران احمدینژاد نثار میرحسین کرده و در جملهی دوم ادعایی بزرگ با مدد گرفتن از نام و اعتبار خاتمی بیان شده. اما دیروز و در حین بحث نکاتی به ذهنام رسید که شاید برای بسیاری دیگر از جمله طرفداران جناب کروبی که افکاری همسو با طرف دیگر گفت-و-گو دارند نیز سودمند باشد.
۱- چیزی که در ابتدای سخن با این دوست که به گفتهی خویش محقق، روزنامهنگار، اصلاحطلب، جامعهگرا، فیمینیست و فعال حقوق مدنی و بشر* است مطرح شد این بود که اصولاً مقایسهی احمدینژاد با هر رییس جمهور و هر صاحب منصبی در طول تاریخ ۳۰ سالهی انقلاب امریست اشتباه چه رسد که این فرد میرحسین موسوی باشد. برای اثبات این ادعا البته نیازی به کنکاش زیادی نیست. بارها با دوستانی گفتم که اگر در طی ۴ سال گذشته افراطیترین افراد اصولگراترین گروههای شاخص نیز به ریاست جمهوری برگزیده میشدند، اوضاع بسیار بهتر از امروز بود. حجم وسیعی از ندانم کاریها و به معنی واقعی کلمه ندانم کاری در هر امری از سیاست کلان اقتصادی و کاری گرفته تا سیاست خارجی و بین المللی، با چاشنی تند و تیزی از نیرنگ و دغل بازی و ریاکاری، از مایهگذاشتن از امور قدسی و دینی و ائمهی شیعی گرفته تا پخش سیبزمینی رایگان میان مردمی گرسنه که با وعدهی پول نفت حکومت را به ریس دولت نهم سپرده بودند، و تبلیغ تحجر و خشک مغزی و سانسور و فیلتر که سر به آسمان میسایید و… و… و… چنان بدیهی و مشخص است که بعید است لازم باشد نحقیقی جامع صورت گیرد تا بفهمیم احمدینژاد در خیانت به این مردمان کم نگذاشت بل از همگان در این کار سر بود و غیر قابل قیاس.
۲- اما لب جواب این دوستمان برای ادعای اول این بود که میرحسین خود را اصلاحطلب نمیداند و همین باعث شده تا بسیاری از اصولگرایان به او بپیوندند؛ لذا باید او را کنار گذاشت. جوابی که باید داد بحث را کمی ریشهای میکند. باید کمی عقبگرد کرد و در ابتدا پنداشت که واژهی اصلاحطلبی را تا به حال نشنیدهایم. سوال من این است: اصلاح طلبی چیست که اگر یکی خود را به این نام نخواند اما در عمل راهی را در راستای تغییر ساختارهای نادرست برگزیند و یا حداقل در دل خود این احساس را داشته باشد باید او را از گردونهی اصلاحطلبان حذف کرد؟ اصلاحطلبی لباس است؟ مهریست بر پیشانی؟ چیست که برخی از آن مثل ساطوری برای جداکردن خودی و غیرخودی استفاده میکنند؟ اینجا محل بحث است. اما به فرض که شان اصلاحطلبی را به یک واژهی سردستی و مستعمل شده که روزگار درازیست منزلت خود را از دست داده پایین بیاوریم. باز برای اتکای به آن نیاز به یک مثال عینی داریم که معیار و چوبخطی باشد برای شناخت اصلاحطلبان. اگر چنین کنیم آیا کسی جز خاتمی را میتوان به عنوان منظرهی قابل دید و در دسترس که عارف و عامی او را به نام اصلاحطلب میشناسند معرفی کرد؟ حال ببینیم خاتمی به عنوان شاخصی در این امر چه میگوید، چه میخواهد و چه نظری دارد؟ جواب اینکه مصاحبهی اخیر دوستان کمپین با خاتمی، حرف آخر مرد اول اصلاحات است (+). تاکید میکنم برای کسانی که شاید حوصلهی فکر کردن به معنای اصلاح را ندارند یا نمیخواهند که داشته باشند مثل تودهی مردم، یا به هر دلیلی این امور برایشان جذاب نیست و تنها به دیده اکتفا میکنند، حرفهای خاتمی میتواند در این خصوص فصلالخطاب باشد وگرنه تفکر در این رابطه از اجلّ امورات فکری و ذهنی است و فراتر از نام و رسم اشخاص.
۳- نکتهی بعد که نمونهی دیگرش را داریوش ذکر کرده (+) فراموشی اصول اخلاقیست آن هم در حین انتخاباتی که طرف دیگرش کسیست که هیچ باکی از زیرپای گذاشتن تمامی مرامها و اصولهای انتخاباتی عرف ندارد. به راحتی حیله میزند، پشتوانهی مالی میخرد و میفروشد و هزاران عیب نهان و آشکار دارد که اگر به نوشته در آید طوماری میشود برای خودش. همین است که این روزها خیالی آسوده دارد. کمی مختصرتر این حرفها را در همان بحث کذایی با خانم شهیدی مطرح کردم. غرضام شاید تلنگر کوچکی به وجدانهایی ست که به خیال خود آسودهاند. دیروز گفتم که شبها شده تا با خدا یا وجدان خود بنشینید و دو-دوتا چهارتایی بکنید ببینید که حقیقتاً حق با کدام سو است یا نه؟ نمیدانم چقدر موسوی را شناختهاید. قصد و غرضام بزرگانگاری وی نیست که حرفها و انتقادات بسیارند و برجا تا به وقتاش پرسیده شوند؛ اما موسوی را آنطور که من دیدم حبّی از قدرت در دل ندارد تا فردایی اگر کارش راست نشود بنشیند غم عالم بگیرد و جامه پاره کند و الخ. مرد صاف و صادقیست که شاید حتی زیاد هم مناسب جامعهی جو زدهی ما نباشد که تا یکی حرفی میزند از هر سو مشتی روانهاش میشود و دوست و دشمن بر او میتازند. خواستم بگویم ارزشش را ندارد زیاد خونی که دیر یا زود باید در رگهای ما زیر حروارها خاک بخشکد را به تهمت و دروغ و افترا کثیف کنید؛ آن هم در مواقعی این چنین که شرط عقل هم این است تا زیاد آب به آسیاب دیگرانی که هیچ قید و مرزی در بیاخلاقی ندارند نریزید.
۴- به آن رفیق گفتم شرط تنها یکی از صفاتی که برای خود نوشتید یعنی روزنامهنگاری ایجاب میکند که اصلاحطلب باشید، مقید و ملتزم به اصل آزادی بیان. اینها به حرف و نوشتن و گذاشتن در کنار صفحهی فیس بوک یا وبلاگ و سایت نیست. به عمل کار برآید. اما افسوس! کار چون بالا گرفته بود و دوستان دیگر هم از راه میرسیدند، خانم شهیدی تشخیص دادند که بهتر است از بیخ و بن بحث را به انجام برسانند. خیلی راحت اصل مطلب را با تمام نظرات مرتبط آن بی هیچ توضیحی پاک و خود را خلاص کردند. این قبیل کارها جز ثمری ندارد تا انسانی مثل من که جز سرمایهای ولو اندک از تعقل برای خود برنداشته را وادار میکند تا در صداقت بسیاری از افراد شک کند. خود دانید. بفرمایید! این ریش و این قیچی. ببینید با اذهان مردمان چه خواهید کرد!
* صفحهی خانم هنگامه شهیدی در فیس بوک را مشاهده بفرمایید: (+)
اگر رضای خوابگرد بعد از دیدار امروز با میرحسین موسوی نهیبام نمیزد که: اگر در وبلاگات حرفی از تحریم بزنی، باید مرا هم تحریم کنی و الخ، شاید این عتاب آلوده به لطف را به خود نمیگرفتم و حالا حالاها یخ سکوت این وبلاگ را نمیشکستم. سالها بود که میرحسین را ندیده بودم، روزگار کودکی و در ولولهی جنگ چند بار از نزدیک دیده بودمش، بعدترها جلوی ساختمان مجلس قدیم بود که با پدر، مردی را دیدیم در کنار خیابان داشت پنچری پیکاناش را میگرفت و باقی ماجرا. حالا بعد از سالها باز دیدماش، صورتاش همیشه در خاطر من با لجاجتی آمیخته به مهر همراه بود که نمیدانستی در پس عینکاش، چشمهایاش را چگونه باید تفسیر کنی. فرقی نکرده بود. از لحن غیرشعاری کلاماش نمیتوانستم بدانم که وقتی از او بیان صریح عقیدهاش در باب آزادیهای مدنی و چگونگی کنار آمدناش با سایر مراکز قدرت را پرسیدم، واقعاً در دلاش چه میگذشت.
میرحسینی که من دیدم مرد شعارهای بیپایه و اساس نبود. در وقت سوال و جواب، یکی دربارهی سخنان میرحسین مبنی بر جمعآوری گشتهای ارشاد پرسید و گفت نیروی انتظامی و فرماندهی و مدیریت اصلیاش در اختیار رییس جمهور نیست که بتواند چنین کند. موسوی جوابی داد که مرا خشنود کرد. او حرف از امکان تغییر شیوهی برخورد با مجرمان و قدرت رییس جمهور در پیادهسازی این شیوهها با کمک اهرم حمایت مردمی و گفتگوهای سازنده با سایر نهادهای ذیربط زد و این که با چه راهکارهای مناسبتری میتوان جلوی معضلهای اجتماعی را گرفت. این حرف او با شعارهای صد من یه غاز احمدینژاد برای کسب رای با توسل به دروغ و تزویر و ریا زمین تا آسمان تفاوت دارد و مشخص است برای آن راهکارهایی در نظر گرفته شده.
میرحسینی که من دیدم ساده بود و بسیار صادق. شاید بهقول رضای خوابگرد این بزرگترین ایراد او باشد. شاید همین مرا گیج میکرد. حرف از برداشتن گرههای کور فرهنگ که میزد و از معضلات بیشمار اهل هنر که میگفت معلوم بود سالهاست دربارهشان اندیشیده. دیمی و شکمی مانند خیلی از بیهنران ِ لاف هنر زن، در این خصوص سخن نمیگفت. درد آشنای این قوم هنری بود. امتیاز موسوی بر سایرین شاید این است که هم درد اهل فرهنگ و اندیشه را دیده و بهدرستی هم دیده و هم با تودهی مردم قرابت و خویشی دارد. اینها که گفتم اما هیچ از نقدهایی که بر او دارم نمیکاهد. اندکی بعد باز خواهم نوشت.
یک سال از زندگی مشترک من با کسی که بیش از همگان دوستاش دارم یعنی مهربان بانویی بهنام «مینو» گذشت. به همین سادگی؟ نه! یک سال که تابستاناش بیماری سنگ کلیه، یک ماهی امانم را برید، بعدش افتادم در طوفانی که فکرش را هم نمیکردم. در کنکور ارشد قبول شده بودم و نه ادارهی دولتی که ده - یازده سال برایشان کار کرده بودم حاضر بود به من اجازهی ادامهی تحصیل بدهد و نه دانشگاه مقطع کارشناسیام کارهای مربوط به فارغ التحصلی را درست انجام میداد. فلاکتی کشیدم تا بالاخره مجبور به استعفای از اداره شدم آن هم درست در ابتدای شروع زندگی مشترک. بگذریم که بروکراسی اداری و کاغذ بازیها و حسودیها و چشم هم چشمیهای معمول ایرانی مرا تا حد جنون برد تا خلاصم کرد. در اواسط ترم اول بود که بالاخره با کلی نامه نگاری و ریش گرو گذاشتنها تا مجوز کارت پایان خدمتم را ادارهی سابق صادر کند به سر کلاسهای نفسگیر کارشناسی ارشد رسیدم. تازه داشتم گرم درس میشدم که ناگهان گفتاند عروسیات یک ماه دیگر است. در این مدت دو باری هم مجبور به اسباب کشی از خانه شدیم. گذشت تا فردای عروسی که خبر شوم درگذشت پدر مینو را به ما حالی کردند، یک هفته بعدش هم خبر درگذشت پدر بزرگ خودم را و ….
اینها را ننوشتم که شرح سالی که گذشت را بدهم. نوشتم که ارجی به قلم به یادگار گذاشته باشم برای کسی که حقیقتاً صبوریها کرد در این مدت ایام. با محنت نفسگیر دوری از یار و دیار ساخت و مرا با این اخلاقی که فراتر از طاقت هر کسیست پذیرا شد. حالا من دستم و حتی ذهنم خالیست از هر کلمهای یا چیزی که بتواند ذرهای حق این مهربانیاش را ادا کند فقط گاهی زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم میخوانم که: خداش در همه حال از بلا نگه دارد. بیش از این حرف در چنته ندارم. همین هم از تصدق حافظ است و گرنه دیگر هیچ!
سی سالگیام بالاخره رسید. از اینجا به بعد حس زندگی در سراشیبی را دارم که خواهی نخواهی به پایینی غلطیده میشوی ناماش گور. دو سال پیش بود که مینو در همین شبها تذکرم داد که دو سال دیگر به سی میرسم و من مبهوت شده بودم و در فکری که همچنان ادامه دارد. حالا رسیده. بار بستهام؟ چیزی ذخیره کردهام؟ انبانی هست پلاسیده که هیچ اندوختهای را نمیتوان به آن سپرد. تنها عشق را به آن وصله کردم که مانند تنگ آبی خوشگوار در بیابان خشک زندگی بدان تمسّک میجویم. تا کی جرعهها به اتمام رسند و عمر من نیز.
پ.ن. حین نوشتن این چهار خط، صدای تنبور سید خلیل عالینژاد در اصفهان قدیم در گوش بود. کار، بداهه نوازی است و در آلبوم شکرانه با همراهی دف حمیدرضا خجندی منتشر شده است. نکههای این نوا به ترتیب عبارتاند از: مخموری، صبوحی و سماع وصل. شما هم خواستید با گوش جان بشنوید.